سلنا سارداثین، قاتل هجده ساله را پس از پایان یک سال تحمل رنجِ مرگبار در معادن نمک اندوویر به خاطر جرمهایش، به زور نزد ولیعهد میبرند. شاهزاده دوریان آزادیاش را به یک شرط به او میدهد: باید در مسابقهای برای استخدام آدمکش سلطنتی، مبارزِ شاهزاده شود. رقبایش مردان دزد، آدمکشها و جنگجویانی از سراسر امپراطوری هستند، که هر یک توسط یکی از اعضای شورای پادشاه حمایت میشوند. اگر او در مسابقات رقبایش را کنار بزند، چهار سال به پادشاهی خدمت میکند و سپس آزادیاش به او بخشیده میشود. سلنا جلسات آموزشش با کاپیتان گارد، وستفال را مهیج و چالش برانگیز میبیند اما زندگی در دربار برایش کسلکننده است... تا وقتی که شاهزاده به او ابراز علاقه میکند. سپس یکی از رقبایش را مرده پیدا میکنند... و خیلی زود یکی دیگر؛ آیا سلنا قبل از آنکه قربانی شود، میتواند قاتل را پیدا کند؟ آدمکش جوان در جستجوهایش سرنوشتی مهمتر و دور از تصور را کشف میکند.
Sarah J. Maas is the #1 bestselling author of the Throne of Glass, Court of Thorns and Roses, and Crescent City series. Her books have sold millions of copies and are published in thirty-eight languages. She lives in New York City with her family.
Trigger Warning for Sara Mass Fans: a ton of rants coming right up🦥
°Celaena: Sara Mass's Ideal Self°
So... why is Celaena a Mary Sue? Let's have a look at some of her features.
✨- She's the best assassin in this whole world. ✨- She's skilled with just EVERY weapon you can think of. ✨- She's very good-looking, despite months of slavery and work in the mine, she can gain her weight and flawless beauty in the matter of - guess how much - one day. ✨- The word "flawless" is literally used to describe her body OMFG. (The translated version though) ✨- She can play the piano well. ✨- She is brilliant in Politics, History, and Theater. ✨- She is a very good reader, too. ✨- And her only flaw.. is that she can't play Billiard... wait... what... does that have ANYTHING to do with the plot... No? No... (For further information read this page. It's like literally describing Celaena.
And The Punchline, ladies and gentlemen: S h e. i s. 17. y e a r s. o l d. (When having all these abilities though. In the course of the book she's 18)
I'm not gonna say that's not realistic. I'm gonna say THAT'S NOT HUMAN.
Celaena is literally an ASSASSIN who kills people for a living, but she also judges corrupted rulers and hates them because... because they kill people... oh my god what did I miss that doesn't make sense...
So basically the content of this book is: - "Celaena is pErFecT" - "That's not fair how good-looking the prince is." - *Some shit nobody cares about*
Since a couple of years ago, I tried reading this book several times. I dropped and dropped and dropped the book countless times. I had enough. I'm tired. I don't deserve to be treated like shit on EVERY page of this book. DNF pg 281.
Let us not forget that Celaena is nothing like "feminine" females and mocks them (internalized misogyny). And even this girl, far from the standards of womanly women, is the subject of a monologue about virginity. Some random thought coming from a guy's head: I wonder if she's still a "girl". I think she is, my guts tell me so. wat r u doin' Sara Mass.
نه. نه نه نه. من این سلینای آخر داستان تو کتم نمیره. اون سلینایی که هرچی میشد میخواست بزنه له کنه، امکان نداره اینقد تغییر کنه. من اون سلینا رو دوست داشتم چون کاملاً برام ملموس بود احساساتش، نفرتش و رنجش. و منطقی بود در مجموع. ینی گذشتهشو میذاشتی کنار هم میدیدی حق داره این همه قلبش تاریک باشه. اما کسی که اینقد باهوش بوده که به بزرگترین آدمکش شهرت یافته، یه جاهایی اونقد خنگ میشد که ناپختگی نویسنده همه زور شخصیتپردازیشو به باد میداد. اینکه نفهمید نهمیا دروغ میگفته و چرا به آدارلان اومده، چیزی بود که از شروع رفاقتشون میشد فهمید. ولی خودش نفهمید. جریان عشقش به دوریان با همه نفرتی که نسبت بهش داشت، اصلاً تو کتم نمیرفت. اونم وقتی دوریان همیشه با غرور و تبختر باش حرف میزد و واقعاً عشقی که بهش پیدا کرد، عشق کلیشهای بود. همون کلیشهی مسخرهای که دخترا عاشق اینطور پسرا میشن. اما مشکلش این بود که یه آدمکش با این تجارب و زندگی خشن و تراژیک، امکان نداره، تأکید دارم امکــــــــان نداره عاشق همچین آدمی بشه! اونم اینطوری!
دوک پرینگتون. میخوام بگم بهترین شخصیتپردازی رو نویسنده نه برای سلینا، نه دوریان، نه حتی پادشاه و نهمیا و کیال، که برای دوک پرینگتون داشت. نمیدونم تو جلدهای بعدی چی میشه. ولی به نظرم این شخصیت نقش کلیدیای داره یا حداقل خیلی میشه ازش استفاده کرد. فقط شخصیتپردازی این شخصیت برام منطقی بود و بقیه واقعاً ناپختگی نویسنده رو میرسوند.
دنیاشونو دوست دارم. خیلی خیلی دوست دارم و این همه جادو و نماد برام خیلی جذابه. ولی حاشیههای نویسنده نمیذاشت این لذت به دلم بشینه. تمام نقاطی که سلینا در پی کشف اسرار اون نمادها و دری که پیدا کرده بود و چیزایی که اونجا میفهمید و مقبره و النا، بیاندازه سرگرمکننده بود و نقطهقوت داستان. ولی نویسنده یه نخ فقط ازشون میداد و یهو، تو نقطهی اوج داستان همه رو پرت کرد تو صورت مخاطب! این حرکت واقعاً حرصدرآر بود! خیلی مبتدی و ناشیانه! خیلی خوبه که نقطهی اوج با گرهگشاییهای داستان توأم باشه ولی نه که وسط اون مبارزهی حساس، یهو نهمیا میاد النا میاد یهو سم خون سلینا کمکش میکنه و یهو برنده میشه.
من اونقد درگیر سم خوروندنش شده بودم و زخمها و صحنههای خشن داستان- تا اینجا راستش من هیچجا مبارزهی واقعی ندیدم. چون شخصیتها همهشون مبارز بودن، انتظار گرد و خاک بیشتری داشتم. ولی نویسنده همه هنرشو تو مبارزهی نهایی نشون داد. اگه شخصیتها یه مشت آدم معمولی بودن منطقی بود. ولی اینا مبارزهای خطرناکی بودن تک تکشون. آخه مراحلی که گذروندن هم قدرت مبارزهشونو نشون نمیداد اونقد- که دیگه نمیتونستم دخالت نهمیا و النا رو اونم اینقد آشکار! هضم کنم! آره انتظار میرفت که نهمیا دخالت کنه ولی نه اینقد صریح. اونم نه وقتی که سلینا حسابی لت و پار شده و به طرز عجیبی هنوز نمرده یا حداقل از هوش نرفته. آسیبهای مکرری که دید، خدایی طرف باید خیلی غوووول باشه ازشون زنده بمونه. حتی اینکه آدمکش خفنی بوده هم ازین حقیقت که دختره، که ریزنقشه، که آدمه! کم نمیکنه! آسیبهایی که دید خود کین هم میدید میمُرد دیگه. بعد با چندتا ضربهی زورکی کین، اون غول وحشتناک، تسلیم شد. بعد فرماندهی گارد سلطنتی برا دفاع از سلینا میکشتش که دیگه خدایا... اینو کجای دلم بذارم.
به نظرم بدترین مشکل سن و کاراکترپردازی بود که همه داستانو تحت الشعاع قرار میداد. کاپیتان گارد سلطنتی 22 ساله آخه؟! بعد من تو کتمم نمیرفت کیالی که اونقد خشن با سلینا رفتار میکرد، مهر بهش پیدا کرد. برام منطقی نبود. از چیِ سلینا خوشش اومد؟ جایی ندیدم تحسینش کنه یا چیزی از سلینا چشمش رو بگیره یا درگیری احساسیشو ببینیم. شایدم من ندیدم. ولیعهد نوزده ساله باز قابل قبوله- هرچند خانوادهی سلطنتی بسیار تو حاشیه بودن و اینم ضعف دیگهی داستان بود. مرکز داستان دوریان بود نه خانوادهی سلطنتی و نه حتی پادشاه- ولی با آدمکش هیجده ساله کنار نمیآم و مورد قبلیای که گفتم. حالا گیریم هیجدهسالشه، حداقل باید با گذشتهای که طی کرده همخوان باشه.
صحنههای رمانتیکشون واقعاً توی ذوق میزد. به نظرم اگه قرار بود عاشق هم بشن باید خیلی مسیر سختتری رو طی کنن و اینقد... راحت پیش نره. امیدوارم جلدهای دیگه به مسائلی که نویسنده تو یه صحنه تو صورت مخاطب پرت کرد، بیشتر و دقیقتر و شمردهتر پرداخته بشه. قدرت خانوادهی سلطنتی پُررنگ بشه نه که تازه آخرای داستان حضور پادشاه رو ببینیم و اوایل داستان. قشنگ انگار فقط برای روند منطقی به داستان اضافه شده بودن. این مسائل پشت پردهشون اگه نبود واقعاً داستان آبکی میشد و امیدوارم خیلی خیلی بیشتر باشن چون با توجه به شخصیتها زمینهش هست. پایان هم پایان قویای بود. اینکه میبینیم قرار نیس به این راحتی سلینا و دوریان با هم باشن. گرچه دوریان تأکید دارم خیلی خنگه. :/ و قدرت پادشاه و شخصیتی که تازه ازش دیدیم تو پایان داستان، باعث شد آدم خوب تموم کنه این کتابو.
هفت جلد. امیدوارم شیش جلد دیگه در وصف فراق جانسوز دوریان و سلینا نباشه.
+یه بار دیگه این کتابو خوندم و دیدم دو براش مناسبتره. :دی واقعاً صحنههای افت داستان کسلکننده و بیهدف بودن. هنر نیست این همه مخاطب رو معطل کنی. خُنُک. :/
من متوجه پتانسیل بالای این مجموعه هستم اما کتاب اول برام اصلا جذاب نبود. ابتکاری توش ندیدم. شخصیت پردازی طوری نبود که بتونم هیچ شخصیتی رو احساس کنم. راستش بعد خوندن این همه فانتزی دیگه این کتابای معمولی اصلا برام راضی کننده نیستن بلکه فقط تکراری از مجموعههای دیگه هستن. با این حال امیدوارم ادامهی داستان لذت بخشتر و درگیر کنندهتر باشه.
موضوع جذاب و جدیدی داشت (من تا حالا کتابی نخونده بودم که همچین دختری توش باشه:) ) داستانش خیلی سریع تو همون فصل اول منو جذب کرد و تا آخرش حتی یک لحظه هم کسل کننده نشد تنها مشکلش توصیفات ناقص نویسنده بود که باعث میشد تو اوج هیجان یهو بزنه تو ذوق آدم انگار(که امیدوارم تو جلدای بعد با بیشتر شدن تجربه نویسنده برطرف بشه) ولی در کل خیلی کتاب هیجان انگیزی بود و واقعا از خوندنش لذت بردم
خوب بود لذت بردیم. اما نه اونقدرا که توقع داشتم. احساس می کنم تمام این چانصد ششصد صفحه ای که خوندم تنها مقدمه ای به یه جهان داستانی بود. شخصیت پردازی اونقدرا که باید قوی نبود. و بیشتر حول خود سلینا می گشت. و محیطی جز قصر روایت داستان رو شکل نمی داد و سایر شهرها و مکان های جهان داستان صرفا در گفتگوها و دیالوگ ها معرفی می شد. داستان یکم کند شروع شد و طول کشید روی غلطت و البته نفطه ی اوجش برسه. که اونم مبارزه ی آخر بود و گفتگویی که بین شاه و پرینگتون در صفحات پایان کتاب شکل گرفت و تازه داشت پیچیدگی هایی به داستان می داد. قصر شیشه ای رو اونقدر که شکوه و عطمت داشت توصیف نکرده بود و من تصور دقیقی ازش نداشتم. و نویسنده توی این مورد لنگ می زد و صرف با جماتی همچون قصری با شکوه از شیشه و غیره و غیره سعی در القای این حس داشت که با مکانی خاص و عطیم رو برو هستیم. لذت داستان برای من صد صفحه ی پایانی بود که واقعا هم لذت بردم و شیطنت ها و متلک ها�� سلینا رو هم دوست داشتم :دی سه و نیم بهش می دم. سه نمره ی متوسطیه به نظرم ولی از متوسط بالا تر بود. خیلی بالا تر
3\5 میخوام بگم درواقع امتیاز این کتاب سه ونیم هستش اما طبق قانون ریاضی و نداشتن نیم تو گودریدز 4 دادم واقعا مشخصه که اینا همش یه مقدمه اس و منم نمیام با جلد یک یه مجموعه هفت جلدی قضاوت کنم پس چیز زیادی نمیتونم بگم اما خوب بود (فقط بگم دوریان بچه گناه داشت)
:\پ.ن:راستی من همش منتظر اون پسر مو سفیده روان تو فن ارتا بودم ولی نبودش که
فانتزیهای عاشقانه توی این روزها جزو محبوبترین و پر مخاطبترینهای ژانر محسوب میشن و بین نویسندههایی که توی این سبک داستان مینویسن، سارا جی ماس رو میشه یکی از شناختهشدهترینها نام برد. که با کارهایی مثل همین مجموعه سریر شیشهای، درباری از خار و رز و شهر هلالی، مخاطبها و خوانندههای زیادی رو جذب کرده.
راستش من خیلی اهل خوندن این زیرژانر (فانتزیهای عاشقانه) یا به قول بعضیها رمنتزی نیستم. میونه چندان خوبی هم با داستانهای عاشقانه ندارم 😂 و درصورتی که عاشقانهی داستان زیاده از حد بشه میره روی مخم. با این حال عجله نکنید. قرار نیست هیت بدم. اما به ضعفهایی که غیر قابل انکار هستن اشاره میکنم. و همچنین نکات مثبت کار. ماجرای سریر و کارای جی ماس - با وجود اینکه حداقل این کتاب ضعف هم کم نداشت - میشه گفت با خیلی از فجایعی که توی این زیرژانر هست فرق داره. که جلوتر بهشون میپردازم.
🟪 سریر شیشهای، اولین کتابی بود که من از سارا جی ماس خوندم و اتفاقا اولین کتاب خود نویسنده هم هست. کتابی که ظاهرا جی ماس توی ۱۶ سالگی نوشته و توی ۲۶ سالگیش به صورت رسمی منتشر شده (باتوجه به سال انتشار کتاب) اگر تاریخچه کتاب به این شکل نبود، یعنی کار اول نویسنده نبود و توی سن پایین نوشته نشده بود، قطعا امتیاز ۲ بهش میدادم. چون ضعفهای زیادی داشت. اما باتوجه به این موارد، حتی باید ازش تعریف کنم. به عنوان کار اول و توی سن پایین، داستان زیبایی رو تونسته بود خلق کنه و مهمتر از اون جرئتی بود که برای انتشارش به خرج داد (گویا قبل از انتشار رسمی. به صورت آنلاین در اختیار مخاطبها قرار گرفته بود) همین جرئت باعث شد تا نویسنده اسیر کمالگرایی نشه و نرم نرم و همراه با نوشتن داستانها و انتشارشون، قلمش پختهتر بشه و به عنوان یک نویسنده ماهرتر. تا کارهایی مثل شهر هلالی توی کارنامهش قرار بگیره.
🟪 داستان شروع خوبی داشت به نظرم. ایدهی نسبتا خوبی هم داشت. اما هرچی جلوتر رفت، باگها و ضعفهای بیشتری داخلش به چشم میخورد. یکی از ضعفهای بزرگ کار شخصیتپردازیها بود. به ویژه خود سلینا به عنوان شخصیت اصلی داستان. البته من بدم نیومد ازش. شخصیت کیوت و باحالی داشت. ولی دقیقا مشکل همینه 😂 اخه ادمکش ادرلن؟ که توی دو فصل اول هم یه طوری درموردش صحبت شد احساس میکنید سلاخ بیرحمیه و از طرفی دوره سختی رو توی معادن گذرونده، چرا انقدر راحت و سریع با ماجراهای بعدی کنار میاد؟ چرا خیلی جاها بیشتر از اینکه مثل یک شخصیت باتجربه که به قول خود روایت، مشهورترین آدمکش سرزمینه ادرلنه و از هشت سالگی تمرین و پرورش پیدا کرده برای قاتل شدن، مثل آدمایی که اولین بار چهره خشن جنگ و خون رو میبینن رفتار میکنه؟ یا چرا انقدر سریع و راحت با شاهزاده فاز شوخی میگیره درحالی که بازم طبق روایت، از پادشاه و ادرلن متنفره؟ اوکی شاهزاده پادشاه نیست و سلینا ازش خوشش اومد. ولی قاعدتا نباید انقدر سریع باتوجه به بک استوریش میرفت توی این فاز. شخصیتپردازی دوریان که دیگه بدتر و سایر شخصیتها از جمله کین و دوک پرینگتون و خود پادشاه، به مراتب بدتر و سطحیتر. تنها شخصیتهایی که یه خورده خوشم اومد ازشون و به نظرم شخصیتپردازی بهتری داشتن کیال و نهیمیا بود. البته بازم میگم، از سلینا هم بدم نیومد. فقط باگ داشت یه خورده 🗿.
درمورد سطح داستان باید بگم در مقایسه با کارای رومنس فاجعه خیلی کار بهتری بود سریر. و میتونم بگم جزو نمونههای خوب این زیرژانره و کلا کارای جی ماس رو میشه به عنوان خوبهای فانتزی عاشقانه در نظر گرفت. حداقل یک پلات و ایده داشت و شخصیت اول هم هویت مستقل و انگیزهای داره واسه خودش. رومنس داستان آبکی بود ولی خبر خوب اینه که بخش زیادی از داستان رو نگرفته. داستان بیشتر حول محور پلات میچرخه تا رومنس. هرچند درک نکردم خیلی جاهاش رو.
یه خورده هشدار اسپویل میدم ❌ سلینا عاشق دوریانه. بعد چطور بلافاصله بعد از جریان با دوریان یا به قول سانسور کتاب، ابراز محبت، میره در آغوش کیال زمان و مکان رو فراموش میکنه؟(البته جریانی پیش نمیاد با کیال ولی سلینا دوست داشت پیش بیاد) دِ آخه همین یه ساعت پیش با دوریان آره. مگه عاشقش اون نبودی؟ این مثلث عشقی رو درک نکردم حقیقتا. مثلث عشقی نیاز به پرداخت خوب داره تا باورپذیر بشه. در هرحال شخصا بودن سلینا با کیال رو ترجیح میدم. امیدوارم بره با کیال 😂 رفتارها و ارتباطی که با هم داشتن به نظرم جذابتر بود. هرچند امیدوارم این نباشه که صرفا بخواد هم بزنه ماجرا رو، یه خورده مثلث عشقی رو کش بده و برگرده به تنظیمات کارخانه.
از پرداخت سطحی و سریع رقابتها و مبارزها بهتره چیزی نگم. و امداد غیبی آشفتهای که اتفاق افتاد. با اینحال در مجموع بدم نیومد از داستان. اکثریت هم اصرار دارن که با جلد اولش قضاوت نشه و توی جلدهای بعدی خیلی بهتر میشه.
پایان ۱۴۰۱/۱۲/۱۵ نظرم در مورد بخش اول کتاب: ایدهی داستان واسم خیلی جالبه! خوشبخانه مثل نویسندهی گریشا داستان رو کش الکی نمیده و میره سر اصل مطلب. نمیتونم چیز زیادی بگم چون تازه اول کتابه ولی انقدر با دلیل نگین همچین چیزی نمیشه و فلان و فلان. عزیزان این کتاب تخیلی است. ژانر فانتزی است. دنیای این داستان و قدرتهای این داستان با بقیه فرق داره.
انقدر مقایسه نکنید.
🔴نکته: این کتاب وقتی یک نفر ۱۷ ساله بوده نوشته، انتظار چی دارید واقعا؟ کتاب یک فرد ۵۵ ساله؟! کتابی که شاهکار بشه؟!
این کتابُ همزمان با دربار خار و رز شروع کردم اما چون دربار خیلی جذاب تر بود سریر شیشه ای رو ولش کردم…تقریبا یک ماه پیش سریرُ شروع کردم و به سختی ادامهش دادم نمیدونم چرا اوایلش انقد خسته کننده بود…اما بعد از ملاقات سلینا با ملکه الینا همه چیز به طرز خفنی جذاب شد …اما خب من جلد دو رو هنوز نداشتم و مجبور بودم کتابُ اروم بخونم تا جلد دوش برسه…الان اخرای جلد یک قسمت دو هستم و باید بگم تا اینجا عالی بوده!!!🥺💜
از آخرین آپدیتی که در مورد کتاب دادم شاید 10 صفحه بیشتر خوندم راستش خیلی برام جذاب و مهیج نبود که بخوام ادامش بدم و حس میکردم خیلی روال داستان داره کلیشه ای جلو میره و فعلاذ تو این دسته قرارش میدم شاید یه روزی اومد خوندم و نظرم عوض شد.
داستان کتاب حداقل برای من و تو این زمان خیلی کلیشه ای بود، هیچ بخشی از کتاب نبود که نتونم حدس بزنم (مگه عناصر بی اهمیت تر). شخصیت پردازی ها برای جلد اول خیلی سطحی بود، چه سلینایی که از اول کتاب تا آخر کتاب بهش میگفتن قاتل و اما شخصیتش زمین تا آسمون با توصیفاتی که ازش میکردن فرق داشت. چه کیال که از اول تا آخر داستان یک شکله و حتی تغییرات و کاراش هم منطقی نیست. تنها شاید دوریان روی شخصیت پردازیش بهتر کار شده باشه و میشه تاحدودی بهتر شناختش و باهاش ارتباط برقرار کرد، هرچند جای کار بیشتری داشت.(حداقل در جلد اول هم که حتی خیلی کوتاه نیست و تعداد شخصیت هایی که خیلی محدود هستن قابل قبول نبود).
از دنیای ساخته شده و شخصیت های دیگه هم اطلاعات خیلی خاصی گفته نمیشه و از همه چیز سطحی میگذره نویسنده. داستان هم اونقدر کم جون بود که به راحتی میشد تو چند فصل از جلد دوم گذاشته بشه، تا امروز هیچ مجموعه ای رو نخونده بودم که بگ�� با نخواندن جلد اولش هیچ مشکلی براتون پیش نمیاد ولی این کتاب و به راحتی میشه در یک پاراگراف توضیح داد و نخوند، پایان کتاب هم برخلاف اون زمینه چینی ها و کش دادن ها خیلی ساده بود و قابل تشخیص.
در کل به نظرم نسبت به امتیازش خیلی خیلی پایین تره، اما چون کسایی هم که خودشون دوستدار این مجموعه هستن، اشاره کردن که جلد اول ضعیف ترین جلد مجموعه هست ادامه کتاب رو هم خوندم که بتونم تو ریویو جلد دوم نظر کامل تری بدم.
بین امتیاز دو و دو نیم مونده بودم اما چون اکثر کتابهایی که بهشون سه ستاره دادم (البته یه بازبینی کلی لازمه راجب نمره هایی که دادم) از این کتاب بالاتر بودن دو میدم بهش.
محشر بود اگه میتونستم بیشتر از ۵ بهش میدادم. خیلی ها (خیلی بیشتر از خیلی ها) بودن از تغییر شخصیت سلینا (شخصیت اصلی) از ابتدای کتاب ناراضی بودن ولی من خیلی باهاش مشکلی نداشتم. کتاب رو بیش از دو ساله خریدم و الان پشیمون چرا زودتر نرفتم سراغش. ادامهی این سریال رو هم خریدم و امیدوارم به همین محشری که بود بمونه. همیشه به یادتون میمونم: سلینا ساردوثین👱🏻♀️، دوریان🤴، کیال👨🏻✈️ و نهمیا 👸🏼 ____________________ 18/10 #11-2020 #146-ENTIRE 4 'till 29 Oct 2020 13 Mehr 'till 8 Aban 1399 ____________________ 💚 بخش های برگزیده: کل کتاب 🙂💚 ____________________ مصطفی تبریزیان آبان ۱۳۹۹
و بله کتابی از سارا جی ماس با کلی نقد کننده … من تو اون دسته از خواننده های کتابای جی ماس هستم که قبول دارن ی جاهاییش ایراد داره اما به طور کلی دوسش دارم و قلمش بنظرم خوبه . سلینا واقعا بنظرم شخصیت مرموزی داره و انگار کلی راز داره که ما بعدا قراره بفهمیمشون . اون علامت رو پیشونیش خیلی مشکوکه و اینکه اون گردنبند چشم هم بهش رسید اوضاع رو مشکوک تر میکنه . کتاب خیلی جذابی بود و من واقعا دوسش داشتم و منتظر غافلگیری های جلد بعدیم . اینکه کیال کسی رو بخاطر محافظت از سلینا میکشه خیلی قشنگ بود بنظرم :) اما باز هم بین دورویان و کیال ، دوریان رو انتخاب میکنم اصلا نمیدونم چرا اما حس بهتری به آدم میده یجورایی احساس میکنم نویسنده در حق دوریان ظلم کرده . از زرنگی ایلین هم خیلی خوشم میادو اینکه روی پای خودش وایستاده و به کسی تکیه نمیکنه
تجربه من از خوندن سریرشیشه ای»» کتاب سریرشیشه ای،ترجمه شده از نشر باژ اول اینکه چون این کتاب به صورت مجموعه هست،حوادث به تدریج اتفاق میوفته و ما با یک داستان سریع رو به رو نیستیم.کتاب اول و دوم بیشتر حالت مقدمه و آشنایی با شخصیت هارو داره و داستان تازه از جلد سوم اوج میگیره. میشه گفت شخصیت پردازی خوبی داره بخصوص شخصیت کیال که برای من خیلی درک شدنی بود،اما همچنین ارتباط گرفتن با بعضی شخصیت ها(مثل روان)برای من سخت بود و میتونست بهتر به شخصیتش پرداخته بشه. هیجان تقریبا همه جای کتاب جریان داره،رومنس کتاب کم نیست ولی اضافه گویی هم نداره.روابط معمولا عمیقی هستن که ارتباط برقرار کردن باهاشون آسونه.(غیر از رومنس بین ایلین و روان که چون خیلی سریع شکل گرفت و چون هنوز خیلی چیزها از رابطه قبلی احساس میشد،نتونستم ارتباط بگیرم) داستان برای من کاملا غیرقابل پیش بینی بود و همین جذبم کرد برای جلو رفتن،و تقریبا جلد چهار به بعد خیییلی قشنگ شد و داستان روی دور جذابش افتاد. دنیا سازی خوبی داشت،بخش جادو و موجودات جادوییش برای من که ژانر فانتزی دوست داشتم خیلی جذاب بود. در نهایت این مجموعه در کنار کاستی هایی که داشت،لذت بخش بود و قطعا ارزش خوندن داره،همچنین پایان مناسبی داشت. نمره من به کتاب ۵/۵ هست،
مجموعه سریر شیشه ای یک مجموعه ۷ جلدی هست به همراه یک جلد فرعی . جلد اول بخش اول با توجه به اینکه شروع یک مجموعه سنگینه به نظرم شروع مناسبی داره . (به این هم توجه داشته باشین که این کتاب اولین کتاب نویسنده یعنی سارا جی ماس هست پس طبیعیه که مقداری نقص داشته باشه ) شخصیت سلینا ساردوثین در ابتدا یه شخصیت قدرتمند تعریف شده که به نام آدمکش ادرلن معروفه اما با توجه به اینکه سن زیادی نداره و کلا ۱۸ سالشه من این رو طبیعی میدونم که با توجه به آدمکش بودنش گاهی روحیه لطیفی داشته باشه (بالاخره اونم آدمه و احساسات داره ) در واقع برام جالب بود که با توجه به سختی هایی که پشت سر گذاشته تونسته روحیه خودش و حفظ کنه در جلد اول زیاد به گذشته شخصیت ها توجهی نمیشه یعنی یک سری سوال درمورد شخصیت ها قطعا در ذهن شما ایجاد میشه اما نگران نباشید در جلد های آینده و در طول داستان در موقعیت مناسب پاسخ این سوالات رو دریافت خواهید کرد . داستان یه حالت جنایی و معمایی هم داره که برای من جذاب بود در کل خوندن این کتاب رو پیشنهاد میکنم🙂 در مورد ترجمه هم من از ترجمه نشر باژ راضی بودم
Θεωρητικά, ένα manga βασισμένο σε ένα βιβλίο που μου άρεσε πολύ, θα έπρεπε να μου αρέσει εξίσου. Πόσο μάλλον, δεδομένης της αγάπης που έχω στη συγκεκριμένη μορφή Τέχνης (ναι, τα manga είναι Tέχνη και μάλιστα πολύ σπουδαία!!!). Έλα όμως που κάτι πήγε στραβά! Θες το ότι η ιστορία κόπηκε στη μέση, θες το ότι το σχέδιο μού φάνηκε κάπως πρόχειρο και βεβιασμένο, θες ότι εκεί που κόβεται η αφήγηση δεν έχουμε μπει για τα καλά στο θέμα... Μάλλον είναι ένας συνδυασμός όλων!
:))))) ببین نمیتونم بهت ۴ بدم، و نمیتونم پنج کامل هم بهت بدم، ۴/۹ میگیری تا ببینم جلدای دیگه چه خبره (که قطعا عالی ان 🥲) آخ جی.ماس آخخخ 🥲 من نباید بعد از شهر هلالی، دوباره بهت اعتماد کوکورانه میکردم، ولی خب من احمقم و بهت اعتماد کردم :) و حالا اینم نتیجه ش: بعد از 10 روز زجر دادنم :) خندوندنم :) به گریه انداختنم :) با سلینا، دوریان و کیال زندگی کردم و برام نابودشون کردی :) چرا :)))) و جی ماس عوضی یه بار دیگه فوق العاده بودنت رو نشون دادی :) ولی بازم به پای شهر هلالیم نمی رسه :) باورمممم نمیشه که اولاش نمیتونستم باهات ارتباط برقرار کنم و آخرش ... 🥲✨ همه چیز این کتاب واقعا زیبا بود مخصوصا فضاسازی و اینکه میفهمیدی کرکترها یه روی دیگه هم دارن 🥲✨ و مثلث عشقیش :))) این اولین کتابیه که من خوندم و مثلث عشقی داره و مثلث عشقی قشنگ و دردناکه جوری که آدمو نابود میکنه :) ترجمه ی آقای اردشیری واقعا حس و حال کتاب رو میرسوند و خیلی قشنگ بود 🥺✨
داستان در مورد سلینا آدمکش ۱۸ ساله است که در معدن انداویر در حال گذروندن مجازاتشه هیچکس به اندازه ی اون نتونسته در معدن ها دووم بیاره . بالاخره بعد یکسال از طرف شاهیار به اون پیشنهاد میشه که در مسابقه قصر شیشه ایی شرکت کنه و قهرمان پادشاه بشه و در اصل تبدیل بشه به آدمکش پادشاه سلینا از هنگام ورودش به دربار و شرکت در مسابقه ماجراهای زیادی رو از سرمیگذرونه و با آدم های جدیدی آشنا میشه
انگار چی ماس مونده بود شخصیت سلینا شبیه وین یا فیرا باشه😐 و در کمال تعجب شخصیت یک آدمکش رو تصمیم گرفت بیشتر شبیه به شخصیت فیرا کنه😐😐 و کلا شخصیت سلینا رو دوست داشتم ولی اصلا اون آدم کش ترسناکی که جی ماس میگفت نبود و خواهشششش میکنم مثلث عشقی نباشششششش