Jump to ratings and reviews
Rate this book

اندوه مرز

Rate this book

Unknown Binding

1 person is currently reading

About the author

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
0 (0%)
4 stars
1 (50%)
3 stars
1 (50%)
2 stars
0 (0%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 of 1 review
Profile Image for شادی‌آفَرین .
155 reviews8 followers
February 17, 2020
*مجید نفیسی/ اندوهِ مرز*
...
گاهی برگرد
و به راهی که از آن آمده ای نگاه کن
نگاه کن
آیا هنوزجاپاهای خود می شناسی
.
آه از شهری که گریه نمی کند
آه از شهری که چشمهایش خشک شده
آه از شهری که زمزمه نمی کند
آه از شهری که لبهایش چفت شده
آه از شهری که رودخانه ندارد
آه از شهری که کوچه باغ ندارد
.
من زانو زده ام
و تو ایستاده ای
.
من بر سینه می خزم
و تو ایستاده ای
.
ولی اینک فقط می خواهم
کنار تو بنشینم
و در چشمهای تو بنگرم
بی آنکه نامی تازه بر تو نهم
.
حرف نمی زد
نگاه نمی کرد
فقط می بوسید
.
آه ای زمین
شکایت از تو پیش که برم
تو هیچگاه زیر پای من نبودی
هیچگاه استوار نبودی
.
و خود آموختم که در خانه های مخفی
مرگ را زندگی کنم
.
که زندگی باد است
.
کی این تاولهای کهنه
بر زبان من سر باز می کنند
.
بخندم یا گریه کنم
مرگ زندگان را قلقلک می دهد
و وضعیت همچنان قرمز است
.
خم شدم
و نم زمستان را
تا شانه هایم
بالا کشیدم
.
ترا در آغوش كشيدم
تا با تو برابر شوم
.
دستهای ما
در تاریکی
یکدیگر را رها نکرد
.
و می گفتی
نمیر
بهار خواهد آمد
.
آه!
چه سحری ست
در پستانهای افتاده ات
که هنوز مرا به دنبال تو می کشاند
.
در کوچه های شهر سرگردان می دوم
با فکر تناسخ در ذهنم
و طعم میت در دهانم
.
کبوتر پرنده
آهوی رمنده
ماهی لغزنده
رفتم گلت بچینم
.
از شاخه ای به شاخه ای می افتم
تا در برگ های زرد گم شوم
.
ایستادم و به آن همه زیبایی رکوع کردم
.
در سرزمین مرگهای پر عنوان
به سادگی
به سادگی مرد
.
همنشینی کدام خاطره
خوشبویت کرده است
.
دستی می خواهم نرم
نرم و مهربان
که مرا بکاود
که مرا بروید
.
یکسره شب ماندگی
.
آیا تکه زمینی هست
که من در آن آرام گیرم
.
شادی رفته
با دو گیس بافته اش
با دو چشم مستانه اش
با دو گونه ی تافته اش
.
شادی
شادی سوخته است
.
ملافه ی سفیدی بر او کشیدند
و چشمهایش را از ما گرفتند
.
انتخاب نام
می گوید آزاده
و می گویم یا آزاد
هر دو می خندیم
.
تویی که پای مرا می بندی
منم که بند تو را می بندم
.
باز خواهم گشت
تا به دریاهای آزاد بپیوندم
.
دوست من
قلبهای ما کافی ست
.
آزاد من
همزاد من
نازک من
نازک من
بگذار زندگی و مرگ
در رگهای ما لبخندی بگیرند
.
چشمان روشنت را می شناسم
.
که تو یک بار
این راه دراز را
با من آمده ای
.
جسد من
هم اکنون
بر شانه های کوچک تو سنگینی می کند
.
تو اینک در دست‌های من به خواب می روی
تا روزی مرا با دستهای خود بخوابانی
.
آزاد جان
تابی از آرزوهایت ببند
دستانت را محکم بگیر
و خود را آزاد رها کن.
.
من اینجا هستم
روییده بر سینه ات
.
نه!
هیچکس صدای مرا نمی شنود
چرا شعر بگویم
بگذار گریه کنم
.
آه ای شعر
به تو پناه می برم
.
از من گذشته است
شاید تو راز رود را دریابی
Displaying 1 of 1 review

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.