نوشته پشت جلد رمان: دنیا پر از جانیهای بالقوه است. نمیدانم چرا آدمها فکر میکنند جانیها باید دیوانه باشند، باید رفتارهای عجیب و غریب ازشان سر بزند، یا کودکیهای غیرعادی پشت سر گذاشته باشند. وقتی مردم جلوی دوربین میایستند و با تعجب در مورد قانونمداری، نظم و حتی بیآزار به نظر رسیدن همسایه قاتلشان میگویند بلاهتشان متعجبم میکند. نمیدانم چطور متوجه نمیشوند که جنون بیش از هر چیز ناشی از فقدان حس همدردی با انسانهاست. کافیست در زندان خودت گرفتار شوی و توان فهم دیگری را از دست بدهی تا در سقوطی آرام، شهروند خوب منطقی دوستداشتنی وجودت جایش را به یک جانی تمامعیار بدهد. یکی مثل همین استفانی که سه ماه است مثل بختک به جانم افتاده و فکرش دست از سرم برنمیدارد.
تمام مدتی که کتاب رو میخوندم این جملهی یک منتقد روس دربارهی سولژنیتسین یادم میومد که گفته بود : سولژنیتسین بهتر از هر کس دیگهای به پرسش "ما که هستیم؟" از طریق طرح این پرسش جواب میده که "چه بر سر ما آمده؟". این کتاب هم دقیقاً همین کار رو انجام میده
رمان با اینکه احتمالاً رگههای اتوبیوگرافیک قوی داره و از زبان اول شخص هم روایت میشه (مدتیه به داستانهای ایرانی اول شخص حساسیت پیدا کردم و نمیتونم بخونمشون) ولی قدرت تعمیمپذیری خیلی خوبی داره و همنسلای من و نسلای قبلی و شاید حتی بعدی قطعاً تجربههای مشترک زیادی از دههی ۶۰ رو توش پیدا میکنن. با این حال، بهترین جای داستان به نظر من اتفاقاً مربوط به همین روزگار ماست: تقابل ترلان و یگانه، که هر دو اون تجربهی مشترک همهی ما رو پشت سر گذاشتن و حالا یکیشون با نفی هر اعتقاد و ایدئولوژی به تمام سوالات زندگیش جواب میده و یکی دیگه به هر طرف سر میچرخونه با دوراهی و تناقض و ابهام و تردید روبهرو میشه. آدم متاسف میشه که دوروبر ما پر از یگانههاست و صداشون هم بلنده و موضعشون هم به ظاهر کاملاً موجه و متاسفانه تغییرناپذیر. و چقدر به چنین نویسندههایی نیاز داریم که شاید یک کمی در این تناسب یگانهها و ترلانها تغییر ایجاد بشه
بعد از مدتها در دوران کرونا دو کتاب خوندم که دوبارهخونیشون رو لازم میدونم. یکی "ژان باروا" بود و دومی همین "بازگشت ماهیهای پرنده". زبان بسیار شسته رفتهای هم داره و فقط عجیبه که تعداد نسبتاً زیادی غلط املایی توش هست که از دست نویسنده و ویراستار هر دو در رفته
این رمان حدیث نفسی آشناست از زندگی زنی که اغلب ایرانیها با سرنوشتش آشنا هستند. منظورم زن معروفی نیست، برعکس زنی که از فرط معمولی بودن و آشنا بودن همهی ما میشناسیمش. این قصه در عین حال که ماجراهای ریزی رو رج میزنه هیچ اتفاق مرکزی که خواننده رو دنبال خودش بکشونه نداره با این حال ما رو دعوت به مرور تاریخ معاصرمون میکنه. بحبوحهی انقلاب و جنگ و سازندگی، ابراتفاقها رو میدونیم اما داستانهای خرد توی هر خونه چی؟ احساسات متناقض دختربچهای که بین تبلیغات اسلامی مدرسه و آرمانهای پدر و جهان نوی زن همسایه مثل آونگ در نوسانه. خوندن ماهیهای پرنده بار دیگه این جمله رو به خاطرم آوردم که «هیچ سربازی از جنگ برنگشته است» » درون همهی ما جنگها و تناقضهایی برپاست که بعد از گذشت سالها از صلح و کندن و رفتن هرگز آروم نمیگیره، هرگز درمان نمیشه بازگشت ماهیهای پرنده روایت یک زندگی است میانهی این جنگ
رمان از زاویهی اول شخص روایت میشه و مدام در رجعت به گذشته، بیان احساسات و ترسها و فکرهای راوی در رفت و آمد است. در اون همه به خاطر آوردنها و مرور لحظات ناب و خاطرات خالص،نویسنده ماهرانه نشانههایی در خرده روایتها و زندگی شخصیتها گذاشته که کشف کردن و کنار هم گذاشتنش برای خواننده لذتبخشه
بازگشت ماهیهای پرنده به خوبی نشون میده که چطور گفتن نه نشان دادن* میتونه هرموضوعی رو ملال آور کنه. کتاب با خبر مرگ داود نامی شروع میشه. همون اول قصه هجوم کاراکترهایی که اصلا شخصیت پردازی درستی نشدن و حتی به درستی معرفی نمیشن نفس خواننده رو میگیره. این رو اضافه کنید به رفت و برگشت زمانی زیاد و راویای که جهانبینیش دچاره شک و تردیده. سیل آدمهایی که اسم ازشون برده میشه اما هیچ تاثیری توی قصه ندارن. ماجراها و آدمها دائم گم میشن. مثل ماجرای شورش مدرسه و لیلا. یحیی، روزبه و مادربزرگش که اصن کارکردشون توی این قصه چیه وقتی راوی ادعا میکنه که عاشق عتیقه. کلا حتی تکلیف خواننده با شخصیت خود راوی هم مشخص نیست. آزاردهنده ترین قسمت کتاب اونجاهایی بود که نویسنده به جای قصه گفتن از خلاصه نویسی استفاده میکنه. مثلا میگه عتیق برایم از فلان گفت از بهمان گفت… و کتاب پر از این خلاصه نویسی هاست. به نظر میرسه کتاب بیشتر پر پایهی خاطرات و حس نوستالژی نویسنده نوشته شده باشه و اسم بردن از مکانها و وقایعی که تاثیری توی قصه و فضاسازی ندارند هم توی همین راستاست.
فقط اینکه متوجه نشدم چرا به اسم انگلیس انگلستان اشاره نشده همهش گفته شده جزیره. آیا سانسوره نمیدونم اما تکرارش یکم آزاردهنده بود.
خطر لو رفتن داستان! (و داستان انقدر پیچهای جذاب داره که اگر پیش از به پایان بردن کتاب این متن رو بخونید، به خدای موسا قسم که سنگ میشید!)
کتابهایی رو که دوستشون دارم، خیلی آهسته میخونم. و این کتابی بود که خوندنش، به نسبت نثر پرکشش و کنجکاوی مدام، برام طولانی شد. کتاب در خوانش من چند تا ویژگی دوستداشتنی و قابل احترام داره: ۱) لایهی تاریخی: همراه با داستان ترلان، نویسنده به وقایع ظاهراً جزئی (مثل: ورود کشتی رافائل به ایران) و تحولات اثرگذار (مثل: تاریخ افغانستان) اشاره میکنه. اینها برای خوانندهای مثل من که مته به خشخاش میذارن و تا ته واقعی بودن ماجرا رو چک میکنن حقیقتاً جذاب بودن. حتی گاهی وسط پاراگراف کتاب رو میبستم و سعی میکردم حدس بزنم الان نویسنده میخواد در مورد چه رویدادی حرف بزنه. و واقعاً خوش میگذشت! چون به نظر میرسه که همه چیز با دقت زیادی با واقعیت تطبیق داده شده. اگر زمان بذارید و عکسهایی از رویدادهای مورد اشاره در کتاب رو ببینید یا ماجراشون رو بخونید، چالش و پیچیدگی ماجرا براتون یک درجه معنادارتر میشه. (یک درجهی فیلی!) بخشهایی از داستان برای من بهانه شد که ساعتها تاریخ افغانستان و آسیای میانه رو بخونم و از اشتراک لوپهای تاریخی مشترکمون و میزان بیسوادی خودم در مورد کشورهایی که انقدر فرهنگشون به ما نزدیکه شگفتزده بشم. ۲) لایهی اجتماعی: پدیدههایی مثل جنگ (که نسل من زندگی در اون زمان رو تجربه نکرده و تصویر خیلی ناقصی از «زندگی روزمره همراه با جنگ» داره) و مهاجرت (که دغدغهی پررنگیه و من همیشه فکر میکنم ما به قدر کافی در مورد اثر «رفتن عزیزانمون از ما» حرف نمیزنیم) یا مبارزات چریکی زمان انقلاب که همهی اینها علیرغم اهمیتشون (و شاید به دلیل اهمیتشون!) به زیر فرش رونده میشن، توی این کتاب به طرز دلگرمکنندهای مطرح شدهن. فکر نمیکنم به خصوص در مورد جنگ ۸ ساله، هیچ اثری تا حالا انقد بیتعصب منو به اون فضا نزدیک کرده باشه. ۳) لایهی فرهنگی: ارجاع متن به نقاشی، موسیقی، داستان و شعر: نمیدونم من چند تا تابلوی رد شدن موسا از نیل دیدم این مدت! همهش میگشتم ببینم اینو پیدا میکنم یا نه. شعرهای قهار عاصی رو خوندم و بعضیهاشون رو با صدای فرهاد دریا شنیدم. پسرک لبوفروش صمد بهرنگی رو خوندم. خلاصه این تجربهی موازی (که حتی نصفشم نگفتم!) رو خیلی دوست داشتم. کلی با آهنگهای افغان حال کردم! چطور تا حالا کسی نگفته بود اینا انقد خوبن؟ ۴) لایهی روانشناسانه (آیا؟): خیلی از مسائلی که توی کتاب مطرح شدن چیزاییان که ما در موردشون از قبل مواضعی داشتیم یا گمونم برامون مهمه که داشته باشیم! بحثهای توی کتاب و درگیریهای شخصیتها خیلی ملموس بودن. و چیزی که به نظرم خیلی خیلی خوب درومده بود، قدرتمند بودن مواضع بود. شخصیتی مثل «مهدوی» اگر کلیشهای یا ضعیف نوشته میشد، کل لطف درگیری نوجوانی ترلان رو تلف میکرد. از طرفی بعضی بخشای کتاب بودن که بدون اینکه در نگاه اول دلیلش رو بدونم، من رو غمگین، عصبانی یا هیجانزده میکردن. بعد دقت میکردم و میدیدم یه چیزی در اون اعماق داره قلقلک داده میشه و در موردش جداگانه مینوشتم. حتی یک جایی سعی کردم دنبال عکسی از ثریای فرضی بگردم و بفهمم چه چیزی در این زن، در تصویر این زن انقدر برام جذابه. (کاش میشد اینجا عکس گذاشت. یکی رو پیدا کردم که خود خودشه!) کلی توی نقاشیهای اعصار مختلف گشتم که چهرهی زنی رو پیدا کنم که چنین حسی بهم بده.
خارج از شمارش: از آتوسا افشین نوید دو کتاب دیگه هم خونده بودم و باید صادقانه بگم در بسیاری از موارد این کتاب تازه با اونها فاصلهی زیادی داشت. میدونم که این کتاب نه فقط برای من بهیادموندنی میشه، بلکه در توصیف این روزها و چالشهامون، در سالهای آینده قابل ارجاعه. به خصوص چون این روزها به ندرت محتوای اندیشیدهای تولید میشه که بیغرض از طرف «ما»یی حرف بزنه که در هیاهوی بلندگوهای رسانهها کسی نمیاد دورشون خط بکشه و بگه «این» آدمها که کم هم نیستن، به این چیزها فکر میکنند.
چه چیزی رو دوست نداشتم: یه جاهایی، به خصوص در یکسوم ابتدایی کتاب لحن توضیحدهندهی ترلان یک حال نصیحتگونهی روی مخی داشت و انگار بریدهای از یک بیانیه بود. این حس کمکم در طول کتاب از بین رفت. یا من عادت کردم، یا واقعاً تغییری در نوع نگارشش ایجاد شده بود (به نظرم دومی). غیر از این، من چاپ اول کتاب رو تهیه کردم و فغان از ویرایش تحریریهی نشر آگه و بیشمار اشتباه در جایجای کتاب! طرح روی جلد و اسم کتاب خیلی مناسب بودن؛ اما من نوشتهی پشت جلد رو برای پشت جلد این کتاب اصلاً نپسندیدم. کتاب خیلی بخشهای بهتری داشت برای اینکه در اون مقام جا بگیرن.
بنده به نوبهی خودم خواندن این کتاب رو به جوانان توصیه میکنم. والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته!
چند وقت پیش که داشتم دست و پا میزدم تو غصهی خودم از غریبگیم در مهاجرت، دوست عزیزی بهم خوندن این کتاب رو توصیه کرد تا ببینم که من در دردهام تنها نیستم. خوندن کتاب هم برام آزاردهنده بود (چون یادآور تمام شستشوهای مغزی بود که در دوران تحصیل به سرمون میاوردن) هم بینهایت شیرین بود (چون انگار یکی نشسته باشه جلوم و بهم بگه ببین تنها نیستی! ببین منم تو ذهنم همونایی گذشته که تو ذهن تو هست... واقعا این کتاب رو دوست داشتم چون بدون شعار دادن و بدون زیادهگویی و بدون اغراق کردن شرح زندگانی همهی دختران سرزمینم رو میداد تو ۴۰ سال گذشتهی ایران. و چون دقیقا قصه قصهی دختری از طبقهی من بود: اوناییمون که اول به عشق خدمت درس میخوندیم و بعد به عشق مهاجرت و کندن از ایران و نجات پیدا کردن خودمونو با درس خفه میکردیم. اوناییمون که بعد از مهاجرت از خودمون پرسیدیم من اینجا چی کار میکنم؟ شاید پایان کتاب و نتیجهای که گرفت رو خیلیها دوست نداشته باشن. شاید تصمیم نهایی راوی تصمیم من نباشه، ولی بینهایت درکش میکنم برای این تصمیم. یعنی حس شعارزده بودن بهم نمیده اصلا. چون که راستش خیلی از ماها که در مهاجرتیم هرروز از صبح تا شب روی این خط راه میریم و سعی میکنیم از روش پرت نشیم. خطی که یه ورش فراموش کردن ایرانه و یه ور دیگهش برگشتن بهش و حل کردن مشکلات ریشهایمون باهاش. من حتما خوندن این کتاب رو به هرکسی که هم شرایط منه (از نظر سن و تحصیلات و تجربیات زندگی) توصیه میکنم. کسانی که اینقدر تو دنیای ایدئولوژیزدهی ایران دست و پا زدن که از اونور خط افتادن و از شدت نسبیگرایی دیگه از باور داشتن و هزینه دادن برای باورهاشون وحشت دارن.
گذشته از محتوا اگر بخوام درمورد ابعاد فنی کتاب صحبت کنم، میگم که زبان سادهش و تشبیهات قشنگ و توصیفات و فضاسازیهاش رو دوست داشتم. خونهی ثریا رو جوری زنده و گیرا توصیف کرد که من شبها خوابش رو میبینم. و بیان کتاب و انتخاب لغاتش اونقدر سادهس که حس نکنم کسی داره دردم رو با افتادن به دنبال پیچیدگیهای ادبی سانتیمانتال میکنه. رفت و برگشتهای زمانی هم خیلی خوب و درست بودن و هم جلوی خستهکننده شدن داستان رو میگرفتن و هم گیجکننده نبودن. کتاب واقعا گیرایی بود و زمین گذاشتنش سخت بود. این حس نزدیکی به شخصیتهای کتاب و داستان کتاب رو فقط یک بار دیگه تجربه کرده بودم و اون هم با کتاب پاییز فصل آخر سال است نسیم مرعشی. ولی این کتاب خیلی متفاوت بود. کتاب نسیم مرعشی به نظرم از نظر داستانگویی و ابعاد فنی برتری داره به این کتاب ولی از نظر محتوا و روانی داستان و واقعی بودن احساسات توش این کتاب از نظر من در جایگاه بالاتری میایسته.
ضمنا اگر ایران نیستین و دوست دارین این کتابو بخونین روی اپلیکیشن طاقچه موجوده. :)
کتاب رو تا یه بخش خیلی خوبیش دوست داشتم و به شدت باهاش ارتباط برقرار میکردم. از درگیریهای درونی ترلان تا اتفاقاتی که نه دقیقاً خودش ولی مشابهاش برای من هم تو مدارس دخترونه ایران اتفاق افتاده بود. از اون آرزوی ژاپن شدن اول کتاب تا نهایت رها کردن خونه و ایدئولوژی و خانواده. همهی اینا زندگی زیستهی من بود و خوندنش برام بسیار جالب بود. جالب بود که ببینم آدمهایی هستن که سیر فکریشون دقیقاً مثل خودم بوده، اول تحت تاثیر پدر و اطرافیان و در نهایت رسیدن به این که حتی ندونی کدوم طرف رو بگیری و همیشه گیر کنی بین بد و خوب. و خب این جا برام این سوال به وجود اومد که چه چیزی باعث این موضوع شده، به نظر میاد یه مشکل سیستماتیکه. از طرفی زندگی در زمان جنگ تو ایران و احساسات و درگیریهای مردم عادی چیزی بود که خیلی کم ازش شنیده بودم، حتی خانواده و اطرافیان هم هیچوقت از تجربههاشون و حسها و ترسهای اون زمانشون چیزی نگفتن و خوندنش برام واقعا نفسگیر بود. در نهایت اما پایان کتاب رو اصلاً دوست نداشتم. به شدت احساس شعاری بودن بهم دست داد. و اتفاقی که افتاد چیزی بود که بخش زیادی از کتاب در حال انکارش بود. به خصوص که با این که نویسنده سعی کرده بود این چرخش رو خیلی آروم پیش ببره اما همچنان برای من چرخش عجیبی و نچسبی بود و وصلهی ناجور بود. واقعاً نفهمیدم چطور از اون همه داستان و جزییات مدرسه و زندگی شخصی و کشمکشهاش رسید به یه اشاره به رعنا و این که امثال ترلان به رعنا و داوود مدیونن! احساس کردم چیزی که تو کل داستان ساخته شده بود یک دفعه خراب شد و متعاقباً شیرینی خوندن کتاب برای من. پ.ن: کتاب هدیه دوست خیلی عزیزی بود و به همین دلیل همچنان بیاندازه دوسش دارم. یک ستاره اضافه برای این بود.
“بازگشت ماهیهای پرنده” نوشتهی آتوسا افشین نوید، قصهی ترلان مهاجر موفق۴۰ سالهای در انگلیس است که به واسطهی مرگ عمویش در ایران به مرور خاطراتش میپردازد. حجم زیاد کتاب در ابتدا کمی ترساننده است ولی راوی(ترلان) قصهی زندگیاش را چنان شیرین و روان تعریف میکند که بعد از خواندن چند بخش ابتدایی، زمین گذاشتن کتاب سخت خواهد شد. ترلان زندگیاش را درست مثل حل کردن پازل تعریف میکند گاهی از گوشهها میگوید و گاهی از وسط تعریف میکند. خرده روایتها تو در تو و پیچیده و اسرارآمیز در دل روایت بزرگتر نقش میبندند جوری که هم هیبت کل جهان هستیاش دیده شود هم اجزای سازندهاش. ترلان از آغاز نوجوانیاش در ابتدای جنگ میگوید. از مدرسه با شعارهایش، از خانه با پنهان کردنیهایش و شهر غمزده با آرمانهایش. ترلان قصهاش را با سیاهی و سفیدی آدمهایش تعرف میکند، آدمهایی که حتی خنثیترینشان هم تاریکی و روشناییاش در هم تنیده و انگار همهی شهر همینقدر در خود تضاد دارد. روزهای سخت جنگ با ترس و ناامنی و شادیاش و روزهای پس از جنگ با امیدهای نیمخیز شدهای که سرکوب میشوند و روزهایی که ترلان به عنوان مهاجر تنها میتواند تماشاچی این نیم خیز شدنها شود. در تمام این روزها مهاجرت یک پای ثابت تاریخ است. مهاجرتی که دو رویش تعریف میشود چه آنکه انتخابش رفتن بوده چه آنکه به اجبار یا انتخاب برجا میماند. “بازگشت ماهیهای پرنده” قصهی ماست، از آن دست قصههایی که روایت کردنشان را به قدرت واگذار کردیم اجازه دادیم روایتمان کند، از انقلاب تا جنگ و هر آنچه در دوره ۴۰ ساله گذشته است. ترلان از حرف زدن می گوید این که اگر آن روزها هر کدامشان از دردی که میکشیده، از خودش و احساس خشم یا ترسش با صفر و صدی که مقتضای همان روزها بوده گفته بود امروز این طور کش نیامده بودند، کش نیامده بودیم، سرگردان نشده بودیم. این دری است که ترلان باز میگذارد و من فکر میکنم خواندن کتاب میتواند شروع خوبی برای گفت و گو میان ما باشد، مایی که انقلاب کردهاند، جنگیدهاند و مایی که در سالهای انقلاب و جنگ به دنیا آمده یا بزرگ شده است. شاید از اینجا شروع کنیم که چرا همهی ما رویای ماهی سیاه کوچولو را در سر داریم...
این که در بارهی نویسنده چی بدونی خیلی تفاوت در نظر آدم درباره کتاب ایجاد میکنه. فصلهای اول حس میکردم پر از حرفهای شعاری و گلدرشته، بعد کمتر شد این حسم ولی با پایان کتاب فکر میکردم نویسنده آمده که بگه مهاجرت بد است. بعد دربارهی نویسنده اطلاعاتی گرفتم که دیدم اصلا در چنین فضایی نیست و نوشته بر اساس تجربهش بوده و قرار نبوده با کتاب ما شستشوی مغزی بشیم و نظرم خیلییی فرق کرد نسبت به کتاب. حالا میةونم حسش کنم و همدردی داشته باشم با یه بخشهاییش و حس کنم که یک «خودی» داستان رو نوشته.
This entire review has been hidden because of spoilers.
بازگشت ماهی های پرنده اتوسا افشین نوید ۱۳۹۸ نویسنده به روایت سه نسل در چهار دهه اخیر کشور می پردازد.راوی ”ترلان” نویسنده کتاب و نسل سوم است که تحت تربیت سختگیرانه وآرمان گرایانه پدر ملی گرایش و دوران جنگ فشار زیادی را متحمل میشود،دختری باهوش و سخت کوش که تحت فشارهای خانواده و جامعه در جایی اسیب فراوان می بیند و ضد ان اهداف میشود و در نهایت برخلاف آرزوی پدر که ماندن و. ساختن کشور است، و خود نیز زندگیش را بپای ان نهاده است،مهاجرت را انتخاب میکند. از نکات برجسته کتاب میتوان به ترسیم فضای استبداد ایدئولوژیک مدارس در دهه اول انقلاب اشاره کرد .نویسنده در کتاب قبلی خود هم ”گچ و چای سرد شده ”نیر روایت زنده ای از مدارس داشته است،ولی این بار سوژه سرکوب مدارس ”ترلان ”است که بواسطه سختکوشی و تیزهوشی اش طعمه خوبی برای پرورش نسلی مومن برای انقلاب است. روایت جنگ ویرانگر ۸ساله نیز جاندار است ،بویژه که یاد آور مکانی است که اولین مدیران شهری بعد از جنگ آن را از حافظه جمعی تهرانی ها پاک میکنند.در تقاطع سیدخندان و خیابان رسالت یعنی سیدخندان هتلی بلند مرتبه قرار داشت به نام ”اینترنشنال”که مالکش بر اثر انقلاب فراری بود و این هتل مجلل به اسکان جنگ زده های خوزستان اختصاص می یابد و در فاصله زمانی کوتاهی مصایب فقیر ترین بخش کشور به محله ای نسبتا مرفه تهران منتقل میشود.. مهاجرت خانواده ها بر اثر جنگ و گسست در خانواده ها از محور های مهم کتاب است .سرکوب دگر. اندیشان بویژه در انتها کتاب مورد توجه قرار میگیرد و کتاب در حالی به پایان میرسد که مردم بعد از جنگ بیشتر شبیه به مریضهایی هستند که از بستر بیماری وخیمی برخاسته اند و زندانیان سیاسی بعضا ازاد شده رنجهای بیکران از فقدان عزیزانشان را بر دوش میکشند. نقدهایی نیز بر کتاب وجود دارد: - قضاوتها و نتیجه گیری های ”ترلان”۱۴-۱۳ساله در بسیاری موارد ناباورانه است و البته این مورد در برخی از اتوبیوگرافی ها رخ میدهد و نویسنده با درک زمان حال به روایت گذشته می پردازد. حجم محورهای مورد توجه بسیار است و گاه در مقا��عی نویسنده به جای پردازش بیشتر،به ذکر نتیجه گیری های حوادث میپردازد .
کتاب ”بازگشت ماهی های پرنده”از معدود روایتهای نسل سوم بعد از انقلاب است که نگاهی عمیق و از درون به مصایب این چهار دهه کشور داشته و چاپش مبارک است.
آتوسا افشیننوید برای من عزیز است. جهانش برایم آشناست و واژههایش میخکوبم میکنند. خوندن داستانهای ایرانی همیشه برایم ذوق و عطر دیگری داشتند. اینکه میدانی این واژهها ترجمه نیست و هیچ فاصلهای میان زبان تو و نویسنده وجود ندارد بیاندازه به دلم مینشیند و افسوس میخورم که تا الان انقدر کم از این نعمت بهره بردهام. حالا این نعمت رو اضافه کنی به داستانی که انگار داستان تکرارشوندهی نسل توست - مهاجرت - خب معلوم است که نمیتوانی لحظهای کتاب رو زمین بگذاری تا تمام شود. ترلان و سردرگمیهایش، علی و تعلقخاطرش به وطن، ثریا با آن آپارتمان سحرآمیز و رؤیایی، داوود و گیجی و حتی شاید بشود گفت عذاب وجدانش، کوروش، مریم، حتی عمو جلال و خاله منیژه و اده، ای وای. این آدمها. اون خونهها. حتی کوچهی قبا. بلوار میرداماد. اینا همه از خاطرات ما میآن. اینا آشنان. اینا انگار قصهی خودِ خودِ ماست. از وقتی یادم میآد، از همون موقعهایی که تو نوجوانی مفهوم فردیت داشت کم کم درونم شکل میگرفت و به خودم اجازه میدادم به زندگی رؤیایی خودم فکر کنم «مهاجرت» جز لاینفک برنامهریزیهایم بود و برای همین وقتی روایت ترلان را میخوندم، انگار داشتم یه روایت موازی از زندگی خودم رو میخوندم. حتی اینکه تلاش میکرد نسبیگرا بمونه و به هیچ مطلق و باوری تن نده و اینکه چقدر در نهایت باعث میشد فقط احساس کنه شبیه ماهیای شده که بال پیدار کرده و حالا این وسط نه ماهیه و میتونه از شنا کردن لذت ببره و نه تماماً یه پرنده است که بتونه با خیال راحت پر بکشه و بره. این رمان برای من عزیز بود. بینهایت عزیز و دلم میخواد همه بخوننش.
تا اواسط کتاب یه داستان چهار ستارهای بود برام ولی وقتی سیاه و سفید قضاوت کردن آدمها رو کلأ رد کرد بدون این که پای شرافت رو وسط بکشه ستاره پنجم رو بهش دادم. راستش اوایل داستان یه کم گیج کننده هم هست ولی از جذابیتش کم نمیکنه. داستان بینهایت روون و جذابه و من خیلی سریع تمومش کردم ولی بلافاصله پشیمون شدم که انقدر تند خوندمش. مطمئنم دوباره میرم سراغ کتاب و احتمالأ خیلی هم طول نمیکشه. کتاب دو تا سوال مهم برای من ایجاد کرد: ۱) من واقعأ چرا مهاجرت کردم؟ نگاهم به این سوال عوض شد و مطمئنم تا خودم رو یک بازنگری اساسی نکنم نمیتونم به این سوال جواب بدم. ۲) اگر ما به دنبال تغییر اساسی در سرنوشت ملی خودمون هستیم چه رویا و یا امید مشترکی میتونه ما رو به حرکت دربیاره؟ البته این سوال خیلی گنگ تو ذهنم وجود داشت ولی هم واضحتر اما کلیتر شد و هم اهمیتش بیشتر روشن شد برام. واضحه که کتاب رو به شدت توصیه میکنم
"ادبیات مهاجرت"؛ چیزی که مختص ما جهان چندمیهاست. گاهی ازین حرصم میگیره که یه جهان اولی هیچوقت این توی ذهنش شکل نمیگیره که یه روزی فاصلهاش با خانواده، دوستانش و محلهاش میتونه به اندازهی چند قاره، چند عمر و قوانین چند کشور بشه.
محدود کردن ثبت و انتشار روایتهای متنوع از انقلاب و جنگ در ایران در رمانها و مستندنگاریها، یکی از اشتباهات این حکومته. در این وضعیت تنک، خوبه که کتابهایی مثل این کتاب هستن که به کل سرخورده نشیم. به بخشهایی از متن احساس زیادهگویی داشتم و دلم میخواست داستان سریعتر و چابکتر پیش بره.
قلمی گیرا و روان برای گفتن از چیزهایی که خیلی از ما علیرغم اینکه این لحظهها رو در حافظهی جمعی خود داریم هرگز حتی یک بار هم دربارهاش بلند بلند حرف نزدیم و خوندن این کتاب اون خاطرات و فکرها رو یک بار برای همهی ما کلمه میکنه
به طور کلی داستان جذابیه اما تکرار توش زیاده و خیلی راحت میشد نصف باشه کتاب و به همین اندازه هم تاثیرگذار باشه. نوع روایت که مرتب بین گذشته و حال میگذره از یه جایی به بعد خستهکننده میشه و حتی گیجکننده. روایت نویسنده از سالهای جنگ و دوران بلوغ و اتفاقات مدرسه و اعضای خانوادهش بسیار تاثیرگذار و تکاندهندهس ولی این تاثیرگذاری موقع روایتِ سالهای بعدتر و بعد از مهاجرت دیده نمیشه. نحوه تغییر شخصیت و باور و اعتقادات راوی از یه جایی به بعد مثل کلاف سر درگم میشه و خیلی مشخص نمیشه که چی شد که به اینجا رسید. بعضی قسمتهاش بسیار شعاریه و حتی ردپای کمرنگی از پروپاگاندای جمهوری اسلامی توش میشه دید.
نمیدونم چطور در همین دقایقی که تازه کتاب رو تموم کردم بگم چقدر دوستش داشتم، چقدر توصیفش از فضای زندگی در سالهایی که حتی نبودم و ندیدم دقیق بود و من رو در زمان جابهجا میکرد. ترلان در این کتاب به شدت از هر نوع وابستگی عقیدتی، فکری و رفتاری به یک ایدئولوژی، گروه یا تفکر و مسیر مشخصی میترسه و من به شدت این ترس رو درک میکنم: ترسی که تو رو وادار به میانهروی در هر مسئلهای و موضع نگرفتن و بیطرفی و … میکنه در حالی که این شرایط برزخ بیانتهاییه. ترس از اینکه طرف اشتباه ماجرا بایستی تو رو از مرزهای مداخله دور میکنه و همواره عذاب وجدان منفعل بودن تو رو داغون میکنه
رعنا دوشنبه شب تا حوالی ساعت یازده صبر میکند و وقتی خبری از شوهرش نمیشود دفترچه تلفن را برمیدارد و به آن پنجـ شش نفری که ممکن بود داوود سراغشان رفته باشد زنگ میزند. خدا میداند بین ساعت یازده تا دوازده شب زن بیچاره چطور خودش را راضی میکند خانه بماند و بچههایش را سرگرم کند. اما از نیمهشب که میگذرد طاقتش تمام میشود، بغضش میترکد، دست بچههایش را میگیرد و در آن سرمای خشک زمستان راهی خانهٔ جعفرآقا میشود. باور فاجعه زمان میبرد و احتمالاً آن بیست دقیقه که رعنا گامهایش را تا خانهٔ جعفرآقا میشمرده کار خودش را کرده است. وقتی رعنا زنگ در خانه را میزند چنان روحیهاش را باخته بوده که زن جعفرآقا مجبور میشود برای به حرف آوردنش به آب قند و نمک متوسل شود. بچهها پابهپای مادرشان که ماجرا را تعریف میکرده اشک میریزند. زن جعفرآقا به هزار ترفند و حیله متوسل میشود تا بچهها را سرگرم کند و رعنا و جعفرآقا راه میافتند بیمارستان به بیمارستان دنبال داوود. خبرگرفتن از بیمارستانها و درمانگاههای اطراف خانه البته خیلی طول نمیکشد. داوود اماس پیشرفته داشته و چنان ضعیف و کمجان شده بوده که رعنا خیلی زود از پرسهزدن در بیمارستانهای دور از خانه منصرف میشود. در نهایت حوالی دوونیم به کلانتری سیدخندان میروند تا گمشدن داوود را گزارش کنند. از ساعت دوونیم تا صبح رعنا روی نیمکت پاسگاه یکسره و بیصدا اشک میریزد، هر چند دقیقه یکبار به موبایل داوود زنگ میزند و هر بار زیرلب قربانصدقهٔ همسرش میرود، التماسش میکند و قسمش میدهد که گوشی تلفن را بردارد و چیزی بگوید. حوالی ششونیم قبل از آنکه کسی در آن پاسگاه بیدروپیکر به درد بیچارهها برسد گوشی موبایل رعنا بهنام شمارهٔ داوود زنگ میخورد. رعنا که نزدیک بوده از زندهشدن امید مردهاش قالب تهی کند، هول گوشی را برمیدارد اما آنطرف خط بهجای داوود پلیس صدوده تهران خبر میدهد که جنازهای در بوستان نیلوفر پیدا کرده با یک گوشی موبایل در دستش و سیوپنج تماس ناموفق بهنام رعنا.
کتاب داستانی رو روایت میکنه که کمتر شنیده شده، داستان دختری نوجوان در تهران، همین روایت به اندازه کافی مسکوت مانده هست. راوی الآن سی و اندی سالش شده و مقیم کشوری اروپاییست. برایمان از سالهای دهه شصت و به عنوان چشماندازی از دوربین امروزش تعریف میکنه. داستان غیر چند صفحه اول که به آدم احساس پرتشدگی میده و الزاما هم بد نیست، در ادامه بسیار کشش داره و آدم رو تا پایانش میکشونه خیلیجاها اشاراتی میشه به موضوعاتی و واسه آدم سوال پیش میاد که چرا؟ احساس میکنی از یه داستان دیگه کشیده شده بیرون، حالا علتش رو نمیدونم؟ چند تا قسمت تصویرسازی و احساسات شخصیتها تو جون خواننده میشینه، یعنی به جونم نشست و هنوزم تصویرش رو میتونم ببینم با اینکه چندین ماه از خوندن کتاب میگذره.
نسبت به این کتاب حسهای متناقضی دارم. همون حالِ نسبیگرایی ترلان رو! به نظرم کتاب از جنبهی تاریخی ارزشمنده. از این جهت که از دید یک دختر نوجوان به وقایع جنگ پرداخته. چیزی که کمتر ما در ادبیات داستانی و غیرداستانیمون ازش میخونیم. نویسنده بازهی زمانیِ خیلی طولانیای رو در کتاب روایت میکنه از نوجوانی تا چهل سالگی و گاهی منسجم نگه داشتن روایت در طول این بازه به نظرم دچار چالش شده. خیلی از مونولوگها برای من شبیه نوشتههای یک وبلاگ بود که دوست نداشتم.
بازگشت ماهیهای پرنده روایت مهاجرت ترلان از ایرانه. ترلانی که زمان جنگ ایران و عراق بزرگ شده و زندگی کرده. برای منی که اون زمانها رو ندیدم و روایتهای مختصری ازش شنیدم، این کتاب حکم زندگی توی اون دوران رو داشت. تمام حسهای ترلان رو با خوندن خط به خط کتاب تجربه کردم. با ترسهاش ترسیدم و با تردیدهاش، تردید کردم. آتوسا افشیننوید عزیز، افتخار میکنم که میشناسمت و روزی شاگردت بودم.
این رمان در یکی از جلسههای کتابخوانی دانشگاه بررسی شده بود؛ اما من نتوانسته بودم کتاب را بخوانم. خوشحالم که فرصت شد بخوانمش. برای منی که سالها بعد از جنگ و انقلاب به دنیا آمدم؛ تجربهی دلنشینی بود. توصیفها خیلی خوب میتوانست در ذهن تصویرسازی کند.
تلاش نویسنده برای جلو بردن داستان با خلق شخصیتهای جدید و تعدد اتفاقاتی که مدام یکی پس از دیگری برای شخصیت اصلی و اطرافیانش رخ میدهند به منطق روایی اثر آسیب زده. برای نشان دادن اثر گذشته بر حال یک شخصیت داستان به چیز بیش از مواجه شدن متعدد او با آدمهای مختلف و توصیفات سریع و سطحی آنها نیاز است.
بخشهایی از کتاب حرفهای خوبی داشت و به دلم نشست و با بخشهاییش همدل بودم ولی در کل کتاب رو دوس نداشتم. بیش از حد شعاری بود و حتی نثر و توصیفات بیش از حد کتاب یه جورایی یاداور رمانهای زرد دوران راهنمایی بود برام