دوستانِ گرانقدر، داستان در موردِ یک پیرمرد روسی به نام «سرگئی میتروفانوویچ» است... مردی که پایش را در جنگ از دست داده و با پای چوبی زندگی میکند و هر سال پاییز از دهکده برای معاینه به شهر میرود و با کوله باری از غم و اندوه به خانه باز میگردد... داستان در مورد گفتگوی این کهنه سرباز با جوانهایی است که در حال اعزام به خدمت هستند و در ایستگاه قطار با آنها هم صحبت شده و دوباره پس از سالها احساس جوانی میکند و با آنها مشروب خورده و آواز میخواند و تنها آن زمان است که از غم و اندوه رها میشود
سپس به سخنان رد و بدل شده بینِ او و زنی که در زندگیش حضور دارد و <پانیا> نام دارد، میپردازد... داستانی ناراحت کننده از سربازی بیچاره که جنگ همه چیزش و حتی سلامتیش را گرفته و هنوز نیز پس از سالها این جنگِ کثیف زندگی سربازِ بیچاره را رها نکرده است و در وجودش جنگ به حیات و زندگیِ خود ادامه میدهد و تا زمانِ مرگش و تا ابد، ادامه خواهد داشت ... خلاصه عزیزانم، در این داستان سخن از اثرات نابودکننده ای که جنگ بیرحمانه به انسان ها و زندگی آنها تحمیل میکند میباشد، که سالها بعد از جنگ نیز این اثرات باقیست
---------------------------------------------
بخشی از نوشته های این کتاب را در زیر به انتخاب برایتان مینویسم
*******************************
پانیا که هنوز با دستهایش محکم جلویِ دهنِ خود را گرفته بود و به سختی قادر بود از ورایِ پردهٔ اشک، سرگئی را ببیند، با خود نالید و گفت: آه... میترو فانوویچ! آه، سربازِ یک پایِ من! مثلِ اینکه هرگز و تا روز قیامت، از شرِ جنگ رها نمیشی. نمیدونم روحِ سرگشته ات کجاها پرسه میزنه!! سنگرها را شخم زدن و آنجاها مزرعه شده، ولی تو هنوز هم اونجایی... هنوز اونجایی
---------------------------------------------
امیدوارم این ریویو در جهتِ شناختِ این کتاب، کافی و مفید بوده باشه و امیدوارم روزی برسد که انسانها به هر دلیل چه سیاسی و چه دینی و مذهبی هیچگونه جنگی با یکدیگر نداشته باشند
«پیروز باشید و ایرانی»