Jump to ratings and reviews
Rate this book

چهارراه

Rate this book
نهال فرخی، که نامه‌یی را به اشتباه به صندوق انداخته، سر چهارراه سارنگ سهش را می‌بیند که پس از سال‌ها گویی از سفر دوری آمده و پی محلهٔ گمشدهٔ خود می‌گردد. پرسش سال‌های نهال فرخی این بوده که او چرا بی‌خبر ترکش کرده، و پرسش سال‌های سارنگ سهش این بوده که چرا کسی سراغش را نگرفته؟

128 pages, Paperback

First published April 1, 2019

2 people are currently reading
157 people want to read

About the author

بهرام بیضائی

70 books49 followers
بهرام بیضایی: مروری بر زندگی و آثار یک اسطوره زنده

بهرام بیضایی، نویسنده، کارگردان، پژوهشگر و اسطوره‌شناس برجسته ایرانی، در ۵ دی ۱۳۱۷ در تهران چشم به جهان گشود ور در روز ۵ دی ۱۴۰۴ در سن ۸۷ سالگی، دور از وطن، چشم از جهان فروبست. او به عنوان یکی از پیشگامان موج نوی سینما و تئاتر ایران و از تأثیرگذارترین چهره‌های فرهنگی معاصر شناخته می‌شود که با خلق آثاری عمیق و چندلایه، نقشی بی‌بدیل در غنای هنر و اندیشه ایرانی ایفا کرده است.


آغاز راه و شکل‌گیری اندیشه

بیضایی در خانواده‌ای اهل فرهنگ و ادب در تهران زاده شد. پدرش، ذکایی بیضایی، شاعر بود و این پیشینه، او را از همان ابتدا با ادبیات و هنر مأنوس کرد. علاقه‌ی وافر او به سینما و نمایش از دوران نوجوانی آغاز شد و همین علاقه او را به سمت پژوهش‌های گسترده در تاریخ نمایش ایران و جهان سوق داد. بیضایی تحصیلات خود را در رشته ادبیات فارسی در دانشگاه تهران آغاز کرد، اما آن را ناتمام گذاشت تا به صورت مستقل به تحقیق و آفرینش هنری بپردازد.


حاصل پژوهش‌های ژرف او در همان دوران جوانی، کتاب مرجع و ماندگار "نمایش در ایران" بود که به عنوان یکی از مهم‌ترین منابع در زمینه تاریخ نمایش ایرانی شناخته می‌شود و تسلط عمیق او بر ریشه‌های فرهنگی و نمایشی ایران را به نمایش می‌گذارد.


کارنامه هنری: از صحنه تئاتر تا پرده سینما

فعالیت‌های هنری بیضایی در دو حوزه اصلی تئاتر و سینما متمرکز است، هرچند قلم او در قالب فیلمنامه، نمایشنامه، پژوهش و داستان‌نویسی نیز آثاری درخشان خلق کرده است.


در عرصه تئاتر، بیضایی با نگارش نمایشنامه‌هایی چون "پهلوان اکبر می‌میرد"، "مرگ یزدگرد"، "چهار صندوق" و "افرا، یا روز می‌گذرد"، جانی تازه به تئاتر ایران بخشید. آثار نمایشی او با بهره‌گیری هوشمندانه از اساطیر، تاریخ و فرم‌های نمایش ایرانی (همچون تعزیه و نقالی) و ترکیب آن با تکنیک‌های مدرن تئاتری، به کاوش در مفاهیمی چون هویت، تاریخ، زن، مرگ و حقیقت می‌پردازند. زبان فاخر، ساختار پیچیده و شخصیت‌پردازی عمیق از ویژگی‌های بارز نمایشنامه‌های اوست.


در حوزه سینما، بیضایی کار خود را با ساخت فیلم کوتاه "عمو سیبیلو" در سال ۱۳۴۹ آغاز کرد و با اولین فیلم بلندش، "رگبار" (۱۳۵۱)، نام خود را به عنوان یک فیلمساز صاحب‌سبک و اندیشمند مطرح کرد. "رگبار" با نگاهی دقیق و شاعرانه به تحولات اجتماعی و تقابل سنت و مدرنیته، آغازگر مسیری بود که با شاهکارهایی چون "باشو، غریبه کوچک" (۱۳۶۴)، "شاید وقتی دیگر" (۱۳۶۶) و "مساف" (۱۳۷۰) ادامه یافت.


فیلم "مرگ یزدگرد" (۱۳۶۰)، که اقتباسی از نمایشنامه خود او بود، نقطه عطفی در کارنامه سینمایی او و سینمای ایران به شمار می‌رود. این فیلم با ساختاری مبتنی بر روایت‌های متناقض و تمرکز بر مفهوم نسبیت حقیقت، نمونه‌ای درخشان از سینمای فلسفی و تاریخ‌نگر است. "سگ‌کشی (۱۳۷۹) نیز پس از سال‌ها دوری از فیلمسازی، بازگشتی قدرتمندانه برای او بود که با استقبال منتقدان و تماشاگران روبرو شد.


سبک و مضامین کلیدی

آثار بیضایی، چه در سینما و چه در تئاتر، از ویژگی‌های منحصر به فردی برخوردارند:


زبان و دیالوگ: استفاده از زبانی فاخر، ادیبانه و در عین حال دقیق و حساب‌شده که به آثار او عمقی چندبعدی می‌بخشد.
اسطوره و تاریخ: بهره‌گیری از اساطیر ایرانی و بازخوانی رویدادهای تاریخی برای طرح مسائل جهان معاصر.
هویت زنانه: توجه ویژه به شخصیت زن و جایگاه او در تاریخ و اجتماع. زنان در آثار بیضایی اغلب شخصیت‌هایی قدرتمند، کنش‌گر و پیچیده هستند.
ساختار روایی: استفاده از ساختارهای روایی غیرخطی، روایت‌های تودرتو و شکستن مرز میان واقعیت و خیال.
پژوهش و دقت: تمامی آثار او بر پایه تحقیقات گسترده و دقیق در زمینه‌های تاریخی، اسطوره‌شناسی و فرهنگی بنا شده‌اند.


مهاجرت و تداوم فعالیت

بهرام بیضایی در سال ۱۳۸۹ به دعوت دانشگاه استنفورد به ایالات متحده آمریکا مهاجرت کرد و به عنوان استاد مدعو در این دانشگاه به تدریس و پژوهش در زمینه ادبیات و هنرهای نمایشی ایران پرداخت. او در طول اقامت خود در آمریکا نیز از فعالیت هنری باز نایستاد و چندین نمایشنامه از جمله "طرب‌نامه" و "چهارراه" را با حضور بازیگران ایرانی در کالیفرنیا به روی صحنه برد و کارگاه‌های آموزشی متعددی برگزار کرد.


بهرام بیضایی، با بیش از نیم قرن فعالیت هنری و پژوهشی، نه تنها به عنوان یک هنرمند بزرگ، بلکه به مثابه یک اندیشمند و روشنفکر تأثیرگذار، جایگاهی رفیع در تاریخ فرهنگ

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
22 (20%)
4 stars
49 (46%)
3 stars
28 (26%)
2 stars
3 (2%)
1 star
4 (3%)
Displaying 1 - 25 of 25 reviews
Profile Image for Dream.M.
1,050 reviews667 followers
August 29, 2021
آرزو میکنم روزی بتونم‌ یک نمایش از آقای بیضایی رو از نزدیک خیلی نزدیک ببینم، نه از صفحه لپ‌تاپ. با اینحال تجربه خوبی بود.
به کتاب هم دسترسی ندارم، نسخه چاپی پیدا نمیشه و فایلی هم ازش نیست. کتاب رو صوتی گوش دادم و بنظرم خیلی عجیب و شلوغ بود. اگر نمایش رو نمیدیدم خیلی نمیتونستم بفهممش. بخصوص در مورد خرده شخصیتها، واقعا گیج بودم. مرسی از سعیدمون =)
این نمایشنامه هم روایتی عه از جامعه معاصر ایرانی، تهی، شعارزده، گیج و تنها.
آدمهایی که دنبال هم می‌گردن و وقتی به هم میرسن که دیگه دیر شده.
Profile Image for Behzad.
656 reviews123 followers
February 9, 2020
در روزهایی که نویسندگان بزرگ یا ساکت هستن یا در حمایت از قدرت قلم میزنن، خوندن این نمایشنامه از بزرگترین نمایشنامه نویس زندۀ ایرانی خیلی برای خوشحال و امیدوار کننده بود.
نمایشنامۀ «چهار راه» جزو آثار معاصر بیضایی قرار میگیره؛ یعنی اینکه در مورد تاریخ و گذشته نیست، و به امروز و یا دست کم تاریخ معاصر مربوطه؛ چیزی که حدودش رو مثلن در بعضی فیلمهای بیضایی، مثل «سگ کشی»، یا بعضی نمایشنامه های بیضایی، مثل «خاطرات هنرپیشۀ نقش دوم» دیدیم و خوندیم.
این نمایشنامه از چند نظر تازه و خواندنیه:
1. فُرم تازه و بِکر اثر، که البته خود بیضایی در بعضی از کارهای قبلیش با این فُرم کار کرده، ولی خب کم و بیش متعلق به خودشه؛ یه نمایشنامۀ تک پرده ای بلند که همه چیز و همه جا رو کنار هم قرار میده و برای اجرا نیاز به یک صحنۀ چهار طرفه داره؛ نمایش درست در وسط یک چهار راه می گذره، که خب البته این چهار راه تبدیل میشه به باغ و جاده و کافه و زندان و سیر میکنه در گذشته و حال.
2. عنصر غافلگیریِ قدرتمندی در اثر وجود داره که باعث میشه کنجکاو تماشا و خوندن بمونه مخاطب، علی رغم اینکه نمایشنامه بیش از اونکه قصه محور باشه در عمق پیش میره و مثلن انتها رو همون ابتدا میگه (مثل فیلم «مسافران») و بعد ما منتظر میشیم که ببینیم که اصولا چطور به اون انتها میرسیم؛
3. زبان اثر باز هم چیزیه که فقط از بیضایی بر میاد؛ یه جور زبان امروزی و معاصر و در عین حال شاعرانه و کار شده و سخت و در عین حال روان و زبانی که اول فقط در خدمت انتقال معناست و سپس تبدیل میشه به یه جور عنصر برجسته در خود اثر.
4. مضمون شرافتمندانۀ اثر که از همه دردهای معاصر ما میگه؛ از زندان و سانسور و سرکوب و جامعۀ ترس خورده و تنهایی و مهاجرت و غیره

مهمترین غافلگیری کتابی من در این سالهای اخیر همین نمایشنامۀ بیضایی بوده؛ آخرین فیلمنامه ای که از بیضایی چاپ شد «سفر به شب» بود که خب ازش مدت کم و بیش زیادی میگذره و دیگه وقتش بود که یه کار دیگه ازش چاپ بشه؛ ولی خب بیشتر خیال میکردم که به تکرار افتاده باشه بیضایی یا محافظه کار شده باشه در سنین پیری؛ که خب اینطور نیست و اگه کسی از نمایشنامه و نمایش خوشش بیاد از خوندن این ضرر نمیکنه.
Profile Image for Tahmineh Baradaran.
568 reviews139 followers
September 4, 2020
به یادمی آورم سال هشتاد وچهار ، اجرای نمایش مجلس شبیه ، در ذکر مصایب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رُخشید فرزین درتئاترشهر که نفسها تا انتها همه درسینه ها حبس بود . به یادمی آورم زمستان هفتاد وشش ، که درغیاب یوسف درماموریت اداری ، مهیاردوازده ساله را که حاضرنشدبامن بیاید ، با اجازه خودش ، درخانه تنها گذاشتم و شتابان به سالن کوچک چهارسو درزیرزمین تئاترشهر رفتم برای دیدن "کارنامه بنداربیدخش " تا بازیهای مهدی هاشمی و پرویزپورحسینی را ببینم وتا سالها وتا همین حالِ امروزمتن واجرا درذهنم رسوب کرده باشد .وچه جراتی داشتم دراین تنها رفتن و برگشتن ها


این نمایشنامه ای است ازدوران معاصر بازبان وادبیات ۵۰ سال پیش. نیمی ازکتاب راهم عکسهای بی کیفیت وتوضیحات اضافی پرکرده است که متاسفانه بیشتر به تبلیغات کم ارزش می ماند .مقداری هم طعنه وکنایه های سیاسی تاریخ گذشته والبته حکایت گم گشتگی و جستجوی گم شده ها که از بُن مایه های کارهای اوست . از علاقه مندان جدی وقدیمی کارهای بیضایی وشرافت وجودی او هستم ودوست ندارم بگویم که این کار درحد کارها ونام بیضایی نبود.
Profile Image for Miss Ravi.
Author 1 book1,180 followers
December 26, 2021
من تولد بهرام بیضایی را، در پنجمین روز دی ماه با خواندن کتاب‌هایش جشن می‌گیرم. این خواندن البته شادی من است از کلمه‌های او و نه‌چیزی بیش‌تر.

شخصیت سارنگ سهش در این نمایشنامه شباهتی پنهان دارد با بیضایی و برای کسی که مدام رد چیزهایی از زندگی شخصی نویسنده را در کارهایش دنبال کند، کشفی در کار خواهد بود. سارنگ سهش مردی است که ناخواسته از جریان زندگی طبیعی بیرون کشیده شده است. او را چشم بسته برده‌اند و در فاصله‌ای نزدیک به جایی که می‌توانست زندگی عادی خودش را داشته باشد، عشقش به سرانجام برسد و آنچه از پدران خود به ارث برده را سروسامان داده و به شیوه‌ی خودش ادامه‌ای باشد برای نسل آینده، در انفرادی عمرش را سپری کرده و حالا آن لکه سفید روی موهای جوگندمی‌اش می‌گوید که تجربه‌ها اندوخته اما نه آن‌طور که دلش می‌خواست.
Profile Image for Pejman.
50 reviews26 followers
December 27, 2021
پنجم دی زادروز بهرام بیضایی، استاد نمایش و سینمای ایران

بهرام بیضایی:
خیال نمی‌کنم به واسطه ترک ایران امکان مهمی داشته‌ام که از دست داده‌ام.
فیلم و صحنه بله، اگر راهی به دلخواهی بود،
ولی پشیزی نمی‌ارزد به از‌دست‌دادن آنچه من از دست دادم؛
به عمری در نوبت نه شنیدن، از کارهای دیگری ماندن!
استراحتی دادم به کسانی که در واقع هم کاری جز استراحت نداشتند و
آمدم پی شغلی جای دیگری از جهان و
درست ۳۰ سال پس از آن که از دانشگاه بیرونم گذاشتند به دانشگاه برگشتم
.

:مژده شمسایی برای بیضایی
قرار است اين يادداشت به مناسبت تولدت در روزنامه‌اى چاپ شود كه هرگز نمى‌خوانى. سال‌هاست به سفارش پزشك روزنامه نمى‌خوانى و اخبار گوش نمى‌دهى. از آن زمان كه ناتوانى از تغيير اخبار ناگوار روحت را بيمار كرده بود. پس ناچارم يادداشت را خودم برايت بخوانم همچنان‌كه اخبار ديگر را گهگاه و جسته‌وگريخته برايت نقل مى‌كنم. يكى از ده خبر بدى را كه با همه‌ى تلخى خيال مى‌كنم بهتر است بدانى. اغلب اخبار بد را تند مى‌گويم و مى‌گذرم و سعى مى‌كنم لابلاى حرف‌ها و خبرهاى ديگر زهرش گرفته شود تا كمتر اذيت شوى. گرچه كوشش بيهوده‌اى است و بعد خودم را سرزنش مى‌كنم كه ديگر نمى‌گويم و اين تكرار مى‌شود و تكرار مى‌شود چون انگار اخبار بد تمامى ندارد. ولى زادروز تو جزو اخبار خوش است. براى خيلى‌ها كه تو را از نزديك مى‌شناسند و آنها كه به‌واسطه‌ى كارهايت به تو نزديك شده و دوستدارت شده‌اند. آنها كه پيام‌ها و تلفن‌هاى پرمهرِ تبريك‌شان از چند روز پيش‌تر تا چند روز پس‌تر از پنج دى مى‌رسد. آنها كه وقتى زودتر زنگ مى‌زنند مى‌گويند مى‌دانيم ترافيكِ تلفن اين روزها سنگين است براى همين زودتر زنگ زديم. مثل تبريك‌هاى سال نو از راه‌هاى دور كه اغلب پيش از تحويل سال گفته مى‌شود. و تو كه هرچه مى‌گذرد سخت‌تر و كمتر از ميز كارت جدا مى‌شوى و با مشغله‌ى كار زمان را گم مى‌كنى با اولين تلفن يا پيام مى‌پرسي «مگر دى شده است؟ چرا يادشان مانده؟» جانِ من چطور يادشان برود كه زادروز تو براى خيلى‌ها چون من ستايش خرد است و انديشه. تقدير كوشايى و ممارست است. جشن پژوهش و جستجو است. تحسين بالندگى و شكوفايى است. زادروزت يادآور داستان آقاى حكمتىِ رگبار است و افسانه‌ى تارا. يادآور سفر دو پسربچه است براى يافتن پدر و مادرى نداشته و حقيقت و مرد دانا. يادآور هشتمين سفر سندباد است و پهلوان‌اكبر. يادآور طومار شيخ شرزين است و كارنامه‌ى بندار بيدخش. يادآور ليلا دختر ادريس است و افرا. يادآور مسافرانى است كه قرار است آينه‌اى را بياورند براى عروسي و سرگذشت آيت در غريبه و مه. يادآور عيار تنهاست و دنياى مطبوعاتى آقاى اسرارى. يادآور خاطرات هنرپيشه‌ى نقش دوم است و سهراب‌كشى. يادآور باشو است و وقتى همه خوابيم. يادآور مصائب استاد نويد ماكان است و همسرش مهندس رخشيد فرزين. يادآور آينه‌هاى روبرو است و اشغال. يادآور آرش است و مجلس قربانى سنمار. يادآور ديوان بلخ است و كلاغ. يادآور پرده خانه است و مرگ يزدگرد. يادآور شب هزارويكم است و سگ‌كشى. يادآور فتحنامه‌ى كلات است و ندبه. مگر مى‌شود اينها را فراموش كرد؟ مگر مى‌شود ادبيات نمايشى و سينما و تاتر ايران را بدون اين آثار تصور كرد؟ مگر مى‌شود پژوهش نمايش در ايران را از ياد برد يا هزار افسان كجاست را؟
اين يادداشت قرار بود شخصى باشد؛ از طرف من به تو اما مى‌خواهم چند تن را در اين شادباشِ به تو شريك كنم. دختر جوان شيرازى كه هرسال پنج ديماه با پدرش به حافظيه‌ى شيراز مى‌رود با كتابى از تو و ديوان حافظ و با پدرش تولدت را اينچنين جشن مى‌گيرند. گروه جوانانى كه در خراسان گرد هم مى‌آيند و نمايشنامه‌اى از تو را مى‌خوانند و تحليل مى‌كنند و پنج دى بر كيك تولد برايت شمع روشن مى‌كنند. جوانى كه هرسال از كهگيلويه پيام تبريك مى‌فرستد و آن ديگرى از اهواز كه دوستدار تاتر است. آنكه از تبريز پيام مى‌فرستد و مى‌گويد بارهاوبارها آثار تو را خواندن، زندگى‌اش را زيرورو كرده. و آنها كه در كوه و در ديگر جاها نوشته‌هاى تو را مى‌خوانند. شاگردانى كه بخت شركت در كلاس‌هايت را داشته‌اند و اكنون در گوشه‌وكنار جهان خودشان را مديون آموزه‌هاى تو مى‌دانند. و آنها كه به‌واسطه‌ى آثارت در دلْ خود را شاگرد و وامدار تو مى‌دانند. آنها كه همكارى با تو را نقطه‌ى طلايى كارنامه‌ى هنرى‌شان مى‌دانند و آنها كه آرزو داشتند با تو كار كنند و نشد كه بشود. و همچنين البته شريك مى‌كنم نيلوفر و نگار و نياسان فرزندانت را. نازنينم خوشا به حال تو كه در زمانه‌ى تلخى‌ها و زشتى‌ها، كينه‌ها و نفرت‌ها، خشم‌ها و انتقام‌گرفتن‌ها، زادروزت بهانه‌اى است براى شادى. خوشا به حال تو كه در دل بيشمارى از مردمان سرزمينت به نيكى جاى دارى و سربلندى كه همواره ارزش‌هاى انسانى را پاس داشته‌اى و جز بزرگى و سرفرازى سرزمينت و مردمانش نخواستى وعمر در اين راه گذاشته‌ای...
Profile Image for Mohsen Yaghooti.
47 reviews6 followers
February 11, 2020
تمام کارهای این نویسنده مثل آینه ای در مقابل ماست تا تصویر کژی ها و ناراستی های مردم این سرزمین، که خودمون هم بخشی ازش هستیم، رو درش نگاه کنیم... این نمایشنامه هم همین کار رو میکنه با این تفاوت که تصویری که درش میبینیم فراگیرتر و در عین حال فشرده است، انگار عصاره زندگی زیسته نویسنده در کنار هم سرزمینی های هم عصرش چکیده شده در این ظرف کوچک .... این کتاب نمایش فشرده هرج و مرج، تخریب و سقوط مردم اینجاس
Profile Image for محمد شکری.
171 reviews181 followers
November 9, 2020

جایی در مستند «محاکات» که درباره غزاله علیزاده ساخته شده‌، بهرام بیضایی می‌گوید «غزاله خودش را کشت چون دیگر تاب تحمل این همه فریب و بی‌مایگی و جهل را نداشت» (نقل به مضمون)
بنظرم این جمله بیان‌گر محتوای درونی تمامی آثاری بود که من از بیضایی خوانده‌ام (شب هزار و یکم و مرگ یزدگرد) و دیده‌ام (سگ‌کشی و وقتی همه خوابیم) ولی این ترکیب شاید در چهارراه بیش از همه خود را نشان می‌داد

چهارراه سال ۱۳۸۸ نوشته شده‌است. به همین دلیل هم من به اشتباه و به انتظاری دیگر آن را خواندم. اما این انتظار هم برآورده نشد و هم شد. از مقدمه و مصاحبه آخر کتاب برمی‌آمد که بیضایی بیشتر کوشیده‌است تا محتوایی قدیمی را در فرمی جدید (یا شاید هم قدیمی‌تر) بریزد و صحنه کلاسیک یک‌سویه تئاتر را به صحنه‌ای در میان بینندگان (همچون تعزیه و روحوضی) تبدیل کند. ولی نتیجه کار تنهای یک فرم زیبا نبوده، بلکه محتوای اثر نیز به اندازه کافی جذاب بود. چهارراه بیش از سگ‌کشی و شب هزار و یکم، طعنه‌ای است نه تنها به حکم‌رانان بلکه به خود ما مردمان
نمایشنامه، داستان زن و مرد عاشقی است که پس از سالها یکدیگر را اتفاقی ملاقات می‌کنند. زن (نهال فرخی) با دوست قدیمی مرد ازدواج کرده و قصد مهاجرت دارد. تمام کارها را انجام داده و تنها گیر اصلاح یکی از مدارکش است که پست‌چی باید آن را به او برساند. مرد (سارنگ سهش) مثل خواب‌دیده‌ها در شهر دنبال آدرسی است. نهایتا می‌فهمیم تمام این سال‌ها در زندان بوده‌است، بدون اینکه نهال و هیچ کس دیگر بدانند

فریب و بی‌مایگی و جهل | ادامه متن ماجرای داستان را کمی فاش می‌کند
داستان از یک سو «فریب و بی‌مایگی» حکومت را فریاد می‌کند. زن و مردی که مدت‌هاست از هم بی‌خبرند اما عامل این بی‌خبری کسی است که به‌ظاهر دوست مرد بوده‌است اما دست آخر کاشف به عمل می‌آید که «از همان‌ها»ست. در این میان داستان‌های فرعی در پس‌کوچه‌ها و درمانگاه‌ها در میان افراد عادی (فروشنده بداخلاق، راننده کامیون خیانت‌کار، پرستار تن‌فروش و...) و مونولوگ‌های اعلانی و کاملا بیرون از متن داستان مدام به نحو مسخره‌ای (که مسخره بودن واقعیتی را نشان می‌دهد) جلوی شما ظاهر می‌شود: «کفش ایرانی ... ساخت چین»، «صندلی ایرانی ... ساخت لهستان»، «روغن ترمز ایرانی ... ساخت ترکیه»؛ همه و همه روزمره‌های ما را در چهارراهی از تهران نشان می‌دهد: پر از فریب، پر از پلیدی، پر از جعل، پر از بی‌مایگی
از سوی دیگر، پیکان «بی‌مایگی و جهل» آن رو به سوی ماست: مایی که همان نهال فرخی هستیم. همو که بی‌خبر از عشق سال‌های آرمانی امروز فقط دنبال بستن و رفتن است. نه تنها تلاش خاصی برای فهم واقعیت نکرده، بلکه حتی حالا که واقعیت پیش روی او نشسته باز هم نمی‌خواهد آن را باور کند

ولی «چهاراه» مانند «شب هزار و یکم» و «باشو ... » نه تنها کینه و خشم و یأس در سر، بلکه رویای امیدبخشی هم در دل دارد: اگر چه مرد دیگر درمیان ما نیست، اما گویی زن تصمیم می‌گیرد او را باور کند، سفرش را لغو کند و حقیقت را به پسرش بگوید
Profile Image for Ali  Mousavi.
133 reviews27 followers
December 30, 2025
به سال های دور دبیرستان فکر می‌کنم که نوجوان بودم و برای به دست آوردن دل دختری که در تصورم کتابخون بود شروع کرده بودم به رمان خوندن و توی پاورقی یا ابتدای یکی از درسها - که فکر کنم بچه‌های آسمان بود- چند اسم آورده بودن که فیلمنامه نویسان مطرح ایرانی بود و اولین اسم رو خوب به خاطر داشتم. یکی از روزهایی که رفته بودم به کتابفروشی که جز کتاب‌های درسی هر از گاهی رمان یا نمایشنامه هم می‌آورد یه کتابی رو دیدم که طرح جلدش توجهم رو جلب کرد، زنی با عینک آفتابی که سرش رو پایین انداخته و دستش روی صورتش بود. روی جلد کتاب نوشته بود «سگ کشی فیلمی از بهرام بیضایی». یاد اسم فیلمنامه نویس توی کتاب فارسی دوم دبیرستان افتادم و فیلمنامه رو خریدم. شب شروع کردم به خوندنش و از هیجان همون شب کلش رو خوندم تا برای اون دختر کتابخون تعریف کنم که چطور فیلمنامه فیلمی که ندیدم اینقدر جذاب بوده. سالها گذشت و عشق سالهای سبز هم فراموش شد ولی عادت کتاب خوندن توی من موند و بیضایی شد اسطوره زندگیم و نقطه اتصالم به ادبیات نمایشی.

خیلی غصه می‌خورم که از این به بعد باید به فعل گذشته ازش یاد کرد ولی اون همیشه هست و هنوز میشه ازش آموخت. نمایش گویا سال ۸۸ نوشته شده اما همچنان زنده و قابل تامله و بازتاب تغییرات زمانه و من توی این روز های عجیب که انگار در همین چهارراه گیر افتادیم بیش از هر چیز به امیدی که در این داستان هست و دیده نمیشه فکر می‌کنم.
Profile Image for Livewithbooks.
235 reviews37 followers
January 2, 2022
شانس با ما یار است که هم عصر و هم وطن یکی از چهره‌های درخشان در عرصه نمایش و فیلمنامه نویسی هستیم. نمی دانم آیا نوشته های او به زبان های دیگر هم ترجمه می شوند یا نه؛ اما مطمئنم که اگر در کشور دیگری زاده یا به زبان دیگری می نوشت نامش اکنون جهانی بود. دنباله روی قلم شدن و تنها بر روی صفحه کاغذ ماندن این شانس را از او گرفت که قدرش بیشتر دانسته و شناخته شود. در وطن خویش غریب و مهجور و دست و پا بسته در غربت غریب تر از وطن خود و سرگشته. امید که شکسپیر فارسی زبان ما تنها بر صفحه ی کاغذ نماند.
این نمایشنامه که متفاوت از دیگر نوشته های اوست که تا اکنون خواندم و مدرن به حساب می آید در سال هشتاد و هفت در ایران نوشته شد با آگاهی به این موضوع که شانسی برای روی صحنه رفتن نخواهد داشت. در سال نود و هفت با همکاری عباس میلانی و دانشگاه استنفورد کالیفرنیا نمایش چهارراه" بر روی صحنه رفت" .
چهارراه کلاف در هم زندگی زنی است که گذشته همچون هجده چرخ از روی تمام لحظاتش می گذرد و در هر جهتش ویرانه ای می بیند که فراموشی را ناممکن می کند. چهارراه حکایت زنی است که گذشته رهایش نمی کند. نهال فرخی نامه ای را به اشتباه به صندوق می اندازد و میخواهد هر طور شده جلوی فرستاده شدنش را بگیرد. زنی که می توانست بازیگر تئاتر باشد اما جلویش را گرفتند. صحنه ها و نقش هایی که می‌نوشت سالها در کشو خاک می خوردند. حالا آن ها بر سر چهارراه جان گرفته اند تا تلافی گذشته را به یکباره از سارنگ سهش بگیرند. سارنگ سهش کیست؟ همان که بی خبر گذاشت و رفت و نهال فرخی هرگز دلیلی برای غیابش پیدا نکرد. حالا او هم بر سر چهارراه پیدایش می شود تا دلیل غیبتش روشن شود. نهال فرخی بر سر چهارراهی که زمانی باغی بود که کودکی و خاطراتش آنجا سپری شده به دنبال دلیلِ تمام اتفاقات گذشته است. همه‌ی آن شخصیت های در هم که در چهارراه ولوله برپا می کنند تبدیل می شوند به هجده چرخی تا طومار سارنگ سهش برای همیشه بسته شود
چهارراه وطن زن است.
Profile Image for Yas.
662 reviews72 followers
March 4, 2024
3.5

هم طنز بود هم غم داشت... پایانش💔

▪︎خبرنگار: آخرین خبر مهم اینکه هیچ خبر مهمی نیست.... مجله وطن گزارش دهنده حوادثی که هنوز اتفاق هم نیافتاده.😂

▪︎_تنهایی هرکس با چیزی زندگی میکنه. بعضی با رفته‌هاشون، بعضی با موجودات خیالی.
_من با تو زندگی می‌کردم.

▪︎زندگی نمایشنامه‌ای هست که بد نوشته شده. ما حق نداریم نقدش کنیم. حداکثر اینکه خوب یا بد بازیش کنیم.

▪︎زندگی نمایشنامه‌ بدی هست که ما نوشتیمش🥲

▪︎آره می‌شناختمش. بیشتر از خودم.
Profile Image for G.
155 reviews18 followers
February 10, 2020
هم در توضیحات بیضایی و موسیقی انتخابی برگرفته از تیک تاک ساعت برای این نمایش و هم در پرسش و پاسخ‌های چاپ شده تماشاگران این تئاتر، بسیار در مورد بازی این کار با زمان صحبت شده ولی با خواندن متن چاپ شده تئاتر، نتوانستم دلیل چنین تأکیدی را به درستی درک کنم. این به هم ریختگی فقط مربوط به نوع روایت بود که برای خواننده امروزی که بارها مشابهش را در کارهای دیگران دیده نه عجیب خواهد بود و نه خواندن متن و درک ترتیب زمانی روایات را سخت خواهد کرد. پس دلیل این تأکید برای من؛ خصوصاً وقتی فقط در فرم است و گره‌ای در داستان نیفکنده، حل نشده باقی ماند.
Profile Image for Aroosha Dehghan.
Author 3 books94 followers
September 14, 2021
چهارراه، روایتیست از آنچه که در این چهار دهه بر ما رفته است.

در میان نمایشنامه ها و فیلمنامه های بیضایی که در زمان حال می گذرند، چهارراه رو از همه بیشتر دوست داشتم. این نمایشنامه در غالب داستان ع��قی دیرین میان سارنگ سهش و نهال فرخی که به جدایی و بی خبری انجامیده، روزگار ایران چهار دهه ی گذشته رو روایت می کنه که طبیعتا روایتی بی اندازه تلخ و آشناست؛ داستان کتاب هایی که سوخت، درختانی که قطع شد، رودهایی که خشکید و عشق و دوستی هایی که ویران شد.
ابتدای نمایشنامه ممکنه کمی گیج کننده باشه. تعداد شخصیت ها بسیاره و داستان اون ها در ظاهر ربطی به همدیگه، یا به اون چهارراه، نداره اما با گذر داستان نقش ها واضح تر میشن و در پایان می بینیم که چقدر هنرمندانه و جالب همه در یک صحنه گرد میان و سرگذشتشون بر سرنوشت سارنگ و نهال اثر می گذاره.
خواندش رو پیشنهاد می کنم و توصیه میکنم که اگر نسخه ی چاپی نمایشنامه رو پیدا نکردید، حتما اجرای صحنه ش رو ببینید. اگر پیدا کردید هم فرقی نمیکنه. باز هم اجرا رو ببینید. :)
این یکی از معدود نمایشنامه های بیضاییه که من اجراش رو هم دیدم و به نظرم واقعا عالی بود. خیلی عالی.
Profile Image for Niloofar.
51 reviews32 followers
August 16, 2021
گاهی به خواب خودم میام و می پرسم کی از این خواب می پرم؟
Profile Image for Sina Shahbaba.
106 reviews9 followers
February 9, 2020
روایت‌ مغشوش بیضایی از زمان‌ در چهارراهی که در آن تصادفی رخ داده، می‌دهد و خواهد داد. نهال فرخی شاکیست که سارنگ سهش چرا ترکش کرده و سارنگ سهش شاکیست که چرا هیچ‌کس سراغی از او نگرفته است. این روایت درهم از زمان به راستی فرزند زمانه است. بیضایی عصبانی‌تر از همیشه است.
"اون‌قدر که می‌تونم بگم از همیشه تنهاترم. دیروز -که امروز برام فردا بود- به خودم گفتم فردا چی منتظرمه؟"
Profile Image for Peyman Haghighattalab.
242 reviews63 followers
December 6, 2020
یادم نیست کجا خوانده بودم که از جلال آل احمد پرسیده بودند چرا این قدر توی نوشته‌هایت زهر داری. گفته بود از بس نیش خورده‌ام نوشته‌هایم زهردار شده‌اند...
این نمایشنامه‌ی بهرام بیضایی هم به نظرم این‌گونه بود. نیش‌های سانسور که همیشه و همیشه بر پیکرش خورده بود جا به جا از آدم‌های پرتعداد نمایشنامه بیرون می‌زد. تیکه‌های پرشمار به رفتار حکومت ایران و حتی تبلیغاتی که جا به جا شخصیت‌ها می‌گفتند و... به نظرم این نیش‌ها بیضایی را از قصه‌ی خودش منحرف کرده بودند...
از آن نمایشنامه‌های بیضایی است که فکر کنم اجرای‌شان خیلی جذاب‌تر از خودشان است... نصف کتاب عکس‌های سیاه‌وسفید اجرای نمایش بود که حضورشان در کتاب را درک نکردم. بیهوده حجم و قیمت کتاب بالا رفته بود. عکس‌ها رنگی هم نبودند. حتی اگر رنگی هم بودند باز هم وجودشان درکتاب بی‌معنا بود. در این زمانه که به تایپ واژه‌ای تمام عکس‌های نمایش حی و حاضر می‌شود چه لزوم به حرام کردن کاغذ آخر؟! البته مصاحبه‌ی انتهایی کتاب را دوست داشتم. قاعده‌ی درستش این است که این مصاحبه در کتاب نباشد و خواننده خودش با فهم خودش برداشت‌های خودش را از متن داشته باشد. ولی من بعد از کتاب‌های بیضایی حتما به سراغ مصاحبه‌های خودش هم می‌روم. همیشه فراتر از کتاب درس‌هایی برای من دارد مصاحبه‌هایش... این‌جا هم این مصاحبه کلاس درس بود واقعا.
Profile Image for Ardavan Bayat.
367 reviews64 followers
April 3, 2024
پایان خوانش: 1403.01.15

خود بیضایی در پایان کتاب توضیحاتی درباره‌ی این نمایشنامه داده و راستش نمی‌دونم این کارش درسته یا نه. چون به نظرم رمزگشایی از هنر و کار هنرمند باید به دوش بیننده باشه نه خود پدیدآورنده. فیلم نمایشنامه رو هم پریروز دیدم و بسیار عالی بود به نظرم. البته من آدم تئاتربرویی نبوده و نیستم و خیلی به ابداعات بیضایی آگاهی ندارم ولی به نظرم از این نمایشنامه می‌شه یه فیلم سینمایی خیلی زیبا هم بیرون کشید.
یکی از نقدها به کتاب اینه که بیش از ده صفحه از کتاب تصاویر سیاه‌وسفید اجرای استنفورده. و دوم اینکه چاپ این کتاب نباید در قطع رحلی می‌بود.
Profile Image for Niuosha.
417 reviews
August 29, 2021
راستش هم نمایشنامه خیلی آشفته بود
هم خودم خیلی آشفته بودم ..

باید دوباره بخونم ...
ولی در کل نسبت به کارهای دیگه ی آقای بیضایی خیلی سختتر و غریبتر بود .

بهش امتیاز نمیدم .

—————-

خب به لطف تکنولوژی و این سرعت داغون اینترنت به هر نحوی شد که اجرای « چهاراه » رو آنلاین ببینم .
خب با تصوراتم کیلومتر ها فاصله داشت .
داستان و دلیل آشوب حس کردم و حسرت
وبیشتر از همه حسرت اینکه چرا باید این دنیا رو همین یک بار از دریچه ی مانیتور دید ....


باعث تاسف .... تاسف ...

Profile Image for AliAkbar Gh.
45 reviews4 followers
June 21, 2020
«خوش‌حالم که نیستم به حال خودم گریه کنم.»
تو کرگدن شماره ۱۲۶ یاسین حجازی (خالق همون رادیوپای و رادیوآکواریوم و آه و این اواخر هم رادیوت‌های دوست‌داشتنی) یک متنی نوشته برای این نمایشنامه به اسم ساعت ده و بیست دقیقه‌تر از این نمیشه. توی اون یاسین حجازی می‌نویسه:
«
صدایِ نویسنده اثر اوست. ندادن جواز چاپ صرف یکی امضا نیست ذیل کاغذی با سربرگ؛ جراحی ِ تارهای صوتی نویسنده است. تصور کنید آدمی را که صدا داشته و از یک روز به بعد دیگر ندارد. او ناخوددار کلماتش را بلند و هی بلندتر می‌گوید بل که صداش برسد. دست خودش نیست که کلماتش پس از چندی بالکل به فرکانس‌های بلند متعلّق می‌شود. و معلوم است وقتی پس از مدت‌ها یکهو صاحبّ صدا شود، اولین صدایی که از او شنیده شود فریاد باشد. فریاد زیر و بم و لحن و لهجه ندارد. تقصیر کیست؟ او که فریاد میزند؟ یا او که مدت‌ها نگذاشته فریادزننده حرف بزند؟
»
من هم موقع خوندن این نوشته یک جاهایی‌ش سرم رو می‌کشیدم عقب و گوشم درد می‌گرفت از این فریادی که انگار جاش اونجا نبود، چشمم رو تیرگی‌های زورکی زیادش می‌زد، انگار که مثلا زده‌ای اخبار ۲۰:۳۰ یا بی‌بی‌سی و دارند از اخبار تظاهرات در آمریکا یا آبان می‌گویند؛ چیزی که برای مثال در مرگ یزدگردش گرچه همینقدر اعتراضی هست نبود؛ شاید یکی از دلایلش این کندن و دور شدن و رفتن به اون ینگه‌ی دنیاست. یه مقدار گفتن همه‌ی مشکلات امنیتی و جنسی و اعتقادی و بدبختی قشر محروم و مشکلات توسعه شهری رو اونم بدون گفتن کمی ریشه‌ی مشکل یا تصویر کشیدن عمیق‌تر یا جدیدتر مشکل چیز جالبی نیست. که این نوشته رو یه جاهایی تبدیل کرده به نمایشی که دلسوزان مام وطن از صدهزار کیلومتر اون‌طرف‌تر بشینن برای مشکلات ما تاسف بخورند و روشن‌فکرانه سر تکون بدن و تموم که شد با نمی اشک دست بزنن و برن سراغ کار و زندگی خودشون.

(و آخر هم اون چیزی رو که اولش باید می‌گفتم بگم. همه می‌دونیم که بهرام بیضایی استاد بسیار بزرگی‌ه و من به عنوان مخاطب حسم رو نسبت به این نمایش -که و خیلی هم لذت بردم از خوندنش- نوشتم، اگر نه من اصلا در جایگاهی نیستم که بتونم نقد فنی بکنم. و این که من ادبیات نمی‌فهمم، ولی یک شهودی از دور بهم میگه بیضایی انصافا قوی می‌نویسه، خوب داستان تعریف می‌کنه، و همین که از اون سر دنیا هنوز دلش برا ایران می‌سوزه دمش گرم.)

«صداش دل‌غشه دست‌انداز!»
47 reviews3 followers
April 1, 2021
چهارراه شاید به نوعی بازی با زمان باشد؛ نمایش‌نامه‌ای که توسط زنی ناخوش‌روان نوشته شده است؛ پر از هیاهو و تکرار، پر از آشوب و در عین حال تکراری. در «چهارراه» تناقض موج می‌زند؛ مدام کالاهای شرکتی به نام «وطن» تبلیغ می‌شود که همه‌ی اجناسش خارجی است. نهال فرخی که ناآرام است و نویسنده‌ی این بازی، نام پسرش را «امید» گذاشته و با رقیب یارش ازدواج کرده به امید پیدا کردن یاری که رقیب، او را سربه‌نیست کرده و حالا یار برگشته و نهال، دیگر جانی برای سبز شدن ندارد.
در چهارراه داستان‌ها و روایت‌ها به هم گره می‌خورند، مردی عاشق پرستاری می‌شود و قاتل مردی که فقط کلیدی از خانه‌‌ی پدری‌اش دارد که سال‌ها پیش تخریب شده و نامه‌رسانی که میلاد کودک‌ش را بی‌دیدن فرزند و در خیابان با نامه‌های دیگران و تماس‌های پیاپی، جشن می‌گیرد و با بدعهدی‌اش در رسیدن به صندوق نامه، زنی را که سال‌هاست منتظر است، بی‌قرارتر می‌کند.
در اینجا دوگانگی موج می‌زند و خنده و گریه گلاویز می‌شود و با فکر امید، مرگ به سراغت می‌آید...
Profile Image for 30na.
4 reviews
April 19, 2020
خوندن نمایشنامه بدون اینکه اصل اجرا رو دیده باشی تجربۀ ناقصیه مخصوصاً دربارۀ نمایشی مثل چهارراه که چندان قصه محورنیست و بیشتر به شخصیت‌ها متکیه. احساساتی که بازیگر روی صحنه به تماشاچی منتقل می‌کنه از طریق متن به درستی منتقل نمی‌شه، با این همه حتماً مثل هر اثر دیگۀ بیضایی ارزشمنده و ذهن خواننده رو درگیر می‌کنه. شخصاً روایت‌های تاریخی بیضای رو بیشتر از چهارراه دوست داشتم ولی خوندن هر اثرش برام تجربۀ یکتا و لذت‌بخشیه. امیدوارم روزی نسخۀ تصویری اجرای چهارراه هم در دسترس باشه تا کمک کنه به درک بهتری از کار برسیم. عمر بهرام بیضایی دراز باد
Profile Image for Faranak.
56 reviews
May 30, 2024
اولین فیلمنامه ای بود که میخوندم. با زبان بهرام بیضایی از طریق نمایشنامه هاش آشنایی دارم و همیشه جسارت بیان احساسات و وضعیت به زبان غیر معمول خودش واسم جالبه.
کتاب مصور به عکسهایی از اجرای نمایش هست که نگاه کردن بهش به درک فضا کمک میکنه. همچنین مصاحبه هایی با مخاطب هم در انتهای کتاب اومده.
Profile Image for Mohammad Alanjani.
188 reviews5 followers
March 28, 2020
اصرار به توهین و مسخره کردن در این کار موج می زند...
و این که آقای بیضایی با بیان این مطلب که دیگر این جا باغی نیست و آن جا باغ وجود دارد، سعی در توجیه مهاجرت خود را دارد...
Profile Image for Reza K..
109 reviews1 follower
June 28, 2020
«حالا تو می‌پرسی من این مدت چه می‌کردم و من می‌گم خودت چی و تو از جواب فرار می‌کنی، درست همونطور که من.»

Profile Image for Iman Yoosefi.
21 reviews5 followers
January 22, 2022
کثافتی که هر روز همه ی ما در آن غرقیم ، اما از فرط بوی گندش ، چنان برای مان عادی شده که گویی دیگر حسش نمی کنیم!
زمان رفته دیگر باز نمی گردد ، عمری که از هر کدام از ما به گونه ای به یغما بردند
Profile Image for Ravi.
34 reviews1 follower
January 28, 2026
سارنگ سهش سالها غیبش زده حالا پی گذر فرخی میگردد
و اون دیگری که "چاره دار" بود!
Displaying 1 - 25 of 25 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.