«کفشهای مکاشفه»نام مجموعهای از مثنویهای آقای احمد عزیزی است که در پی آن را مورد بررسی قرار خواهیم داد:
مثنویهای این دفتر اگر چه در ظاهر نمایندهء یک ساخت«کلاسیک»است اما در باطن،ویژگیهای زبانی نو و رشد یافته را در خود داراست و شاید تنها نشانهای که از نوع کلاسیک شعر در خود دارد همان قالب «مثنوی»است. با نگاهی جدیتر میتوان گفت،که قصد سراینده در پرداخت این مجموعه، بیشتر مبتنی بر ارائه زبانی نو برای بیان مفاهیم و نمایش دیگر گونهء آنان بوده است.نکتهء مهمی که در اشعار این مجموعه بیش از همه جلب نظر میکند سبک ویژه و ساخت نوی است که با ترکیب موزون واژهها،ارائه شده است که با کمی دقت در سیمای کلی آنها میتوان گفت«نئوکلاسیسم»را در پیوندی تنگاتنگ با«سمبولیسم»عرضه کرده و گذشته از برخی کاستیهای ضمنی که در کلام بیشتر شاعران موجود است،به جرأت میتوان گفت که در این راه کاملا موفق بوده است.
در شعر عزیزی آنچه که در نگاه نخست متوجه آن میشویم،لحن شتابنده و پرهیجان سخن اوست،به گونهای که گویی با تلاطم واژهها در ذهنش از آشفتگیهای درون به فریاد برخاسته و شعر برایش در حکم رها شدن از نوعی بار روحی است؛همان گونه که خود میگوید:«محشر تصویر در آیینهها».
تک و توک خوانده بودم از احمد عزیزی و به دل ننشسته بود. اما این یکی دو هفته اخیر که دمخور شدم با ”کفشهای مکاشفه” جور دیگری دیدمش. انگار سهراب خدابیامرز مثنوی گفته باشد، پر بود از ترکیب های نو و تصویرهای دلنشین. نمی توان مثل باقی شعرهای منظوم شاه بیتی گزید. برای درک زیبایی اش باید مثل شعر نیمایی اقلا بندی، دو سه بیتی مرتبط را خواند یا نقل کرد. کتاب من چاپ 69 است و هرچه گشتم نتوانستم چاپ جدیدی پیدا کنم. عدم چاپ مجددش نهایت بی انصافی است. دعا می کنم احمد عزیزی عزیز هر چه زودتر سلامتی اش را بازیابد.
باز دستی در وجودم زنگ زد یک نر امد دلم را رنگ زد باز گل در دیگانم میرود باز شبنم بر زبانم میرود یک نفر امد دلم را باز کرد روح من را محو چشم انداز کرد این همان تصویر اواز من است این همان تندیس اغاز من است
کتاب من چاپ 1369 چاپ دوم با ویرایش جدید انتشارات الهدی
کفشهای مکاشفه برای من حقیقتا کفشهای مکاشفه بودند...اولین گاهایم در وادی شاعری را همزمان با به پا کردن این کفشها برداشتم معلم عربی راهنمایی مون یادش بخیر... خطاط زبردستی هم بود...ادبیات و انشا هم درس میداد... دبیر جامعه شناسی هم بود... شاگرد استاد الهی قمشه ای هم بود... ایشون این کتاب را به من داد... گاهی او سلام میرساند گاهی من... اما سالهاست که همدیگر را ندیده ایم... م...