تمام مدتی که کتاب رو میخوندم این جملهی یک منتقد روس دربارهی سولژنیتسین یادم میومد که گفته بود : سولژنیتسین بهتر از هر کس دیگهای به پرسش "ما که هستیم؟" از طریق طرح این پرسش جواب میده که "چه بر سر ما آمده؟". این کتاب هم دقیقاً همین کار رو انجام میده
رمان با اینکه احتمالاً رگههای اتوبیوگرافیک قوی داره و از زبان اول شخص هم روایت میشه (مدتیه به داستانهای ایرانی اول شخص حساسیت پیدا کردم و نمیتونم بخونمشون) ولی قدرت تعمیمپذیری خیلی خوبی داره و همنسلای من و نسلای قبلی و شاید حتی بعدی قطعاً تجربههای مشترک زیادی از دههی ۶۰ رو توش پیدا میکنن. با این حال، بهترین جای داستان به نظر من اتفاقاً مربوط به همین روزگار ماست: تقابل ترلان و یگانه، که هر دو اون تجربهی مشترک همهی ما رو پشت سر گذاشتن و حالا یکیشون با نفی هر اعتقاد و ایدئولوژی به تمام سوالات زندگیش جواب میده و یکی دیگه به هر طرف سر میچرخونه با دوراهی و تناقض و ابهام و تردید روبهرو میشه. آدم متاسف میشه که دوروبر ما پر از یگانههاست و صداشون هم بلنده و موضعشون هم به ظاهر کاملاً موجه و متاسفانه تغییرناپذیر. و چقدر به چنین نویسندههایی نیاز داریم که شاید یک کمی در این تناسب یگانهها و ترلانها تغییر ایجاد بشه
بعد از مدتها در دوران کرونا دو کتاب خوندم که دوبارهخونیشون رو لازم میدونم. یکی "ژان باروا" بود و دومی همین "بازگشت ماهیهای پرنده". زبان بسیار شسته رفتهای هم داره و فقط عجیبه که تعداد نسبتاً زیادی غلط املایی توش هست که از دست نویسنده و ویراستار هر دو در رفته