شاید بد موقع خوندم. ولی مرا نگرفت... برام خیلی ایدهی تکراری و شخصیتهای تکراریتری داشت و مجموعا هیچکجاش برانگیختهم نکرد. ولی ترجمه روان بود. ولی مجموعا خوندن یه کتابی که کلا دو ساعت وقت آدم رو نمیگیره انقدرام خالی از لطف نیست
شاید درکم کنی اگر بگویم قلبم از انزجار تصور دیدارها و آشنایی های تازه، بدون اینکه از هیچ کدام شان چشم داشتی داشته باشم، کرخت شده است. یقین دارم خودم هم برای تو آشنایی تازه ام. انزجارت را درک می کنم. چطور می توانست جور دیگه ای باشد؟
دنیا آغوشش رو به روی تو باز می کنه و می تونی هر کسی رو انتخاب کنی. هر چیزی رو انتخاب کنی. همه چیز و همه کس اون جاست. منتظر انتخاب تو. کسی رو که می خوای انتخاب می کنی و دیگه هیچ کس دیگه ای رو نمی خوای ، چون اون رو از بین همه انتخاب کردی. و دنیا دوباره بسته می شه. همه جا تاریک می شه. و هر احساس پوچی که داشته باشی، هر رنج و ناراحتی و اشکی که داشته باشی، دیگه هیچ معنایی ندارن. چون دیگه هیچ میلی نداری. همین رو می خوای؟
چه چیزهایی تحمل کردی تا به اینجا برسی. نور چشم من. دنیای کوچولوی من. اول اون آقا گرفتت، بعد مجبورت کرد روی زمین دراز بکشی،بعد روی صورتت بالش گذاشت و به «درونت» نفوذ کرد. بعد هم یه گوشه ولت کرد. مرتیکهی ابله. نمیتونستی آروم بشینی. بعد خانوم اومد و ما رو تو خونهش راه داد و بعد از مدتی تو شروع کردی به جیغ زدن و خودت رو خراب کردی. حالا نصفت میکنیم، دل و رودت رو درمیاریم و به نشانهی قدردانی از خانوم سروِت میکنیم.