*مجید نفیسی/ در پوستِ ببر* ... با برف که تا مرگ راهی نیست . تاریکی را به من واگذار . ایستاده ام در گذر ماه تا خویشتن را فراموش کنم . به هنگامیکه به خواب می رویم و تنها سردی مرگ بر جا می ماند آیا این تویی حوایی که نخستین سیب را خورده است . چشمانت را به او ببخش وقتی هیچ چیز تو را به ادامه ی این راه بر نمی انگیزد چشمانت را به او ببخش . آه ای نامعلوم، ای ایستاده در تاریکی . دستهایش را بویید . دستهایش را به من آویخت و او را دیدم که همچنان در غبار می گذشت . دستانی که تمامی شب را در خود گرفته اند . این شب که تمامی دستها را آشفته کرده است . تو با منی، در جهانی تنها . آنگاه دستی نوازشگر از خود می راندت دری بسته می شود و باغ تنها تا دیدار بعد به جا می ماند . کسی هنوز به چشمانش در آینه می نگرد . کسی تمام روز در آب ایستاده بود . این جا فقط فوران کسی ست که خوابهای مرده می بیند