کتاب دهۀ ۴۰ و مشقهای دیگر منتخبی از «اولی»های چاپ شده/نشدۀ شمیم بهار را (اوایل ۲۰ سالگی تا اواسط ۳۰ سالگی) یکجا گرد میآورد، در سه دفتر – با صلاحدید نویسنده و با عنوان «مشق»ها که انتخاب خود اوست. دفتر اول، مجموعه داستانهایی است که اولین بار در بین سالهای ۱۳۴۳ تا ۵۲ در مجله اندیشه و هنر منتشر شده است. دفتر دوم، مجموعه یادداشتها و نقدهای ادبی و سینمایی شمیم بهار در بین سالهای ۱۳۴۲ تا ۴۸ است. و دفتر سوم فیلمنامۀ «عاشقانه» است که از میان فیلمنامههای تمام و ناتمام نیمۀ اول دهۀ پنجاه تنها فیلمنامهای است که ار این نویسنده باقی مانده است.
۱- بهتر بود کتاب به این صورت چاپ نمیشد، داستانها را جدا چاپ میکردند و فیلمنامه را جدا و نقدها را جدا و راهنمای فیلم را هم جدا. اینطور شاید حدود یک سوم کتاب در نظرم بیهوده نمیآمد. ۲- در جاهایی از داستانها (مثلا ابر بارانش گرفته است) نثر بهار شاهکار است. جاهایی هم حقیقتا نامفهوم (مثلا فرهاد و گیو) و خیلی جاها هم ادایی (مثلا کل کتاب). با این حال خواندن داستانها به وقتی که برایش میگذاری میارزد. ۳- بهار در دفتر دوم یادداشتی نوشته دربارهی ولادیمیر نابوکف که حقیقتا خوب و خواندنی بود و بعد از گذر این همه سال و احتمالاً شناخت بیشتر ما از نابوکف و دسترسی به منابع بیشتر، هنوز هم درخشان است. ۴- دربارهی سانسور: طبعاً خوشایند نیست که حین خواندن به ~ و * بربخوری. با اینحال از آنجا که داستانها پیشتر این طرف و آن طرف چاپ شده بودند میتوان پیدا کرد حذفیات چه بودهاند و آسیبی به داستانها نمیرسد و تنها لکهی ننگی بر دامن سانسورچی میماند.
:مجوعه داستان یا مجموعهی داستانها: "دهه ۴۰" قرار نيست فقط داستانهایی را که بهار در دهه ۴۰ نوشته شده، گرد هم آورده باشد. بلکه مجموعهی داستانهای "دهه ۴۰" را بایستی مجموعه داستانی پیوسته (اگر نگوییم یک رمان) بدانیم؛ داستانهایی که شخصیتهاشان از یکی به دیگری در رفت و آمد هستند. شاید برای همین است که اکثر افرادی که قبلا مثلا تک داستان "ابر بارانش..." یا "سه داستان عاشقانه" را خوانده بودند، از سردرگمیشان در داستانها یا بی سر و ته بودنِ آن ها شکایت کردهاند. جواب اینجاست: این داستانها که به مرور تکمیل شده اند و در نشریهی "اندیشه و هنر" چاپ شدهاند، همگی کلیتی را میسازند که باید در تک تک سطرهاشان، به دنبالِ سرنوشت و خط و ربط آدمها گشت و یافتشان.
آدمهای بهار چه کسانی هستند؟ اگر در ادبیات داستانیِ دههی ۴۰ و بعدها دههی ۵۰ با داستانهایی درباره ی طبقه کارگری و طبقه متوسط (=معلمان و کارمندان جزء) سر و کار داریم، بهار خواننده را در داستانهاش، به میان طبقهی ناشنیدهای میبرد و آنها را به نمایش میگذارند؛ طبقهی مرفه شهرنشینی که سرگرمیش سر زدن به پارتیها و کلوبها و رستورانهاست، دغدغهی مبارزه با اختلافِ طبقاتی و ناعدالتیهای اجتماعی را ندارد، بعضاً گاه و بیگاه رفت و آمدهایی هم به کشورهای اروپایی دارد، مجلات و روزنامههای خودش را میخواند و ... . بهار که خود با این طبقه و در این طبقه زیسته است، به خوبی از پسِ ترسیم روابط، احوالات، تنهاییها و سرگرمیها و سردرگمیهای افرادِ متعلق به این طبقه بر آمده است (کاری که هنوز هم سینما و ادبیات، تواناییش را نداشته است و به جايش، به تصویری ادایی و مصنوعی از این طبقه اکتفا میکند). البته بهار میتوانست در مسیرِ نوشتن راجع به روزمرگیها و روابط بین شخصیت ها، خود را در سطح و در میان آنها نگه دارد و فقط تصویری ظاهری و تک بعدی از آن ها باقی بگذارد.(درست مثل زویا پیرزاد در "چراغ ها را ..."). اما آقای نویسنده به خوبی توانسته است از شخصیتهاش فاصله بگیرد، نگاهی بیطرفانه به آنها داشته باشد و رک و راست از ابتذالها و استیصالهای همنسلان و همطبقهایهاش، و ناتوانی آنها در ارتباط برقرار کردن با دیگر طبقات جامعه و حتی با خودشان بنویسد. در عین حال، او تن به سطحینگریها و پیشداوریهای معمول نمیدهد، و نه تنها هرگز به خود اجازهی داوریِ اخلاقی دربارهی آدمهاش، درگیریهایِ فکری و دغدغه هاشان نمیدهد، بلکه به آنها بلندگو میدهد، و میگذارد خواننده صدای تک تکِ آنها را بشنود.
دربارهی نثر: شمیم بهار در صفحهی ۶۸ کتابِ حاضر (داستانِ "اردیبهشت چهل و شش"، ۱۳۴۶)، از زبان راويِ نویسندهاش راجع به نثرش مینویسد:
«[...] و من تند شروع کردم که فکر میکردم اساساً فارسیای که امروز ما حرف میزدیم دیگر زبان جملههای کوتاه نبود و زبان جمله هایبلند بود که اکثراً به آخر نمیرسید و میچسبید به جملهی بلند ناقص بعدی که چون در نوشته جرئتش را نداشتیم و نمیشد دقیقاً به اینجا رسید بنابراین چنین و چنان [...]».
جملاتی که بدون کاربردِ (یا با به کارگیریِ حداقلیِ) علائم نگارشی، پشت به پشت هم میآید... گاهاً انتهای یکی در ابتدایِ جملهی بعدی گم میشود، و در پایانِ هر چند سطری، یک "نقطه"، مکثی در خوانش ایجاد میکند. این کیفیت نگارشيِ بوجود آمده، گاهی که دست به دستِ روایتِ نامتعارف و شخصیتپردازیهایِ تکهتکهی داستانها میدهد، روالِ خواندن را برای خوانندهی ناآشنا بسیار سخت میکند (در داستانِ "فرهاد"). اما مثلاً در داستانِ "ابر بارانش..."، نثرِ آقای نویسنده در مواجهه با "منوچهر"، به خوبی از پس بازنماییِ کلنجارهای ذهنی و استیصالِ اخلاقی، پرشهای ذهنی و آشفتگیِ افکار او بر میآید و همخوانیِ درستی با وی دارد. یا در جاهایی که راوی، خیابانها و مناظر شهری را توصیف میکند، نثر بهار با این ویژگیهاش، کیفیتی شاعرانه و بدیع به روایت میدهد. در مجموع، علیرغم این سخت خوانیِ داستان ها (که به موجب کاربردِ حداقلیِ علائم نگارشی حاصل آمده)، شمیم بهار به نثری ساده و بیپیرایه اما به تکنیکی و پاکیزه و بیچاله و چوله دست یافته است.
پ.نوشت ۱: امتیاز و نگاشتهی بالا، عجالتاً فقط به دفترِ اول کتاب (داستانها) مربوط میشود، و راجع به نقدها و فيلمنامه، زمانی دیگر و در جایی دیگر خواهم نوشت.
۱ شمیم بهار - آنگونه که من شناختم - نویسنده و منتقدیست که علی رغم پرکار بودن، قهرا انتشار را به فراموشی سپرده. کتاب دهه چهل، اولین نوشتههای او اعم از داستان و یادداشت است که بعد از بیش از چهل سال منتشر میشوند. اینکار آیا تلویحا نشان دادن نوعی جلوتر بودن از زمانه است؟ نمیدانم اما اگر هدف، همین هم بوده باشد خوشحالم که این کتاب را خواندم. چون علاقهمند جدی مجلات قدیمی حوزه فرهنگ و هنر هستم، یادداشتها را جسته و گریخته دیده بودم ولی داستانها را سختتر میشد پیدا کرد.
۲ بهار در داستانهایش کاملا وفادار به زمانه خود بوده. داستانها کاملا تصویرگر دهه چهل هستند. با همان فضای روشنفکری و انتلکتبازیها و رقابتهای عشقی و دعواهایش. در دهه چهل خون مصداقهای بیشتری داشته تا امروز. این در داستانهای بهار ملموس است و خوب هم هست. دهه چهل در سطحی از جامعه که بهار آن را روایت میکند مبتلا به سطحی از روزمرگی و حتی ابتذال است. بهار لاجرم روایتگری در این بستر است اما کوشیده با نثر منحصربفرد، متشخص، بدیع و البته پریشانش، کاری کند که در زمره فرسی و هدایت و چوبک و گلستان و امثالهم - که کانسپتهایی که گفتم در داستانهایشان کم نیست - قرار نگیرد و نمیگیرد. زبا زبان زبان.
۳ نقدهای شمیم بهار تندند. همه میدانند و اکنون ما هم میدانیم. در بخش یادداشتهای نقدگونه کتاب غالبا با عتاب نویسنده به مولفین آثاری که نقدشان کرده، مواجهیم. چون علمی و مستدل صحبت میکند و احاطه بسیار خوبی به اثر خوانده شده دارد، جای حرف هم نمیگذارد.
۴ ناشر میتوانست در این کتاب از آوردن بعضی قسمتها خودداری کند و بعضی دیگر را بگنجاند. البته که نمیدانم مشکلات چاپی داشته یا نه - تا جایی که یادم میآید نه! - اما باید گفت جای نقد بهار بر مستند خانه سیاه است - اثر فروغ فرخزاد - در کتاب خالیست. عوضش قسمت راهنمای فیلم - به جز چند فیلم آخری - عملا قسمت کتابپرکن کتاب است.
۵ شمیم بهار را دوست دارم و یک ماه و اندیست که مشغول مطالعه حول اویم. در داستانها و نوشتههایش، در کلام دوستانش، در هرجا که بشود رد پایی از این مرد در سایه ژورنالیسم فارسی پیدا کرد. حتما هم مردی که مرکز ثقل جمع سنگینی با حضور بزرگانی چون (قاسم هاشمینژاد، آیدین آغداشلو، بیژن الهی، غزاله علیزاده، فیروز ناجی، حمید شاهرخ، علی گلستانه و ...) بوده است، دیدن دارد. شاید روزی بشود ببینمش
نوشتههای بهار خوی غریبی دارند. سختاند. پوستهی بیرون قصهها فلزیست. خود بیرون بهارند. محکم، تند، جدی، تلخ. اما امان از وقتی که دستی بروی سرش بکشی، مدارا کنی و بشینی، سر بر زانویش بگذاری و درددلش را بشنوی. رامتر و عاشقتر و محزونتر از او پیدا نخواهی کرد. ندبه میکنم بر دردش. هر بار که مصیبتهایش را میخوانم. برای خودم، برای دیگری. که از گیتی میگوید، از گیو، از بهمن، از فرهاد.
«آغاز درد آشنایی از پهلوی چپ تا زیر زانو» برای او که بی هیچ یادی بیرون میاید از آب. کسیست که منم و کسی نیست، هیچکس، هزار پاره و هر پاره ناظر نگران پارههای دیگر.
رابطهی بین شخصیتها، یا خلاصهتر، حرف شمیم بهار را نمیفهمم. آنجا که کمی بیشتر توضیح داده برایم خیلی لذتبخش بود ولی. یادداشتش درباره نابوکوف و آلاحمد سیرابم کرد.
مرحوم ابوالحسن نجفی پس از چاپ حافظ خانلری در مجلهی نشر دانش نوشت که دیگر دورهی تصحیح مکرر و وسواس برای رسیدن به «صحت» غزلها به سر رسیده و باید در فهم و شرح شعرهاش بکوشیم. یعنی همهی این کارها فینفسه که ارزشمند نبود، ارزشش به این بود که بعدتر بشود حرف دقیق زد. حالا، انتشار کارهای الهی و بهار و کی و کی هم مقدمهی فهم و شناختن و نقد شناخت و شرح و تفسیر است. باید اول متن در دسترس همه باشد، که بشود حرف زد. کتاب که چاپشده، جای سانسورها هم که مشخص است (چیزی که در بقیهی کتابها ندیدم کسی رعایت کند)، حذفیات هم که منتشر شد، خب سانسورها را هم دستی برگردانیم.
عجیب بود، جوری از سانسور کارهای شمیم بهار ننویسیم که انگار باقی کتابها کامل است. کمتر رمان و داستانی از دههی چهل و پنجاه هست که امروز بیسانسور چاپ شود. به این اعتبار، من بسیار با کار آقای شمیم بهار و نشر بیدگل همدلم که کارهای پیشتر منتشرشده را ولو با سانسور کم منتشر کردهاند. چیزی ضایع نشده. این ربطی به چیزهای دیگر ندارد.
حرفم این است که به خود متن باید رسید.
عقیدهی بنده را بخواهید: لعنت به سانسور که نمیگذارد کارهای گلستان و مسکوب و هدایت و بهار و نعلبندیان کامل منتشر شود. زاهدان پشمینهپوش گمان میکنند با این قبیل تقیهها لابد از فساد اخلاقی پیش میگیرند! عرضم این است که نقصان اصلی در فقدان نقد و شناخت دقیق است. در دقیق خواندن و فهمیدن و پیش رفتن است، در نخواندن دقیق همین چیزهاست که حتی بیسانسور منتشر میشود. منظورم کتابسازیهای آبکی اساتید جلالتمآب نیست که به درد ترفیع و تجمیع مرید و تحمیق خلق میخورد. چیزی از جنس «صادقیه در بیات اصفهان»، چیزی از جنس حافظخواندن خود الهی، «بوته بر بوته»ی مرحوم هاشمینژاد (که کاش در چاپ هرمس آن خردهدستکاریها را هم نمیکرد) و این قبیل چیزهاست.
نگرانم این مخالفخوانیها شمیم بهار را از چاپ دو رمانش منصرف کند. تا همینجا هم قدری دیر شده برای انتشار رمانی که سی سال پیش تمام شده همانقدر که انتشار دیرهنگام کارهای بیژن الهی، انتشار حاصل چهل پنجاهسال فکر و کار در مدت ۴-۵ سال نگذاشت که این کتابها در چرخهی دیدن و خواندهشدن و فهم و نقد و هضم قرار بگیرند. برای همین اغلب واکنشها حاصل شیفتگی و نفرت همسانیست، و دریغا که معدودی چیزهای دقیق که به کاری بیاید به انگلیسی منتشر شده.
میماند تذکر دو نکته که: الف) بنده هیچ علقهی مخصوصی به کارهای آقای بهار ندارم بخصوص نقدهاش که فکر میکنم رسم و رفتار خسرانباری یاد منتقدان جسور داد و بیشتر به کار برجستهکردن خویشتن میخورد و لابد خودشان هم به دلیلی نقد «خانه سیاه است» را در کتاب نگذاشتند. ب) از بردن نام بعضی آدمها کراهت دارم. مهم متن کارهای نویسنده است و راهی که میگشاید یا نمیگشاید. بقیه حواشیست و ده سال بعد یاد کسی نمیماند.
فقط داستانها رو خوندم. نقدها رو جسته و گریخته خونده بودم. اما کنار هم قرارگرفتن داستانها و حالت سیالش گاهی انرژیبر و گاهی جذاب بود. زمانی که شخصیتها دربارهی زندگی و مسائل کلی حرف میزنند، بهترین بخشها بود.
کتاب #تازهتمام دههی ۴۰و مشقهای دیگر - شمیم بهار امتیاز ۴ از ۱۰ ... البته بهتر بود بنویسم کتاب ناتمام. تمامش نکردم. بخش اول را که داستانهایش بود با زحمت و مشقت (تقریبا) تمام کردم و مقالات و فیلمنامه را نخواندم. شاید کتاب را ضایع کردم، با نامنظم خواندنش و آخر شب خواندنش، اما به هر حال طرح کلی و بهم پیوستهی داستانهایی که با شخصیتهایی مشترک هر کدام به تنهایی داستانی کامل بودند در ذهنم مانده؛ قطعاتی خودبسنده بودند که کنار هم سرگذشتی جمعی را روایت میکردند، سرگذشتی جمعی که با آن ارتباط نگرفتم. نه با پیرنگ ارتباط گرفتم، نه با استفادهی عجیب بهار از علایم سجاوندی، که لابد از آن کوششهای نوآورانهی دههی ۴۰ بوده، که جز کلافگی و گم شدن در متن برایم عایدی نداشت. داستانها از لحاظ فرم و تصویرسازی جذاب و نوگراست. قاببندیهایی دارد که به آسانی سکانسی زیبا از یک فیلم میشوند. با این حال، به ذائقهی من - و نه چیزی بیش از ذائقه- فرم و محتوا تناسبی باهم نداشتند. محتوا چه بود؟ داستان چند جوان دههی ۵۰ای که میشد به اصطلاح "فکلی" خطابشان کرد، از طبقه و قشری که حتی با معیارهای روزگار ما هم شاید زیاده آوانگارد و دور از فضای کلی جامعه باشند. این فیحدذاته عیب نیست. نویسنده میخواهد راوی لایهی نازکی از جامعهی روشنفکری ایران آن روزگار باشد، عاری از سیاست، حتی عاری از خود روشنفکری، بلکه احساسات ایشان را در بستر سبک زندگیشان روایت کند: اغوا را، فریب را، عشق را، شوریدن را، امید و ناامیدی را. اما وقتی محتوای روایت در چنین سطحی شخصی و کالتی است، من حق دارم داستان را نپسندم. حتی اگر محتوا را دوست میداشتم هم باز معتقد بودم فرمی به این پیچیدگی و ورزیدگی به پای محتوایی نه چندان پیچیده - حتی از جهت روابط و مسائل انسانی- هدر شده. محتوا برای این فرم پیشپاافتاده است، یا شاید من چیزی بیش از این درنیافتم. با این حال معتقدم که فرمزدگی از بیماریهای داستاننویسی ایرانی است. داستاننویس ایرانی فرم را به خوبی میوزرد، اما محتوا "پیشپاافتاده" است؛ پیشپاافتاده است یعنی روایتی سطحی است، حتی اگر دربارهی امر روزمره باشد. ندرتاً کاویدنی در آن هست، یا اگر هست، لحظهای کوتاه است، گم و بیجان لای فشار فرمِ تهی. گمانم داستانهای بهار نیز چنین است.
دفتر دوم را نخواندم دفتر اول زنجیرهایی از داستانهاییست کم نظیر لااقل-اگر نخواهیم بگوییم بینظیر- در ادبیات فارسی. هزارتوییست از فرم، نثر، زبان و محتوا که ساخته شده برای گم شدن و سردرگمی در آن - اگر عشق را ارج بنهید که غرق میشوید در این هزارتو، که باید غرق شد اصلا، ساخته شده برای غرق شدن.
در دورهای هستم که زیاد با ادبیات فارسی میونه خوبی ندارم، برای همین هم هست که از خوندن نویسنده های ایرانی دوری میکنم. اما وقتی چند خطی از شمیم بهار خوندم، بدجوری به دلم نشست. انقدر که تا وقت شد رفتم و کتابش رو گرفتم و شروع کردم به خوندن. از خط اول تا آخر به دلم نشست. وقتی میخوندم راستش حس میکردم با حال و هوای داستان های فارسی دنیا دنیا فرق داره (گرچه فقط حسه و نه اطمینان، چون زیاد فارسی نخوندم که یقینا بدونم) کمکم که جلو رفتیم و دیدم درواقع مجموعه داستان نیست و به هم وصله همه چیز خیلی جذاب تر شد. و حقیقتش پیچیده تر. نویسنده خیلی خوب تونسته بود داستان های یک سری آدم رو از زبان راوی های متفاوت توصیف کنه، راوی هایی که در نهایت به هم وصل میشدن. این تفاوت در نحوه روایت راوی های مختلف به خوبی مشخص بود، از زبان عامیانه و بددهن و نابلد و سردرگم در «ابر بارانش گرفته» تا روایت بینهایت زیبای «گیو» و توصیفاتی که تو رو درست وسط اون خونه، با حمام بخار گرفته و وان سبز و کتابخونه قرار میده. نوشتهها جاهایی سختخوانتر میشن اما نه به معنای ثقیل بودن متن؛ به این شکل که علائم نگارشی و حتی نقطه بین جملهها حذف میشه و درست همونطور که توی مکالمات روزمره حرف میزنیم، نوشتهها گیج، سردرگم، با خطاها و پس و پیش گفتنها و به هم پیوسته نوشته میشن که خوندن این شکل متن اویل سخته اما کمکم یاد میگیری شبیه حرف زدن، بخونی. حسهای توی کتاب و توصیفاتشون بینهایت زیبا بود. و چیزهایی که از این وجهه ایران دهه چهل و پنجاه میفهمیدم یه تعجب و لبخند بزرگ روی دلم جا میذاشت.... حتم دارم که شمیم بهار یکی از نویسنده های موردعلاقهم شده و حسرت بزرگی برام گذاشت که کاش در عصر بدون سانسور این کتاب ها چاپ شده بودن، نه حالا که خط به خط با * و ~ پر بشه :)
به عنوان یه آدم علاقمند به نقد، خوندن این نقدها راهگشا و موثر بود. داستانها دقیقا چیزی بود که از داستان کوتاه میخواستم. شخصیتهای زنده، پر از اشاره و ارجاع. اما فیلمنامهی آخر کتاب پایان خوبی نبود و شاید اگر نبود توی کتاب خوشحالتر بودم. در کل شمیم بهار داستاننویس و منتقد خیلی خوبیه اما فیلمنامهنویس نه:)
کتاب ۲ قسمت داره، درباره قسمت اول بخوام بگم یک داستان نه چندان خوب و نه چندان محکم واقعا داستان شلی داشت. از خانوم بهار انتظار نداشتم . اما قسمت دوم کتاب به معرفی کتاب، فیلم و شعر و نمایشنامه پرداخته که عاشقش شدم و کمی حال من رو نسبت به کتاب بهتر کرد.
This entire review has been hidden because of spoilers.
کتابی بس عجیب و دوست داشتنی. سبک داستان نویسی اش منحصر به خودش است. البته که باید برای هر نویسنده ای چنین باشد اما اینکه باید با اینکه چقدر هست، گاهی فاصله هاست. دوستش داشتم و پیشنهادش میکنم
دفعهی اول که «ابر بارانش گرفته ست» رو خوندم ۱۹ساله بودم، آدمی که دوستش داشتم این رو خونده بود و دوستش داشت و من هم دلم خواست که بخونم و دوستش داشته باشم. خودش هم برام فرستادش، خوندمش و اصلا دوستش نداشتم. بنظرم فقط ادای بینهایت بود و مایهی داستانی نداشت و با حذف علائم نگارشی و ایدهی نامهنگاری نتونسته بود هیچ کاری بکنه که فرسی خیلی بهترش رو نکرده باشه. (صدالبته که اون زمان نمیفهمیدم که یک دهه قبل از فرسی این کارها رو کردن حائز اهمیته.) یکی دو سال بعدترش این چاپ شد، بدو بدو رفتم خریدمش و گفتم یک شانس دیگه میدم به بهار. یکی دوتا داستان خوندم، دیدم بهجز اون داستان نقشهای ۷-۸صفحهای اولیه («اینجا که ما هستیم» که پیشتر هم خونده بودم و انقدر دوستش داشتم که هر زمان داستان معاصر درس میدادم هم به بچهها میگفتم از بهار فقط همون رو بخونن) هنوز همونه و هنوز نظرم نیست و حتی به اون آدمه پیام دادم که اگر نخریدهای کتاب رو بدم مال تو چون انقدر فنجان چایم نیست که نمیخوام نگهش دارم. که پیشتر خریده بودش و این موند برای خودم. بعدتر یک زمانی لازم شد که در نامهای یک پاراگراف از «بهمن» سه داستان عاشقانه رو برای کسی نقل بکنم و اینطوری برگشتم بهش، اون تکپاراگراف التماسآمیز بهمن برای برگشت گیتی تنها چیزی بود که یادم مونده بود از کل کتاب و اون تکبخش از اون سه داستان تنها چیزی بود که دوستش داشتم از کل شمیم بهار. برگشتم بهش و حس کردم این دفعه انگار داره به جونم مینشینه، انگار جا افتاده توم. انگار داره خوشم میاد از همهی اداهاش و جملههای بی فعل و بیسروتهش. باز هم گذشت و گذشت، تا بنا شد پایاننامهم داستان تهران باشه. میدونستم این یعنی باید برگردم به بهار، حتی اصرار کرده بودم که علیرغم نظر استادراهنمام کارم داستانکوتاه رو هم در بر بگیره فقط بخاطر بهار. میدونستم که نمیشه حذفش کرد از چنین کاری. و نشستم به کشیدن نقشهها و درآوردن فضاهاش. و این کاریه که دقت بالایی میخواد، جزییات ریز رو لازم داره، و باعث میشه مجبور بشی یک داستان رو بارها بخونی. الان دیگه حسابش از دستم دررفته که هر داستانش رو چند بار خوندهم، شاید بعضیها رو بیشتر از ده بار. همچنان هم کار ادامه داره. هر بار هم که برمیگردم سرش نقشههای تازه به ذهنم میرسه، چیزهای جدید میبینم. نقشهی هر داستان دیگهای رو هم میکشم اینطور به دلم نمیشینه که نقشهی این چندتا. اما مهمتر از اون، یه جایی اواسط این مسیر تونستم بالاخره شیفتهش بشم. شیفتهی همهشون، شیفتهی گیو و گیتی سروش، بهمن، منوچهر که پرحضورترین شخصیته، فرهاد و مهرداد و احمد و محمود و نسرین و پروین (که یک بار اخیرا حتی نشستم چارت روابطشون و حضورهای داستانیشون رو کشیدم که بفهمم کی به کیه، و دیگه البته الان بدون اون هم مسلطم). شیفتهی روابط آبکیشون، فارسیهای ناجور خارجزدهشون، سانتیمانتالیسم بیحدشون، پولداری اعجابانگیزشون، احساسات بعضا عمیقی که یهو وسط عشقهای یکشبه غافلگیرت میکنه، انتلکتیای که چکه میکنه از هر صفحهی داستان. شیفتهی اینکه داستان گیو و فرهاد و بهمن و منوچهر رو میخونم و شمیم و قاسم و بیژن و محسن و ناصر رو میبینم توشون. عاشق اینکه بهار تونسته اینطور جهانشون رو جاودانه کنه و برسونه به ما، زندگی و حال و فضاهای اون نسلی رو که اندیشه و هنر رو راه انداختن و بعدتر انتشارات ۵۱ رو و بعدتر هرکدوم یه سمتی رفتن، ولی این برش زندگیشون برای ما پررنگ و جاودان مونده. حالا مدتهاست که هر بار برمیگردم یک نکتهی خاص رو چک کنم و اسم یک خیابون خاص رو دربیارم و به خودم میام و میبینم نشستهم دوباره کل داستان رو از اول خوندهم. و هر بار بسته به حال و اوضاعم داستان محبوبم تغییر میکنه، امروز اولین باری بود که مطمئن شدم محبوبترین فعلیم «شش حکایت از گیتی سروش»ه.
«زندگی من مدام به موزون کردن هیجان ها، رام کردن خیال، و موقر کردن جسوری ها گذشته. روی لبه ی باریکِ عقلِ عجیب و خیال بافی راه رفتن و هی سکندری خوردن». شمیم بهار