کاملترین و سرشارترین زندگی واقعاً انسانی «زندگی عملورزانه» است. پیشفرض «عمل» تکثر و تنوع انسانی است و مستلزم همراهی دیگر انسانهاست... حوزهٔ عمومی در عین اینکه قلمرو مناسب عمل انسانی است، خود زادهٔ عمل انسانی هم هست.
درباره آرنت سالهاست علاقه اصلی من در فلسفه، کار کردن روی حوزه های مشترک خانواده پدیدارشناسی و خانواده مارکسیسم است. فلاسفه ای که نسخه ای از پدیدارشناسی-هرمنوتیک را با نسخه ای از مارکسیسم-مکتب فرانکفورت پیوند زده اند همه برای من جذابند؛ بخصوص اگر بصیرتهای مارکسی را با رویکردی پدیدارشناسانه پرورانده باشند (نه برعکس). در این میان صورتبندی واحدی از خود هایدگر و مارکس از همه جذابتر است. البته که کار جدیدی نیست. این پروژه در فرانسه با سارتر و مرلوپونتی و در خود آلمان با مارکوزه و آرنت قابل پیگیری است. شناخت من از آرنت خیلی کم است اما همین آشنایی اولیه درخششهایی از نوعی تفکر مارکسی-هایدگری بینظیر دارد. تعلق نظری به مارکس و آشنایی نزدیک با ایده های بنیامین و آدورنو در کنار شاگردی هایدگر و یاسپرس در آرنت نوعی فلسفه عملی غنی ساخته است که هرچند خود او مخالف این اصطلاح باشد، آرنت را نه صرفا یک اندیشمند، بلکه یک «فیلسوف سیاسی» بسیار جدی ساخته است زندگی آرنت نقض این ادعای کلی است که فلسفه در فراغت بارور میشود. زنی یهودی در آلمان نازی که هیچوقت یک مبارز سیاسی نبود، اما همواره درگیر مبارزات سیاسی بود. اینکه چرا چنین فردی روی هویت یهودی اش تامل بسیار کرد اما از پرداختن به هویت زنانه اش چشم پوشید و هیچ متنی در فضای فمنیسم ننوشت خود جای تامل دارد
درباره کتاب کتاب مثل دیگر کتابهای این سری (نام آوران فرهنگ) بیشتر کتاب محور است تا ایده محور و به خوبی خواننده را تحریک میکند تا کتابهای اصلی را بخواند. درباره نقایص کتاب نمیخواهم بنویسم چون دوست دارم اگر حوصله دارید شما را با بندهایی از هر بخش آشنا کنم. این بخشها هیچ ارتباطی به هم ندارند و با کمترین توضیح می آیند. اما فکر میکنم گسستگی آنها (مثل گسستگی ضدسیستم تفکر آرنت) باز میتواند رغبت به خواندن کتاب را بالا ببرد
الف) بخش اول: تولد تا مرگ در این بخش زندگی آرنت از تولدش در کونیکسبرگ آلمان تا فرار به پاریس و بعد فرار به نیویورک را دربر دارد. وقتی سخن به امریکا میرسد، مولف اشاره ای به خوش بینی آرنت به دموکراسی امریکایی میکند اما نقدهای او را به مسائل نژادی هم طرح میکند. نکته جالب اینکه آرنت با اشاره مجله ای که عکس دختربچه سیاه پوستی را نشان میدهد که پسرهای سفید او را آزار میدهند، تاکید میکند که «جای درست مبارزه علیه تفکیک نژادی تلاش برای لغو قوانین زناشویی بین نژادی است که ازدواج میان دو نژاد را منع میکند» و اصرار دارد که به هیچ وجه نباید بچه ها را وارد مبارزه علیه نژادپرستی کرد. این تامل را میتوان به فضای خودمان، یعنی نزاع له و علیه قانون حجاب وارد کرد که دختربچه ها گاه پنهان و گاه آشکار درصف مقدم این مبارزات قرار میگیرند
ب) توتالیتاریسم این بخش نقاط ضعف و قوت بسیاری داشت، اما اوج درخشندگی آن در پرداختِ «روانشناسی توده» است. جایی که آرنت نشان میدهد که «توده»، این پدیده قرن بیستمی، که هیچ «منافع مشترکی با هم ندارند»، چگونه در رقابتی ستیزه جویانه با هم، «میل و اشتهایی به سازمان سیاسی پیدا میکنند». نکته ای که آدم را کاملا یاد هابز می اندازد. توده ها، افرادی تک افتاده و تنهایند که بدون هیچ پیوند اجتماعی با هم، سازمان و حزب توتالیتر خود را شکل داده و تقویت میکنند. برای هر فردی که سال 88 را تجربه کرده، جای سوال نیست که این ایده آرنتی چه اهمیتی دارد: چه در سمت افرادی که با توهم میگفتند «ما همه با هم هستیم» و چه در سمت افرادی که بدون شناخت از هم با هم جمع شده بودند تا طرف مقابل را له کنند
ج) وضع بشری این اثر که به نظرم سراسر جذاب و پرنکته می آید، با یک تمایز سه گانه شکل گرفته است: امر شخصی، امر اجتماعی و امر سیاسی. فعالیت انسانی در هر کدام به شیوه ای خاص نمایان می شود: زحمت، کار و کنش. شیوه مفهوم پردازی آرنت در این اثر بیش از هرجای دیگر همزمان هایدگری و مارکسی است. امر اجتماعی در واقع، نوعی مخلِ دوگانه ی یونانیِ امر شخصی و امر سیاسی است و حاصل تک افتادگی افراد و ازخودبیگانگی آنهاست. آنچه برای جامعه سالم نیاز است، کنش است. کار فعالیتی است که «محصول» دارد اما کنش فعالیتی است که تنها به برقراری «رابطه»ای سالم می انجامد: رابطه ای حاصل از تفکر که هم امری جمعی است و هم به استقلال و حل نشدن در جمع نیاز دارد؛ هم فرد را با دیگران در ارتباط قرار میدهد و هم از حل شدن او در جمع جلوگیری میکند. این ایده، پر از استعداد است. در جهات بسیار مختلفی میتوان از آن بهره گرفت. من تنها به یک مثال که به ذهن خودم رسید اشاره میکنم: جامعه ای که تنها «کار» برای آن اهمیت دارد و نه «کنش» چگونه جامعه ای است؟ جامعه ای که علوم انسانی در آن معنا ندارد، چون نمیتوان فهمید «محصول» آن چیست. این جامعه ایست که برقراری ارتباط سالم در آن مطرح نیست، بلکه تنها «توسعه» محصول-محور در آن در صدر است. ما با این جامعه کاملا آشناییم! ر
از باقی فصول کتاب میگذرم چون حجم مطالب خیلی به درازا میکشد: محاکمه آیشمن، انسان در عصر ظلمت و سه گانه حیات ذهن هر یک به اندازه کتابهایی که به آنها اشاره کردم پرمغز و جذاب بنظر می آیند. فکر میکنم خواندن فلسفه سیاسی و حتی فلسفه بدون خواندن آرنت چیز مهمی کم دارد
کتاب تو دو بخش کلیه یکی زندگی نامه و اتفاقات زندگی هانا ارنته که من نخوندمش بخش دوم راجع به کتاباشه که جالبه ولی خیلی خلاصه است و زیاد باز نکرده موضوع رو بیشتر یه دید کلی میده تا تفسیر بیشتر به این دردم خورد که من وضع بشرو قصد نداشتم بخونم و کمکم کرد حداقل بفهمم راجع به چیه
آرنت پراکنده میگوید. همین عدم انسجام و زبان نوشتاری وی، متن ترجمه را نامفهوم تر می کند. این کتاب چکیده ای از آثار اوست به همراه چکیده ای از زندگی وی. شاید برای یک نگاه کلی به آثار وی خوب باشد. اما ابدا جای خود آثار او را نمیگیرد.
"On Arendt" by Patricia Johnson - Wadsworth Philosophers Series
This book initially gives a biography of Hannah Arendt and names people who influenced her thoughts. Then it discusses the main ideas within each of her works (books + articles) like The Origins of Totalitarianism, The Human Condition, Eichmann in Jerusalem: A Report on the Banality of Evil, etc. However, it is obvious that only an abstract of those ideas are extracted and the role of this book is to help the reader to decide whether he wants to read Arendt's works or not. Arendt didn't establish an organized philosophical system, but taught some fundamental instructions besides her main ideas. For instance, her attention to "thinking" and noting that morality should not be commenced by rules and theories but by the process of thinking. This suspicion to theories and their rigidity may be what hindered her from establishing her thoughts in theories. The most important thing about her was that she had "concerns" about the real world around her and didn't just write books and articles about intangible concepts as many philosophers like Heidegger, her former professor, did.
متأسفانه هنوز فرصت نکردم خودِ کتابای هانا آرنت رو بخونم، اما بهواسطهی این کتاب و چندتا مقالهای که دربارهش خوندم، احساس میکنم از یک نظر یکی از نزدیکترین دیدگاههایی که باهاشون مواجه شدم و به شدت باهاش احساس نزدیکی میکنم، دیدگاه هانا آرنت دربارهی نقش «تفکر» در انسان بودن ماست. جالبترین دیدگاه آرنت برای من بحثهاییه که دربارهی آیشمان میکنه و ریشهی شری که از این آدم سر زده رو همون عدم تفکر و نپذیرفتن «شخصبودگیاش» میدونه. انقدر این دیدگاه برای من تکاندهنده بود که بعد از مواجهه باهاش، هر وقت موقعیتهای بد رو میبینم، با خودم فکر میکنم چقدر اوضاع فرق میکرد اگه اون آدمای دخیل در ماجرا شخصبودگیشون رو میپذیرفتن و تفکر میکردن.
علاقه مند شدم آثار آرنت رو بخونم، از این کتاب فهمیدم مهم ترین دغدغه آرنت، بالاتر از هرگونه مبارزه با سیاهی و ظلم و... تفکر بوده، آرنت در نهایت تنها را�� نجات از اعصار ظلمانی، تفکر معرفی میکند حتی بالاتر از *عمل* حتی اگر عملی در کار نباشد و تفکر را نه برای جواب به سوال ها که برای ایجاد سوال های بیشتر میداند. تفکر تفکر تفکر....
در جهانی که «شر» اغلب به شکل بیچهره، بیتصمیم و حتی بیدلیل رخ میدهد، اندیشیدن عملی سیاسی است. هانا آرنت، فیلسوفی که نه در برجعاج آکادمیا که در دل تجربههای تاریخی ایستاد، با جسارتی رادیکال به مفاهیمی چون شر، آزادی، انقلاب و قدرت پرداخت؛ اما آنچه فلسفهاش را منحصربهفرد میکند، تأکیدش بر کنش انسانی است، نه فقط تأمل عقلانی.
کتاب پاتریشیا جانسون در حقیقت کوششیست برای سادهسازی و نظاممند کردن اندیشههای آرنت، اما این تلاش در عین شفافسازی، گاه پیچیدگی و تنشهای درونی فلسفهٔ او را کمرنگ میکند. آرنت در دل تناقضها میزیست: یهودیای که نقد رادیکال بر صهیونیسم داشت، عاشق فلسفهای که بیاعتماد به آن بود، و مهاجری که به غربت نیویورکیاش با وسواسی آلمانی خیره میشد.
از «توتالیتاریسم» که در آن شر به شکل بروکراتیک و روزمره رخ میدهد، تا «وضع بشر» که در آن کنش جمعی سرچشمهٔ آزادیست، و از «محاکمه آیشمن» که در آن با مفهوم شرِ پیشپاافتاده روبهرو میشویم، آرنت همیشه ما را به جایی میبرد که اخلاق و سیاست، بیآنکه همپوشانی کامل داشته باشند، بر هم سایه میاندازند.
کتاب جانسون با زبانی روشن، آثار کلیدی آرنت را معرفی میکند، اما اگر خوانندهای با متنهای اصلی او درگیر شده باشد، شاید این خلاصهسازی را کمی سطحی بیابد. با این حال، برای شروعی منسجم، برای کسانی که میخواهند با «اندیشیدن به عمل» آشنا شوند، این کتاب مدخلیست مفید.
آرنت فلسفه را از کتابخانه بیرون کشید، نشاند روی صندلی متهم در دادگاه، ایستاد میان انقلابها، و نشان داد که تفکر، اگر صرفاً تأمل باشد و نه داوری، اگر صرفاً بازنمایی باشد و نه اقدام، ممکن است در نهایت، در خدمت همان چیزی درآید که از آن میترسیم: انفعال، اطاعت، و شر.