سیرالملوک در موضوع خود و در میان «سیاستنامه» ها بیهمتاست و در زبان فارسی همانندی ندارد. خواجه در این کتاب با اطلاع از شیوه گذشتگان در کشورداری و با استفاده از تجربه سی ساله خود در وزارت، تصحیح و تاسیس مجموعه دوایر حکومتی را پیشنهاد میکند و گاه و بیگاه در ضمن طرح اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران قرن پنجم، از پدید آمدن گروههای مخالف و نوع فعالیت آنان سخن میگوید.
گفتنی است همه آنچه در تایید شیوه کار و مواجهه با مخالفان نقل میکند روایات تاریخی محض نیست، با این همه بخش مربوط به اسماعیلیه، پیوسته، موردتوجه محققان بوده است.
سیرالملوک به سبب ارزشهای منحصر به فردی که به بعضی از آنها اشاره کردیم، در سال ۱۸۹۱م به همت شارل شفر فرانسوی تصحیح و به نام «سیاستنامه» ترجمه و چاپ شده است و از آن پس نیز به اهتمام هیوبرت دارک انگلیسی در سال ۱۳۴۰ و ۱۳۴۷ به صورتی سزاوارتر تصحیح شده و بارها به طبع رسیده است.
اینبار نگارنده در آغاز تشکیل گروه تصحیح متون در فرهنگستان زبان و ادب فارسی، تصحیح مجدد چند متن مهم و درجه اول فارسی و از جمله سیرالملوک را پیشنهاد کرد و با تصویب و تایید شورای محترم علمی گروه کار آن آغاز شد و اکنون خوشحال است که میتواند نتیجه کار خود و دیگر اعضای گروه را به حضور علاقهمندان زبان و ادب فارسی تقدیم دارد.
ابوعلی حسن بن علی بن اسحاق طوسی شناخته شده به خواجه نظامالملک طوسی (۲۸ مهر ۳۹۷ تا ۲۲ مهر ۴۷۱) (متولد ۴۰۸ هـ.ق، طوس، کشته شده در صحنه کرمانشاه به دست یک باطنی ۴۸۵ هـ.ق) وزیر نیرومند دو تن از شاهان بزرگ دوره سلجوقیان، آلپ ارسلان و ملکشاه یکم در ایران بود.
خواجه در ۲۱ سالگی با انحطاط سلطنت غزنوی و هجوم ترکمانان سلجوقی به خراسان به خدمت سلجوقیان وارد شد. وی نیرومندترین وزیر در دودمان سلجوقی بود و سلجوقیان نیز در زمان وی به اوج نیرومندی رسیدند. او ۲۹ سال سیاست درونی و بیرونی را رقم میزد. وی از بزرگترین پیشگامان توسعه فرهنگی بعد از حمله اعراب بود و مدارس زیادی به نام نظامیه تأسیس کرد که نظامیه بغداد مهمترین آنها بود
Abu Ali al-Hasan al-Tusi Nizam al-Mulk or Khwaja Nizam al-Mulk al-Tusi (خواجه نظامالملک طوسی in Persian; 1018 – 14 October 1092) was a celebrated Persian scholar and vizier of the Seljuq Empire. He was also for a short time the sole ruler of the Seljuk Empire. Born in Tus in Persia (Iran), and initially serving the Ghaznavid sultans, Nizam ul-Mulk became chief administrator of the entire Khorasan province by 1059 AD.
From 1063, he served the Seljuks as vizier and remained in that position throughout the reigns of Alp Arslan (1063-1072) and Malik Shah I (1072-1092). He left a great impact on organization of the Seljuk governmental bodies and hence the title Nizam al-Mulk which translates as "the order of state". He was pivotal figure who bridged the political gap between both the Abbasids and the Seljuks against their various rivals such as the Fatamids and the Buyids.
Aside from his extraordinary influence as vizier with full authority, he is also well-known for systematically founding a number of schools of higher education in several cities, the famous Nizamiyyah schools, which were named after him. In many aspects, these schools turned out to be the predecessors and models of universities that were established in Europe.
Nizam ul-Mulk is also widely known for his voluminous treatise on kingship titled Siyasatnama (The Book of Government). He also wrote a book titled Dastur al-Wuzarā, written for his son Abolfath Fakhr-ol-Malek, which is not dissimilar to the famous book of Qabus nama.
Nizam ul-Mulk was assassinated en route from Isfahan to Baghdad on the 10th of Ramadhan of 1092 AD. The mainstream literature says he was stabbed by the dagger of a member of the Assassins (Hashshashin) sent by the notorious Hassan-i Sabah near Nahavand, Persia, as he was being carried on his litter. The killer approached him disguised as a dervish.[citation needed]
This account is particularly interesting in light of a possibly apocryphal story recounted by Jorge Luis Borges. In this story a pact is formed between a young Nizam ul-Mulk (at that time known as Abdul Khassem) and his two friends, Omar Khayyam and Hassan-i-Sabah. Their agreement stated that if one should rise to prominence, that they would help the other two to do likewise. Nizam ul-Mulk was the first to do this when he was appointed vizier to the sultan Alp Arslan. To fulfil the pact he offered both friends positions of rank within the court. Omar refused the offer, asking instead to be given the means to continue his studies indefinitely. This Nizam did, as well as building him an observatory. Although Hassan, unlike Omar, decided to accept the appointment offered to him, he was forced to flee after plotting to dispose Nizam as vizier. Subsequently, Hassan came upon and conquered the fortress of Alamut, from where he established the Assassins.
Another report says he was killed in secret by Malik Shah I in an internal power struggle. Consequently, his murder was avenged by the vizier's loyal academics of the Nizamiyyah, by assassinating the Sultan[3] . The account is disputed and remains a controversy because of the long history of friendship between Malik Shah I and Nizam.
Another report says that he was assassinated with Malik Shah I in the same year, after a debate between Sunni and Shi'a scholars which was prepared by him by the orders
سلام سلام :) خوندن و شنیدن سیَرالمُلوک، با بچه ها اولین تجربه همخوانی ۲۰۲۵ شد. این شروع خفن ، شگفت انگیز و بینهایت دلنشین، انبدوارم نشونه ای از یک سال کتابی پرشور و شاد باشه. کتاب به شدت جذاب و روانه ♡♡♡♡ دیگه اینکه برای این کتاب هیچ چیزی نمیتونم بگم که مهرداد توب ریویووش نگفته باشه. بنابراین من اینبار به خودم استراحت میدم و مطمعنم از خوندن ریویوو مهرداد کیف میکنید و کلی یادمیگیرید.
ریویوم راجع به کتاب سیرالملوک ( یا همون سیاستنامه ) یه مقداری مفصله و چند بخش داره. از خود خواجه نظامالملک و زندگیش قراره براتون بگم، از سیرالملوک و خوندنش با بچهها و کتاب صوتی بینظیری که از روش پیش رفتیم.
راجع به نگارندهاش یعنی خواجه نظامالملک طوسی ( کاملتر بخوام بگم، قوامالدین ابوعلی حسنبن علیبن اسحاق ) هم قراره بگم ( اولین باره تو ریویو میخوام از نویسندهٔ اثر هم بگم. دلیلشم واضحه، یکی از خفنترین و عجیبترین مردای سیاست بوده و زندگی جالبی داشته. )
متولد اوایل قرن پنجم هجری در طوس و از خاندانهای اصیل خراسان بوده. تو نوجوونی، وقتی قدرت و پیشرفت سلجوقیان رو میبینه، به کارهای دیوانی علاقمند میشه و دبیری دستگاه حکومت بلخ رو به عهده میگیره.
انقدر کارش خوب بوده که پدر آلپارسلان ( تو این کتاب میگن آلبارسلان ) اونو دبیر فرزند خودش ( آلپارسلان ) میکنه و به پسرش سفارش میکنه که خواجه رو به چشم پدر خودش بدونه و با نظراتش مخالفت نکنه.
با درگذشت طغرل سلجوقی، ( از اونجایی که فرزندی نداشته ) حکومت به آلپارسلان میرسه و آلپارسلانم یک سال بعد، عمیدالملک کندری ( وزیر طغرل ) رو برکنار میکنه و خواجه رو جانشینش میکنه. بعد از آلپارسلان، حکومت به ملکشاه سلجوقی میرسه که اونم، وزارتو برای خواجه کنار میذاره.
ملکشاه، زمانی به حکومت میرسه که فقط بیست سالش بوده و بدیهیه که تو این زمان، همهکارهٔ مملکت خواجه بوده. خواجه نظامالملک هم از هیچ کاری برای دفع خطرات حکومت ملکشاه دریغ نمیکنه و پایههای حکومت رو مستحکمتر میکنه. ملکشاه هم با خیال راحت دنبال شکار و عیاشیهای خودش بوده.
خواجه با خلافت عباسی هم رابطهٔ حسنهای داشته و تا آخر عمرش، معتقد و مدافع خلافت بود. « نظامیهها » رو تو بغداد تأسیس کرد که تو اونزمان، از بزرگترین مدارس جهان اسلام بود. خلیفهٔ عباسی هم به تبع همهٔ این کارا، به خواجه، لقب « رضی امیرالمومنین » رو میده. ( ارزش این لقب زمانی معلوم میشه که میفهمیم، اون زمان رسم نبوده که به وزیرجماعت لقب بدن. )
رابطهٔ طغرل و آلپارسلان با خلافت عباسی، مثل خواجه بوده. یعنی حرمت نگه میداشتن و چاخان و از این حرفا ولی ملکشاه، کلهاش باد داشته و این حرفا تو کتش نمیرفته. میخواسته حتی بره خلافت رو نابود کنه و نوهٔ دختریشو، جانشین خلیفه کنه که جلوتر میگم چه بلایی سرش اومد!
هرچی زمان میگذره، ملکشاه نسبت به قدرت و نفوذ خود خواجه و فرزندانش تو دستگاه حکومت حساس میشه و شروع میکنه به گیر دادن. حتی قدرت خواجه رو هم تو همین مابین خیلی کاهش میده. این تغییر رفتارو متوجه میشیم که زیر سر زن ملکشاه ( تَرکانخاتون ) بوده. حالا دلیل دشمنی خواجه و این تَرکانخاتون چی بوده؟ تَرکانخاتون میخواسته که پسر خودشو ولیعهد کنه ( پسرشون، یک سالش بوده !!! ) ولی خواجه، طرفدار پسر بزرگتر ملکشاه، یعنی بَرکیارُق بوده. همین اختلافنظر باعث شده که تَرکانخاتون از دست خواجه، فشاری بشه و هی ازش جلوی ملکشاه بد بگه.
یه جا دیگه رسماً ملکشاه میزنه به اون در و بزرگان حکومت رو میفرسته که برین به خواجه بگین که: چهخبرتههههههههه؟! تو شریک من تو حکومتی یا زیر دست من؟ چرا تو و بچههات حد خودتونو نمیدونین و انقد سرخود رفتار میکنین؟ دلت میخواد که دوات رو ازت بگیرم؟ ( لازمهٔ وزارت، دوات بوده. در واقع اینجا تهدیدش کرده به اینکه از وزارت، بَرِت میدارم. )
اینام رفتم عین حرف ملکشاه رو گذاشتن کف دست خواجه و اونم چشماشو بسته و دهنشو وا کرده، گفته: به اون مثلاً پادشاهتون بگین که تو یعنی نمیدونی که من شریک توام تو حکومت و هرچیزی که الآن داری، به خاطر من داری. ( اینجام یه حرف تاریخی میزنه که خداییش خیلی حال کردم باهاش و واقعاً بِدهشیش داره! ) گفته: دولت آن تاج بر این دوات بسته است. هرگاه این دوات برداری، آن تاج بردارند. 😎😎
البته دلیل مخالفتشون فقط همین مورد تنها نبود. خواجه، شافعی متعصبی بوده و این جهانبینیش، ناخواسته رو احکامی که میداده، تأثیرگذار بوده. حتی آلپارسلان که خیلی با خواجه، داداشی بوده هم یه زمان گفته بوده: کاش وزیر من شافعی مذهب نبودی!
خواجه با این وجود، بازم سعی میکرده که مدارا کنه و با ملکشاه راه بیاد. حواس پرت ملکشاه که فقط تو فکر براندازی خلافت عباسی بوده، باعث میشه که از ظهور یه قدرت جدید یعنی اسماعیلیان غافل بشه. خواجه هم تو این سالها، سعی میکرده که با سیاست رفتار کنه و یهسری تعصبات مذهبی و تنگنظریهارو کنار بذاره. هرچند که تو نظر خودش، هر مذهبی غیر از حنفی و شافعی، هوا و بدعت و شبهه بوده.
این شلگرفتنای ملکشاه، باعث میشه که رافضیان و باطنیان ( بدترین مذاهب از قول این کتاب ) یهکم قدرت بگیرن و بخوان تلافی همهٔ سختگیریهای خواجه رو سرش دربیارن.
تو همین کتاب هم بارها خواجه به زبانهای مختلف نالیده که باباجان! این مذاهب دیگه، اگه قدرت بگیرن، بعداً برای خود حکومت سر خر میشن ولی کو گوش شنوا.
آقای عابدی ( مصحح سیرالملوک، که من این مباحث رو با مطالعهٔ مقدمهٔ ایشون بر این کتاب دارم میگم ) حتی این نظرم مطرح میکنن که دستور ملکشاه به خواجه برای تألیف این کتاب، یهجورایی عزل غیرمستقیم خواجه به سمت دبیری بوده. ( خواجه یه کم تو مقدمه با مثبتاندیشی گفته که ممکنه ملکشاه، میخواد منو آزمایش کنه !! ) ولی مفاهیم پرتکرار این کتاب ( مقدس بودن خلافت، آفت مذاهب دیگه، زیان صرفهجویی، دخالت زنان و... ) یه گراهای دیگهای به ما میدن که جلوتر میگم ازشون.
خلاصه اینکه خواجه بعد سی سال وزارت، در دورههای حکومت آلپارسلان و ملکشاه، که از بهترین دورانهای حکومت ایران بوده، تو سن ۷۷ سالگی وقتی که به بغداد میرفته، به دست ابوطاهر ارّانی ( از فدائیان اسماعیلیه یا همون حشاشین ) کشته میشه.
اون حرف خواجه رو یادتون هست که بالاتر گفتم، ( دولت آن تاج بر این دوات بسته است. ) سی و سه روز بعد کشته شدن خواجه، ملکشاه رو هم مسموم میکنن و میکشن تا به حرف خواجه بیشتر پی ببریم.
حالا برسیم به کتاب:
اسم کتاب در اصل سیرالملوکه ولی اولین بار شارل شفر ( نخستین مصحح کتاب ) با توجه به محتوای کتاب، اسم سیاستنامه رو روش گذاشت و الآن با هردوتا کاربرد داره.
اوایل راجع به مؤلف کتاب هم شک وجود داشته. چرا؟ چون باور نمیکردن که کتابی با این همه خطای تاریخی از شخص شخیص خواجه نظامالملک باشه! ( والا حق داشتن ) ولی بعداً با توجه به نسخههای دیگهای که پیدا شد، این شک برطرف شد.
« سیرالملوک » پنجاه فصل داره که تو چهل و پنجتاش، راجع به آیین کشورداری صحبت کرده و تو پنج فصل باقیمونده، از بدمذهبان و تاریخ و کارهاشون حرف زده.
ساختار کتاب اینجوریه که اول هر فصل، بعضی از وظایف پادشاه رو یادآوری میکنه یا یه نوع سازمان حکومتی رو تعریف میکنه و اغلب تو تأیید حرفش، یهدونه یا چندتا حکایتم میاره.
از مفاهیم پرتکرار کتاب که تقریباً هرفصل یا هرفصل درمیون، یه اسمی ازشون برده میشه، میتونیم به موارد زیر اشاره کنیم: اصیل و خراسانی بودن وزیر، تقدس نهاد خلافت، خطر حتمی خارجیان، ( حتماً متوجه شدین که منظور از خارجیان، خروج کنندگان از دین بوده !! ) دخالت زنان در امور حکومت و نتایج زیانبارش، ( متأسفانه خواجه بهشدت ضد زن بوده و تو تیکهٔ اول ریویو، دلیلشو گفتم ) تبعات صرفهجویی در امور سپاه و...
همهٔ اینارو میشه مواردی به حساب اورد که ذهن خواجه رو حسابی مشغول کرده بوده و تلاش میکرده که با گفتن این حرفا، توجه ملکشاه رو جلب کنه که داداش! داری تر میزنی به حکومت خودت و از همه مهمتر، داری فاتحهٔ دستاوردهای منو میخونی!! حکایتهارو هم میومده از افراد مورد قبول خودش ( و احتمالاً ملکشاه ) تعریف میکرده که همچی ملموس باشه.
حالا اینجا دلیل اشتباهات تاریخی کتابو میفهمیم. یعنی خواجه، آگاهانه اومده و حکایتهارو به افرادی نسبت میداده که تو نظر ملکشاه، مقبول بودن. ( ظاهراً اونزمان کار اشتباهی هم نبوده! )
دلیل دیگه که بیشتر شخصی میشه، این بوده که کتاب تو سالهای پایانی عمر خواجه نوشته شده، یعنی زمانی که براش از در و دیوار دشمن میریخته و یه جورایی حال سندیت تاریخی نداشته. ( بهش حق میدم حقیقتاً )
حالا میخوام یه کم بیشتر راجع به محتوای کتاب حرف بزنم: ۱) مدیریت سیاسی خواجه: یه جوری خواجه برای کوچیکترین ابهامات حکومتم راهحل داده که به قول معروف، کور دست بکشه، میفهمه که طرف، سی سال وزیر بوده و بلدِ کار.
۲) تَنگی مشرب: همون یوبس بودن و تعصب رو اعتقادات دینیش. یه جمله از خود کتاب رو به عنوان شاهد مثال میارم: در همه جهان، دو مذهب است که نیک است و بر طریق راستاند: یکی حنفی و دیگر شافعی، رحمهاللهعلیهما، و دیگر همه هوا و بدعت و شبهت است. ص ۱۱۷
۳) نگرانی از فساد اهل حرم: میگه از اونجایی که اهل حرم، از اتفاقات بیرون و اینا بیخبرن، اگه نظری بدن، بدون در نظر گرفتن همهٔ جوانبه و فقط از رو احساسشونه ( حالت مودبانهشو من گفتم وگرنه که ... ) اینجا حتی یه حکایت از اسکندر رو روایت میکنه که با اون همه جلال و جبروت، از شکست در برابر زنان، میترسیده. ص ۲۲۱
۳) ترس از خطر خارجیان ( هم از نوع دینیش و هم جغرافیایی ): تأکیدش بر اینه که سربازان لشکرو ول ندین به امون خدا و بهشون برسین و امکانات بدین وگرنه میرن و برای دشمناتون میجنگن. ص ۲۰۲
۴) قداست خلافت عباسی: تو حکایتایی که میاره، معمولاً خلیفهها جزء الگوهای رفتاری حساب میشن و کسی هم اگه باهاشون مخالف باشه، قرمطی و رافظی و باطنیه و باید نابود بشه. از عواقب کسانی که بر خلیفهها شوریدن هم میگه مثل: سینباد گبر، بابک خرمدین، ابوسعید جنّابی و...
۵) استناد به آیات و احادیث: فت و فراوون تو هر بخش پیدا میشه. دلیلشم که گفتم، میوردن تا حرفشون سندیت پیدا کنه.
۶) شخصیتهای تاریخی: پررنگترین نقش در حکایتها. از سلاطین غزنوی، سامانی، اموی و عباسی بگیر تا نوشیروان و بهرام و مزدک و خلافای راشدین و هارون و لقمان و بزرگمهر و... یه شخصیتی هست به اسم « ابوطاهر جَنّابی ». چیزی نمیگم ازش. فقط برین یه جستجو بکنین دربارهاش. بهشدت آدم خفن و جالبی بوده!!!
از محتوا گفتیم، یه کم از سبک نوشتاری و نثرش هم بگیم که من یکی به شدت باهاش حال کردم و عیش مدام بود خوندن این کتاب برام.
تو کتاب « دیداری با اهل قلم » از غلامحسین یوسفی بزرگ، راجع به سیرالملوک گفته: نثر کتاب سیاستنامه، ساده و روشن و زیباست. جملهها کوتاه است و خوشآهنگ. هر موضوعی در نهایت تمامی و وضوح بیان شده است. نه چیزی زیاد دارد و نه کم، و نمونهایست کامل و خوب از نثر بلیغ. انشای آن چندان با طراوت و زنده است که نه تنها از پس قرنها هر فارسیدانی هنگام مطالعهٔ آن از کنه مفاهیم و مقاصد نویسنده باخبر میشود، بلکه از روانی و شیوایی و استواری نثر کتاب لذت میبرد. ( تمام نظر من راجع به نثر کتاب رو، استاد تو یه پاراگراف گفت. الآن من اگه میخواستم همینارو بگم، باید کلی براتون قصه میگفتم. )
در نهایت از همخوانها و دوستان عزیز و خوشگلم باید تشکر کنم بابت همراهی جذاب همیشگیشون. سارا ( که بازم با پیشنهادهای جذابش، مارو شرمندهٔ خودش کرد. بهشم گفتم تو هر پیشنهادی از ادبیات کلاسیک فارسی بگی من « نه » نمیگم، فقط « آره » رو یهکم دیر میگم.) رویا و علی ( که انقدر از کتاب با بهبه و چهچه تعریف کردیم، بهمون پیوستن. احترام نظامی براتون 🫡 )
داشت یادم میرفت که از نسخهٔ صوتی بینظیر این کتاب بگم. من زیاد اهل کتاب صوتی نیستم فقط در همین حد بگم که از این به بعد یکی از معیارام واسه کتاب صوتی خوب اینه که خانوم مریم محبوب جزء گویندههاش باشه. ( تو فیدیبو پلاس میتونین گوش بدین. )
چقدر خرسندم که تونستم با این اثر ارزشمند، یک ماهی انس و الفتی داشته باشم و سخنان و اندیشههای یکی از بزرگترین و تواناترین دولتمردان تاریخ کشورم و جهان رو دنبال کنم.
من همیشه به امپراتوریهای بزرگ تاریخ ایران و به ویژه به فرهنگ و اقتصاد و اندیشههای مردمان زمان هر کدوم از این امپراتوریها علاقه داشتم. و سلجوقيان(به قول خواجه: آل سلجوق) یکی از مهمترین آنها بود. بس که امپراتوری مهم و بزرگی بود و کشور ما تقریبا شبه قارهای بوده برای خودش در اون دوران.
اما خود کتاب و قلم خواجه؛
این کتاب ارزشمند رو به یاد دارم که از دوران دبیرستان دوست داشتم که بخونم و حالا اینجا، در سی و چهار سالگی، به لطف گودریدز و کاربرانش باهاش رو به رو شدم و تصمیم گرفتم بخونمش.
پیش از هر چیزی به زبان شکرریز پارسی بالیدم و چقدر خوشحالم که فارسی زبانم. شما داری اثری رو میخونی مربوط به ۸۰۰ -۹۰۰ سال پیش و میبینی که چقدر برات قابل فهم و درکه و کم پیش میاد که بخوای دنبال معنی واژهای باشی. و این ویژگی رو شاید فقط زبان عربی و فارسی داشته باشن که متون قدیمی و باستانی شون هم برای مخاطبان امروزی شون قابل درک باشه.
و چقدر باید سپاسگزار خواجه باشیم بخاطر اهتمامش در گسترش زبان فارسی و اینکه زبان شیرین ما، زبان اداری شد...
نسخه ی نخجوانی کتاب رو خوندم به کوشش هیوبرت دارک که در ادامه مختصری ازش خواهم گفت. قلم خواجه بسیار ساده و روان و زبان اداری خراسانی آن روزگار بود و از عربی مئابی و ساختارهای پیچیده ادبی و اطناب به شدت پرهیز کرده. در مقابل میدونیم که بیهقی از سبک عراقی بهره گرفته در نگارش کتاب بی بدیلش. کتاب دارای دو نیمه و مجموعا حدود ۵۰ فصله. کتاب حالتی پندنامه گونه داره که ابتدا عنوان هر فصل آورده شده و سپس توضیحی درباره عنوان هر فصل و برای نمک کار و هر چه بیشتر جا انداختن مطلب، خواجه متناسب با محتوا حکایاتی رو آورده ؛ از حکایت نیم صفحهای گرفته تا احیانا حکایاتی بیش از ۱۰ صفحه.
و اینجاست که میشه به خواجه این انتقاد رو روا داشت که چرا برای نیل به مقصود و جا انداختن مطلب برای ملکشاه و وارثان ش بعضا تاریخ رو عوض کرده و خیلی جاها نام ها رو نیز. کما اینکه با مقابلهی آثار غزالی و ... میشه به راحتی به این موضوع پی برد که هر دو از منبعی یکسان بهره بردند اما خواجه گاهگاه تصمیم گرفته از جهت مصلحت تغییراتی ایجاد کنه. :)))
از هر بابی سخن به میون آورده، از باب عدل و داد و انصاف و به قول خودش بررسیدن گماشتگان و ... گرفته تا خصایلی چون خویشتنداری و آداب-دانی و مناسبت شناسی پادشاهان تا مذهب و ...
از قلم خواجه بر میاد که حسابی با جریان فئودالی مخالف بوده؛ هرچند که کل خراسان تقریبا مال خودش بوده. :))) خیلی جاها برای فهموندن عظمت امپراتوری به ملکشاه و وراث او، عامدانه بزرگی اقتصاد و گسترهی حکمرانی رو یادآور میشه که مبادا با عمل نکردن به این توصیهها، زحماتی که برای این امپراتوری کشیده شده به هدر بره. در اصل یعنی نگران زحمات سی ساله ی خودش هم بوده :)))
متأسفانه خواجه هم به رسم و آیین روزگار خودش، روحیات زن ستیزانه داشته و بسیار بسیار و با نقل حکایاتی پادشاه رو نسبت به مداخلهی زنان در کشورداری انذار میداده.
در باب رد دیکتاتوری و مشورت گرفتن از هر خردمندی، از وزیر گرفته تا عامی سخن به میون آورده.
یکی از چیزهایی که از وضعیت فرهنگی درباری در زمان خواجه متوجه شدم این بوده که در بین پادشاهان، شاهدبازی رواج داشته و متأسفانه این انحراف اخلاقی پس از اسلام خیلی غلیظ با حاکمیت سامانیان و غزنویان و ترکان سلجوق به ایران وارد شده و یا دست کم تشدید شده. این رو میشه در فصل فرستادن و گماشتن رسولان به خوبی دریافت.
درباره ی مسائل اقتصادی و لشگری حرفهای بسیار بزرگی زده.
و اما دربارهی مذهب. خواجه به رغم همهی بزرگی و فضلش در مذهب بسیار دگم و متعصب بوده. و از دید اون مسلمان پاکیزه یا شافعی ست و یا حنفی. و بقیه به قول خودش مبتدع و گمراهند. از این رو در نیمه دوم کتاب فصول و حکایات پرشماری رو به رد رافضیگری(شیعه گری) و باطنی گری (اسماعیلیه ی هفت امامی) و خرمه دینی (آیین بابک خرمدین و پیروانش) آورده. و چه بسیار و بسیار از این باطنی ها گفت و خطراتشون و از قضا ناامیدی و ترس و دلشوره در لحن خواجه موج میزنه و دست آخر به دست و با توطئهی همین باطنی ها کشته شد.
>>>البته که من با مبارزاتش بسیار موافقم و هر چی تاریخ رو میخونم میبینم که پر بیراه هم نمیگفته ...
خواجه همونطور که کارنامهی درخشانش هم نشون میده بسیار بر گسترش دانش تاکید داره و در ذیلش حکایاتی میاره.
خواجه به شیوهی حکمرانی پادشاهان امپراتوری ساسانی( شيوهی حکومت یکپارچه ) اعتقاد فراوان داشته و در هر بابی از حکومت داری حتما پیش اومده که حکایاتی از ساسانیان و به طور ویژه انوشیروان مطرح کرده.
در کل اثر بسیار ارزشمندی بود و شاید بزرگترین انتقادی که بشه از خواجه کرد اینه که چرا از وضع معیشتی و فرهنگی مردمان ایران زمین چیزی نگفته؛ و این موضوع رو خود هیوبرت دارک مطرح کرده به درستی. هرچند که قرائن تاریخی گواهی میدن بر شکوه و زیبایی ایران سلجوقی و به طور ویژه وضع مناسب معیشتی ایرانیان که نقل هم شده فراوانی و قیمت ارزان نان هیچ جای دنیا چون ایران نبوده.
باری؛
روحش قرین رحمت بسیار لذت بردم از این کتاب ارزشمند که به نوعی حاصل سی سال زمامداری و وزارت باشکوه این مرد بزرگ بوده