عباسی گفت:«وقتی حاج سعید خواست که لشکرکشی نکنیم، فهمیدیم می خواهد غافلگیرشان کند. یعنی این که همه را یک جا بفرستد آن دنیا. می شد با یک پی ام پی، یا چندتا آرپی جی خانه را روی سر مبتدی خراب کرد. از تز حاج سعید خیلی کیف کردم. به عبادی گفتم: پسر به این می گن فرمانده. ولی چند دقیقه بعد دستوری داد که کفر همگی مان درآمد. همه از دست حاج سعید کلافه شده بودیم. از دل رحمی و خدا ترسی اش. وسط جنگ که جای این حرف ها نبود.