عافیتگاه احتمالا آخرین فراورده اشتغال خاطر ساعدی از دنیای «اهل هوا» است، که چندان پرورده نشده است و اثر دست یک سیاح مجذوب را بر خود دارد، البته با نگاه همان آدم دلسوز و علاقه مند به نفسانیات. مایة اصلی فیلم نامه بر پایة سفر وهم آمیز فردی به نام دکتر جمشید تهرانی به روستاهای سواحل جنوب دریای فارس تنظیم شده است. بنا به معرفی نویسنده، دکتر تهرانی یک جامعه شناس پنجاه ساله است، با «ادا و اطفار خرده بورژوای غرب زده» که ظاهرا کنجکاو است ولی در بطن کنجکاوی او چیزی جز فضولی نیست. مرد رند، چاخان، حراف و قاضی است. به رغم میل خود، به توصیة مبهم اداره ای که در آن شاغل است، سفر به صفحات جنوب را آغاز می کند، تا دربارة «پروژة ادغام استانداردیزاسیون سنتتیک» تحقیق کند؛ پروژه ای که در متن فیلم نامه هیچ توضیحی در باب آن داده نمی شود.
ساعدی در ۱۳ دی ۱۳۱۴ در تبریز متولد شد. دکتر علی اکبر ساعدی جراح برادر دکتر غلامحسین ساعدی نویسنده و شاعر شهیر و برجسته در باره برادرش و مدرسه طالقانی (منصور سابق) تبریز میگوید
«غلامحسین ساعدی پس از پایان تحصیلات ابتدایی در دبستان بدر، کوچه غیاث در خرداد ماه سال ۱۳۲۷ گواهینامه ششم ابتدایی گرفت و در مهرماه همین سال برای ادامه تحصیل وارد دبیرستان منصور شد. دبیرستان منصور در زمینی بنا شده بود که قبلاً قبرستان بود، به هنگامی که منصور استاندار آذربایجان شده بود این دبیرستان سر و سامان گرفت و برای همین نام منصور را روی دبیرستان ما گذاشته بودند، دبیرستان خیلی خوبی بود، معروف بود، اتوریته داشت و خیلی هم از خانه ما دور نبود.»
او کار خود را با روزنامهنگاری آغاز کرد. در نوجوانی به طور همزمان در ۳ روزنامهٔ فریاد، صعود و جوانان آذربایجان مطلب مینوشت. اولین دستگیری و زندان او چند ماه پس از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ اتفاق افتاد. این دستگیریها در زندگی او تا زمانی که در ایران بود، تکرار شد. وی تحصیلات خود را با درجه دکترای پزشکی، گرایش روانپزشکی در تهران به پایان رساند. مطبش در خیایان دلگشا در تهران قرار داشت و او بیشتر اوقات بدون گرفتن حق ویزیت بیماران را معاینه میکرد. ساعدی با چوب بدستهای ورزیل، بهترین بابای دنیا، تک نگاری اهل هوا، پنج نمایشنامه از انقلاب تا مشروطیت، پرورابندان، دیکته و زاویه و آی بی کلاه، آی با کلاه، و چندین نمایشنامه دیگری که نوشت، وارد دنیای تئاتر ایران شد و نمایشنامههای او هنوز هم از بهترین نمایشنامههایی هستند که از لحاظ ساختار و گفتگو به فارسی نوشته شدهاند. او یکی از کسانی بود که به همراه بهرام بیضایی، رحیم خیاوی، بهمن فرسی، عباس جوانمرد، بیژن مفید، آربی اوانسیان، عباس نعلبندیان، اکبر رادی، اسماعیل خلج و... تئاتر ایران را در سالهای ۴۰-۵۰ دگرگون کرد. پس از ۱۳۵۷ و درگیر شدن ساعدی با حکومت در پس از انقلاب، از ایران مهاجرت کرد، وی در غربت به چاپ دوباره "الفبا" را (جهت حفظ فرهنگ) آغاز کرد. وی در روز شنبه ۲ آذر ۱۳۶۴ در پاریس درگذشت و در گورستان پرلاشز در کنار صادق هدایت به خاک سپرده شد
Gholām-Hossein Sā'edi was born in Tabriz 5 January 1936. In 1963 he graduated from University of Tabriz in medicine, began his writing career (under the pen name Gowhar-e Morād) with short stories and plays (1966). Sā'edi was a noted writer, editor, and dramatist; an influential figure in popularizing the theater as an art form, as well as a medium of political and social expression in contemporary Iran. Later, after completing the mandatory military service he embarked (1963) on a five-year internship to specialize in psychiatry. He was repeatedly investigated, arrested, and incarcerated by the security police (SAVAK) and subjected to both physical and psychological abuse. Sa’edi’s plays were at first produced and viewed by small groups of university students as ’theatrical experiments,’ and attracted wide audiences. The dialogues are designed to lend themselves to modification by local accents and dialects, a quality that has made the plays accessible and appealing to audiences of different ethnicity and varying levels of intellectual sophistication. By the end of the 1960s Sa’edi’s standing as a prolific dramatist and fiction writer had been well established in the circle of literary figures. Based on his travels in 1965 to the villages and tribal areas of the Persian Gulf and in 1968 to Azerbaijan in northern Iran, Sa’edi produced a series of monographs with anthropological underpinnings. The importance of these studies is that in a variety of ways they became useful sources for many of Sa’edi’s later works. In Sa’edi’s monographic sketches and fictional narratives the village and the city are both inhabited by the same anxiety-ridden people, tormented by the same problems. By the early 1970s, in addition to his short stories, he had published a short novel, Tup (The Cannon, 1970) and completed the manuscripts of Tātār-e Khandān (The Grinning Tartar) while he was in prison for
بر خلاف کتاب های دیگری که از ساعدی خوندم، این کتاب رو دوست نداشتم، به نظرم داستان خیلی گنگ بود و ساعدی نتونسته بود زیادی بهش پروبال بده و داستانش رو کامل بنویسه چون اونطوری که من متوجه شدم، این کتاب محصول سال ۵۷ هست. بنا به معرفی نویسنده، دکتر تهرانی یک جامعه شناس پنجاه ساله است، با «ادا و اطفار خرده بورژوای غرب زده» که ظاهرا کنجکاو است ولی در بطن کنجکاوی او چیزی جز فضولی نیست. مرد رند، چاخان، حراف و قاضی است. به رغم میل خود، به توصیة مبهم اداره ای که در آن شاغل است، سفر به صفحات جنوب را آغاز می کند، تا دربارة «پروژة ادغام استانداردیزاسیون سنتتیک» تحقیق کند؛ پروژه ای که در متن فیلم نامه هیچ توضیحی در باب آن داده نمی شود.
کادوی پری -- خب عافیتگاه(که یک فیلمنامهست برای داریوش مهرجویی که هیچوقت هم تبدیل به فیلم نشده) داستان یک دکتر جامعه شناس تهرانیه که میره جنوب برای یک پروژه ی ای و اونجا با فرهنگ و اداب و خرافاتشون برخورد میکنه
شروع داستان از جای خوبیه به نظرم.حس و حال دکتر تهرانی توی ادارهی خودش هم گنگه.ما خیلی متوجه نمیشیم آدم کار درستیه یا نه(البته میتونیم حدس بزنیم اما داده ها قطعی نیستن)
حس و حال کتاب خیلی شبیه داستان های "ترس و لرز" هستش.حتی بخشی از المان های حاضر در کتاب هم با اون کتاب مشترکه
یه جاهایی شخصیت پردازیا ضعیف تره که میتونه دوتا دلیل داشته باشه.دلیل اول شاید اینه که در فیلم قرار بوده هویت دقیق تری بگیرن.دلیل دوم اینه که فضای کتاب ابهامآلوده و این اطلاعات کم میخواسته به ابهام کتاب کمک کنه. مثلا مادر صالح یا حتی زن غفار خیلی رفتارهای عجیب دارن که شخصیتشون رو دقیق نمیکنه در ذهن.
واسه منی که ترس و لرز رو دوست داشتم،دوست داشتنی بود.ولی یکم پایان بندیش به دلم ننشست.یعنی با توجه به بقیه ی کتاباش به نظرم میتونست ابهام رو بیشتر کنه یا یکم غیرقابل پیشبینی تر باشه
متعجم که چجوری توقع داشته این فیلم بشه:)) خیلی تصویری کردن این شرایطی که توصیف کرده بود سخت بود.مثلا کسی که نصف صورتش بخنده و نصفش گریه کنه و همزمان کلاه کاسکت هم داشته باشه. البته من اخیرا یک فیلم هالیوودی دیدم که فضای فیلم و ماجرا خیلی شبیه این داستان بود.متاسفانه اسم فیلم رو فراموش کردم
انتشارات نگاه هم منو پیر کرد:)) همه ی کتابای ساعدی رو از این نشر خریدم و تو همه ش مشکل داشتم.این کتابم غلط تایپی داشت
و یه جاهایی به نظرم سانسور داشت.حالا چون مطمئن نیستم نمیتونم خیلی محکوم کنم و امیدوارم اینجوری نباشه.اگه بوده باشه واقعا زشت و منزجر کننده س که تو مقدمه ی ناشر و فلان هیچ اشاره ای نکردن بهش
در ابتدای کتاب نوشته: "فیلمنامه ای برای داریوش مهرجویی". که البته هیچ گاه ساخته نشد. غلامحسین ساعدی سفری به جنوب ایران داشته که مهم ترین حاصل آن مجموعه ی ترس و لرز است. این فیلم نامه هر چند که به قوت ترس و لرز نیست، اما به فضا و داستان های آن بسیار نزدیک است.