What do you think?


آذر، ماهِ آخرِ پاییز
مجموعه ۷ داستان کوتاه
222 pages, Paperback
First published April 1, 1969
About the author
ابراهیم گلستان
30 books241 followersEbrahim Golestan (also spelt Ibrahim Golestan, Persian: ابراهیم گلستان , born 1922 in Shiraz, Iran) is an Iranian filmmaker and literary figure with a career spanning half a century. He has been living in Sussex, United Kingdom, since 1975.
He is the father of Iranian photojournalist Kaveh Golestan, and Lili Golestan owner and artistic director of the Golestan Gallery in Tehran, Iran. His grandson, Mani Haghighi, is also a film director.
He is the father of Iranian photojournalist Kaveh Golestan, and Lili Golestan owner and artistic director of the Golestan Gallery in Tehran, Iran. His grandson, Mani Haghighi, is also a film director.
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 71 reviews
December 12, 2015
یه مجموعه داستان کوتاه مهندسی شده. داستانها باری به هر جهت نیست. فضای داستانها به هم نزدیک هستن و با هم گفتگو دارن. هول، تاریکی و شب رو «لمس» میکنی با جملههای کوتاه و بریده و برّا. نقطهی ضعف زبان فارسی تبدیل شده به نقطهی قوت این مجموعه. جملههای کوتاه کوبندهست و خفقان دور نیست. و البته جدای از همهی اینها برگ برندهی این مجموعه به ویژه در داستان اول شاید همون «اتفاق نیافتاده»ست. هول اتفاقی که خودش رو نشون نمیده، اما هست. انگار هست. هست؟ شاید... شاید هم نه. و چه چیزی هولناکتر از این؟
July 18, 2025
سختتتت بود خوندنش برام. اصلا نتونستم با نوع نوشتن گلستان کنار بیام.
June 18, 2026
یکی از بهترین جاها برای سنجش هر دورۀ تاریخی و سیاسی ادبیاته.
البته ممکنه گفته بشه که «نویسنده ها همه روشنفکرن و روشنفکرها باعث همۀ بدبختی های بشر هستن» که خب جوابی برای این ندارم.
منتها اگه این گفته نشه، میشه به ادبیات رجوع کرد و دید واقعاً فلان دورۀ تاریخی گل و بلبل بود؟ یا اینکه ما چون داریم روایت غالب و هژمونیک و فرادست و رسمی رو از اون دوره دریافت میکنیم- روایتی که قراره خدمت کنه به روابط قدرت در امروز و اکنون و قراره بازتولیدش کنه- خیال میکنیم که اون دوره گل بود و بلبل؟
من این دومی رو قبال دارم و این مجموعه داستان هم برگۀ دیگری رو برام ورق زد از تاریخ خفقان و سرکوب و ارباب-رعیت-بازی ایران نوین (و البته کلاسیک هم همین بود). این روایت ها شاید بشه گفت مال اواخر دورۀ رضاشاهه و اوایل دورۀ محمدرضا شاه.
توی داستون های این مجموعه روایت به مُرار راه میده و جا میده به یه جور سیلان درونیات شخصیت اصلی که در نوع و زمان خودش کم سابقه بود و شاید چوبک شبیهش رو اندکی نگاشته بود و هدایت و اینا. این کیفیت رو در «به دزدی رفته ها» دیدم و همچنین در «آذر، ماه آخر پاییز» و همچنین در «تب عصیان» و به کمال در «در خم راه» و باز اندککی در «یادگار سپرده» و باز یک کَمَکی در «شب دراز» و بالاخره در «میان دیروز و فردا».
اینجور خلاصه.
البته ممکنه گفته بشه که «نویسنده ها همه روشنفکرن و روشنفکرها باعث همۀ بدبختی های بشر هستن» که خب جوابی برای این ندارم.
منتها اگه این گفته نشه، میشه به ادبیات رجوع کرد و دید واقعاً فلان دورۀ تاریخی گل و بلبل بود؟ یا اینکه ما چون داریم روایت غالب و هژمونیک و فرادست و رسمی رو از اون دوره دریافت میکنیم- روایتی که قراره خدمت کنه به روابط قدرت در امروز و اکنون و قراره بازتولیدش کنه- خیال میکنیم که اون دوره گل بود و بلبل؟
من این دومی رو قبال دارم و این مجموعه داستان هم برگۀ دیگری رو برام ورق زد از تاریخ خفقان و سرکوب و ارباب-رعیت-بازی ایران نوین (و البته کلاسیک هم همین بود). این روایت ها شاید بشه گفت مال اواخر دورۀ رضاشاهه و اوایل دورۀ محمدرضا شاه.
توی داستون های این مجموعه روایت به مُرار راه میده و جا میده به یه جور سیلان درونیات شخصیت اصلی که در نوع و زمان خودش کم سابقه بود و شاید چوبک شبیهش رو اندکی نگاشته بود و هدایت و اینا. این کیفیت رو در «به دزدی رفته ها» دیدم و همچنین در «آذر، ماه آخر پاییز» و همچنین در «تب عصیان» و به کمال در «در خم راه» و باز اندککی در «یادگار سپرده» و باز یک کَمَکی در «شب دراز» و بالاخره در «میان دیروز و فردا».
اینجور خلاصه.
March 6, 2007
از انتشار "آذر، ماه آخر پاییز" در 1328 تا اواخر دهه ی چهل شمسی، ابراهیم گلستان بر بسیاری از داستان نویسان ایرانی اثر گذاشته است. به احتمال قریب به یقین، او از اولین کسانی در ادبیات معاصر ماست، که به تکنیک در نوشتن، ارزش والایی داده و پس از او داستان کوتاه در ادبیات معاصر ما، رنگ و روی دیگری پیدا کرده است. گلستان اولین کسی ست که در مورد زبان و تکنیک کار، زمینه و موضوع کارش دقت توام با وسواس بخرج داده و مهم تر این که نویسندگان ما را واداشته تا از "خاطره نویسی" به "قصه"گویی و "داستان کوتاه" نویسی روی آورند. شاید هم بشود گفت که پیش از ابراهیم گلستان، تنها چند داستان کوتاه در ادبیات معاصر ما وجود دارد که به گمان من برخی از آنها بسیار اتفاقی از برخی تکنیک های داستان کوتاه برخوردارند. ابراهیم گلستان با همین تعداد کم داستان کوتاه، فصل تازه ای در رعایت آگاهانه از فن داستان نویسی حرفه ای در جهان را، در ادبیات معاصر ایران بنیاد گذاشت که با توجه به زبان پخته ی آثارش، از بهترین های ادبیات ماست.
چهار مجموعه داستان ابراهیم گلستان که در دست دارم، و همه تا پیش از 1357 به چاپ های دوم و سوم رسیده اند، در مجموع شامل 24 داستان کوتاه از بهترین های ادبیات معاصر ماست. آثار گلستان را تنها می شود با آثار گلستان مقایسه کرد، و شاید هم در برخی زمینه ها از جمله تکنیک های داستان نویسی، با داستان های کوتاه "بهرام صادقی"، "هوشنگ گلشیری" و برخی از داستان های "غلامحسین ساعدی". اگرچه نام گلستان پیش از صادقی و ساعدی و گلشیری مطرح بوده و چه بسا که در کار داستان کوتاه، تاثیری بر آنها گذاشته است، اما هر چهار نویسنده، از درخشش های دهه ی بعداز کودتا (1332) هستند. داستان های "در خم راه"، "تب عصیان" و "آذر، ماه آخر پاییز" در مجموعه ای به همین نام، "طوطی مرده ی همسایه ی من"، "چرخ فلک" و ... از مجموعه ی "جوی و دیوار و تشنه" و هر سه داستان مجموعه ی "مد و مه" را بسیار دوست دارم، و البته داستان "خروس" که جداگانه هم به چاپ رسیده، به گمان من همپای شاهکارهای داستان کوتاه جهان است.
از ابراهیم گلستان دو "فیلم نامه" با نام های "خشت و آینه" و "اسرار گنج دره ی جنی" نیز منتشر شده که هر دو را خود او به فیلم در آورده (کارگردانی کرده). "خشت و آینه" یکی از فیلم های متفاوت سینمای ایران در دهه ی چهل شمسی و یکی از ایستگاه های آغاز سینمای بکلی متفاوت با "فیلمفارسی"، محسوب می شود!
گلستان ترجمه هایی هم دارد، بیشتر از ادبیات معاصر آمریکا. او در کنار نجف دریابندری معرف نویسندگانی چون ارنست همینگوی به فارسی زبانان بوده و رمان بزرگ "هکلبری فین" از مارک تواین را هم به فارسی برگردانده است.
چهار مجموعه داستان ابراهیم گلستان که در دست دارم، و همه تا پیش از 1357 به چاپ های دوم و سوم رسیده اند، در مجموع شامل 24 داستان کوتاه از بهترین های ادبیات معاصر ماست. آثار گلستان را تنها می شود با آثار گلستان مقایسه کرد، و شاید هم در برخی زمینه ها از جمله تکنیک های داستان نویسی، با داستان های کوتاه "بهرام صادقی"، "هوشنگ گلشیری" و برخی از داستان های "غلامحسین ساعدی". اگرچه نام گلستان پیش از صادقی و ساعدی و گلشیری مطرح بوده و چه بسا که در کار داستان کوتاه، تاثیری بر آنها گذاشته است، اما هر چهار نویسنده، از درخشش های دهه ی بعداز کودتا (1332) هستند. داستان های "در خم راه"، "تب عصیان" و "آذر، ماه آخر پاییز" در مجموعه ای به همین نام، "طوطی مرده ی همسایه ی من"، "چرخ فلک" و ... از مجموعه ی "جوی و دیوار و تشنه" و هر سه داستان مجموعه ی "مد و مه" را بسیار دوست دارم، و البته داستان "خروس" که جداگانه هم به چاپ رسیده، به گمان من همپای شاهکارهای داستان کوتاه جهان است.
از ابراهیم گلستان دو "فیلم نامه" با نام های "خشت و آینه" و "اسرار گنج دره ی جنی" نیز منتشر شده که هر دو را خود او به فیلم در آورده (کارگردانی کرده). "خشت و آینه" یکی از فیلم های متفاوت سینمای ایران در دهه ی چهل شمسی و یکی از ایستگاه های آغاز سینمای بکلی متفاوت با "فیلمفارسی"، محسوب می شود!
گلستان ترجمه هایی هم دارد، بیشتر از ادبیات معاصر آمریکا. او در کنار نجف دریابندری معرف نویسندگانی چون ارنست همینگوی به فارسی زبانان بوده و رمان بزرگ "هکلبری فین" از مارک تواین را هم به فارسی برگردانده است.
November 3, 2023
قبلش بهرام صادقی خواندیم، گفتیم اندازهی ۱۰ یا ۲۰ سالی برویم عقبتر و به ابراهیم گلستان برسیم. با آذر، ماه آخر پاییز گلستان شروع کردیم. دیشب وقتی در بیستصفحهی آخر بودم به خودم آمدم و دیدم نفستنگی امانم را بریده، گلستان دو کار میکند و اگر بزرگتر از دهنم حرف نزنم میفهمم چکار میکند؛ او میتواند درون سر آدمها را بشکافد یا حداقل شاید این کار را با محتویات ذهنی خودش به خوبی انجام داده که الان میتواند ما را در چندین و چند سطر و جمله و پاراگراف پیوسته همقدم با درگیریهای ذهنی ناصر و هایده و کهزاد بکند. این جنس از واگویهها همان چیزهایی است که تمام روز به آنها فکر میکنیم. پیادهسازی آنها دقیقا همانجوری که هستند سخت است، اما گلستان این کار را کرده که من در بیستصفحهي پایانی کلافه میشوم از این همه جملههای کوتاه و ضرباهنگ بالا و «و»هایی که رابط آنهاست.
تا جایی که من در این هفت داستان دیدم، دو جوهرهی اصلی در هم دیگر میآمیزند تا به داستان سروشکل دهند، یکی همان واگویههای درون راوی داستانها و دیگری پیشبردن طرح داستان که در میان این درگیریها کمکم مهرش باز میشود و نویسنده هر چندخط یکبار چند سرنخ به ما میدهد تا وسط آن بلبشو و سروصدا گم نشویم. بعلاوه اینکه با توجه به سالهای نوشته شدن این داستانها (در میانهی سدهي ۱۳۲۰ شمسی) و همزمانی نویسنده با فضای پیرامونش در جامعه و اتفاقات احتمالا رو آوردن صفحات خوانش تاریخی خیلی بیشتر میتواند این آشفتگیها را برایمان تفسیر کند.
تا جایی که من در این هفت داستان دیدم، دو جوهرهی اصلی در هم دیگر میآمیزند تا به داستان سروشکل دهند، یکی همان واگویههای درون راوی داستانها و دیگری پیشبردن طرح داستان که در میان این درگیریها کمکم مهرش باز میشود و نویسنده هر چندخط یکبار چند سرنخ به ما میدهد تا وسط آن بلبشو و سروصدا گم نشویم. بعلاوه اینکه با توجه به سالهای نوشته شدن این داستانها (در میانهی سدهي ۱۳۲۰ شمسی) و همزمانی نویسنده با فضای پیرامونش در جامعه و اتفاقات احتمالا رو آوردن صفحات خوانش تاریخی خیلی بیشتر میتواند این آشفتگیها را برایمان تفسیر کند.
July 2, 2023
به امید طلوع خورشید و زدن آفتاب در این سرزمین ...
.
.
.
اینکه میبینی از سالهای دهه ی بیست که تاریخ نگارش کتاب است ،نویسنده در بین تمام سطور آرزوی آزادی و طلوع و روشنی داشته و همچنان در سال ۰۲ ما در تاریکی و مرداب دست و پا میزنیم دردناک است... دردناک است... برای این نقطه از کره خاکی و برای مردمان و آرزوهای این مردمان این سرزمین 🌿
.
.
.
اینکه میبینی از سالهای دهه ی بیست که تاریخ نگارش کتاب است ،نویسنده در بین تمام سطور آرزوی آزادی و طلوع و روشنی داشته و همچنان در سال ۰۲ ما در تاریکی و مرداب دست و پا میزنیم دردناک است... دردناک است... برای این نقطه از کره خاکی و برای مردمان و آرزوهای این مردمان این سرزمین 🌿
December 4, 2025
واقعا از داستانهای ایرانی که به صورت جریان سیال ذهن نوشته شدن و قهرمانشون مبارزهای سیاسی چپ هستن خستهام.
هرچی بیشتر میخونم و بیشتر مقایسه میکنم، نظرم دربارهی اینکه ادبیات داستانی ایران محدود و تکبعدی و ضعیفه محکمتر میشه.
هرچی بیشتر میخونم و بیشتر مقایسه میکنم، نظرم دربارهی اینکه ادبیات داستانی ایران محدود و تکبعدی و ضعیفه محکمتر میشه.
April 5, 2022
اولین مجموعه داستانی گلستان مربوط است به ماههای آخر حضور او در حزب و ماههای اول جداییاش. داستانهایی که ارتباطاتی نه چندان پررنگ در شخصیتها و اتفاقات میان بعضی از آنها هست، به این شکل که یک داستان ممکن است راوی زاویهی دیدی دیگر از داستان قبل باشد با لحنی متفاوت. با این که در زمان انتشار کتاب گلستان پیوندهای رسمی خود با حزب توده را قطع کرده بود اما از درونمایهی اغلب کارها میتوان فهمید که تعلق خاطر او به عدالتخواهی و آرمانهای جمعی دست کم در آن زمان بسیار جدی بودهاست.
با این حال، آنچه بیش از آرمانگرایی جلب توجه میکند حس مبهمیست از تعقیب و زیرنظر بودن در جایجای داستانها. شخصیت(های) اول همواره سایهی کسی یا چیزی را بهدنبال خود میبینند، خواه نیروهای امنیتی و خواه هجوم بیامان خاطرههای گریزپا. و البته که این تعقیب، عنصری مرکزی و مهمی بوده در روح زمانهی سالهای میانه و پایانی دههی بیست. زبان گلستان میخواهد از پس رسم پرهیبی از این خاطرات و ترسها برآید. جملات دو سه کلمهای که با لحنهای متفاوت، بیربط و بدون کمترین فاصله از پی هم میآیند، قصد بازنمایی ذهنی مغشوش و ترسخورده را دارند که کم مانده از هجوم افکار دیوانه شود. تمام شخصیتها، زمانها و مکانها به یک آن به صدا درمیآیند و در این میان نویسنده توجهی خاص به یک عنصر بیرونی – معمولن صدایی تکرارشونده مثل وزش باد یا کارِ کارخانه – دارد که ریتم این افکار را کامل میکند. انگار تمام جهان در افکار یک نفر باشد و افکار او تمام جهان. البته که تلاش او بینقص نیست و گاه بیش از حد به پرگویی و تکرار میافتد، بدون این که در پیشبرد داستان یا آفرینش حسی نو یا عمیق کردن آن نقشی داشته باشد.
با این حال، آنچه بیش از آرمانگرایی جلب توجه میکند حس مبهمیست از تعقیب و زیرنظر بودن در جایجای داستانها. شخصیت(های) اول همواره سایهی کسی یا چیزی را بهدنبال خود میبینند، خواه نیروهای امنیتی و خواه هجوم بیامان خاطرههای گریزپا. و البته که این تعقیب، عنصری مرکزی و مهمی بوده در روح زمانهی سالهای میانه و پایانی دههی بیست. زبان گلستان میخواهد از پس رسم پرهیبی از این خاطرات و ترسها برآید. جملات دو سه کلمهای که با لحنهای متفاوت، بیربط و بدون کمترین فاصله از پی هم میآیند، قصد بازنمایی ذهنی مغشوش و ترسخورده را دارند که کم مانده از هجوم افکار دیوانه شود. تمام شخصیتها، زمانها و مکانها به یک آن به صدا درمیآیند و در این میان نویسنده توجهی خاص به یک عنصر بیرونی – معمولن صدایی تکرارشونده مثل وزش باد یا کارِ کارخانه – دارد که ریتم این افکار را کامل میکند. انگار تمام جهان در افکار یک نفر باشد و افکار او تمام جهان. البته که تلاش او بینقص نیست و گاه بیش از حد به پرگویی و تکرار میافتد، بدون این که در پیشبرد داستان یا آفرینش حسی نو یا عمیق کردن آن نقشی داشته باشد.
November 26, 2019
به عنوان یک آذرماهی بر خودم واجب میدونستم که این کتاب رو بخونم. چند سال بود که هِی میگفت آذرِ امسال میخونمش و فرصت نمیشد. بالاخره آذر ماهِ امسال، تونستم بخونمش و چقدر هم مناسب و مرتبط با حال و هوام بود...
اللهیار نمیدانست چه کند. همهچیزِ خیال خود را در هم میریخت تا هیچ نفهمد. از ذهنش گذشت که فرار کند. نه فرار کند که فرار کند؛ فرار کند تا بکشندش. بهتر. با یک گلوله راحت میشود. از این بهتر است که اینجوری باشد، اینجوری گیر کند، نداند جه بر سرش میآید. نداند چهجور باید بمیرد.
ص 115 – داستانِ در خمِ راه
December 27, 2020
هفت داستان تقریبا با درونمایهای مشابه از فضای خفقانآور دههی سی. البته که چند داستان را حتی میشود مناسب زمان فعلی نیز دانست. «تب عصیان» را اگر بدون توجه به تاریخ نگارش آن بخوانیم، اصلا شک نخواهیم کرد که مربوط به دنیای اکنون ما نباشد. انگار که هر چه جلوتر میرویم تکرار و چرخهی معیوب تاریخ این سرزمین کوتاهتر میشود و فراموشی از همیشه قویتر. پنداری ما زیر آوار بیعدالتی و نبود قانون دفن شدهایم و ناتوان از هر گونه عمل.
جز درونمایهی داستانها نکتهی بسیار مهم بعدی به نطر من دید سینمایی زیبای گلستان در نوشتههایش است. خواندن این هفت داستان کوتاه برای من بیشتر از حد معمول طول کشید چون محو توصیفات سینمایی گلستان بودم. انگار که داستان را از پشت دوربین برای ما توصیف کند. لانگشاتهای بینظیری که در حین خواندن در ذهنم میدیدم از فضای داستانها، به من کمک کرد که تصویر کاملتری از فضای این کتاب داشته باشم. گرچه که فضا، فضای سیاه و تاریکی بوده اما مگر کتاب میخوانیم که شادی را مجسم کنیم؟
«دیگر نمیخواست چیزی را ببیند. اما چیزهایی هست که هرچقد هم نخواهی ببینیشان باز میآیند. باز سنگین و بیرحم میآیند و خود را روی تو میافکنند و گرد تو را میگیرند و توی چشم و جانت میروند و همه وجودت را پر میکنن و چنان پر میکنند و آنرا میربایند که دیگر تو نمیمانی، که دیگر تو نماندهای که آنها را بخواهی یا نخواهی،. آنها تو را از خودت بیرون راندهاند و جایت را گرفتهاند و خود تو شدهاند. دیگر تو نیستی که درد را حس کنی، تو خود درد شدهای. سنگینی خود درد و سیاهی خود درد.»
قسمتی از کتاب
جز درونمایهی داستانها نکتهی بسیار مهم بعدی به نطر من دید سینمایی زیبای گلستان در نوشتههایش است. خواندن این هفت داستان کوتاه برای من بیشتر از حد معمول طول کشید چون محو توصیفات سینمایی گلستان بودم. انگار که داستان را از پشت دوربین برای ما توصیف کند. لانگشاتهای بینظیری که در حین خواندن در ذهنم میدیدم از فضای داستانها، به من کمک کرد که تصویر کاملتری از فضای این کتاب داشته باشم. گرچه که فضا، فضای سیاه و تاریکی بوده اما مگر کتاب میخوانیم که شادی را مجسم کنیم؟
«دیگر نمیخواست چیزی را ببیند. اما چیزهایی هست که هرچقد هم نخواهی ببینیشان باز میآیند. باز سنگین و بیرحم میآیند و خود را روی تو میافکنند و گرد تو را میگیرند و توی چشم و جانت میروند و همه وجودت را پر میکنن و چنان پر میکنند و آنرا میربایند که دیگر تو نمیمانی، که دیگر تو نماندهای که آنها را بخواهی یا نخواهی،. آنها تو را از خودت بیرون راندهاند و جایت را گرفتهاند و خود تو شدهاند. دیگر تو نیستی که درد را حس کنی، تو خود درد شدهای. سنگینی خود درد و سیاهی خود درد.»
قسمتی از کتاب
June 14, 2017
دربارهی مهارتهای داستاننویسی جناب گلستان نوشتن تکرار مکررات است، هرچند که این کتاب اولین/از اولین کارهای ایشان بوده و مثلا به پختگی مد و مه نیست، اما همچنان رد قلم نویسندهی متبحر را در داستانها و در شخصیتهای مشترکی که بین داستانها رد و بدل میشوند میتوان دید. مجموعهی هفت داستان مستقل که گاه شخصیتهای مشترک دارند و اتفاقات شان به گونه ای با هم در ارتباطند، و وجه غالب درشان مبارزه و آرمانگرایی ست.
-در حقیقت باید بیش از سه ستاره به کتاب میدادم، اما خواندنش کمی سخت و سنگین پیش رفت.
-در حقیقت باید بیش از سه ستاره به کتاب میدادم، اما خواندنش کمی سخت و سنگین پیش رفت.
December 8, 2021
یجوری بود که انگار نه انگار اولین کتاب ابراهیم گلستان بوده که توی سن ۲۵ تا ۲۷ سالکی نوشته؛ اگر تاریخ داستانا آخرشون نمیومد، حس میکردم توی میانسالی نوشته. یعنی میخوام بگم انقدر شگفت انگیز بود و شگفت زده شدم از خوندنش که هرچی از نثر و درون مایه و تکنیک داستان نویسیش تعریف کنم نمیتونه حق مطلب رو ادا کنه.
این دومین کتابیه که از ابراهیم گلستان میخونم. "از روزگار رفته حکایت" رو هم بی اندازه دوست داشتم. در حال حاضر هم شدیدا عطش خوندن بقیه کتاباش رو دارم.🍃
این دومین کتابیه که از ابراهیم گلستان میخونم. "از روزگار رفته حکایت" رو هم بی اندازه دوست داشتم. در حال حاضر هم شدیدا عطش خوندن بقیه کتاباش رو دارم.🍃
April 22, 2019
چند داستان کوتاه بهم پیوسته با متن زیبای ابراهیم خان گلستان ...بسی لذت بخش
جملات منتخب را بعدتر خواهم نوشت...
جملات منتخب را بعدتر خواهم نوشت...
March 2, 2021
دوتا داستان اول رو دوست نداشتم اما رفته رفته داستان ها جالب تر شدن و بیشتر با کاراکترها ارتباط برقرار کردم. جملات بریده بریده و کوتاهش و تکرارشون من رو یاد نمایشنامه ی نات آی از بکت می انداخت و اون حس ترس و درماندگی رو پررنگ تر می کرد.بعضی از توصیفاتش رو واقعا دوست داشتم و اینجور بود که سرم رو میاوردم بالا و یک نگاه تحسین برانگیز به دیوار می انداختم (مثلا ابراهیم گلستان اونجا بود) بعد دوباره می خوندمشون و در نهایت ادامه میدادم.
در مجموع سیاهی و نکبت و امید واهی رو خوب به تصویر کشیده بود. خواب دیشبم کوفتم شد بس که غصه خوردم و صبح هم به امید اینکه قصه آخر تلخی و سردی باقی قصه ها رو بشوره ببره تند تند داستان آخر رو بلعیدم اما افسرده شدم رفت
"صبح شده، آفتاب هم زده، این هوای اینجاس که انگار همه اش ابره"
April 12, 2015
آدم که پیش خود سرافکنده باشد دیگر تمام شده است، هزار بار گفته بود که زندگی یک تخته پاره در دسترس دارد که اگر آن را گم کند، با سنگینی درد شرمساری غرق خواهد شد. غرقی سرد و تاریک و نکبتی. غرقی که در وجدان آدمی روی می دهد. آدم که پیش خودش گم شود، پیش خودش نابود شود، پیش خودش تمام شود تنها آدم بدبخت است. همه جا می توان رفت، همه کار می توان کرد، اگر نزد خودت گم نباشی، اگر نزد خودت نابود نباشی، اگر نزد خودت شرمسار نباشی ...
July 17, 2024
از اولین مواجههام با ابراهیم گلستان راضی بودم. از هفت داستانی که در این مجموعه بود آذر، ماه آخر پاییز، در خم راه و یادگار سپرده را واقعاً دوست داشتم و بقیه برایم معمولی بودند.
داستانها مستقل هستند ولی میتوانند به هم مربوط باشند و پیوسته شوند.
ردپای عدالتخواهی و تلاش برای رسیدن به عدالت و آزادی بیان در همهٔ داستانها دیده میشود.
جملههای کوتاه و بریدهبریده حس ترس و اضطرابی که در روند داستان وجود دارد را به مخاطب منتقل میکند.
تکرار جملههای کوتاه مخاطب را به فضای فکری راوی نزدیکتر میکند و کمک میکند که ذهن مشوش او را درک کند.
نکتهٔ جالب استفاده از واژههای زبان شیرازی و توی ذوق نزدنشان در آن بافت بود.
داستانها مستقل هستند ولی میتوانند به هم مربوط باشند و پیوسته شوند.
ردپای عدالتخواهی و تلاش برای رسیدن به عدالت و آزادی بیان در همهٔ داستانها دیده میشود.
جملههای کوتاه و بریدهبریده حس ترس و اضطرابی که در روند داستان وجود دارد را به مخاطب منتقل میکند.
تکرار جملههای کوتاه مخاطب را به فضای فکری راوی نزدیکتر میکند و کمک میکند که ذهن مشوش او را درک کند.
نکتهٔ جالب استفاده از واژههای زبان شیرازی و توی ذوق نزدنشان در آن بافت بود.
March 13, 2022
باید چشم روی هم بگذاری و آن را نبینی. اما تو نمیخواهی کور باشی. نمیخواهی عاطل بمانی. چون نمیخواهی بمیری! نه اینکه از مرگ بترسی! نمیخواهی پیش از مرگ زنده باشی ، اما مرده باشی!
تو میخواهی زنده باشی چون دنیا زیباست و اینش زیباست که تو میخواهی در زیبا کردنش دستی داشته باشی!
نگذار که پکر شوی...
تو در گوشه ای افتاده ای که کوچک است و چون کوچک است ، زیر چشمی نگاهش میکنند و چون زیر چشمی نگاهش میکنند ، درست نمیشناسندش و چون نمیشناسندش نمیگذارند به میل خودش باشد...
و این که هست نیروی تو را روی هم تا میکند و تو نمیتوانی از حد بیرون روی....
تو میخواهی زنده باشی چون دنیا زیباست و اینش زیباست که تو میخواهی در زیبا کردنش دستی داشته باشی!
نگذار که پکر شوی...
تو در گوشه ای افتاده ای که کوچک است و چون کوچک است ، زیر چشمی نگاهش میکنند و چون زیر چشمی نگاهش میکنند ، درست نمیشناسندش و چون نمیشناسندش نمیگذارند به میل خودش باشد...
و این که هست نیروی تو را روی هم تا میکند و تو نمیتوانی از حد بیرون روی....
February 9, 2018
3.5 Stars
August 17, 2019
هر لحظه به شکلی بت عیار در آید
آذر، ماه آخر پاییز شامل هفت داستان کوتاه است، داستانهایی که در ظاهر شاید ربطی به یکدیگر نداشته باشند اما همچنانکه گلستان تاکید کرده است تمام کتاب یک قصه است که در زمانها و مکانهای مختلف و با اشخاص گوناگون اتفاق افتاده است
درماندگی، ناامنی، مقابله ، طغیان و عصیانی که بر کل کتاب حاکم است با فضاسازی و صحنه پردازی های جاندارِ گلستان تبدیل به نقد دوران می شود، گلستان راوی صادقی است که به خود و طبعا به مخاطب دروغ نمی گوید و آن چیزی را که احساس می کند بر قلم جاری می سازد
گلستان ضمن رعایتِ صناعتِ داستان نویسی، آرمان ها و دیدگاه های سیاسی و روانشناختی خود را نیز مطرح می کند، در داستان "به دزدی رفته ها" هول و وحشتِ بی پایه ای را نشان می دهد که گریبانِ افراد یک خانه را گرفته است
در داستان "آذر، ماه آخر پاییز" از بی ثمری مرگِ مبارزی می گوید که زن و فرزند بیمارش گرفتار گذرانِ زندگی روزانه اند و در پرداختِ ویزیت یک پزشک هم درمانده اند
در "یادگار سپرده" آرمانگراییِ کورِ آن مبارز را باعثِ محتاج شدنِ همسرش می داند و نیز تاکید می کند که حتی جامعه نیز آن آرمانگرایی را بر نمی تابد و زن ناچار است برای تامینِ معیشتِ خود و فرزندش، حتی خاطرات و یادگارهای ارزشمندش را به فروش برساند
در "تب عصیان" با طنزی تلخ از ناآگاهی و عدمِ شناختِ یک زندانی سیاسی ساده لوح می گوید که هیچگونه تصویر درستی از واقعیت داخل و خارجِ زندان ندارد و دست به اعمالی می زند که غیر از بدتر شدنِ اوضاع در راستای مبارزه اش هیچ نفع دیگری ندارد
در "خم راه" از ناتوانی و درماندگیِ روحیِ رعیت زاده ای را نشان می دهد که علمِ طغیان بر علیه خانِ ده برداشته و سر به کوه زده است اما به علتِ نداشتنِ فشنگ کافی، ناظرِ کشته شدنِ پدرش می شود بدون اینکه بتواند کوچکترین عکس العملی نشان بدهد
و از "میان دیروز و فردا" بیهوده بودنِ فعالیت های سیاسی در دهۀ بیست را نتیجه می گیرد
علیرغم اینکه این کتاب هفتاد سال پیش نوشته شده است اما سبک لحن و روایت داستان بشدت نو و امروزی است، نباید ناگفته گذاشت که گلستان سهم بزرگی در داستان نویسی ایران دارد
ازمتن کتاب :
چیزهایی هست که هر چه هم که نخواهی شان ببینی باز می آیند ، باز سنگین و بی رحم می آیند و خود را روی تو می افکنند و گرد تو را می گیرند و توی چشم و جانت می روند و همه ی وجودت را پر می کنند و آن را می ربایند که دیگر تو نمی مانی ، که دیگر تو نمانده ای که آن ها را بخواهی یا نخواهی ، آن ها تو را از خودت بیرون رانده اند و جایت را گرفته اند و خود تو شده اند ، دیگر تو نیستی که درد را حس کنی ، تو خود درد شده ای
بدبخت ها مجسمه ساخته اند، برای مملکت مجسمه ها، مجسمه مرده ها برای مجسمه های مرده، همه اش شعر، شعر زیر مجسمه نوشته اند، شعر از مجسمه برای مجسمه زیر مجسمه، شعر مرده برای مرده ها روی تابوت مرده، اوهو همه اش ادعا: نمیرم از این پس که من زنده ام
هزار بار گفته بود که زندگی یک تخته پاره در دسترس دارد که اگر آنرا گم کنی با سنگینی درد شرمساری غرق خواهد شد،غرقی سرد و تاریک و نکبتی،غرقی که در وجدان آدمی روی میدهد،آدم که پیش خودش گم شود،پیش خودش نابود شودو پیش خودش تمام شودتنها آدم بدبخت است،همه جا می توان رفت و همه کار میتوان کرد اگر نزد خودت گم نباشی،اگرنزد خودت نابود نباشی، اگر نزد خودت شرمسار نباشی
خوش باش که از نسلی هستی که حوادث بسیار می بیند و کارهای بسیار می کند و مثل سنگریزه های میان راه نیست که عادی باشد بلکه تکه سنگ بزرگی است که نشانۀ خم راه است و تو غنیمت بزرگی برده ای که از این نسل هستی اگر چه نسل آسوده ای نیست و کارش دشوار است
نميدانم چند بار گرد اين ميدان خالى و اين مجسمه گرديده بودم، بهتم درربوده و غم هاى وجودم بيدار شده بود
من او را نمى شناختم - درست نميشناختم، اما زندگى او براى من چه بسيار كه معنى داشت، او از ظلم و سياهى و تخمير فساد گريخته بود تا فرداى پربركتى بسازد، اين معنى زندگى او بود، زندگى او بامعنايش كه حالا از گلوله سوراخ سوراخ شده است
چه قدر آدم مرده اند، چند صد هزار سال است که آدم ها می میرند ، همه اش مرگ و مرگ و ... تمام هم نمی شوند
در دنیا سهمگین تر از این چیزی نیست که آدم اعتراف کند مقصر است و خود را محکوم سازد ، نه ، هر چه که پیش می آید بیاید اما مبادا که خود را محکوم بیابی، آدم که پیش خود سرافکنده باشد دیگر تمام شده است
آذر، ماه آخر پاییز شامل هفت داستان کوتاه است، داستانهایی که در ظاهر شاید ربطی به یکدیگر نداشته باشند اما همچنانکه گلستان تاکید کرده است تمام کتاب یک قصه است که در زمانها و مکانهای مختلف و با اشخاص گوناگون اتفاق افتاده است
درماندگی، ناامنی، مقابله ، طغیان و عصیانی که بر کل کتاب حاکم است با فضاسازی و صحنه پردازی های جاندارِ گلستان تبدیل به نقد دوران می شود، گلستان راوی صادقی است که به خود و طبعا به مخاطب دروغ نمی گوید و آن چیزی را که احساس می کند بر قلم جاری می سازد
گلستان ضمن رعایتِ صناعتِ داستان نویسی، آرمان ها و دیدگاه های سیاسی و روانشناختی خود را نیز مطرح می کند، در داستان "به دزدی رفته ها" هول و وحشتِ بی پایه ای را نشان می دهد که گریبانِ افراد یک خانه را گرفته است
در داستان "آذر، ماه آخر پاییز" از بی ثمری مرگِ مبارزی می گوید که زن و فرزند بیمارش گرفتار گذرانِ زندگی روزانه اند و در پرداختِ ویزیت یک پزشک هم درمانده اند
در "یادگار سپرده" آرمانگراییِ کورِ آن مبارز را باعثِ محتاج شدنِ همسرش می داند و نیز تاکید می کند که حتی جامعه نیز آن آرمانگرایی را بر نمی تابد و زن ناچار است برای تامینِ معیشتِ خود و فرزندش، حتی خاطرات و یادگارهای ارزشمندش را به فروش برساند
در "تب عصیان" با طنزی تلخ از ناآگاهی و عدمِ شناختِ یک زندانی سیاسی ساده لوح می گوید که هیچگونه تصویر درستی از واقعیت داخل و خارجِ زندان ندارد و دست به اعمالی می زند که غیر از بدتر شدنِ اوضاع در راستای مبارزه اش هیچ نفع دیگری ندارد
در "خم راه" از ناتوانی و درماندگیِ روحیِ رعیت زاده ای را نشان می دهد که علمِ طغیان بر علیه خانِ ده برداشته و سر به کوه زده است اما به علتِ نداشتنِ فشنگ کافی، ناظرِ کشته شدنِ پدرش می شود بدون اینکه بتواند کوچکترین عکس العملی نشان بدهد
و از "میان دیروز و فردا" بیهوده بودنِ فعالیت های سیاسی در دهۀ بیست را نتیجه می گیرد
علیرغم اینکه این کتاب هفتاد سال پیش نوشته شده است اما سبک لحن و روایت داستان بشدت نو و امروزی است، نباید ناگفته گذاشت که گلستان سهم بزرگی در داستان نویسی ایران دارد
ازمتن کتاب :
چیزهایی هست که هر چه هم که نخواهی شان ببینی باز می آیند ، باز سنگین و بی رحم می آیند و خود را روی تو می افکنند و گرد تو را می گیرند و توی چشم و جانت می روند و همه ی وجودت را پر می کنند و آن را می ربایند که دیگر تو نمی مانی ، که دیگر تو نمانده ای که آن ها را بخواهی یا نخواهی ، آن ها تو را از خودت بیرون رانده اند و جایت را گرفته اند و خود تو شده اند ، دیگر تو نیستی که درد را حس کنی ، تو خود درد شده ای
بدبخت ها مجسمه ساخته اند، برای مملکت مجسمه ها، مجسمه مرده ها برای مجسمه های مرده، همه اش شعر، شعر زیر مجسمه نوشته اند، شعر از مجسمه برای مجسمه زیر مجسمه، شعر مرده برای مرده ها روی تابوت مرده، اوهو همه اش ادعا: نمیرم از این پس که من زنده ام
هزار بار گفته بود که زندگی یک تخته پاره در دسترس دارد که اگر آنرا گم کنی با سنگینی درد شرمساری غرق خواهد شد،غرقی سرد و تاریک و نکبتی،غرقی که در وجدان آدمی روی میدهد،آدم که پیش خودش گم شود،پیش خودش نابود شودو پیش خودش تمام شودتنها آدم بدبخت است،همه جا می توان رفت و همه کار میتوان کرد اگر نزد خودت گم نباشی،اگرنزد خودت نابود نباشی، اگر نزد خودت شرمسار نباشی
خوش باش که از نسلی هستی که حوادث بسیار می بیند و کارهای بسیار می کند و مثل سنگریزه های میان راه نیست که عادی باشد بلکه تکه سنگ بزرگی است که نشانۀ خم راه است و تو غنیمت بزرگی برده ای که از این نسل هستی اگر چه نسل آسوده ای نیست و کارش دشوار است
نميدانم چند بار گرد اين ميدان خالى و اين مجسمه گرديده بودم، بهتم درربوده و غم هاى وجودم بيدار شده بود
من او را نمى شناختم - درست نميشناختم، اما زندگى او براى من چه بسيار كه معنى داشت، او از ظلم و سياهى و تخمير فساد گريخته بود تا فرداى پربركتى بسازد، اين معنى زندگى او بود، زندگى او بامعنايش كه حالا از گلوله سوراخ سوراخ شده است
چه قدر آدم مرده اند، چند صد هزار سال است که آدم ها می میرند ، همه اش مرگ و مرگ و ... تمام هم نمی شوند
در دنیا سهمگین تر از این چیزی نیست که آدم اعتراف کند مقصر است و خود را محکوم سازد ، نه ، هر چه که پیش می آید بیاید اما مبادا که خود را محکوم بیابی، آدم که پیش خود سرافکنده باشد دیگر تمام شده است
March 19, 2015
اولین کاری بود که از گلستان می خوندم و جزو اون کتابایی بود که با خودم بگم چقدر بد که دیر خوندم و بعدش به خودم یادآوری کنم اتفاقا چقدر خوب که الان دارم می خونمش. دقت و حساسیتی که گلستان روی نثرش توی اون سال ها داشته من شبیهش رو توی نثر مندنی پور دیده بودم-البته که نخونده های من هنوز هم زیاده- و لذت می بردم و می برم از این همه نکته سنجی.
انتخاب زاویه دیدهای مناسب-درواقع توی این کتاب زاویه دیدها به هم نزدیک بودن- و درآوردن لحن های متفاوت به خصوص توی قسمت حدیث نفس ها که اصل و اوج شخصیت پردازی هاش بیشتر توی این قسمت ها شکل می گرفت.
نکته ی جذابی هم که وجود داشت پیوسته بودن چندتا داستان ها به هم بود؛این که روایت از دید کس دیگری و از بخش دیگه ای بیان می شد و همدیگه رو تکمیل می کردن.
بن مایه ی "آزادی" هم توی بیشتر داستان های این مجموعه که از خلال دیدگاه های متفاوت ارائه می شد، مشترک بود.
توی چاپی که من خوندم داستان شب دراز حذف شده بود.
انتخاب زاویه دیدهای مناسب-درواقع توی این کتاب زاویه دیدها به هم نزدیک بودن- و درآوردن لحن های متفاوت به خصوص توی قسمت حدیث نفس ها که اصل و اوج شخصیت پردازی هاش بیشتر توی این قسمت ها شکل می گرفت.
نکته ی جذابی هم که وجود داشت پیوسته بودن چندتا داستان ها به هم بود؛این که روایت از دید کس دیگری و از بخش دیگه ای بیان می شد و همدیگه رو تکمیل می کردن.
بن مایه ی "آزادی" هم توی بیشتر داستان های این مجموعه که از خلال دیدگاه های متفاوت ارائه می شد، مشترک بود.
توی چاپی که من خوندم داستان شب دراز حذف شده بود.
May 30, 2011
عبارتهای بسیاری در این مجموعه حکایت از تیزهوشی گلستان دارد...به قول مسعود بهنود " گلستان دنیا را به چشم های باز دید".
او را کشتند و همه را می کشند و همه چیز کشته شده است. آه دیگر چه می ماند؟
صفحه 47
مجسمه ی مرده ها برای مجسمه های مرده.
زدن را از پدرشان ، از هفت جد و بر جدشان، از هفتاد هزار جدشان به ارث برده اند. همه اش قمه و کلاه -خود بابای بابای بابای بابای بابای هفتاد هزار بابای پیش تر از بابام...
او را کشتند و همه را می کشند و همه چیز کشته شده است. آه دیگر چه می ماند؟
صفحه 47
مجسمه ی مرده ها برای مجسمه های مرده.
زدن را از پدرشان ، از هفت جد و بر جدشان، از هفتاد هزار جدشان به ارث برده اند. همه اش قمه و کلاه -خود بابای بابای بابای بابای بابای هفتاد هزار بابای پیش تر از بابام...
March 13, 2017
ابراهیم گلستان، متفاوت مینویسه ،نثرش با همه ی داستانهایی که خوندم فرق داره شاید فرفش تو نوع بینش اون به سنت باشه و مخلوط کردن سنت با داستانهاش اونا رو جذاب تر کرده
December 14, 2024
چند روز پیش ف اسم گلستان رو اورد و ناگهان متوجه شدم که تاحالا چیزی از گلستان نخوندم. ۲تا کتابشو شانسی خریدم تا باهاش آشنا بشم.
--
برای من وجوه پررنگی داشت کتاب. نکتهی اول این بود که کتاب کاملا ایدئولوژیک بود. کاملا آرمانهای چپ توش پررنگ بود و شبیه فضاهای ایدئولوژیک خیلی از نویسندههای اون ۳دهه بود. و جدای از تایید یا رد این ایدئولوژی، کاملا شورانگیز نوشته شده بود. جوری که میتونست رانه باشه برای آدمها و همراه کردنشون.
نکتهی دوم میزانِ مدرن بودن داستانها بود. عناصر داستان مدرن انقدر زیاد بود که من چندباری چک کردم داستانهارو تا مطمئن بشم اوایل دههی ۳۰ نوشته شدن. از این نظر کار بزرگی بود هم برای گلستان و هم برای داستاننویسی ایران.
نکتهی پررنگ سوم، ارتباط داستانها باهم بود. ارتباطی که داستانهارو تبدیل به فصلهای مختلف کتاب نمیکرد اما حضور شخصیتها در داستانهای مختلف انگار زاویهی دید متفاوت و جزئیات اضافهتری رو به داستانها میداد. مثلا "احمد کاوه" توی چندتا داستان حضور داشت هرچند که هیچوقت ما زاویهی دید خودش رو ندیدیم.
مسالهی چهارمی که به نظرم اومد، فضای اضطرابانگیز بیشتر داستانهای کتاب بود. از همون داستان اول "به دزدی رفتهها" این اضطراب شروع میشه و تقریبا در سراسر کتاب حس میشه.
یهجا در داستان آخر، صحنهی کتک خوردن یکنفر در خیابون رو توصیف میکنه و اون فرد فرار میکنه، حال بینندهی این اتفاق رو اینجوری روایت میکنه:" خواهش تندی در همهی جان خویش یافته بود که پایان کار را ببیند و گامهای خود را تند کرده بود...". این حس رو انگار منم در مواجهه با اضطرابهای کتاب داشتم. همچنان که درونم آشوب بود چیزی دوست داشت آخر ماجرا رو بفهمه.
نکتهی بعدی توصیفهای جذاب بود. من خیلی توصیف موقعیت رو دوست ندارم و معمولا برام خسته کنندهست. اما در بیشتر لحظات این کتاب کاملا منو همراه کرده بود توصیفها.
و آخرین مسالهی پررنگ به نظرم جملات پریشان کتاب بود. بهطوری که در آخرین داستان کتاب، بعضی جملات(درواقع رسیدن به نقطه) حدودا ۲صفحه بودن. پریشان و مشوش. در بیشتر مواقع هم موفق بودن هرچند که یه جاهایی هم خسته کننده میشدن.
بهدزدی رفتهها، در هم راه و یادگار سپرده رو بیشتر دوست داشتم.
--
اینو به عنوان بخشی که توصیف جذابی داره مینویسم:
من بودم و تنهائی. شب، دنیا را سنگین کرده بود. مهرههای بند کرده چراغها از ته تاریکی نزدیک میشدند و از بالای سرم میگذشتند و پشت سر من نمیدانم کجا میرفتند. باد، آهسته، روی دنیای متروک من سینهکشان میگذشت.
میدان خالی بود و راههایی که از آن میرفت یا به آن میآمد زیر افسون شب عزا وارفته بود. پیش پای من، میان نردههای آهنی، چمنهای لجمار خزان زده محصور افتاده بودند و سایه مجسمهی شاعر زمانهای گذشته، که من به پاهایش تکیه داشتم، در تاریکیشان کشانده بود.
من بودم و تنهایی و این بیجایی و وارفتگی.
--
دیگه مشخصه که با گلستان یاد تو میفتم. ولی مهم نیس.
--
برای من وجوه پررنگی داشت کتاب. نکتهی اول این بود که کتاب کاملا ایدئولوژیک بود. کاملا آرمانهای چپ توش پررنگ بود و شبیه فضاهای ایدئولوژیک خیلی از نویسندههای اون ۳دهه بود. و جدای از تایید یا رد این ایدئولوژی، کاملا شورانگیز نوشته شده بود. جوری که میتونست رانه باشه برای آدمها و همراه کردنشون.
نکتهی دوم میزانِ مدرن بودن داستانها بود. عناصر داستان مدرن انقدر زیاد بود که من چندباری چک کردم داستانهارو تا مطمئن بشم اوایل دههی ۳۰ نوشته شدن. از این نظر کار بزرگی بود هم برای گلستان و هم برای داستاننویسی ایران.
نکتهی پررنگ سوم، ارتباط داستانها باهم بود. ارتباطی که داستانهارو تبدیل به فصلهای مختلف کتاب نمیکرد اما حضور شخصیتها در داستانهای مختلف انگار زاویهی دید متفاوت و جزئیات اضافهتری رو به داستانها میداد. مثلا "احمد کاوه" توی چندتا داستان حضور داشت هرچند که هیچوقت ما زاویهی دید خودش رو ندیدیم.
مسالهی چهارمی که به نظرم اومد، فضای اضطرابانگیز بیشتر داستانهای کتاب بود. از همون داستان اول "به دزدی رفتهها" این اضطراب شروع میشه و تقریبا در سراسر کتاب حس میشه.
یهجا در داستان آخر، صحنهی کتک خوردن یکنفر در خیابون رو توصیف میکنه و اون فرد فرار میکنه، حال بینندهی این اتفاق رو اینجوری روایت میکنه:" خواهش تندی در همهی جان خویش یافته بود که پایان کار را ببیند و گامهای خود را تند کرده بود...". این حس رو انگار منم در مواجهه با اضطرابهای کتاب داشتم. همچنان که درونم آشوب بود چیزی دوست داشت آخر ماجرا رو بفهمه.
نکتهی بعدی توصیفهای جذاب بود. من خیلی توصیف موقعیت رو دوست ندارم و معمولا برام خسته کنندهست. اما در بیشتر لحظات این کتاب کاملا منو همراه کرده بود توصیفها.
و آخرین مسالهی پررنگ به نظرم جملات پریشان کتاب بود. بهطوری که در آخرین داستان کتاب، بعضی جملات(درواقع رسیدن به نقطه) حدودا ۲صفحه بودن. پریشان و مشوش. در بیشتر مواقع هم موفق بودن هرچند که یه جاهایی هم خسته کننده میشدن.
بهدزدی رفتهها، در هم راه و یادگار سپرده رو بیشتر دوست داشتم.
--
اینو به عنوان بخشی که توصیف جذابی داره مینویسم:
من بودم و تنهائی. شب، دنیا را سنگین کرده بود. مهرههای بند کرده چراغها از ته تاریکی نزدیک میشدند و از بالای سرم میگذشتند و پشت سر من نمیدانم کجا میرفتند. باد، آهسته، روی دنیای متروک من سینهکشان میگذشت.
میدان خالی بود و راههایی که از آن میرفت یا به آن میآمد زیر افسون شب عزا وارفته بود. پیش پای من، میان نردههای آهنی، چمنهای لجمار خزان زده محصور افتاده بودند و سایه مجسمهی شاعر زمانهای گذشته، که من به پاهایش تکیه داشتم، در تاریکیشان کشانده بود.
من بودم و تنهایی و این بیجایی و وارفتگی.
--
دیگه مشخصه که با گلستان یاد تو میفتم. ولی مهم نیس.
March 31, 2016
دیگر نمیخواست چیزی را ببیند.اما چیزهایی هست که هرچقد هم نخواهی ببینیشان باز میآیند.باز سنگین و بیرحم میآیند و خود را روی تو میافکنند و گرد تو را میگیرند و توی چشم و جانت میروند و همه وجودت را پر میکنن و چنان پر میکنند و آنرا میربایند که دیگر تو نمیمانی،که دیگر تو نماندهای که آنها را بخواهی یا نخواهی،.آنها تو را از خودت بیرون راندهاند و جایت را گرفتهاند و خود تو شدهاند. دیگر تو نیستی که درد را حس کنی، تو خود درد شدهای.سنگینی خود درد و سیاهی خود درد.
Read
March 15, 2019به نظر من متوسط و معمولی بود . این که هر داستان هدفی را دنبال میکنه (مطلبی را گوشزد میکنه) و باری به جهت نیست، خوبه. جملات مبهم اغازین ، وجود شخصیت های غایب و گفتگوهای درونی در اکثر داستان های کتاب دیده می شه. بهترینی که تا به حال از گلستان خوندم ، مد و مه بود.
December 19, 2025
نوشتهی پایین مشخصا برای داستان اخر در این کتاب و این مجموعه داستان میباشد.
«میان دیروز و فردا»
میان دیروز و فردا اخرین داستان کتاب بود و برای من مثل جمع بندی تمام حسوحال هایی بود که در داستان های قبلی تجربه کرده بودم. روایتی که دوباره من را به این فکر فرو برد که مبارزه با ظلم محدود به دوره یا نسلی خاص نیست. عجیب نیست، بلکه تلخ و روشن کنندهست که میبینیم همان روح مبارز با ظلم و بیعداتی در هر دوره و هر نسل تکرار می شود.
این داستان از ایستادگی، از اینکه چرا انسان با وجود همهی شکستها و خستگیها بازهم ادامه میدهد، میگوید. پایان بندیاش برای من نقطه اتصال همهی این روایتها شد آنجا که میگوید:
« تو برای اینکه زنده باشی حاضری بمیری... تو میخواهی زنده باشی چون دنیا زیباست...از نسلی هستی که حوادث بسیار میبیند و کارهای بسیار میکند و مثل سنگریزههای میان راه نیست که عادی باشد...»
از هوشمندی انتخاب عنوان هم نمیتوان گذشت؛ میان دیروز و امروز دقیقا جاییست که انسان ایستاده، نه کاملا رها از گذشته و نه مطمئن از اینده اما همچنان امیدوار به عبور. دردناک است که بعد از دههها این «میان» هنوز برای ما ادامه دارد و هنوز درگیر همان مبارزها و پرسش ها هستیم.
امیدوارم روزی برسد که این مضمون ها فقط به گذشتههای دورمان تعلق داشته باشند.
«میان دیروز و فردا»
میان دیروز و فردا اخرین داستان کتاب بود و برای من مثل جمع بندی تمام حسوحال هایی بود که در داستان های قبلی تجربه کرده بودم. روایتی که دوباره من را به این فکر فرو برد که مبارزه با ظلم محدود به دوره یا نسلی خاص نیست. عجیب نیست، بلکه تلخ و روشن کنندهست که میبینیم همان روح مبارز با ظلم و بیعداتی در هر دوره و هر نسل تکرار می شود.
این داستان از ایستادگی، از اینکه چرا انسان با وجود همهی شکستها و خستگیها بازهم ادامه میدهد، میگوید. پایان بندیاش برای من نقطه اتصال همهی این روایتها شد آنجا که میگوید:
« تو برای اینکه زنده باشی حاضری بمیری... تو میخواهی زنده باشی چون دنیا زیباست...از نسلی هستی که حوادث بسیار میبیند و کارهای بسیار میکند و مثل سنگریزههای میان راه نیست که عادی باشد...»
از هوشمندی انتخاب عنوان هم نمیتوان گذشت؛ میان دیروز و امروز دقیقا جاییست که انسان ایستاده، نه کاملا رها از گذشته و نه مطمئن از اینده اما همچنان امیدوار به عبور. دردناک است که بعد از دههها این «میان» هنوز برای ما ادامه دارد و هنوز درگیر همان مبارزها و پرسش ها هستیم.
امیدوارم روزی برسد که این مضمون ها فقط به گذشتههای دورمان تعلق داشته باشند.
July 29, 2017
میدید که مسئول است.اگرکاری نکند خود را محکوم خواهد کردو در دنیا سهمگین تر از این چیزی نیست که آدم اعتراف کند مقصر است و خود را محکوم سازد.نه ،هر چه که پیش میاید بیاید اما مبادا که خود را محکوم بیابی.آدم که پیش خود سرافکنده باشد دیگر تمام شده است.
هزار بار گفته بود که زندگی یک تخته پاره در دسترس داردکه اگر آنرا گم کنی با سنگینی درد شرمساری غرق خواهد شد.غرقی سرد و تاریک و نکبتی.غرقی که در وجدان آدمی روی میدهد.آدم که پیش خودش گم شود،پیش خودش نابود شودو پیش خودش تمام شودتنها آدم بدبخت است.همه جا می توان رفت و همه کار میتوان کرد اگر نزد خودت گم نباشی،اگرنزد خودت نابود نباشی،اگر نزد خودت شرمسار نباشی.
بگذرار امروز هر چه میخواهد بکند.فردا هم به هیچ احتیاج نخواهیم داشت.احتیاج ما به خود فرداست باید آنرا به دست بیاوریم.هرچه که در راه این به دست آوردن از دست برود،چیزی نیست..
هزار بار گفته بود که زندگی یک تخته پاره در دسترس داردکه اگر آنرا گم کنی با سنگینی درد شرمساری غرق خواهد شد.غرقی سرد و تاریک و نکبتی.غرقی که در وجدان آدمی روی میدهد.آدم که پیش خودش گم شود،پیش خودش نابود شودو پیش خودش تمام شودتنها آدم بدبخت است.همه جا می توان رفت و همه کار میتوان کرد اگر نزد خودت گم نباشی،اگرنزد خودت نابود نباشی،اگر نزد خودت شرمسار نباشی.
بگذرار امروز هر چه میخواهد بکند.فردا هم به هیچ احتیاج نخواهیم داشت.احتیاج ما به خود فرداست باید آنرا به دست بیاوریم.هرچه که در راه این به دست آوردن از دست برود،چیزی نیست..
June 23, 2018
فکر می کنم درداستان های این مجموعه زمان وتغییر دغدغه ها بسیار دخیل بوده که لذت چندانی نداشت.
داستان آذر، ماه آخر پاییز- به شدت با اتفاقات فیلم خشت و آینه درگیراست. باران و شب ونوزاد وزنی مانده در خیابان
.
تب عصیان در فضای زندان و آزادی
.
در خم راه- در چنگال دیکتاتورهای زمانه که در اینجا کدخدای دهکده است گیر افتادن- پدر و پسر و فرار وکوه و کدخدا
.
یادگار سپرده- شاعرانه و در رثای دوستی که نیست و اعدام شده است.
.
شب درازد که این داستان فقط در این چاپ موجود است و در چاپ دوم سوم حذف شده.
.
میان دیروز و فردا در فضای تیرباران و مبارزه
داستان آذر، ماه آخر پاییز- به شدت با اتفاقات فیلم خشت و آینه درگیراست. باران و شب ونوزاد وزنی مانده در خیابان
.
تب عصیان در فضای زندان و آزادی
.
در خم راه- در چنگال دیکتاتورهای زمانه که در اینجا کدخدای دهکده است گیر افتادن- پدر و پسر و فرار وکوه و کدخدا
.
یادگار سپرده- شاعرانه و در رثای دوستی که نیست و اعدام شده است.
.
شب درازد که این داستان فقط در این چاپ موجود است و در چاپ دوم سوم حذف شده.
.
میان دیروز و فردا در فضای تیرباران و مبارزه
October 23, 2020
کتاب بخوبی هنر داستان نویسی و تسلط گلستان به ادبیات را نشان میدهد و با سبک داستانهای تودرتو، زنجیره ای از معماها ساخته و در بین قصهها ما را به دنبال جواب میکشاند.
نویسنده از همان داستان اول، "به دزدی رفتهها"، به ما میگوید که این کتاب، روایتی از صدای ذهنی و خودگویی شخصیتهای داستان است. انگار که آنان با خود بیش از دیگران گفتگو دارند و داستانها مانند جریان سیال ذهن گاهی مفهوم و گاهی نامفهوم، گاهی مقطع و گاهی پیوسته، گاهی فرّار و گاهی روی دور تکرار، گاهی آشنا و گاهی بهکلّی غریب هستند.
نویسنده از همان داستان اول، "به دزدی رفتهها"، به ما میگوید که این کتاب، روایتی از صدای ذهنی و خودگویی شخصیتهای داستان است. انگار که آنان با خود بیش از دیگران گفتگو دارند و داستانها مانند جریان سیال ذهن گاهی مفهوم و گاهی نامفهوم، گاهی مقطع و گاهی پیوسته، گاهی فرّار و گاهی روی دور تکرار، گاهی آشنا و گاهی بهکلّی غریب هستند.
July 23, 2013
با گذشت تقریبا نود سال از انتشار این کتاب میشه گفت ایده های جاری توی داستان هاش دیگه چنگی به دل خواننده ی امروزی نمی زنه, ولی این موضوع هنوز باعث نمیشه کسی منکر شناخت و درک بالای گلستان از جامعه بشه.
نویسنده توی تک تک دیالوگ های کتاب که بین اقشار مختلفی از آدم ها شکل می گیره داره به زیرکی اون طبقه رو توصیف می کنه و هوش خودش رو به رخ خواننده می کشه.
نویسنده توی تک تک دیالوگ های کتاب که بین اقشار مختلفی از آدم ها شکل می گیره داره به زیرکی اون طبقه رو توصیف می کنه و هوش خودش رو به رخ خواننده می کشه.
Displaying 1 - 30 of 71 reviews






























