Jump to ratings and reviews
Rate this book

خدا از هیس خوشش نمی آید

Rate this book
مادربزرگ اشکش را با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت:
«آخ! دلم می‌خواست عاشقی کنم، ... ولی نشد ننه. ... اونقده دلم می‌خواست یه دم‌پختک رو لب رودخونه بخوریم، ... نشد.»
«دلم پر‌می‌کشید که حاجی بهم بگه: دوستت دارم، ولی نگفت.»
«حسرت به دلم موند که ... روم به دیوار ... بگه ... بگه عاشقتم، ولی ... نشد که بگه.»
«گاهی وقت‌ها یواشکی که کسی نبود، زیر چادرم ... چندتا ... بشکن می‌زدم.. آی می‌چسبید ... آی می‌چسبید!»
«دلم لک زده واسه‌ی یه قل دوقل و نون بیار کباب ببر ولی دست حاجی قد همه‌ی هیکل من بود؛ اگه می‌زد، حکما باید دو روز می‌خوابیدم.»
یه بار گفتم: ...

Unknown Binding

About the author

ناشناس

16 books

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
0 (0%)
4 stars
0 (0%)
3 stars
0 (0%)
2 stars
0 (0%)
1 star
0 (0%)
No one has reviewed this book yet.

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.