سال 1376 بود هجده سالم بود در دانشگاهی در شهر مشهد قبول شده بودم با محیطی مذهبی شدیداً مذهبی که در آن چندان خبری از ادبیات و هنر نمی شد یافت بیشتر از شش ماه در آن دانشگاه نماندم این کتاب را بین کتابهای یکی از سال بالاییهای آن دانشگاه دیدم چون فاصله مشهد تا اصفهان زیاد بود خیلی دیر به دیر به خانواده سر می زدم یک بار هنگام برگشت به اصفهان کتاب را از آن همدانشگاهی گرفتم و یک نفس در اتوبوس خواندم چقدر پر از شور و هیجان شده بودم تا حدودی می دانستم شطح یعنی چه و منظور از شطحیات چیست اما باورم نمی شد کسی در دوره و زمانه ما چنین ادبیاتی داشته باشد بعضی از جملاتش هنوز در خاطرم مانده است بعدها مجموعه شطحیات احمد عزیزی که انتشارات نیستان با عنوان یک لیوان شطح داغ چاپ کرده است خریدم باز هم رگههایی از همان حس در وجودم جوشید اما نه مثل بار اول