هنگامی که مرگ داس خود را زمین می گذارد و دوربین ِ35 میلی متری به دست می گیرد ...
کوتاه درباره کتاب سینما و مرگ؛ نوشته میلاد روشنی پایان
نویسنده: مهدی ملک
پیش از انقلاب هوگو مانستربرگ در فوتوپلی به احتمال زیاد کنار هم قرار¬دادن دو واژه فیلم و فلسفه به شوخی یا بازی با واژه¬ها شبیه بود چرا که به دو دلیل عمده سینما در دو دهه پس از پیدایشش هنوز توسط متفکران جدی گرفته نمی¬شد. دلیل نخست جایگاه مطرح شدن و محبوبیت سینما به عنوان تفریح ارزان قیمت عوام ، در کنار سیرک و در جایگاهی پائین¬تر از تئاتر و اپرا ، و دوم مشکوک¬بودن متفکران به آن به عنوان یک فرم هنری مستقل بود. در واقع سال¬ها طول کشید تا سینما بتواند خود را از از زیر سایه سنگین و متفرعن وِاژگانی چون عکاسی ِمتحرک ، تئاتر فیلم شده ، ادبیات تصویری و ... بیرون کشد. از آن پس بود که تا زمان حال پیوندهای گوناگون و رویکردهای متفاوتی بین این دو برقرار شده است. اگر مانستربرگ و آرنهایم که با زمینه ای کانتی و ملهم از روانشناسی گشتالت سینما را مدیومی صاحب ویژگی¬ها و توانائی¬هایی برای عینیت بخشی ِتصاویر در تطبیق با ذهن انسانی می¬دانستند برای آندره بازن وفاداری به حفظ تداوم مکانی – زمانی و متعاقب آن رئالیسم ِسینمائی قداستی آئینی داشت. در سال¬های میانی دهه 1960 به یک¬باره سینما مورد توجه روشنفکران و متفکران سایر حوزه¬ها قرار گرفت و به این ترتیب نشانه¬شناسی ، پدیدارشناسی ، روانکاوی و مارکسیسم و...در اشکال مختلف به سینما سرریز شدند. در پنجاه سال اخیر فلاسفه و اندیشمندان بسیاری درباره سینما نوشتند که می¬توان به کلی¬ترین شکل ممکن آن¬ها را در دو دسته جای داد. دسته اول متفکرانی که رویکردی معرفت شناسانه نسبت به هستی شناسی تصویر سینمای داشتند و سعی کردند تا از طریق لوگوس به سینما نزدیک شوند (از سارتر تا بدیو و ژیژک) و دسته دوم که به هستی ِسینمائی نگاهی هستی شناسانه داشتند (دلوز و فرامپتن). اگر در رویکرد دسته اول سینما محملی برای یافتن و تفسیر مفاهیم فلسفی به شمار می¬آمد برای گروه دوم اساسا خود ِعناصر فرمال فیلم (حرکات دوربین ، رنگ ، مونتاژ و... ) تولید-کننده مفاهیم بود.
کتاب ِسینما و مرگ نوشته میلاد روشنی پایان کتابی است با یک پرسش مشخص. چگونه سینما می تواند به میانجی ِتصویر سینماتوگرافیک درباره « مرگ» بیاندیشد؟ از این رو سینما و مرگ نه داعیه پرداختن به فیلم هایی را دارد که مرگ مضمون مرکزی آن ها به شمار می آید و نه چون بسیاری از کتاب هایی با مضامین مشابه در پی ارائه سیاهه ای ویکی پدیائی درباره شیوه های مختلف بازنمائی ِمرگ در سینماست. کتاب ساختار هندسی ِمنظمی دارد؛ با پیوند تصویر سینماتوگرافیک و جنبه ای از میرائی در یکی از فیلم ها آغاز می شود و هر چه به پیش می رود رنگین کمانی از ایده ها به خواننده ارائه می کند. انتهای هر فصل تبیینی هستی شناسانه از ظرفیت ها و امکانات بصری سینما در ارائه تصویری است که سعی می کند در برابر میرائی تاب آورد.
فصل آغازین ِکتاب با دستمایه قرار دادن فیلم « مهر هفتم» برگمان به شرح این مساله می پردازد که سینما با برقراری جهان هم پایگانی از تصاویر و سر باز زدن از سر نهادن به دوگانه تصاویر سوبژکتیو – ابژکتیو موفق می شود حتی تصویر مرگ را هم به تصویری هم پایه تصاویر دیگر بدل کند. موضوعی که به رغم انتقاد « برگسون» از سینما به لحاظ هستی شناسانه نتیجه بلافصل مفهوم پردازی های او در باب تصویر است هنگامی که جهان را « انبوهه ای از تصاویر» در نظر می گیرد. به بیان نویسنده این به یک معنا بازگشت به جهان هم پایگان ِمسیحیت است هنگامی که « جهان ِمسیحی پس از تشخیص ناتوانی ِ« کلمه» در نجات بخشی، از شاهراه تجسد کلمه را به جسمی در میان جسم های دیگر تبدیل کرد. مسیحیت برای رسیدن به این طرح درونماندگار ... کلمه خداوند را نیز به نفع امر رویت پذیر قربانی کرد» (ص 29).
« مرگ عاشق و پوئسیس حرکت» ، عنوان فصل دوم ، تفسیری است از این ایده که چگونه « کوکتو» - در امتداد نظریه فیلم فرانسوی – موفق می شود با تولید حرکت در سینما - رسیدن به آن چه خود « پوئسیس حرکت» می نامد – آن را از قید و بندهای « نسبت های پایدار، روابط علی تثبیت شده و محدودیت های فیزیکی طبیعی» (ص 59) رها کند. بر این مبنا فرمان پرنسس در « خون یک شاعر» که « سژست» مرده را به جهان زندگان باز می گرداند در زیرلایه تروکاژ سینمائی ِپیش پا افتاده آن، ابطال ِبازگشت ناپذیری ِزمان و کنشی قدسی است.
خون آشام (کنت دراکولا) و هیولا(فرانکنشتاین) بسترهایی برای طرح درخشان ترین فصل های کتاب به شمار می آیند. دراکولا به مثابه « بدنی نامیرا که نیازی به رستگاری روح در یک زندگی دیگر ندارد» (ص 76) در نقطه مقابل بنیادی ترین آموزه مسیحیت یعنی رستگاری و جاودانگی در جهانی دیگر، جهانی روحانی، قرار می گیرد. با این حال دراکولا به واسطه دو مخرج مشترک ِ« خون» و « نامیرایی» به مسیحیت پیوند می خورد هر چند به شکل کنایه آمیزی تثلیث ِ دراکولا – جاودانگی – خون برای دراکولا ، بر خلاف مسیح، نیازمند واسطه های تفسیری در سطح کلامی یا نمادین نیست. روشنی پایان در این فصل با عبور دادن این ایده ها در دل ِفضای انضمامی و تاریخی ِقرن نوزدهم، که به شدت تحت تاثیر رمانتیسیزم و عقلانیت ِعلمی است
با این حال فصل سوم ایده برانگیزانه تری نیز در آستین دارد. « خواست اهریمنی نامیرایی همان چیزی بود که سینما و کنت دراکولا را به یکدیگر نزدیک می کرد. سینما بنا داشت جهان را در تصویر نامیرای خود ِجهان تجربه کند» (ص 101). « اما این تصویرها ] تصویرهای سینمائی[ تصویرهایی نامیرا از جهان میرا نبودند، بلکه خود جهان بود که در تصویرهایش نامیرا شده بود » (ص 102).
فصل های دیگر کتاب با عناوین « آفرینش زندگی و امکانات هیولا»، « کلمه مرگ و پیروزی تصویر» و « رستاخیر و بازگشت جاودان تصویر» به شکل های دیگر معادله نامیرایی و تصویر سینمائی می پردازد. ایده آفرینش زندگی توسط ماشین جدید ِسینما – چشم که هم راستا با فرانکنشتاین ِمری شلی با « سرپیچی از امر موجود » به خلق فعلیتی نهفته می پردازد. تصویری که با گذر از وساطت نمادین کلمات و ابراز ِصداقتی عریان به ابزاری ویژه در تفسیر تاریخی بدل می شود و در نهایت تصاویری که در « تاریخ های سینما» گدار در بازگشت جاودان نیچه ای خود، نه به شکل همان که به شکل چندگانگی در بستر ِشدنی بی پایان باز می گردند.
کتاب ِ« سینما و مرگ» در زمانه ای که مرزهای ترجمه – تالیف بیشتر از هر زمان ِدیگر مخدوش شده است، اتفاقی در فضای کتاب های تالیفی ِسینمائی ِایران به شمار می آید. کتابی که در فضای ترجمه زده امروز ِایران می تواند کتابی برای فردا باشد.