برگردان فارسی انتشارات تندیس را خواندم. ترجمه خوبی نبود و خیلی جاها سعی میکردم حدس بزنم منظور اصلی نویسنده چه بوده که مترجم با نفهمیدن جمله اونطور ترجمهش کرده.
ولی به گمانم ایراداتی هم در خود داستان بود. پانصد صفحه کتاب خواندم اخرش نفهمیدم این داریاییها و آنداریاییها، انسان بودند یا موجودی فضایی. اگر انسان بودند چرا با انسانهای کلنی زمین از لحاظ دین و فرهنگ و نژاد و تکنولوژی و کلا سر همه چیز اینقدر تفاوت داشتند و چرا برخلاف کلنیاییها ساکنان اصلی سیاره ترانتهال بودند (هر دو آدمند دیگه، فوقش یکی صد سال زودتر هم رسیده باشه، باز ساکن اصلی که نیست)؟ اگر هم انسان نبودند چرا یه بار حتی بطور ضمنی از این مسئله چیزی گفته نشد؟ (البته اصل کتاب به زبان آلمانیه و در این زبان جنسیت هر کلمه مشخصه. شاید در کتاب از اون نظر این مسائل بیان شده و مترجم زحمت نکشیده به ما حتی در یه پاورقی کوچولو هم این مورد رو بگه). البته در آخرای کتاب میفهمیم که یه شخصیت فرعی کلنیایی، مادرش یه رگهش داریایی بوده (پس احتمالا آدم بودن ولی باز نمیفهمم چرا متفاوت بودن).
و از ایرادات دیگه اینکه: کلنی، تولید تکنولوژیهای نظامی منحصر به فردش رو راحت داده دست دشمنی که بارها باهاش جنگیده (فقط به این دلیل که یه کد که معلوم شد خیلی راحت هم شکسته میشده نمیزاشته اون تسلیحات علیه واحدهای خودی فعال بشه). فلانی، فارغالتحصیل آکادمی نظامی و سرباز فعلی در خط مقدم جبهه جنگ، یهو به خاطر یه دختر که چند سال هم باهاش سر کلاس بوده و کار خاصی باهاش نکرده حالا یهو از خدمت فرار میکنه! اون یکی خیلی راحت به دشمن میپیونده و علیه نیروهای خودی اقدام میکنه! جنگِ باخته خیلی راحت میچرخه و به پیروزی تبدیل میشه.
خلاصه زیر برای خودم نوشته شده و تمام داستان کتاب را لو میدهد.
-----------
داستان از آخرین کلاس دانشجویان دانشکده نظامی شروع شد. صحبت درباره پایاننامه فارغالتحصیلان. و جشن فارغالتحصیلی که همون غروب برگزار میشد. و اینکه میفهمیم کلونی در سیاره ترانتهال سالهاست نتوانسته با زمین تماس بگیره ولی هنوز تریتییوم رو طبق قرارداد برای زمین استخراج و انبار میکنه. رقص بریت، فارغالتحصیل تبلیغات سیاسی آکادمی و دختر یکی از کارمندان ارشد وزارت کشور با ژنرال گِر ستوس، رییس آکادمی. و لِن که دوست بریت بود و فارغالتحصیل جرمشناسی. دارس پوله هم تحصیلات فیزیک ستارهای داشت. در همون شب خبر جنگ قریبالوقوع با داریایی ها رو به اونها گفتن. پدر بریت هم چند مدت بعد از دخترش میخواد به ارتش ملحق نشه چون سیستم تصمیمگیری اِمکُم دچار مشکلاتی شده و ممکنه جانش در جنگ به خطر بیفته. ولی بریت قبول نمیکنه و میره. پدرش هم گردنبند مادرش رو به اون میده که از یه مروارید ایتالیایی و سنگی از یکی از قمرهای ترانتهال درست شده.
فصل بعدی درباره جنگه. بریت و لِن که هر دو در یک واحد مشغول خدمتند. و شب گذشته نیروهاشون به همراه تانکهای سنگین تی ۸ حمله کردن تا تپهای رو بگیرن ولی نیروها برنگشتن. اما سرانجام یکی از تانکها با جای ترکشهای زیاد برمیگرده ولی بعد از شلیک بهشون میفهمند دشمن به غنیمتش گرفته پس از نابودیش گروهانشان مجبور به عقب نشینی میشه. چند روز بعد ژنرال مارکوف با اسکورت کامل سر میرسه و از کاپتان کِوایلا میخواد که نبرد جدیدی رو برای از بین بردن توپخانه آر سی پشت تپه و گرفتن اون منطقه آغاز کنه و بهش قول بمباران هوایی با هواپیماهای داو رو میده. کاپیتان میدونه که نیروهای کافی نداره ولی مجبور به اطاعت میشه. پس به همراه دهها تانک تی ۲ و ۶ و برینگرهای نفربر بزرگ حرکت میکنند. بعد از رسیدن به پای تپه و شروع حمله هوایی، به طرف بالای تپه یورش میبرند. تانک سبک و برینگرها به بالای تپه میرسند و نیروها پیاده میشن و همراه تانکهای سبک به طرف دیگر تپه پیشروی میکنند. در ابتدای مسیر، اوگرهها (رباتها) و سربازان داریایی را به راحتی از میان برمیدارن ولی به زودی تانکهای سنگین داریایی از راه میرسن و تمامی تانکهای کلنیاییها از بین میره و در حالی که دود مسیر دیدشان را بسته بود اوگرههای داریایی وارد سنگرهای خطیای میشن که درش پناه گرفته بودن و همه زندهها را اسیر میکنند و بعد از دستگیری در چند برینگر سوار میکنند و به طرف پشت خط مقدم میفرستند.
اما در این بین، سارد ماماتر هم به همراه افرادش در جنگلی در همین نزدیکی کمپی زده و از راه کمین و دزدی از نیروهای داریایی و روستاهای اطراف زندگی میکنند. او زمانی از پایتخت داریاییها، داریاش اخراج شد و فعالیت قمار و قاچاقش رو در منطقه کوهستانی کیل از سر گرفت. بعد از مدتی یکی از ساکنان اصلی منطقه به نام اوتیو علیه او شورش کرد و او را به همراه تعدادی از افرادش اخراج کرد. حالا از راه غارت در حال قوی کردن خودشه تا دوباره برگرده و کیل رو پس بگیره. او که جنگ دو طرف را از روی تپهای دیده بعد از برگشت متوجه میشه که سربازای گشتیش موفق شدن چند تا برینگر داریاییها را متوقف کنند و نیروهای اسیر کلنیایی را به اسارت بگیرن. در حین بازگشت به کمپ هم هلیکوپترهای داریایی به کاروان اسیران حمله میکنند و ستوان مامبور موفق به فرار میشه. در کمپ، کاپتان کوایلا که زبان آدریاییها رو میدونه به نزد یارد برده میشه و ازش میخوان که نیروهاش اطراف کمپ رو خندقهای جدیدی بکنن به عنوان مناطق دفاعی جدید و بعد از اینکه حلقه سوم تمام بشه اونها را به طرف مرز کلنی برده و آزاد میکنن. چند روز با سختی کار میکنن، سارد هم به نظر میرسه از بریت خوشش اومده و یه بار اون رو میبره و ازش میخواد که ملکهش بشه. همون شب نیروهایی از کلنی به مخفیگاه سارد در جنگل حمله میکنند تا اسیرها رو آزاد کنند. دارس اون وسط جا میمونه و سارد رو که زیر آوار مونده رو نجات میده. اسیرهای آزاد شده به یک قرارگاه در چند کیلومتری قرارگاه سارد برده میشن وسط یه باتلاق که کسی دورش نمیره. اونجا میفهمن اینها نیروهایی از ارتش کلنی هستند که به عنوان کشتهشده یا مفقودی ثبت شدن ولی در اصل قراره به دور از چشم سیستم امکُم فعالیت کنند و ژنرال گِر ستوس و سرتیپ کاندیریس فرمانده اونها هستند. در یک عملیات شبانه که سرتیپ کاندیریس فرماندهیش رو بعهده داره، بریت رو به عنوان مامور مخابرات میبرند. قبل از رفتن، لن جلوی بریت رو میگیره که سوار هلیکوپتر نشه و به این دلیل توبیخ میشه. موفق میشن چهار قطار باری داریایی رو نابود کنند و بریت جان سرتیپ رو نجات میده. تصمیم میگیرند بریت رو برای رساندن یه نامه به فرماندار آدام به هالوا بفرستند. لن که بیقرار شده شب بعدش با دزدیدن یک ماشین ترنسپورتر، از قرارگاه فرار میکنه و به سمت هالوا میره. سرتیپ کاندیریس هم روز بعدش برای پیدا کردنش اعزام میشه و چون پیداش نمیکنه به سراغ ماموریت بعدیش یعنی ملاقات با مارشال مارکوف میره. در همین حین هم سارد یک گروه رو به فرماندهی میرو (دستیار اولش) و با دارس به سمت هالوا میفرسته تا با پروفسور چربارُم صحبت کنند تا بمب زستروپ جدید ارتش کلنی رو به اونها بده. چربارم موفق میشه در پایتخت از دست اونها فرار کنه، اونها میشنوند که اوتیو (فرمانده کیل) قراره از هالوا دیدن کنه و از سارد دستور میگیرن که به جان اوتیو سوءقصد کنند. در همین حین وزیر جنگ کلنی که به همراه نیروهاش قرار بود شهر مقدس بِندهار رو از داریاییها بگیرند شکست میخورند و وزیر کشته میشه. بریت هم در هتل مشهور شهر به اتاقش میره و بصورت تصادفی در رستوران هتل فرماندار رو میبینه و نامه ژنرال گر رو به او میده. بعدش سرتیپ اون رو پیدا میکنه و پیشش در هتل میمونه. فرداش هم فرماندار سخنرانی میکنه و بعدش از بریت و سرتیپ میخواد با هم در جلسه با اوتیو و هیئت همراهش شرکت کنن. بریت در اونجا پدرش رو می بینه. گروه میرو به ساختمان جلسه حمله میکنند و دارس نارنجکی رو به ساختمان میندازه که باعث مرگ پدر بریت میشه و فرار میکنه. میرو و افرادش کشته میشن. بعد از تمام شدن حمله، لن بریت رو در بیرون ساختمان پیدا میکنه. فرماندار اونها رو به زیرزمین هتل میبره جاییکه امکُم در اون قرار داره. اونجا مارشال مارکوف بهششون میپیونده و میگه تنها کسیه که میتونه بمب رو فعال کنه و ازشون میخواد که اونجا رو ترک کنن. و بعدش با انفجار بمب، که تمام وسایل الکترونیکی رو تا چند کیلومتری از بین میبره، امکم رو از کار میندازه. و خودش در تاریکی و بر اثر دودهای ناشی از اتشسوزی به نظر میرسه بر اثر خفگی میمیره.
بعد از از بین رفتن امکم، کلناییها و نیروهای مخفی زیر دست ژنرال گر موفق میشن بندهار رو دور بزنن، اطراف کیل رو محاصره کنند و به نزدیکی شهر داریاش، پایتخت داریاییها برسند. نیروهای خاندانهای اشراف مواضعشون رو ترک میکنند و فرار میکنند. آخر صفحات کتاب درباره دن واردی، فرمانده نیروهای امنیتی داریاش هست که همراه چند خودرو از نیروهاش در شهر حرکت میکنه و آتشسوزیها و ستونهای دودی که در شهر هست رو میبینه. و در نزدیکیهای انتهای شهر به کاروان نیروهای سرتیپ کِوایلا میرسه که قراره شهر رو به اونها تسلیم کنه (ماموریت بعدی کوایلا، گشتن دنبال سارد ماماتره).
----
آخرین تماس با زمین در سال ۲۲۱۵، ۹ سال دیگر امکان تماس بعدی
سال فعلی ۲۲۵۴
فیرید داربورگ، پدر بربت، از کارمندان عالیرتبه وزارت کشور، از افراد شورشی
لِن کاکایا، دوست بریت، جرمشناسی خواند، از خانوادهای کشاورز از سرزمینهای جنوبی کلنی
سارد ماماتر، سپهسالار و دلال داریاییها
شهر هالوا، اولین محل اقامت کلنیاییها و اولین رهبرشان، گلن لارسون
واس کاندیریس، سرتیپ و فرمانده نیروهای امنیتی
ستوس گر، ژنرال مدیر آکادمی نظامی
تعداد افراد نظامی کلنی، ۱۳۷۷۸۱ نفر در سه دسته
آلبوریت، حیوان گوشتخواری که فکر میکردند منقرض شده
دِک دانو، رییس اداره اطلاعات داریاییها
کات یاکُن واردی، دختر اسقف آیین آریستو پایتخت، داریاش
کُن برون، تاجر اشرافی که خبر زنده بودن سارد را به دک دانچ داد و از او تقاضا کرد راهی برای ارتباط با اوتیو برایش فراهم کند، به جرم خیامت گرفتندش
منطقه ۷ شمالی، منطقه درگیری کاپیتان کوایلا با خاندان کُن ملبار از اشراف داریایی
آلواد چِربارُم، دانشمند، کسی که بمب زستروف را ساخته بود