سرش گیج رفت. به دور و بر اتاق نگاهی انداخت کف هال یک تخته فرش قدیمی کاشان پهن بود. پردهی مخملی که از پنجره آویزان بود به مرور زمان رنگش پریده و از قهوهای تند به کرم رنگ و رو رفته و رگه رگهای تبدیل شده بود سمت چپ دری بود که به اتاق خواب پسرش باز میشد روی تاقچهی بخاری یک شال ترمهی کرمان پهن بود و رویش یک آیینه دو طرف آیینه دو قاب نقرهای بود عکس رنگی از پسربچهای با چشمهای براق آبی و دیگری عکسی سیاه و سفید از بالا تنهی مردی که لباس نظامی تنش بود و چند شمایل باسمهای که از کلیسا آورده بود روی قابها آویزان بود حالا همهچیز دور سرش میچرخید...
داستان های کوتاه خانم سلیمانی از فرط خوبی مرا شگفت زده کردند این اثر را به کتابخوانان حرفه ای توصیه می کنم اما این را هم در نظر داشته باشید قلم خانم سلیمانی در این آثار بی رحم و پر قساوت قلبی است چرا که ایشان از سوژه هایی در برش هایی زمانی می نویسد که خبری از سایه روشن های متداول در آن نیست و تنها تاریکی حمکرانی می کند. تاریکی، تنهایی و تمنا های زیر آوار مانده