از سال ها پیش در قلعه ی ریکروین اتفاقات غیر قابل توضیحی مشاهده شده است. برای راگنی هم منظرهی چهار ستون سنگی که عمود ایستاده و دایرهای تشکیل دادهاند، بسیار غریب و وحشتناک است. با دیدن اسب سفیدی که در یک چشم به هم زدن ناپدید می شود و دیگر هیچ نشانهای از آن باقی نمی ماند، راگنی اطمینان حاصل میکند که آن موجود با جهان ماورا در ارتباط است.
انگار من اولین آدمی ام که میخوام به این کتاب امتیاز بدم :/ از این لحاظ یه کم دلم به حال کتابه سوخت... قلبش احتمالا بشکنه ولی چاره چیه؟ اولای کتاب خیلی ملوسه، قلعه های مرموز اسکاتلندی و روستای ییلاقی که پر از توریستایی میشه که از ماجراهای شبح های قلعه جذبشون کرده ، ماجرای اسبی که در لحظه ای که همه دنیا از حرکت می افته و همه ی صداها میمیرن، ظاهر میشه و میتونه تو رو به دنیای موجودات ماورایی ببره و شیرین تر میشه وقتی یه گربه و از قضا بی خانمان و درمانده وارد داستان میشه و میشه دلبرترین شخصیت داستانی موجود در جهان و حتی یه خانومی توی داستان هست که یه خونه ی باحال داره که فقط به توریستای باحال اجاره میده اتاقاشوو مترجمه و یه ماشین تایپ دلبر هم داره ولی این عناصر، به طرز غیر منصفانه ای هدر میرن و گوشه کنارهای داستان یه نگاهی بهشون انداخته میشه، به خصوص ماجرای اسب که اصلا تو هوا رها میشه و کلهم اجمعین اسم کتاب رو به باد فنا میده بیشتر ماجرای کتاب، داستان علاقه ی مسخره و تهی یه دختر و یه شاهزاده ی الکی مقدسه! همین استثنائا صفحه ی آخرش ،پایان قابل تحملی بود
یه کتاب با فضاسازی و توصیفات بی نظیر ته نداشت میشه گفت سرم نداشت یه چیز گذرا اما زیادی قشنگ مثل یه بارون بهاری که میاد و میره اما قشنگ و لذت بخشه ازون کتابایی که باید موقع ریلکس کردن بخونیش ازون هایی که باید تو یه روز بارونی طوفانی پاییزی کنار شمع معطرت و چایت بشینی و از اول تا اخرشو یه کله بخونی اینطوری تا ابد تو ذهنت میمونه دوسش داشتم🌠