این داستان غمانگیز مردی گوژپشت عملا نقطهی عطفی در داستان زندگی شخصی من شد که مایهی اصلی همهی کارهایم گشت و بعد در تک تک داستانهایم تم اصلی را پدید آورد. شخصیت اصلی داستان مردی است که با نقص مادرزادی و طبیعی خودش بهشکلی زیرکانه کنار آمده است و به گونهای صلح جویانه و فلسفی سرنوشتاش را پذیرفته است و در زندگیاش آرامشی همراه تفکر و صلح و صفا برقرار. پیدا شدن زنی بسیار زیبا و افسونگر و جذاب، اما سرد و بی احساس و بیرحم، بر سر راه این زندگی، آرامش قهرمان ما را برهم میزند و ....
Thomas Mann was a German novelist, short story writer, social critic, philanthropist, essayist, and Nobel Prize laureate in 1929, known for his series of highly symbolic and ironic epic novels and novellas, noted for their insight into the psychology of the artist and the intellectual. His analysis and critique of the European and German soul used modernized German and Biblical stories, as well as the ideas of Goethe, Nietzsche, and Schopenhauer. His older brother was the radical writer Heinrich Mann, and three of his six children, Erika Mann, Klaus Mann and Golo Mann, also became important German writers. When Hitler came to power in 1933, Mann fled to Switzerland. When World War II broke out in 1939, he emigrated to the United States, from where he returned to Switzerland in 1952. Thomas Mann is one of the best-known exponents of the so-called Exilliteratur.
از اونجایی که توماس مان رو یک رمان نویس می دونستم. خوندن مجموعه داستان های کوتاهش حسابی بهم چسبید. تقریبا از همه ی داستان های این مجموعه لذت بردم.شخصیت ها در این مجموعه حرف اول رو می زنن و توصیفات ساده و گیرا و پرداختن به مباحث ساده ی انسانی باعث شد بعد از مدتها بتونم ادعا کنم یه مجموعه داستان کوتاه خوب رو خوندم . فکر می کنم تا مدت ها به آدم های این کتاب فکر کنم و باهاشون گفتگوی ذهنی داشته باشم
کتاب مجموعهای از داستانهای کوتاه اثر توماس مان میباشد؛ داستانهایی کاملاً مجزا که معمولا عنصر عشق در تمامی آنها به چشم میخورد و در اغلب اوقات یک سمت این عشق را زنی اغواگر و بیاحساس شکل میدهد. اتفاقی که ممکن نیست به این تناوب تصادفی باشد و بیانگر دیدگاه توماس مان نسبت به عشق و زن میباشد، و حتی شاید بازنمایی یک تجربهی شخصی، که البته هیچ اطلاعی از زندگی شخصی توماس مان تا به این لحظه ندارم! اما آن چه که مسلم است شخصیتهای او زنان را میستایند و پرستش میکنند و معمولا در انتها مضحکهی آنان میشوند؛ دیدگاه بدبینانهای که توماس مان بارها آن را تکرار کرده است. عشقی یک طرفه که عاشق را به قهقرا میکشاند و زندگی روتین و منظم پیشین او را به باد میدهد.
جدای از این دیدگاه مان، هر داستان از این کتاب به تنهایی یک شاهکار است و تجربهای کامل و بیکموکاست از زندگی. شیوهی بیان داستانها گاه آنقدر از هم متفاوت است که گردآوری آنها ذیل عنوان یک سبک بسیار دشوار مینماید، اما آنچه هر بار تکرار میشود این است که توماس مان حتی در مقیاس داستان کوتاه هم تمام آفریدههایش شاهکاری بیچونوچراست و کلاسی کامل برای نوشتن. سبک تغییر میکند و قلم همان است؛ چیزی که کمتر نویسندهای در تاریخ قادر به انجامش بوده است. توماس مان برای من به عنوان خدایی باقی میماند که هیچکس دیگر را توان پرواز در آسمانش نیست، او که با هر داستان و کتابش انسان را به دنیایی میبرد که فقط از خود او برمیآید، شاهکار، شاهکار، شاهکار…
لطف: پختگی باقی آثارش رو نداره و با این حال خالی از «لطف» نیست.
در پی خوشبختی: اگر آدمی به امید زندهست، پس وقتی امیدی نیست باید مرد.
آقای فریدمن کوچک: کاملا فضای داستانای مان رو داره. زنی زیبا و کامل، عاشقی حقیر و بدبخت و درمان عشق تحقیر شده که همان مرگ است.
گنجه لباس: داستان عجیبیه. اولین باره که میبینم مان رئالیسم جادویی مینویسه، البته قطعا به غلظت رئالیسم جادوییهای کسایی مثل مارکز نیست. ویژگیهای سبکی مان که تو رئالیسم جادویی ریخته بشه چیز غریبی از آب در میاد. کاش بیشتر تو این سبک مینوشت ...
بایاتسو: باز هم عشق، ناکامی و تحقیر. مان به شدت متأثر از گوتهست. این حداقل سومین داستانیه که ازش میخونم و توش به طور واضح رگههای «رنجهای ورتر جوان» قابل مشاهده است.
دوبیاس میندرنیکل: موتیف «حقارت» در اکثر داستانهای مان قابل مشاهده است. در این داستان هم میندرنیکل شخصی حقیر است از همه لحاظ و این حقارت باعث جنونش شده، جنونی ترسناک و در عین حال قابل ترحم.
لوییشن: تو تمام کتاب تکرار میشه. عشق حقارت مرگ. عشق حقارت مرگ. مان به شعف میاره منو ...
حکایت: باز هم زنی بلوند و بیوفا، عشقی تحقیر شده. در عین بارها تکرار این موتیف داستانی بازم تازست.
ترجمه خوب نیست. نمیدونم اقای نقره چی چقدر به المانی مسلطه و ترجمه از زبان مبدا چقدر خوب بوده. ولی مشخصا ترجمه به زبان مبداش ایراد داره. خیلی جاها فارسی کتاب میلنگه و عبارات بدی رو به عنوان ترجمه جایگزین کرده. با این حال جوری هست که بشه خودش. بهترین نیست اما غیرقابل استفاده هم نیست.