Jump to ratings and reviews
Rate this book

عاشق شدن در دی ماه مردن به وقت شهریور

Rate this book
هم از این روست که تو را دوست می‌دارم. برای مرده‌ی من، نه اندوه آسمان و نه گور زمین، تنها کابوس بی‌بوسه‌ی رفتن مرا از گفتگوی گهواره بگیر.

136 pages, Paperback

First published January 1, 1991

10 people are currently reading
163 people want to read

About the author

سیدعلی صالحی

83 books310 followers
سیدعلی صالحی در ۱ فروردین ۱۳۳۴ در روستای مَرغاب از توابع ایذه بختیاری در استان خوزستان در خانواده‌ای کشاورز به دنیا آمد. پدر او کشاورز، شاعر و شاهنامه خوان بود؛ و در سال ۱۳۴۰ به دلیل شیوع حصبه در مرغاب همراه با خانواده به مسجد سلیمان اقامت کرده و در سال ۱۳۴۷ در همان شهر وارد دبیرستان شد. در سال ۱۳۵۳ به دلایل تنبیه و تهدید از سوی مدرسه و مقامات ترک تحصیل کرد و یک سال بعد باز به مدرسه بازگشت و دیپلم ریاضی گرفت.

اولین شعرهای او در سال ۱۳۵۰ به اهتمام ابوالقاسم حالت در مجله محلی شرکت نفت چاپ شد. او در سال ۱۳۶۰ قصه‌گوی کودکان در مهدکودک لیلی شد که توسط پرویز رجبی و همسرش اداره می‌شد. او خود را و سرنوشت خود را مدیون این دو می‌داند و می‌گوید پاییز سال ۱۳۶۰ خورشیدی بود که آنجا کنار عزیزانم آرام گرفتم از جهان و اضطراب آن. حتی پدر و مادر و بستگانم نیز نمی‌دانستند من کجای این زندگی مفقود شده‌ام.

سال ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۴ صالحی همراه چند نفر از شاعران هم‌نسل خود جریان «موج ناب» را در شعر سپید پی‌ریزی می‌کند. منوچهر آتشی و نصرت رحمانی در تهران از این جریان پیشرو حمایت می‌کنند.

وی در اردیبهشت سال ۱۳۵۸ برای اقامت دایم به تهران می‌رود و در پاییز ۱۳۵۸ در کنکور رشتهٔ ادبیات دانشکده هنرهای دراماتیک قبول می‌شود. در همین زمان با حمایت اسماعیل خویی، غلامحسین ساعدی، نسیم خاکسار و عظیم خلیلی به عضویت کانون نویسندگان ایران درمی‌آید و در مطبوعات آزاد مشغول به کار می‌شود.
وی در جریان انقلاب فرهنگی زخمی می‌شود و سپس در مسجد سلیمان محاکمه شده و مورد کیفر قرار می‌گیرد.

در سال ۱۳۶۳ با نقض تقطیع سنتی و سطربندی کلاسیک در شعر سپید، پیشنهاد «تقطیع هموار و مدرن» را مطرح کرد. سرانجام موفق می‌شود این روش تقطیع را همه گیر کند که تا امروز مورد قبول است.
یک سال بعد «جنبش شعر گفتار» را با ساده کردن زبان شعر معرفی می‌کند که با آغاز دهه هفتاد به جریانی مقبول در شعر فارسی تبدیل شد. وی در این باره گفته‌است: «ریشه شعر گفتار به گات‌های اوستا بازمی‌گردد. معمار نخست آن حافظ است و نیما و شاملو هم چند شعر نزدیک به این حوزه سروده‌اند. اما فروغ دقیقاً یک شاعر کامل در « شعر گفتار» است. من تنها برای این حرکت «عنوانی دُرُست» یافتم و سپس در مقام تئوریسینِ مؤلف، مبانی تئوریک آن را کشف و ارائه کردم. همین! »

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
35 (21%)
4 stars
41 (25%)
3 stars
58 (35%)
2 stars
20 (12%)
1 star
9 (5%)
Displaying 1 - 9 of 9 reviews
Profile Image for ZaRi.
2,316 reviews877 followers
Read
December 2, 2013
بر ما نبود تا ميان تولد و تابوت
تنها يکی را برگزينيم.

بر ما نبود تا ميان دشنه و سيلی
تنها يکی را برگزينيم.

بر ما نبود تا ميان خويش و ترانه
تنها يکی را برگزينيم.

بر ما نبود تا ميان فرجام و سرآغاز
تنها يکی را برگزينيم.

بر ما نبود تا ميان زورق و دريا
تنها يکی را برگزينيم.

بر ما نبود تا ميان خويش و خوابِ همسايه
تنها يکی را برگزينيم.

اصلا نمی‌دانم، گويا مسير ستاره با ما نبود
مادرم می‌گفت: پيشانی‌ات بلند است، اما آينده نمی‌داند.
Profile Image for Mohammad Hanifeh.
335 reviews88 followers
May 5, 2017
گفتند:
غروب سه‌شنبه، زمستان بود، هفتم دی،
تو پرستوی خیسی را در آستین خود به خانه آوردی!
گفتم: انکار نمی‌کنم.

گفتند:
و صبح روز بعد، چیزی شبیه یک پرندۀ عاشق
هم از بام خانۀ شما به جانب دریا برخاست!
گفتم: انکار نمی‌کنم.

گفتند:
تو در تجمع قلیلی ترانۀ مبهم، پی معنای دیگری،
مشتی واژه از کف آسمان چیده‌ای!
گفتم: انکار نمی‌کنم.

گفتند:
تو در حوالی تغزل تاریک، یا شاید کنار حوض همسایه،
برای آن ماهی سرخ،
از کرانۀ دریا ترانه می‌خواندی!
گفتم: انکار نمی‌کنم.

گفتند:
از میان تمامی قبور، تو در پی گوری گمنام
آهسته در آستین خویش می‌گریستی!
گفتم: انکار نمی‌کنم.

گفتند:
تو از گمان گلدانی خشک
خبر به باغچۀ باران برده‌ای!
گفتم: انکار نمی‌کنم.

گفتند: برای پیلۀ خُردی، ترانه از شکفتن فردا سروده‌ای،
تازه تو را در پچپچۀ دریا و دریچه دیده‌اند!
گفتم: انکار نمی‌کنم.

گفتند: بس است!
گمان نمی‌کنی که در انکار عشق
تو صاحب نوعی سکوتِ مقدسی؟
گفتم: انکار نمی‌کنم.

گفتند:
بنویس!
بنویس که تقدیر نانوشتۀ خویش را انکار نمی‌کنم.
نوشتم: انکار نمی‌کنم!
و همسرایانی غریب از پس دیوارهای جهان زمزمه کردند:
«شاعران بزرگ، گویا چنین زیسته‌اند.»
Profile Image for Saman.
1,166 reviews1,075 followers
Read
September 9, 2009
چرا به ياد نمی‌آورم!؟ هنوز تَنگِ غروب دريا بود
که فانوس کومه‌ی مرا تو روشن کردی
پياله‌ی باژگون ستاره در مصيبت شامگاه
هم از آن تفأل تاريک شکست
ورنه من اين همه ترديدِ رفتنم نبود

چرا به ياد نمی‌آورم؟ پيراهنم از خواب ميخک و
تبسم سايه،‌ غلغلْ نيلوفر از هجوم هم‌آغوشی
و دهانم پُر از بوی واژه بود. بوته‌ی گل سرخی بر شانه‌ی چپم
هزار نام آسيمه از نشانیِ ماه
و دری بی‌کليد، مشرف به کوچه‌ی بی‌نام


چرا به ياد نمی‌آورم؟ گلدانی تشنه بر ايوان آذرماه
بارش غبار ستارگان دنباله‌دار، پاکتی بر از بوسه و کمپوت
عيادت و سيگار، و پَریْ‌دختری مغموم
در زمهريرِ دريچه و خشت. ديوار و چکمه و پسين
راه شمال و بچه آهویِ تشنه‌ای در نشيب
Profile Image for Shabnam.
43 reviews39 followers
Read
May 9, 2010
از تو با کوچه باغی دور ، از تو با قاصدکی سپید

از تو با خلوت خویش ، از تو با خدا

از تو با تولد بوته ، از تو با ترانه ی ممنوع

از تو با مرگ سخن می گویم

هم از آن مرگی ، که عمری همه آن را سلانه سلانه زیسته ام

از تو با همگان و با ستاره سخن می گویم

صفحه 101

ما همیشه در انتهای هر سطری که پیش آمده است

سه نقطه نا تمام نهاده ایم

یعنی یکی عاشق است

یکی آلوده به آوای آن شاید

و من که در سومین ستاره

در شبی از تمامی تعریفم


صفحه 124
Profile Image for مليحه.
14 reviews
Read
May 14, 2010
ما نزديک آينه نشستيم و شب شکست و
خبر از مسافرِ خوش‌قولِ بوسه رسيد،
رسيد همين نزديکی‌ها
که صبحِ يک جمعه‌ی شريف
از خواب روشن دريا باز خواهيم گشت.
همه چيز دُرست خواهد شد
و شب تاريک نيز از چراغِ تَرک‌خورده عذر خواهد خواست.
همين برای سرآغاز روزِ به او رسيدن کافی است،
همين برای نشستن و يک دلِ سير گريستنِ ما کافی‌ست،
همين برای از خود دور شدن و به او رسيدن کافی است
Profile Image for Bahman Bahman.
Author 3 books242 followers
March 19, 2019
چرا به یادت نمی آیم...
*****

چرا به یاد نمی آورم!؟ به گمانم تو حرفی برای گفتن داشتی.

*****

دریغا دختر! دریغا که جهان،

خلاصه خورشید، در خواب یک شبتاب است.

*****

چرا به یاد نمی آورم؟ از کوچه باغ نرگس و ستاره نامی نیست،

از اشاره و تبسم و دختر،

از خواب یک بوته اسپند در انتهای پاییز،

از همان دریا که آسمان آسیمه را می دانست،

از همان دریا که بوی ستاره و حادثه می داد.

از دانستن راه مشترک بهار و بابونه

و از هر چه با من بود، و از هر چه از تو سخن می گفت،

نه، نامی نمانده است.

*****

چرا به یاد نمی آورم؟ خسته از جابه جایی افعال،

خسته از ضمایر ملکی، خسته از صرف خستگی

خسته از نحو مکرر آدینه، خسته از ترنم تصمیم ها،

تنها ترا و ترانه های ترا می طلبم.

اینجا همواره همه اخبار جهان،

خلاصه خبری ساده بیش نیست:

روشنایی روز و تاریکی شب.

تاریکی شب و روشنایی روز.

چه فرقی دارد؟

*****

چرا به یاد نمی آورم!؟ آرام و مطمئن بودی،

حالا باد تمامی اوراق را در جوار جوادیه پراکنده کرده است.

من هر سحر برای شستن گیسوان تو برمی خیزم،

به تبسم تو در خواب می نگرم،

و می دانم زنی که از کوچه ما می گذرد،

زنبیل زیر چادرش خالی ست.

تهی می آید و تهی باز می گردد، یعنی که ما زنده ایم هنوز!

*****

لااقل مرا تو به یاد خواهی آورد!

*****

برای کشتن من، نه کوه و نه واژه،

اشاره ی خاموش نگاهی نابهنگامم ... بس،

تا معنی از گل سرخ بگیرم و شاعر شوم.

- هم از این روست که ترا دوست می دارم.

*****

گویا کسی بر بخار شیشه ی این دریچه، دستی کشیده بود،

گویا ... کسی بر سنگ سپیده دم دریا

بیتی ساده از بلوغ بامداد نوشته بود:

" آه اگر آزادی سرودی می خواند،

کوچک، همچون گلوگاه پرنده ای!"

*****

کبریتی برای سیگارم

دشنه ای برای تقسیم به نسبت نان

مسافری ساده از تبسم رجعت

ستاره ای خمیده بر دفتری خوانا

جنگلی همه از جوانه های بلوط و بابونه

زنبیلی پر از انار نوعروس بازاری

و دریچه ای، که من از قاب آسمان و آفتابش

تنها طلوع ترا زمزمه کنم ای حروف مجرم عشق!

*****

بر ما نبود تا میان تولد و تابوت

تنها یکی را برگزینیم.

بر ما نبود تا میان دشنه و سیلی

تنها یکی را برگزینیم.

بر ما نبود تا میان خویش و ترانه

تنها یکی را برگزینیم.

بر ما نبود تا میان فرجام و سرآغاز

تنها یکی را برگزینیم.

بر ما نبود تا میان زورق و دریا

تنها یکی را برگزینیم.

بر ما نبود تا میان خویش و خواب همسایه

تنها یکی را برگزینیم.

اصلا" نمی دانم، گویا مسیر ستاره با ما نبود

مادرم می گفت: پیشانی ات بلند است، اما آینده نمی داند.

*****

هر چه هست، جز تقدیری که منش می شناسم، نیست!

دستهایم را برای دستهای تو آفریده اند

لبانم را برای یادآوری بوسه، به وقت آرامش

هی بانو! سادگی، آوازی نیست که در ازدحام این زندگان

زمزمه اش کنیم.

*****

تعبیر هر ترانه، ترانه دیگری است.

*****

می دانم،

تا به مجاب خویش، کرده ی دریا را بیاموزم،

این وعده مرا تمام، که دیگران را دیدن-

انگاری ترا دیدن است.

*****

ای کاش مرا این همه مرارت بودن نبود

اینجا بی دیده گریستن ترا، دل درمانم نیست.

"باشد!"

تا در این گمان گر گرفته بمیرم، دستی از دریا خواهد آمد

دستی از دودلی های بسیارم،

دستی با پیاله ی هلاهلی از ترنم "چه تفاوت؟"

هی ...! هی همه را چون تو از تماشای نافله چیدن!

با آن که چراغی بر ایوان شب از صدای من نمی سوزد،

اما دستی ...، سرانجام دستی از دریا خواهد آمد.

*****

مهم نیست!

هر چند هیچ آسمانی را به رویا ندیده ام

اما روزی از همین روزها،

عنقریب ستاره ای گمنام

سراغ مرا از چکامه ی گریه های تو خواهد گرفت.

*****

هی بانو! سادگی آوازی نیست که در ازدحام این زندگان

زمزمه اش کنیم.

*****

دریغا، فاصله ای است میان آب و سراب

یک دست بنای اشاره و

یک دست مزار خواب.

*****

دریغا! دوران به سر رسیده را دیگر درنگی نیست.

*****

گفتند:

بنویس!

بنویس که تقدیر نانوشته خویش را انکار نمی کنم!

نوشتم: انکار نمی کنم!

و همسرایانی غریب از پس دیوارهای جهان زمزمه کردند:

"شاعران بزرگ، گویا چنین زیسته اند!"

*****

شاید، شاید از آن همه یهودا!

تنها یکی گواه خسته به استنطاق مه آلوده ی من

مضامین دیگری از هیابانگ این برائت بیاورد!

*****

امروز غروب،

غروب یکی از آن روزهای دیگر است.

*****

نه اشارت معنا، نه تبسم تسلیم،

زبان ما سهولت آب و آفتاب و آینه ست.

*****

صبوری کن جراحت دیرسال!

می گویند زمانی دور، جمجمه ی جهان

لانه زنبوران بود.

*****

چرا به یاد نمی آورم؟

از هر چه ترا به یاد من می آورد، نامی نیست،

هی سبز کوچک غریب! از کوچه ها، از کلمات، از نامها،

نامی نمانده است. باران می آمد، گفتی بیا به کوه برویم.

دری نیست، دریچه ای نیست، بامی نیست.

پیش از هفت و نیم صبح،

نرسیده به دربند، راه را می پایم.

*****

چرا به یاد نمی آورم؟

نشانی مرا در خلوت میله ها زمزمه مکن،

نشانی ترا در ازدحام دیوارها، زمزمه نخواهم کرد.

*****

چرا به یاد نمی آورم؟

تو دیگری را دوست می داری،

من ترا دوست می دارم، و مرا ... دیگری شاید.

همگان از دوایر دریا آمده ایم.

تقسیم تبسم، تقسیم فانوس و ترانه، تقسیم عشق.

*****

چرا به یاد نمی آورم؟

من از رویای آبی آن سالها، چیزی به یاد ندارم.

مرا از به یاد آوردن آسمان و ترانه، ترسانده اند.

*****

چرا به یاد نمی آورم؟

مرا از به یاد آوردن چشمهای تو ترسانده اند.
Profile Image for Amir ali.
330 reviews1 follower
August 1, 2013
همه‌ی پچپچه‌ی شما در اتاق مجاور از مرگ من است.
حيرت نمی‌کنم.
- من نيز دل دريا را اين‌گونه به دست آورده‌ام؟

ميهمانی غريب، زورقی باژگون، طرحی سپيد از الکل و کفن،
و تشنجی مرطوب،
که دشنه در ديدگان مرددِ آهو دوانده است.

بهبودی مصيبت و کسالت سکوت.
اينجا کسانی موهوم
از گمان گلوله‌ای برفی بر شيبِ سينه‌ی من سخن می‌گويند.
چشم‌ها، چکامه‌های وَهنِ منتظرند،
دست‌ها و دهان‌ها،‌ ديوارهای دوده‌اندودِ گوری دور.
و فواره‌ی خاموشِ فاتحه،
بر نبضِ گلبرگ ارغوان

نه، گمان مَبَر ای مغموم، من زنده‌ام هنوز!
ميهمانانی غريب، زورقی باژگون،
و سرانگشت اشاره‌ی زنی از مرمر لاژورد.

در چارچوب تکيده‌ی اين در کيست
که سفرهای مضطرب مرا
در تبسم متبارک خويش می‌شمرد؟

گويا کسی بر بخار شيشه‌ی اين دريچه، دستی کشيده بود،
گويا ... کسی بَر سنگ سپيده‌دم دريا
بيتی ساده از بلوغ بامداد نوشته بود:
"آه اگر از آزادی سرودی می‌خواند،
کوچک، همچون گلوگاه پرنده‌ای!"
Displaying 1 - 9 of 9 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.