در این طرف سکّه:
خدا...خلقت ما...
در آن طرف: ابلیس و تماشایِ خطا...
این سکه هوا گرفت در روزِ ازل
تا قرعه به نام کیست:
ابلیس...؟
خدا...؟
*****
عالم ز وجودِ مبهمی می ترسد
هر دم ز شبیخونِ غمی می ترسد
ابلیس همان روز ازل می دانست
یک روز خدا از آدمی می ترسد
*****
شب بود و جهان خیره به تنهاییِ راز
شب بود و درخت و سنگ در راز و نیاز
شب بود و خدا نیز ندانست چرا
ابلیس به بامِ کعبه می خواند نماز
*****
...
چ
ر
خ
ی
د
م
نه قفل به جا ماند
نه خانه
نه کلید
*****
هر جغد، اذان گویِ سعادت شده است
ایمان به دروغ و کفر، عادت شده است
حتّا به خدا نیست دگر امیّدی
سلّاخی ِ آدمی عبادت شده است
*****