Jump to ratings and reviews
Rate this book

همه به هم شب به خیر گفتند اما کسی نخوابید

Rate this book
همه به هم شب‌به‌خیر: «تویی دانیال؟»
نگذاشت حالش را بپرسم زود با صدای خفه گفت: «منو به اسم خودم صدا نزن. سگا به اسم من حساس‌ان. اگه اسممو بشنون می‌ریزن رو سرم تیکه‌پاره‌م می‌کنن.»
گفتم: «نترس اینجا هیچ سگی نیس.»
به اطراف نگاهی انداخت و همان‌طور آهسته ادامه داد: «تو سگا رو خوب نمی‌شناسی. اونا همه‌جا هستن، فقط دیده نمی‌شن یهو پیداشون می‌شه. اگه بخوان، از همه‌جا بیرون می‌زنن؛ از در، از دیوار، از همین آسفالت جاده.»
نفس‌زنان ادامه داد: «به هرجا بخوان وارد می‌شن، از کسی هم اجازه نمی‌گیرن.»
صدایش به ترس آلوده شد و گفت: «یه ماهه هر شب می‌آن تو خوابم، گله‌ای هم می‌آن. نمی‌دونم باهاشون چی‌کار کنم.»
بیچارگی توی صدایش بیداد می‌کرد. کلافه بود. برای اینکه کمی بهش دلداری بدهم گفتم: «این‌قدر خواباتو جدی نگیر. هر کسی ممکنه از این خوابا ببینه.»
نیم‌نگاهی به من انداخت و گفت: «چی‌چی خوابامو جدی نگیرم. صُبا که از خواب پا می‌شم می‌بینم دور و برم پر از موی سگه.»

144 pages, Paperback

First published January 1, 2019

1 person is currently reading
10 people want to read

About the author

رسول یونان

45 books205 followers

رسول یونان (زاده ۱۳۴۸) شاعر، نویسنده و مترجم ایرانی است.
او در دهکده‌ای در کنار دریاچه ارومیه به دنیا آمد. هم‌اکنون ساکن تهران است. او تاکنون چند دفتر شعر به چاپ رسانده است. گزیده‌ای از دو دفتر شعر رسول یونان با عنوان «رودی که از تابلوهای نقاشی می گذشت» توسط واهه آرمن به زبان ارمنی ترجمه شده و در تهران به چاپ رسیده
است.
آثاری از او نیز توسط مریوان حلبچه‌ای به کردی سورانی ترجمه شده‌است.
او از داوران جایزه ادبی والس بوده است.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
1 (11%)
4 stars
3 (33%)
3 stars
4 (44%)
2 stars
1 (11%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 of 1 review
Profile Image for Bahman Bahman.
Author 3 books242 followers
June 23, 2021
«تویی دانیال؟»
نگذاشت حالش را بپرسم زود با صدای خفه گفت: «منو به اسم خودم صدا نزن. سگا به اسم من حساس‌ان. اگه اسممو بشنون می‌ریزن رو سرم تیکه‌پاره‌م می‌کنن.»
گفتم: «نترس اینجا هیچ سگی نیس.»
به اطراف نگاهی انداخت و همان‌طور آهسته ادامه داد: «تو سگا رو خوب نمی‌شناسی. اونا همه‌جا هستن، فقط دیده نمی‌شن یهو پیداشون می‌شه. اگه بخوان، از همه‌جا بیرون می‌زنن؛ از در، از دیوار، از همین آسفالت جاده.»
نفس‌زنان ادامه داد: «به هرجا بخوان وارد می‌شن، از کسی هم اجازه نمی‌گیرن.»
صدایش به ترس آلوده شد و گفت: «یه ماهه هر شب می‌آن تو خوابم، گله‌ای هم می‌آن. نمی‌دونم باهاشون چی‌کار کنم.»
بیچارگی توی صدایش بیداد می‌کرد. کلافه بود. برای اینکه کمی بهش دلداری بدهم گفتم: «این‌قدر خواباتو جدی نگیر. هر کسی ممکنه از این خوابا ببینه.»
نیم‌نگاهی به من انداخت و گفت: «چی‌چی خوابامو جدی نگیرم. صُبا که از خواب پا می‌شم می‌بینم دور و برم پر از موی سگه.»
Displaying 1 of 1 review

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.