مامان بزی قصه شنگول و منگول و حبه انگور را برای بزغاله ها تعریف کرد اما بزغاله ها به این فکر می کردند که نکند یک روز مادرشان نباشد و گرگ بیاید سراغ آنها. برای همین فردای آن شب که مامان بزی بیرون رفته بود، وقتی برگشت به خانه، بزغاله ها در را به روی او باز نکردند، چون فکر می کردند گرگ است که در می زند و مادرشان نیست. مامان بزی بیرون در مانده بود و نگران بود که نکند گرگ بیاد و او را بخورد. مامان بزی فکر کرد برود خانه خاله پیرزن، همان که حیوان ها تک تک به خانه اش رفته بودند و او گفته بود پیشش بمانند، اما تکلیف بزغاله ها چه می شود؟
در این کتاب، نویسنده سیر داستان «بز زنگوله پا» و قصه پیرزنی که به حیوانات پناه می دهد و همه حیوانات در خانه او ساکن می شوند را با هم تلفیق کرده و روایتی جالب برای کودکان طرح می کند.
نویسنده داستان بزبززنگوله پا و مهمانان ناخوانده رو با هم ترکیب کرده این ترکیب دو داستان آشنا برای من بزرگسال بامزه بود و برای بچهای که از قبل هر دو داستان را شنیده وگرنه برای بچه ای که نااشنا باشه با اون دو تا داستان، شاید خیلی چیزی نداشته باشه! چون تقریبا تنها جذابیت کتاب همین ترکیب شدن دو تا داستانه و گرنه نه قصه خاصی داره نه درس و مفهوم خاصی