حالا که نمایشنامه تموم شده و حکم سوفی رو دیدم یه لبخند غمگین میزنم که نمیدونم از کجا میاد... چه بی رحمانه جریان تورو به اینجا رسوند:))) قراره از سوفی اینطور یاد کنم : گربه ای سیاه با رمان های کلاسیک عاشقانه و سنگ های عجیب در جیب بر فراز درخت گلابی:)))
نمایشنامه جالبی بود ولی چندین صفحه باید بگذره تا متوجه داستان و روند داستان بشید.. شناور بودن بین دیالوگ ها خیلی برام جذاب بود. شخصیت پردازی جالبی داشت اما به بخش مهمی که فکر میکنم گذشته و رابطه سوفی با خانواده بود زیاد بها داده نشد. در هرصورت دوست داشتنی بود و من که لذت برم خوندش از دست ندید:)))
کتاب روایت پیچیدهی درهمتنیدهی خوبی دارد که بعد از چندین صفحه سرنخش به دست مخاطب میآید. کتاب از این نظر و همچنین قوام داستانی قابل ستایش است و صحنههای تنشآمیز دادگاه بین رئیس دادگاه، دادستان و وکیل شاکیان و وکیل مدافع از طرف دیگر خیلی خوب درآمده است. ۲ ایرادی که به نظرم وجود دارد این است که مخاطب دیر وارد داستان میشود و لازم بوده با ریتم تندتری توجه تماشاگر جذب شود. از طرف دیگر با وجود اهمیت روابط سوفی با خانوادهاش و تربیتش این بخش بسیار لاغر مانده است.
This entire review has been hidden because of spoilers.
ویناور فقط یک نویسنده نیست. او رهبر ارکستر است و هنگامی که مینویسد به این میاندیشد که مخاطب چه چیز میشنود و چطور میشنود. او یک فضای پلی فونیک برای مخاطب ایجاد میکند و با اینکار تلاش دارد بگوید که قصد ندارد چیزی را قضاوت کند، هرچند که آنقدر هم بیطرفانه عمل نمیکند. نمایشنامههای او یک کلاژ است، برشهایی از تصاویر مختلفی که ویناور آنها را برگزیده و به گونهای کنار هم قرار داده تا با خلق تصویری نو و شکست زمان و مکان، معنای جدیدی پدید آورد. چندین دیالوگ در موقعیت های مخلف، حالا روی هم قرار میگیرند و در هم تنیده میشوند، گویی که تمام ابعاد یک شکل هندسی را در یک نگاه و یک لحظه ببینیم. چیزی که در آثار کوبیسم با آن روبهرو هستیم و شاید همان چیزی که باختین از آن صحبت میکند، «چندصدایی». ویناور از نقطه و علامت گذاری در نگارش پرهیز میکند و علاقه دارد این اختیار را به مخاطب یا اجراگر بدهد تا ریتم و لحن کارکترها را انتخاب کند.
همین بازی با فرم است که آثار ویناور را دارای اهمیت میکند، حداقل برای من. این فرمِ ویژهی او و برجسته کردن عنصر دیالوگ و همچنین مهارت بالای او در معلق نگه داشتن مخاطب، چه در تعلیق کشف داستان و چه در جهت گیری مخاطب نسبت به کارکترها، او را برای من نویسنده ماهری میکند. اما اگر فرم آثارش را از او بگیریم چیز زیادی باقی نمیماند. کارکترهای او (مثل سوفی در پرتره یک زن) غالبا شبیه پوستههای توخالی هستند. اساسا زن هایی که ویناور خلق میکند شبیه بچههای پنج سالهای هستند که مدام چیزی درخواست میکنند بی آنکه دلیل و باوری برای آن داشته باشند. برای مثال سوفی مدام بین مردهای مخلف میگردد و احساساتش به طرز غیرمنطقی دائما درحال تغییر است. او چیزی جز دختربچهای نق نقو که فکر میکند هیچکس درکش نمیکند نیست و به شدت خودخواه است و چنین شخصیتی پروتاگونیست نمایشنامه معرفی میشود. کسی که حتی کارکردن با اسلحه را بلد نیست اما به وقتش به شخصی که ادعا میکند دوستش دارد 3 بار شلیک میکند! و شخصیتهای دیگر که همه شیفته سوفی هستند و هیچکس هیچ وقت جلوی خودسریهای او را نمیگیرد و مقابلش نمیایستد. جدا از فرم «پرتره یک زن»، نقطه ای که ویناور نمایشنامه را آغاز کرده بود و گونهای که مخاطب را تا انتها با خود همراه میکرد ارزشمند است اما پس از اتمام نمایشنامه تنها حسی که در مخاطب باقی میگذارد خشمی است که نتیجه یک داستان احمقانه است.
این نوع نوشتنش و صحنه سازی خیلی جالب بود. دایما بین نظرات و موقعیت های مختلف شنا میکردی. به نظرم دیدن همچین نمایش نامه ای لذت چند برابر بیشتری نسبت به خوندش داره. ولی خوب خیلی به خواننده بستگی داره موضوع رو چه طور جلو ببره. اینو میگم چون فک میکنم نویسنده بهتر بود بیشتر میشکافت. یعنی داستان رو پیچیدن تر میکرد. یعنی اینکه چیزدخاصی نبود موضوع کتاب. ترجمشم یه جوری بود البته به نسخه اصلی نگاه نکردم و نمیدونم چقدر بهش وفادار بوده.
فرمگراییِ افراطیاش و البته شتابزدگی، باعث شده تا به پرترهای از یک زن نرسیم. به نظرم، بیش از اینکه پرتره به دست بیاید، صرفاً انگارهای شکل میگیرد. هرچند همان انگاره هم ما را برای رسیدن به قضاوتی تماماً عادلانه دچار مشکل و تناقض میکند که فکر میکنم مهمترین ویژگی این نمایشنامهست.