تنفر از مذاهب دیگه...مهمترین زیربنای هر مذهب...اولین سیگنالها...قرنها اکو شده...رجالهها همهشو از حفظن...خط به خط...اولِ غسل، نیت میاری!!!... یه دفه میری زیر دوش...هرکاری میکنی نمیشه...یادت نمیمونه...گناه پسِ گناه...لعنت بهم...باید جبرانش کنیم...نمازخانهی مدرسه پر از مُهرهای گناه...از پنجره طبقهی سه، پرتشون میکنیم بیرون...دیگه شیعههای مشرک نمیتونن این سنگا رو بپرستن...شانس میاریم...فقط ناظمِ کُرد میبینه...با چند چَکِ پشت سرهم به جانمان میافته...شما آشغالا میدونید اینجوری ببینتون پروندهتون رو میذارن زیر بغلتون!!؟؟ با نفرتی بزرگ، بزرگ شدیم...دوس داشتیم به دستهها حملهکنیم...خیلی زیادتر بودن...حتما جر میخوردیم...چوب و زنجیر و چاقو داشتن...این لامصبا به خودشون رحم نمیکردن...قمه رو میزدن وسط کله شون...ما رو حتما جای شِمر میگرفتن...انتقام کربلا رو از ما میگرفتن...بیخیال دعوا شدیم و فقط مثه مولانا عشق عُمری موندیم
کی توان با شیعه گفتن از عُمر کی توان بربط زدن در پیش کر
ته دلمان براش سینه جر میدادیم...از عدالتش داستانها میسرایدیم!!!...عُمرا روحش از این جفنگیات خبر داشته باشه...کتابهای قاچاقی از راه رسیدند...بازسازی باورها...فهمیدم اسلام واقعی ماییم...کتابو دادم به همسایه شیعه...دوروزه پس داد...همهشو نخونده، پس داد...با ترس گفت ایمانم داشت میلرزید... طعم شیرین فتح...ماشالا سُنی...چه شانسی آوردیم که اشتباه بدنیا نیومدیم...وگرنه تمام عمر، راه اشتباه رو میرفتیم!!!...یه دفه اتئیست از راه رسید...تمام اعتقادات را داغون کرد...خدای من جوابی نداشت... سکوت کرد...چند سال منتظر ماندم...باز سکوت کرد... و من دیگر سُنی نبودم