کریمخسته یک آدم است که قبلترها که شهر ما هنوز شهر نشده بود، به گاوها آمپول میزد تا سرما نخورند. اما همهی گاوها سرما خوردند و آنقدر آب از چشم و دماغشان آمد که مُردند. اما بعد از اینکه اینجا شهر شد و همهی گاوها مردند، کریمخسته تصمیم گرفت شغلش را عوض کند. برای همین آمپول نجاتبخشش را کنار گذاشت. بعد از توی کوچه یک سوراخ بزرگ روی دیوار خانهاش در آورد و یک پنجرهی آهنی زنگزده توی دیوار کار گذاشت. چون سوراخ را کج کنده بود، پنجره آهنی هم کج شده بود. یک تابلو هم بالای آن زد و با خط درشت رویش...
توجه کنید که دارم به عنوان یک بزرگسال در مورد یک عنوان نوشته شده برای کودکان نظر میدم نه به عنوان مخاطب کودک و نوجوانی که این عنوان براش نوشته شده و نه به عنوان یک روانشناس و کارشناس عنوان خرسی که چپق میکشد از ان عنوان هایی بود که من نتونستم ازش لذت ببرم ولی نمیتوانم بگم عنوان بدی هست حتی با اینکه گاهی برایم خواندشن کند و عذاب اور میشد و این درحالی بود که با فونت درشت و صفحاتی روبرو بودم که یکی پس از دیگری به سرعت میامدن و خوانده میشدن و میرفتند . سبک روایت بامزه هست شخصیت های بامزه با کار های بامزه دارد و داستان خوبی که بامزه بود ولی غمگین میزد داستانی که میتونست بهتر شود به خصوص در پایان که میگویم کاش نویسنده جای جمع کردن کلش در ۲ صفحه یک۸ صفحه دیگر هم بهش اضافه میکرد و بهتر و سرنوشت و پایان اتفاقات رو بیان میکرد .ولی با تمام این خوب و بدی ها نتونستم ازش به صورت کلی لذت ببرم حتی بدون در نظر گرفتن پایان و همین شد که حدود یک ماه همچین عنوانی برایم خواندنش طول کشید چون واقعا خوندنم نمیومد همونطور که در بالاتر هم گفتم باید نویسنده رو پایان وقت بیشتری میزاشت و احساسی که دارم اینه که انگار عجله ی بسیاری براتموم کردن و به پایان رسوندن کتاب داشته که بسیار عجیبه. همچنین به هیچ عنوان تصویر سازی های کتاب رو نپسندیدم (به غیر از تصویر رو جلد) میتونست خیلی بهتر و شیرین تر باشه در مورد جوایز این عنوان هم برداشتم اینه که از بعضی از بامزگی های این عنوان شاید بعضی ها ذوق زده شده اند چون در یکی از موارد که این عنوان برنده شده میتونم بگم که نامزد های بهتری از این عنوان هم از نظر بنده وجود داشتند
این کتاب روایتگر داستانی تخیّلی و خنده دار، از زبان پسری به نام ” مم رضا ” است که پدرش را عاشقانه دوست دارد و در یک روز سرد و برفی او را گم می کند. پدر مم رضا همیشه گوشه ای از خانه می نشیند و مشغول کشیدن چپق می شود یا هزار قصه ی مختلف برای او تعریف می کند و چای آبلیمو می نوشد. آن ها توانایی خوردنِ غذایی به جز شلغم را ندارند و این را هم به ازای فروش چمچمه هایی می گیرند که مادر مم رضا از کوه می چیند و به ” کریم خسته ”، همه کاره ی شهر می فروشد. در نهایت مادرش یک روز بدون اینکه هیچ چمچمه ای بچیند با دستان یخ کرده به خانه آمد و دعوا سر داد که همسرش باید به سرکار برود، او آنقدر گفت و گفت تا پدر مم رضا رفت تا کاری پیدا کند. اما چشم مم رضا و مادرش از این قضیه آب نمی خورد چرا که پدر هر وقت دنبال کار می رفت، به پنج دقیقه نمی کشید و به بهانه ای بر می گشت. اما آن روز این طور نشد، پدرش حتی فردای آن روز هم برنگشت. مم رضا تا جایی که عقلش می کشید سعی کرد به دنبال او بگردد اما فایده ای نداشت. تا اینکه … https://www.ketabane.org/book/%DA%A9%...
ایده داستان بامزه و طنزش هم بد نبود. چندتا بود که واقعا خنده ام گرفت ولی کاش بیشتر روی طنز داستان کار شده بود. شخصیت بابا همونقدر که رو مخم بود ولی بامزه بود. اون روستایی که شهر شده بود و مردم شهر خلی کمیک و بامزه بودن. نمیچرا منو یاد دزد عروسک ها انداخت. با اینکه خیلی متفاوت بود همه چیز. پایان داستان خیلی یهویی شد توقع همچین پایانی توی یه صفحه و جمع شدنش رو نداشتم. ولی از خوندنش پشیمون نیستم. و حتما به بچه های 10 تا 12 سال پیشنهادش می ک
. فضا رئالیستی و از دیدی کودکانه و شیرین پیش میرود اما انتهای کتاب ناگهان روی فانتزی از نوع بزرگسالانه(نفرین) تغییر مسیر میدهد. پایانبندی سرسری؛ مشکل اغلب کتابهای کودک ما.