*مجید نفیسی/شعرهای ونیسی* . چه غوغایی ست در این قلب مرده . در تو كيستی مانده ام و از چه می خواهی آکنده ام . و من تکه شعری را که سخت جویده ام در آب تف می کنم . در راه دسته گلی چيدم تا نثار تو کنم . آه دستهای من چه خوشبوست . و همچنان که نقب می زنم از خود می پرسم قلب تو کجاست و دستهای من تا کی منتظر بمانند . تنت بوی آشنا می دهد و ابرهای سیاه در چشمهایت شکل های دلخواه می گیرند . بر طاس لغزان تنت می لغزد تا به درون تو افتم . می گویم هر چه بادا باد و خود را در ماسه های تن تو دفن می کنم . و من چون گنجشکی در بهت چشمهای تو می مانم . من در میانه ی دو موج به دنیا می آیم و پوست تنم هر روز لغزنده تر می شوم . تمام آبهای جهان در رگهای ما می دود . و سرانگشتان ما در سراسر شب پخش می شد . پیچک ها از گلويم بالا می خزند . من برهنگی خود را در زلالیِ شما بازیافتم . و برگهای خشک دانه دانه از اندام من فرو می ریخت . معبود من به تو این سرود را می بخشم که گفتن لفظی زیبا بهترین نشانه سپاس و ستایش است . نفرین بر تو ای روز ای روزی که در آن زاده شدم همه چیز بیهوده بود . برای دوست داشتن به سقفی مشترک نیاز نیست . غلت می زنم روی تکه پاره های تنم و رویاهای نیمه کاره ام . آه پدر کجاست که نام ها را به من بیاموزد!؟ . دیروز دستی را که به قلبم نزدیک تر بود به سوی تو دراز کردم .
به یاد مصطفی آبکاشک؛ او در دوران انقلاب از فعالین جنبش کارگری بود. «شاخهی سبزم را نگهدار یک روز برمیگردم به سندیکای کارگران پروژهای آبادان و بیرقی میخواهم شاخهی سبزم را نگهدار.»