قبرستان فضای دیگری است. فضایی است که گاهی توقفگاه موقت و گاهی هم توقفگاه دائمی آدمها است. فضایی است که در زندگی روزمرهمان جایی ندارد؛ دور است و بهتر است دور هم نگه داشته شود. دلیلش اهمیتی ندارد: قیمتِ گزاف زمین و حرامشدن آن برای قبرستان یا فرار آدمها از مرگ. به هر حال دور است؛ هم از جانمان، هم از خانههایمان. هر از چندی هم که شهرها بزرگتر میشوند و قبرستانها میآیند توی شهر، دوباره بهجای دورتری پرت میشوند.
در حوالی قبرستان، تلاش میکنیم به جغرافیای آن سرک بکشیم و خودمان را به این فضا نزدیکتر کنیم؛ میخواهیم در آن توقف کنیم و بیشتر از همیشه آنجا را ببینیم، بشنویم و لمس کنیم.
حوالی قبرستان را که ورق بزنیم، از مکانِ دفنشدن آدمها میخوانیم و از رعبآور بودنِ قبرستان برای کودکیهایمان. از تفاوت تجربۀ مرگ در شهرهای کوچک و بزرگ و از تأثیرات دنیای مدرن بر قبرستانها. در حوالی قبرستان، به دیدار شهری رفتهایم که همۀ سنگ قبرهایش از تاریخ و واقعة مشخصی صحبت میکنند. طرحهای توسعۀ قبرستانها را دیدهایم و با مدیران و اهالی آنجا حرف زدهایم، از معیارهای قیمتِ قبور گفتهایم و از مفهوم قبرستان در ادبیات عامه. روی محور زمان تا قاجار عقب رفتهایم و در محور مکان، خودمان را از شرق به افغانستان و هندوستان رساندهایم و از غرب به عراق.
در این حوالی، سراغ موضوعاتی رفتهایم که پیش از این، کمتر به چشممان آمده بود؛ اما حوالی «قبرستان» قرار نیست غمگینمان کند؛ تنها انتظارمان را میکشد.
بیشتر روایتها و مقالات ، مقالات متوسطی بودند.کافی بود کسی را به خاک سپرده باشی تا همه جوانبش را تجربه کرده باشی...بیشترشان بیان همین تجارب بود.در این میانه روایت از هند و جسد سوزان هندوها و سپردن خاکسترش به رودخانه خیلی خوب و تازه بود...
بعد از خوندن سه شماره از حوالی میتونم بگم که روایت های از من ها خیلی سر ترن نسبت به بقیه روایت ها، چیدمان شماره های اول مجله به این صورته که همه از من ها اول، از دیگران دوم و از دیگر چیز ها سوم که خب همونطور ک گفتم از من ها معمولا سرترن، در نتیجه هر چه به آخر نزدیکتر میشدی با افت محسوسی مواجه میشدی که خب یکم تو ذوق میخورد(سه روایت آخر عملا تکرار روایت های قبلی با یه زبون دیگ بود)