خوشم که ميگذرد عمر من شتابانتر خوشم که گشته زمستان من زمستانتر نخوانده فکر مرا، قصه جمعوجور نکن که از گذشته شده فکر من پريشانتر پس از دويدن ما پابرهنه در باران کمي شراب زديم و شديم عريانتر شبي که آمده بودي به قصد کشتن من نگاه خشک تو را کرده بود باران، تر شراب ميخوري و ميکشي پشيماني پس از دو جام دگر ميشوي پشيمانتر نبر سؤال مرا اينقدر به زير سؤال بيا که از تو کنم يک سؤال آسانتر مگر هراس من از سايهام بسنده نبود که در تو مينگرم، ميشوم هراسانتر ؟!