خانم فردا کوچ است جلد سوم از مجموعه «سفرنامههای قدیمی زنان»، شرح سفر سکینه سلطان ملقب به وقارالدوله از همسران ناصرالدین شاه، به مکه و عتبات است. وقارالدوله سفرش را چهار سال بعد از کشته شدن شاه و زمانی که به همسری معتصم الملک درآمده، شروع میکند ولی همچنان در این سفر به یاد ناصرالدین شاه است و خاطراتی از او ذکر میکند. جذابیت سفرنامههای زنان در این است که در کنار اتفاقات سفر، ریزه کاریها و روزمرگیها را هم ثبت کردهاند و این روایت جزئیات است که به ما امکان میدهد تصویر روشنتری از آن دورهٔ زمانی داشته باشیم. در این سفرنامهها متن به زبان شفاهی نزدیکتر میشود و صراحت و جسارت زنان راوی، وجوه نادیدهای از آن دورهٔ تاریخی را به ما نشان میدهد.
این کتاب رو از سفرنامه عالیه خانم شیرازی «چادر کردیم رفتیم تماشا» بیشتر دوست داشتم اتفاقهای اون سفرنامه هیجانانگیزتر و جالبتر هستش ولی انقدر هر روز در حال غرغر کردن و بد و بیراه گفتن به زمین و زمان هست از حوصله خارج میشه ولی این سفرنامه شسته رفته تر هستش. اول از همه اینکه نویسنده باسواد هستش، خط خوب داره، اهل شعر هست و حساب کتاب سرش میشه و کل مخارج سفر رو خودش مدیریت میکنه. دوم اینکه سفرش به نسبت بقیه آدمهای اون زمان لاکچریتر هستش وخب سختی کمتری میکشه سومین نکته اشاره به یه واقعه جالب هستش که در اون زمان به دلیل یه سری اتفاقها و اذیت شدن حجاج، فاضل شربیانی که فقیه وقت بوده، مکه رفتن از مسیر مستقیم عراق به عربستان و گذر از بیابان رو ممنوع میکنه و خب دقیقا مثل زمان حال حاضر متوجه نیست این کارش چه پدری از مردم درمیاره و مجبورن یه دور قمری بزنن و از عراق برن سوریه و از اونجا با کشتی و از کانال سوئز برن به جده و چقدر آدم تو این مسیر کشته میشن و چقدر هزینه اضافه به گردن حجاج میافته (البته این ماجراجویی برای ما که خواننده هستیم بد نشده و با مناطق و مردم دورتری توی اون زمان آشنا میشیم)
در کل خوندن این مجموعه حوصله میخواد چون زبانش قدیمی هست، خیلی روزها روزمره نویسی هستش و اتفاق جدیدی نمیافته و یه جاهایی با توجه به اون زمان حاوی الفاظ نژادپرستانه یا زنستیزانه هستش ولی برای کسی که علاقهمند به سفرنامه و تاریخ باشه پر از اطلاعات دست اول و جالب هستش کافیه مسیر سفر روی گوگمپ یا نقشه دنبال کنید و وضعیت خیلی از اون شهرها و آبادیها رو در زمان حاضر ببینید.
خواندن چنین متنی دستِ کم ما را رو در روی خودمان وامی نهد. این را که آدمِ امروز این سرزمین نه فقط که آدم روزگارِ این سفرنامه است که حتا با دست گرفتن آیفون و سوار شدن لکسوس هم نشده که اندکی دیدگاه و اندیشه اش پروده شود. توفیری نمی بینی میان این دو آدم و این همان درجا زدن و همچنان خرافه را تقدیس کردن هم هست و دلبسته ی اوهام بودن هم. اما با وجود همین متن پی هم می بری آدم آن روزگار بی اندازه و بیشتر از آدم این روزگار می فهمد و می داند حتا به گمانم درک بهتری از زمانه اش دارد و حتا یک جاهایی بسیار بهتر می اندیشد از آدم امروز که گمانِ بیهده دارد به اندیشمند بودن و چیزی مثلن به عنوان مدرن بودن که نتوانسته است هنوز خودش را از ریشه های پوسیده ای که هر روز بیشتر فرو می کشدش رها کند. بی خود نیست که گمان می کنم ما مردمان هر دوره نسبت به دوره ی پیشتر جامانده تر و تهی مغزتریم. جامعه ای که فعال ملی اش هنوز خودش را مذهبی می داند و فعال مذهبی اش گمانِ اصلاح دینی دارد خیلی کار دارد تا برسد که با این وضعیت قعطن نخواهد رسید! نباید که برسد! پس دلش را خوش می کند به همین که خیال کند از همه بهتر می فهمد و راه درست را اوست که پیش گرفته است. بگذار خیال کند حالا که در وادی سرگردانی و نادانی در تاریکی دور خودش می چرخد
وقارالدوله یکی از زنان ناصرالدين شاه، چهار سال پس از کشته شدن شاه به قصد حج و زیارت عتبات از تهران به سمت عراق حرمت میکنند و به دلیل بسته بودن راه عراق به عربستان مجبور میشود به سوریه رفته و از آنجا از طریق کشتی به دریای سرخ و جده برود. بعد از انجام اعمال حج و زیارت مدینه، به عراق میرود و ائمه مدفون در این کشور را نیز زیارت میکند و چندماهی در کربلا میماند و سپس به تهران برمیگردد. او طی سفر روزنگار مینوشته و حاصلش این سفرنامه شده است. توجهش به جزئیات و احوالات جالب توجه است و طبع شعر خوبی نیز دارد و به فراخور اتفاقات مختلف چند بیتی شعر گفتهاست
اگر دوست داری صدای زنان تاریخ را بشنوی، نه تصویری که دیگران از آنها ساختهاند، این کتاب را از دست نده.
«خانم! فردا کوچ است» صدای زنیست که پس از عمری در پستوها و اندرونیهای سلطنت، قدم به جهان بیرون میگذارد و آن را با چشمان خود، برای ما روایت میکند.
قسمتی از متن کتاب را میآورم تا با سبک نگارش آن آشنا شوید:
«روز پنجشنبه، بیستویکم، منزل دوم، مکّه معظّمه. صبح سوار شده به راه افتادیم. زمین به قدری سبز و باصفا بود که نهایت ندارد. تمام زمین این راه چمن است و گلهای بنفش ریزه دارد و آفتاب هم بود ولی یک باد کم خوبی میآید. خیلی به لار میماند اما این کجا و آن کجا. راه امروز پنج فرسنگ بود. اسم این منزل فلوجه است. ماشاءالله اردویی زدهاند که نیم فرسنگ طول و عرض اردو شده است. خدا محافظت فرماید. خیلی تماشا دارد. شب چهار مشعل میان اردو میزنند تا صبح هم چند نفر راه میروند. متصل فریاد میزنند که جماعت حجاج نخوابید. بیدار باشید. متوجه مالتان باشید. نمیگذارند آدم بخوابد.»
از مشخصات کتاب، شرح روزنگاریهای اغلب تکراری نگارنده است. اینکه دید خاطرهنگار چندان به اتفاقات اطرافش عمیق نیست. مثلا از شهرها و دهات و آبادیها تنها به داشتن آب و غذا اکتفا میکند. رنگ و ازدیاد گلهای بیابان، از آثار تاریخی و بناهای معروف، مهمتر است. کمتر از تعداد افراد حاضر در کاروان میگوید و ما نمیدانیم این کاروانها چه تعداد قاطر و شتر و کجاوه داشتهاند.
در معدود اطلاعات ذیقیمت این کتاب از منظر تاریخی این که میگوید:
«خدا قسمت كند همه دوستان بیایند و به زيارت گنبد خضراء و گنبد چهار امام كه يك گنبدأابيض است، برسند.»
یعنی در آن زمان قبور بقیع، بقعه و گنبدی داشته.
از جمله مسائل طنزآمیز کتاب اینکه بعد بیش از ۱۲۰ سال گذشت زمان و تاثیرات فرهنگی-اجتماعی، باز هم مردان همان مردان هستند:
«مىگويند آن شب در بيروت، مردها كه شهر رفته بودند قدرى شيطانى كرده بودند. حملهدار(بخوانید مدیر کاروان)، اين جا نگذاشت مردم پايين بروند.»
گاهی لهله میزدم که اطلاعات بیشتری از اماکن و جاها میداد ولی خبری از اطلاعات بیشتر نبود. ببینید:
«برخاسته حمام رفتم اما تعريف كنم از حمام حلب كه حقيقت همچه حمامى تا به حال نديده بودم. هر چه بخواهم وصف و تعريف بنويسم باز كم نوشتم. پس همين يك كلام بنويسم، همچه حمامى نديده بودم. عقلا مىدانند كه چشم من خيلى چيزها ديده پس اين حمام چقدر خوب بوده كه به وصف نمىآيد. آدم هاى خوب، زنهاى خوشگل، بچههاى بانمك خوب در حمام ديدم؛ برعكس زنهاى كربلايى كه ديده بودم.»
با این حال شرح حال سفر بسیار خودمانی و خالصانه است؛ طوری که خواننده ریزبین و نکته سنج میتواند خودش را با سکینهسلطان خانم اصفهانی همراه کند و در عصری که با وجود سهولت مسافرت امکان حاجی و حاجیه شدن فراهم نیست، سفری به سرزمین وحی داشته باشد. آن هم در عرض ۱۸ ماه و از مسیر حلب و طرابلس و بیروت و دریای سرخ.
در انتها این وقارالدوله خانم سیاههای از قیمتهای این سفر ارائه میدهد که شاید وقت کنم به نرخ امروزی در بیاورم.
و اما چند موضوع که شاید بخواهید بدانید
۱: دوستعلی خان معیرالممالک که نوهی ناصرالدین شاه باشد در کتاب «یادداشتهایی از زندگانی خصوصی ناصرالدین شاه» میگوید:
«ناصرالدين شاه روزي كه كشته شد هشتاد و پنج زن داشت كه از نام برجستهترين آنان یاد ميشود.»
در ادامه نامهایی را ذکر میکند که در این میان از وقارالدوله اسمی به میان نمیآید. در نتیجه سکینهسلطان ملقب به وقارالدوله جزو زنان مهم و اصیل ناصرالدین شاه نبوده. و عجیب اینکه سکینهسلطان با این کمالات، شامل خط خوش، قریحهی شعر، سواد مناسب، دینداری و حساب دانی، چندان بین زنان شاه شهید برجسته نبوده.
۲: نکتهی جالب و تاریخی کتاب این است که مسیر سفر این زن تا مکه از راههای غیر معمول میگذشته. عموما حاجیان از مسیر عراق مستقیما از میان صحرای عربستان که معروف به جبل است به سرزمین وحی مشرّف میشدهاند. اما در واقعهای به شرح زیر، استفاده از این مسیر در آن سالها قدغن شده است:
در آن دوران، و پس از زعامت میرزای شیرازی بر شیعیان، فاضل شربیانی، از مراجع عتبات، مرجع شیعیان بوده است.
«حجاج از طریق عراق به حج میرفتند و مدینه منوره آن ایّام در تحت حکومت آلرشید بود. ایشان انواع هتک حرمت و اذیت به عمل میآوردند، تا علامه کبیر زعیم شهید شیخ فضلالله نوری مشرف شدند و در راه به ایشان از انواع ایذا و اذیت رسید. بعد از مراجعت آنچه دیده بودند به حضرت آیت الله شربیانی إخبار نمودند. پس حکم صادر شد به تحریم طریق مذکور، و علمای عصر نیز به ایشان تأسی کردند تا آنکه شر آلرشید زایل و از امارت نازل گشتند.»
به همین دلیل است که نویسنده در جای جای کتاب با طعنه و اشاره به سختی و طولانی و پر خرج شدن راه میگوید: خدا پدر و مادر فاضل شربیانی را بیامرزد.
۳:
اما این آل رشید چه کسانی بودند؟
آل رشید دودمانی بودند که إمارت جبل شمر را در منطقه شمال عربستان تأسیس کردند. این امارت از اواسط سدهٔ نوزدهم میلادی تا سال ۱۹۲۱ بر این منطقه حکومت کردند. آل رشید با خاندان آل سعود، حاکمان نجد، درگیر جنگ و نزاع بودند و در نهایت در سال ۱۹۲۱ توسط آل سعود شکست خوردند و إمارت جبل شمر سقوط کرد.
یادمان باشد، نگارنده در حدود سال ۱۹۰۱ میلادی به مکه مشرف شدهاست.
چجوری میشه که مصحح یک سفرنامه/خاطرات سفر بود و تو مقدمه کتاب به نویسنده اصلی کتاب لقب غرغرو داد؟! حتی اگر نویسنده کتاب احساس نارضایتی کرده (به خاطر سختی و دوری سفر یا شرایط زندگی شخصی) واقعا میشه بهش لقب غرغرو داد؟ اصلا صفت مناسبیه؟ اگر سالها/قرنها بعد، کسی دفتر خاطرات سفرم رو بخواد تصحیح کنه و چاپ کنه و به خاطر نارضایتیهای احتمالی توش به من لقب غرغرو بده، ترجیحم اینه که اون فرد خاطرات منو تبدیل به کتاب نکنه! جدا از اینکه از نظر من استفاده از این لقب درست نیست، من توی متن کتاب نارضایتی یا غر زدن خاصی ندیدم!
از متن مقدمه کتاب توسط زهرا صالحیزاده: «یکی از ویژگیهایی که از او در سفرنامهش میبینیم غر زدن و نارضایتی دائمی از شرایطش است.»
خانم فردا کوچ است به قلم بیوه ناصر الدین شاه نوشته شده. سفرنامة حج است بعد از این که شاه کشته شد، بیوهاش صیغه یکی از رجال دربار شد و با تاجگذاری مظفرالدین شاه این خانم تصمیم گرفت به زیارت برود، پس راهی کربلا و مکه شد. من از خواندن این کتاب لذت بردم و بسیار آموختم. باورکردنی نیست که فقط در مدت صد و خوردهای سال این اندازه سبک زندگی و شیوة مسافرت تغییر کرده است. این خانم با عده بسیار از همراهان به سفر می رود ولی آنچه می بیند از دریاها و از صخره ها، از بیابانهای بی پایان، چالشی بزرگ است زیرا هیچ امید ندارد بتواند زنده به ایران بازگردد. با اینهمه او شرح روز به روز سفر را نوشته. البته غیر از روزهای بیماری. هنگامی که بانوی همراه او بر اثر بیماری درگذشت هیچکس را برای غسل نداشت و این خانم مجبور شد وسط کوه های عربستان او را غسل دهد و کفن کند. اما باید شتری کشته می شد و جنازه را در پوست شتر می گذاردند تا در کربلا دفن شود. بنابراین در راه بازگشت او مدتها در کنار این جنازه به سفر پرداخت اما خاطرات بسیار جذاب تری برای بازگو کردن داشت. خاطراتی که در کتاب روزانه اش نوشته است.
بالاخره تموم شد! طبیعیه سه تا سفرنامهی حج (اون هم توی یه دوره تاریخی و مربوط به طبقهی مشخصی) پشت سر هم خوندن واقعاً حوصلهسربر میشه. اما دربارهی کتاب و جمعبندی این سهتا سفرنامه: نثر این کتاب از دو کتاب دیگه روونتر بود اما متن کتاب دوم ادبیتر بود. متن کتاب اول رو که واقعا مغزم درد گرفت میخوندم، جملاتش خیلی پراکنده بود. از نظر جذابیت داستانی، من کتاب اول رو دوست داشتم. ماجراهای عروسی و خواستگاری و دربار ناصرالدین شاه خیلی جالب بود. اما از نظر طنازی و بانمکی، کسی به پای وقارالدوله نمیرسه:)) هرچند غرغرهای یه دختر جوون پولدار رو داشت ولی بامزه بود. توی هر سه تا سفرنامه نژادپرستی و زنستیزی دیده میشه که بیشتر از اینکه مورد انتقاد باشه، برای بررسی و پژوهش موضوع جالبیه! ولی خب گفتم اخطار بدم:) البته این دومورد توی سفرنامه دوم کمتره. چیزی که برام جالب بود، استفادهی هر سه نویسنده از شعر بود. مخصوصا وقارالدوله که خودش هم شعر میگفت!
تجربهی جالبی بود اما بهتره جهت تجدید قوا به ادبیات روسیه برگردم:)
۹۵ درصد کتاب اینجوریه: روز فلان تاریخ فلان صبح بلند شدیم صبحانه خوردیم، از فلان منزل حرکت کردیم به فلان منزل رسیدیم،انقدر هزینه کردیم اینجا، هندونه خوردیم و خوابیدیم ۵ درصد باقی کتاب هم گریه و زاری برای شاه شهید ناصرالدینه
شاید دو سه پاراگراف جذاب داشت. یکیش مثلا همونی که پشت کتاب هم نوشته و کل کل دو کوه رو تخیل کرده.
متاسفانه یه نقشه ساده هم نداشت که بفهمیم از کجا داره به کجا میره، همینجور فقط اسم ده و شهر و منزل پشت سر هم ردیف میکرد.
هیچ کدوم از همراهان این خانم در طول سفر شخصیت پیدا نمیکنن و همه در حد اسم باقی میمانند.
۵۰ صفحه آخر کتاب رو دیگه حوصله نکردم، همینجوری سرسری و تند تند رد کردم تا تموم شه و بزارمش کنار
سفرنانه ای که بیشتر حالت خاطره نویسی بود که کجا رفتند کجا اقامت کردند و چه خوردند و خوب خیلی شبیه کتاب سه روز به آخر دنیا بود برام خیلی جذابیت نداشت و نصفه ولش کردم البته ذکر این همه جزییات مطمئنا سخت بوده مخصوصا با توجه به زمان کتاب و تا نصفه کتاب نکته قابل توجه علاقه نویسنده به شاه شهید داشت بود. حتی بعد از فوت و ازدواج مجدد نویسنده.
مامانم فکر میکنه تفاوت بزرگی که خامنهای با بقیهی سلاطین این مملکت داره، اینه که مردم به مرجعیت و حاکمیت دینی خامنهای اعتقاد دارن. این کتاب رو که براش میخوندم، اعتقادات مذهبی سکینه سلطانِ نویسنده رو تحسین میکرد و حرف زدنش از ائمه و احترام و سرسپردگیای که بهشون داشت رو درست و دقیق و خالص میدونست. و خیلی کم پیش میآد مامان من مذهب کسی رو تایید کنه! بعد میدید این کسی که اینقدر کاردرست و خداشناس به نظرش میآد تمام مدت داره قربونصدقهی ناصرالدین شاه – شاهنشاه جنتمکان خلدآشیان – و مظفرالدین شاه – قبلهی عالم روحی و ارواحالعالمین فداه – میره، و خدمتگزار اسلام و مملکت اسلامی میدوندشون. یه چیزی که واقعاً پشمای مامانم رو ریخت این اعتقاد سکینه سلطان بود که این شاهها اونقدر از نظر مذهبی درست و معتبرن که قراره حکومت رو به امام زمان تحویل بدن! مامانم بدجوری رفته بود تو فکر. بالاخره گفت «پس یعنی واقعاً الان با اونموقعها هیچ فرقی نمیکنه!» قبلاً هم با هم راجع به این موضوع صحبت کرده بودیم، ولی الان انگار یه چیزی براش جا افتاد و درونی شد و به نظرم لحظهی قشنگی بود.
پینوشت: اینمدتی که با این کتاب وقت گذروندم «خدا لعنت کند رضای کرمانی را» بدجوری افتاده رو زبونم. برا اولین بار تو زندگیم امیدوارم اوندنیایی وجود نداشته باشه، یا اگر داره این به زبون لعنت کردن من واقعاً چماق نشه تو سر یه بنده خدای از همهجابیخبری که اصلاً درست هم نمیشناسمش.
دومین کتابی که از مجموعه «سفرنامههای قدیمی زنان» میخوانم. اول، کمتر از قبل دوستش داشتم چون نویسنده (بیوهی ناصرالدین شاه) تا حد زیادی قائل به خداوندگاری شاه شهید سعید (به قول خودش) است و چپ و راست غصهی قتلش به دست رضای کرمانی را میخورد و به قول خودش، دلش برای شاه گوری میرود. به تحقیر به عرب موشخور میگوید و غر میزند اگر رعیتها خوب بهش نرسند. علی ای حال، هرچه جلوتر رفتم بیشتر این زن را شناختم و تحمل و دنبال کردنش راحتتر شد.
«زمینها همهجا سنبل های خوب، گلکانی رنگ در رنگ درآمده. هوا مثل هوای مازندران. باغات زیاد در قزل رباط. همه نوع میوهجات دارد. بسیار جای خوبی است. حیف که من خوب نیستم و عوض تماشا، همهجا گریان بودم»
این اولین جلدی بود که از مجموعه سفرنامه زنان میخوندم. واقعا برام جالب بود. زنی ۱۲۰ سال پیش سفرنامه ای با همچین جزئیاتی نوشته، وبه خاطر قولی که به دوستش داده، تمام خرجها رو هم ذکر کرده و البته که جملات تکراری هم زیاد داشت، که خب جمعآورنده کتاب، به متن پایبند مونده که باعث خوشحالیه. سکینه سلطان بسیار از ناصرالدین و مظفرالدین شاه صحبت میکنه و دعاشون میکنه و قاتل شاه شهید رو لعن میکنه که واقعا به نظر ما خندهدار میاد. طبع شعر این بانو واقعا من رو متعجب کرد و تحسینش کردم به نظرم ارزش خوندن داشت.
خیلی چیز دندون گیری نداشت. و چیز خاصی از مسیر و آدمها نداشت. احتمالا چون خانم بوده و در کجاوه و با داشتن حجاب چیزی برای گفتن نداشته. از تهران تا نجف ٣١ منزل و از نجف تاحلب و بعد بندر اسکندرون (در ترکیه کنونی) ٢٧ منزل از راه دریا و از مسیر کانال سوئز (با کشتی به ظرفیت ١٠ هزار نفر) ١١ روز تا جده. از مراسمات حج هم توضیحات بسیار ناقصی دارد. نکته جالب چندین بار تکرار نام شاه شهید و ناراحتی برای مرگ وی و لعن به رضای کرمانی است. در طول مسیر برگشت که از مکه وراه مدینه به نجف ۴١ منزل راه است مریض است و از گرمای هوا مینالند. البته در طول راه چندین روز جهت گرفتن تذکره و اجازه معطل میشوند. در نهایت پس از یکسال و یک ماه دوباره به کربلا میرسند. پس از چند روز به سمت ایران می آیند و در طول راه مهمان افرادی میشود ولی چون معرفی نمیکند معلوم نیست و فقط نام میبرد، چه کسانی هستند. چون همسر جدیدش در بروجرد است به سمت بروجرد میرود و بعد از مدتی با بازگشت مظفرالدین شاه از سفر فرنگ، همسر وی به تهران فراخوانده میشود. بنابراین به سمت تهران روانه میشوند. درجایی به جای سلطان آباد (اراک) شهر کرد میگوید که اشتباه است و مسیر بروجرد به تهران از شهرکرد نمیگذرد. و این نا آگاهی وی از مسیرها را میرساند. چند روز هم در قم میمانند و سال تحویل در حرم خواهر امام هشتم میماند. و بعد به تهران برمیگردد و کتاب تمام میشود.
مطمئن نیستم البته که اینطور کتابها رو چطور بایدامتیاز داد چون اگر به چشم منبع تاریخی بهش نگاه کنی دیگه دیگه اصلا امتیاز دادن نمیمونه.این رو به عنوان آخرین کتاب از این مجموعه خوندم و خب به اندازه سفرنامه عالیه خانم جذاب نبود ولی بامزگی های خودش رو داشت. به نظرم نکته اصلی در مورد این سفرنامه ها پیدا کردن الگوها و این اخلاقیات مشترک بین آدمهای اون دوره ست. مثلا این طوری که این به عرب میگه موشخور یا اینطور چیزها که توی همه کتابها بودن. هیچکدوم اینطوری نبودن که نه نژاد نمیپرستیم. و ارادتی که به سلطنت داشتن. واقعا برام جالبه که این ارادت چقدر قلبی بوده واقعا؟ ولی خب چرا همه ش نوشته بودن که خیلی لطف کردند و من که متقابلا کاری نکردم براشون و آدم بدی هستم. عالیه خانم هم این چیزا رو داشت. همه ش داشت میگفت من که نمیتونم جبران کنم ایشالا خدا و اجداد طاهرینم جبران کنن. دیگه چیزی که جالب بود این حالت مرگی بود که به خودشون میگرفتن. اون کتاب آبیه خیلی از این حالت های وحشتناک رو به موت افتاده نداشت ولی این و عالیه خانم همه ش اینطوری بودن که دارم میمیرم و خداوند نجاتم بدهد و این چیزها. سفر کردن واقعا مصیبت داشته مثل اینکه. و آدم هایی که مثل این اینقد پولدار بودن و با کبکبه و اینا سفر میکردن باز دهنشون سرویس بوده وای به حال بقیه. جالبه. ولی خب من نمیدونم. ایراد گرفته بودن که سفرنامه ش سفرنامه مناسبی نبود. من هم در این مورد نمیدونم. من اصلا سفرنامه دوست ندارم راستش. اینا هم به خاطر سفرنامه بودن نخوندم. در واقع سفرنامه های زنان خیلی سفرنامه طور نیستن بیشتر دفترخاطراتن. و خب همین بامزه ش میکنه. منم البته فضول و عاشق غیبتم برا همین دفترخاطرات خوندن بهم کیف میده. عرض میکردم. نکته دیگر که برام جالب بود دیدگاه این خانمه به جنسیتش بود. پذیرفته که ناقص العقله و در عین حال اینطوریه که زن بیچاره همه ش اسیر مرده چون نبردنش شام، و بعد هم یه جا خدا رو شکر میکنه چون زنه و مجبور نیست با آدمها سر و کله بزنه. جالبه کلا. و البته که ارادتش به ناصرالدین شاه و این که همه ش داره میرزای کرمانی لعنت میکنه هم بامزه ست. در واقع جالب ترش اینه که ازدواج کرده دوباره و همچنان به خودش میگه حرم ناصرالدین شاه. گوگولی مگولی. به لحاظ نوشتاری هم این کتاب خیلی منظم تر بود. نمیدونم جون این خانمه بیشتر حالیش بوده یا چون بچه ها ویرایشش کردن ولی دیگه شکر خدا.
دیشب تا به حال قرار شده که نصف حاجی ها به راه شام بروند و نصف از حلب بروند. من هم گفتم مرا از طرف شام ببرند که زینب خاتون را زیارت کنم. اخوی گویا میلشان نبود. هرچه من پر گفتم او کم شنید و مرا از راه حلب بردند. شب خیلی گریه کردم از عدم سعادت خودم. چرا باید وقت به این خوبی مرا به زیارت حضرت زینب نبرند. زن هرچه باشد و مرد هرکه باشد زن بیچاره اسیر مرد است.
** من بيعقل ضعيفه ي ناقص عقل چه عرض كنم كه شايسته ي اين بزرگوار باشد.زن چه عقل دارد كه من داشته باشم. عدم عقل من همينجا شهادت ميدهد كه امروز صبح از ترس باران مثل باران گريه مي كردم و وقت نوشتن اين مختصر هم اسم روز شنبه را فراموش كردم و تحت جمعه نوشتم. ** لابه لای توضیحات مشابه از مبدا و مقصد و اسباب سفر، توی این سفرنامه ها نکات بسیار جذاب فرهنگی پیدا می شوند. توصیف این زن از خودش، ارتباطش با باقی مردان، شوخی ها و طعنه هایش، شرح حوادث مسیر، توضیح شیوه ی حج رفتن. توی همه ی اینها لطفی هست. ** چند جا خانم وقار السلطنه واقعا توصیفات درخشانی از شرایط داشت، به علاوه اینکه واقعا متوجه شدم علاقه به زیارت در ادم های عصر قاجار چقدر وجود داشته و چقدر براشون حیاتی بوده که به زیارت برن. هرچند، در نهایت سفر نامه ی عالیه خانم شیرازی از این سفرنامه با کیفیت تر بود، و اون هم به دلیل توصیفات دقیقتر از مسیر و ویژگی های فرهنگی محیط های ناشناخته به علاوه حضورش تو دربار ناصرالدین شاه بود.
بیش از متن به فرامتن فکر میکنم. زنان باسواد گمنام ... نه سوادی در حد خواندن .. در حد نوشتن ادبی؛ رویاپردازی و تشبیهسازی، خاطره نویسی، سراییدن شعر و حسابگری و دو دو تا چهارتا کردن...
گرچه دوبار از مقتضیات زن بودن و بیاختیاری گله میکند اما میتوان گفت جزو خوشبختهای عصر خود بوده است. طبعا از خانوادهای منورالفکر بوده که توانسته سواد آموز شود. همسر دومش هم ظاهراً همراه است و مانعش نیست. نشان میدهد که مورد تکریم دربار و تفقد رفقا هم بوده و بابت اشعارش مورد تجلیل قرار میگرفته است.
پس با خود میگویم: این بانو - با قرائن متکی به متن - باید سنی حدود بیست و پنج سال داشته باشد. کسی که در این سن جرات دست به قلم برداشته و منع خانوادگی هم نبوده پس میتوانسته آثاری دیگر از خود بجا بگذارد ، اما چرا نیست؟ چگونه او در تاریخ محو شده است بدون درج آثاری دیگر؟ اصلا همین کتاب تا حالا کجا بوده؟ آن زمان صنعت چاپ به ایران رسیده بوده است ولی آیا این خاطره چاپ شده است؟ چون ظاهراً یکی از اهداف او از نگارش، همرسانی تجارب سفر برای دیگر حاجیان بالقوه بوده است. او کتابش را به مظفرالدین شاه تقدیم کرده است, آیا او کتاب را خوانده بوده است؟ از آنجا که مظفرالدین شاه عنایت خاصی به این بانو داشته است آیا تقریظی به این کتاب داشته است یا خیر؟ و کلا واکنشها به این کتاب چگونه بوده است؟
ذهن خود را رها کردهام و او اینچنین به گوالیدن در فرامتن کتاب ادامه میرود.
خانم! فردا کوچ است، جلد سوم از سهگانه سفرنامه قدیمی زنان است. دو کتاب دیگر اولی (چادر کردیم رفتیم تماشا) و دومی (سه روز به آخر دریا) نام دارند. از بین این سه سفرنامه ( یا بهتر است بگوییم روزنامه سفر ) به نظر من کتاب اول از همه جالبتر بود، چرا که صاحب سفرنامه مدت طولانی قبل از پایان سفر، به دربار ناصرالدین شاه میرود و مطالب جالبی از دربار شاه قاجار، رفتار و آداب و رسوم دربار ناصری تعریف میکند.