روز بعد که بابا خانه نبود، من بیل را برداشتم. باغچه را شخم زدم. هر چه گل و سبزه بود، همهاش را از ریشه کندم و روی گل و سبزه گل ریختم. گل و سبزه را توی گل شخم زدم و دفن کردم، ده باری روی گل محبوبه شب بیل کوبیدم. بعد رفتم روی ایوان نشستم. یکهو بغض توی گلویم ترکید. آن قدر خندیدم که چشمهایم پر اشک شد. صدای مادربزرگ را شنیدم: «چرا باغچهام را شخم زدی؟»
کتاب جشن تولد با گل محبوبهی شب یکی از عناوین کتابهای فارسیه که اگر بخونیدش میگین ای بابا این ایرانیا اصلا بلد نیستن داستان بنویسن و نباید سراغ داستان ایرانی رفت اما به نظر من (که هیچوقت با این عقیده همراه نبودم) این کتاب میتونه شانس خونده شدن رو داشته باشه . چون حسن اصغری به عنوان یک نویسندهی پرکار، آنچنان که باید شناخته شده نیست. گاهی فکر میکردم که نویسنده ماجرای زندگی و تجربهی زیستهی خودش رو در این کتاب بیان کرده ولی فکر نمیکنم اینطور باشه. اگر بخواین داستان رو بدونید بدون اینکه براتون اسپویل بشه در این کتاب ماجرای زندگی کاوه ی نوجوان رو میخونید که با مشکلات خانوادگی دست و پنجه نرم میکنه و در نهایت هم نمیدونه باید با این زندگی چیکار کنه چون اطرافش پر از تناقض و ناامنیه. قشنگترین قسمت کتاب برای من اونجایی بود که کاوه مریض میشه و توی تب هذیان میبینه. این اولین اثریه که از اقای اصغری میخونم و خب تصمیم گرفتم به سراغ کتابهای دیگهای که نوشتم برم تا بتونم نظر منصفانهتری نسبت به آثارش ارائه بدم. برای یه عصر بهاری کتاب خوبیه چون کوتاهه ولی نباید انتظار یه داستان شاد و انرژیبخش و حال خوب کن رو داشته باشین.