مادربزرگ اشکش را با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت: «آخ! دلم میخواست عاشقی کنم، ... ولی نشد ننه. ... اونقده دلم میخواست یه دمپختک رو لب رودخونه بخوریم، ... نشد.» «دلم پرمیکشید که حاجی بهم بگه: دوستت دارم، ولی نگفت.» «حسرت به دلم موند که ... روم به دیوار ... بگه ... بگه عاشقتم، ولی ... نشد که بگه.» «گاهی وقتها یواشکی که کسی نبود، زیر چادرم ... چندتا ... بشکن میزدم.. آی میچسبید ... آی میچسبید!» «دلم لک زده واسهی یه قل دوقل و نون بیار کباب ببر ولی دست حاجی قد همهی هیکل من بود؛ اگه میزد، حکما باید دو روز میخوابیدم.» یه بار گفتم: ...