میدیا یه روستای معمولی نیست! مردم مهربون و سختکوشی داره که زیر باز ظلم خیلی آسیب دیدن. ظلم کی؟ ملکه الیز که با قدرتهای جادویی و شوم تمام مردهای روستا رو گروگان میگیره و تمام زحمتهای روستا رو از چنگ مردم در میاره. همه مجبورن مقابل ملکه سکوت کنن چون این تنها راه زنده موندن اوناست. مگه جز این چارهای هم هست؟ شیرین فکر میکنه که باید حتما چارهای پیدا کرد. نمیشه دست روی دست گذاشت و جلوی ظلم سر خم کرد. آها…شیرین کیه؟ دختر بزرگ رادمهر، که از سکوت پدرش و اهالی روستا کلافه شده. شیرین نمیخواد تمام عمر به دستورات ملکه، بچههاش و تورسانها چشم بگه! یه اتفاق تلخ شیرین رو هل میده وسط یه ماجراجویی بزرگ. دیگه وقت فکر کردن نیست؛ باید وارد مرحلۀ عمل بشه و جلوی ملکه وایسته. تنهایی؟ خب نه راستش ایدۀ خوبی نیست. برای همین شاید مجبور بشه یه گروه از دخترای روستا تشکیل بده. دخترهایی که مثل خودش از ساکت بودن خسته شدن. توکا از داروسازی سردرمیاره، شنیدم میتونه بمبهای دستساز درست کنه. تارا میتونه مثل سایه توی جنگل قایم بشه، مسیریابی و تلهسازی هم سرش میشه. افسون سرش توی شعر و کتابه اما میشه ازش توی رمزنگاری و رمزگشایی زبانهای کهن استفاده کرد. هر گروهی به عضو مهربون که مثل مامان مراقب بقیه باشه نیاز داره نه؟ مهرنوش گزینۀ خوبیه تازه اهل ورزش و مبارزه هم هست. این گروه با رهبری شیرین خوب چیزی از آب درمیاد..موافقی؟ چاپ ۱۴۰۳