در 1340 از رشته رياضی دبيرستان مروی فارغ التحصيل شد، در همان سال در رشته زبان و ادبيات انگليسی دانشکده ادبيات تهران پذيرفته شد، در سال 1343، پس از اخذ مدرک ليسانس، تحصيل در دانشسراي عالی را نيز به پايان رساند. در سال 1347 دوره فوق ليسانس رشته علوم اجتماعی دانشگاه تهران را گذراند و در سال 1361 از دانشگاه لندن در رشته جامعه شناسی سياسی فارغ التحصيل شد او از 15 سالگی کار در مطبوعات را با همکاری با صفحه کودکان مجله آسيای جوان آغاز کرد و نخستين ترجمه هايش درباره مسائل مربوط به سينما را از 1337 در مطبوعات سينمائی بچاپ رساند. پس از سال ها تمرين در قالب غزل و قصيده، نخستين شعرهای نوی او از سال 1341 در مطبوعات ايران بچاپ رسيد و از سال 1344 به جمع منتقدان شعر نوی فارسی پيوست. از او تاکنون 9 مجموعه ی شعر منتشر شده است. او در سال 1348 کتاب مفصل خود درباره ی تاريخ و مقولات شعر نو را با نام «صور و اسباب» منتشر کرد. در سال 1374 نيز کتاب مفصل ديگر او به نام «تئوری شعر: از موج نو تا شعر عشق» در لندن بچاپ رسيد که اکنون در همين سايت در دسترس عموم گذاشته شده است از سال 1342 دست به ترجمه کتاب های متعددی در زمينه ی نقاشی، معماری و سينمای مدرن زد و از سال 1344 به نوشتن نقد فيلم پرداخت. از سال 1347 در فستيوال های متعدد سينمائی بعنوان عضو هيئت داوران شرکت داشت و در سال 1349 نخستين فيلم سينمائی خود را با نام «مردان سحر» نوشت و کارگردانی کرد. سال بعد دومين فيلم او به نام «مطرب» ساخته شد. در سال 1356 نيز دست به توليد 8 فيلم مستند درباره هنرهای ايران زد که به زبان انگليسی و برای پخش در تلويزيون های اروپا و امريکا تهيه شده بودند در سال 1342 يکی از موسسان «انتشارات طرفه» بود و در سال 1343 نشريه ادبی ـ فرهنگی آن را سردبيری کرد و در همان سال بعنوان منتقد شعر و سينما در مجله «بامشاد» بکار پرداخت. در سال 1344 بعنوان معاون سردبير مجله «نگين» در انتشار آن نشريه همکاری کرد و در همان سال مجله ای ويژه شعر مدرن ايران با نام «جزوه شعر» را منتشر ساخت که جريان «موج نوی شعر ايران» از آن برخاسته است. او در سال 1345 مسئول صفحات فرهنگی مجله «خوشه» شد و اين صفحات را با نام «هوای تازه» اداره کرد. از سال 1346 بعنوان يکی از مسئولان صفحات شعر مجله «فردوسی» انتخاب شد و فعاليت های خود را در آن نشريه متمرکز ساخت در سال 1347 يکی از 9 نفر موسسين «کانون نويسندگان ايران»، دو بار عضو هيئت دبيران و نيز منشی تمام دوران نخست فعاليت اين کانون بود. اما پس از انقلاب در اعتراض به سياست های هيئت دبيران کانون که منجر به اخراج برخی از اعضاء موسس کانون شد از آن استعفاء داد در سال 1354 برای ادامه تحصيل به انگلستان رفت، دو ماه پس از انقلاب به ايران بازگشت و سپس، در سال 1361 برای آخرين بار از ايران خارج شده و به کشور انگلستان پناهنده شد در انگلستان موسس «گروه ايران کوچک» و يکی از موسسان «انجمن نويسندگان و هنرمندان ايرانی در بريتانيا» بود و در سال 1989 نيز، باتفاق شکوه ميرزادگی «انجمن فرهنگی پويشگران» را تأسيس کرد. نشريه «پويشگران» نتيجه اين همکاری محسوب می شود اين دو تن در سال 1990 با هم ازدواج کرده و در سال 1994 به کشور امريکا مهاجرت نموده و در ايالت کلرادوی اين سرزمين ساکن شدند آنها در طی سال های اقامت خود در کلرادو نخست به باز تأسيس «انجمن فرهنگی پويشگران» اقدام کرده و سپس به ادامه انتشار نشريه «پويشگران» پرداختند آنها از سال 2002 برنامه تلويزيونی «کارگاه انديشه» و از سال بعد برنامه راديو ـ تلويزيونی «بر ميز تشريح» و از سال 2005 برنامه «درپيشگاه فرهنگ» را برای کانال های ماهواره ای فارسی زبان و سياسی توليد کرده اند نوری علا مدرس ادبيات فارسی و جامعه شناسی اسلام در دانشگاه دنور کلرادو بوده است از اول دسامبر 2007، نشريهء اينترنتی «سکولاريسم نو» به سردبيری نوری علا بر روی شبکهء اينترنت جهانی قرار گرفت نوری علا در سال 2010 «شبکهء سکولارهای سبز ايران» را بنيانگزاری کرد. و در اگوست 2013 نيز «جنبش سکولار دموکراسی ايران» به همت او و تنی چند از همفکران اش شکل گرفت. در اکتبر 2013 نوری علا سکولاريسم نو را تعطيل کرد و اين نشريه جای خود را به سايت «جنبش سکولار دموکراسی در ايران» داد در حال حاضر نوری علا عضو شورای دبيران، هماهنگ کننده و سخنگوی اين «جنبش» است
گیسوی تو اثبات آزادیست بدان هنگام که رسولان مرگ و تعبد به چادرش میکشند صدایت فریاد تساوی ست وقتی شنیدنش را حرام میکنند خنده ات اعلام پایان ظلم است وقتی بر لبت قفلی از سکوت میدوزند و بودنت معنای وطن است هنگام که گذرنامه هامان را در آتش میسوزند
*اسماعیل نوری اعلا/ موریانه ها و چشمه* ... جغرافیای مکرر تبعید در سکسکه ی نرم ساعت ها به خواب رفته است . راستی چه نیازی به تناسخ است وقتی در همین پیله کرم می تواند، پروانه شود . بگو باز هم بگو شطرنج باز سرزمین خیال که من از سپیدیخناق سکوت به تنگ آمده ام . بگو كه ديرگاهيست در من کسی نیست و آینه ی غافل هنوز باورم می کند . نگاه کن نامت همینجاست در این امضایتان رنگ پريده که هر معاهده را هستی می بخشد . دار می بینم و دار شاعر . ببین که از روزن کلماتت خونی سیاه بر کاغذ تشت می کند به پروانه ای سیاه بدل می شود . و تو که بر ساحلِ بی آسیب بر کاغذهای خمیده ای . و کرکسان تکه تکه از تن تو می خورند و تمام نمی شوی . کجا آموخته بودم رسم شدن را که با خالیِ تو در تو خو نمی کردم و نبضم بر ساعت چهارراه هامی تپید تا مسی از دیر شدن فردا خبر نشود . آسمان را شماره کنم که در مسیر بمب ها به مشق های خط خورده می ماند و جنگل را در تنهایی درختان به تسلیتی دل خوش کنم . پس به من میگویید کدام کلمه آغازِ تاریخ بود که خاک بوی خون گرفته است و هوا در ارتعاشی نامحسوس زندانی ست و آدمیان مرگ را با شماره گورها اندازه می زنند . و بدینسان همیشه بر سنگفرش همه خزان ها جمعیتی از برگ به های و هوی می گذرد چه امروز چه دیروز چه آن زمان که من در پایان جهانم ایستاده بودم با شعری ناتمام خفته بر پهنه دشوار آسمان . آنگاه که زمستان به کوچه ما می رسد و درختان را پیر می کند و من فقط می دانم که بهار در دانه های برف پنهان است و غفلت همیشه از جدی گرفتن زمستان آغاز می شود . و می دانستم که شرابم از رگ تو می جوشد تصنیف از گلوی تو خوانایی می گیرد دستم به تطاول باغ تو گشوده است چشمم به آمیزش اسپند و آتش تو و دهانم به سوی لقمه سوزانی که از آفتاب تو پر می پزد . تو در خود خمیده و بر خود تنیده فقط دهان می گشودی تا آدمیان را بر کناره ی مفلوك دريای شور، قی کنی . آیا من به سوی تو بر می گردم؟! تو می چرخی و همه چیز را به سوی خویش می کشانی . شاعِری ایستاده است در چارراه سبز و سرخ و سفید پیراهنش، می پوسد و با باد می رود پوستش، چروک و زَخم می گیرد . هیهات جام شرابم کو می بینم که از تو تلخ تر شده ام . و بدینگونه است که آسمان می گذرد و شاعر می ماند در بافته های بی دوانِ تقابل ها و تضادها . اینگونه است که شاعر پیشخوانِ خانه را آب و جارو می کند و نامه رسانِ بارانی پوش نمی آید . و لنگرها در اعماق دریا زنگ می زنند . می ایستد شاعر با انبانی کلمه ی مه زده با ردایی از عاطفه های در هم جوش رو بدان سیاه سرِ سنگی که بر پیشانی اش خورشید و ماه از خرمنِ خاکستر می گذرند رو بدان سری که گرانشِ همه ی چرخ ها در اوست و سُکوتی را در پیله دهانِ خون زده می تراشد . شاعر در دل چرا و بر لب چگونه می گدازی کلماتی را که پرپر زنان در کلیدها و پنجره ها و صنوبرها گم می شوند . از چه لبالبی که چشمان َت در آتش هراس و تشویش می سوزند . پل ها را شکسته این و راه ها در مه گم اند . چیست این تهی که در سینه ام تلاطم دارد چیست این بی مرگی که سرنوشت من است!؟ . سزاوارترینم این دَستِ گشوده بود که در حسرتِ اعتماد بر شانه هایم شاخه می زد و شعله می کشید . سزاوارترینت کلماتِ خون زده ی تو بود که پنهانشان داشتی . و كلماتم از لهجه ی جنون پر است . نه! سزاوارترین اشتیاقم را به همراه بادبادکی به سوی آسمان تو رها کرده بودم و توفانِ تو استخوانش را شکسته و تیرخورده پیش پایم افکند . آی... نه! شرابی بریز پُل ها شکسته اند و آنسوی پُلِ راه آهَن نامِ تو بر زخمهای تازه چرک می بندد . تا مه خانه های شنیدن را از ابهام پر نکرده است چنگی بزن . و شاعر در رویای آینه غوطه می زند و در خویشتن غرق می شود . اخم بگشا شاعر اینگونه که از عبث می گویی کلمات از تو خواهند رمید . بیادآر که آموزگارانت زیر همان آسمان تلخ باغبان پر شکیب ایستادگی بوده اند . و در خورجینَم، جز کلمات یخ زده چیزی نیست . و آنگاه چهره ی او آن نامحتمل ترین آمدنی . برون آی و آبستنم کن از هجوم پرشتاب کلماتی زخمی . برون آی در شکل های نامنتظری که همیشه در میانه ی رویا و سر مستی جای دارند . اینَک آوازِ میانه سالیِ آینه ای که بر سپیدی شقیقه هایت می رویَد . با من بافته می شوی در کارگاهِ بی هراسِ سرنوشتی که به هر دیدار تَرانه ای دارد . پناهگاهی به من ده وقتی که آوار می خروشد و تکه تکه می شود . آرام، شاعِر که تا کوچه بلوغ بیابانی دراز در پیش است . نگاه کن که شَب در حریانِ بی خیالِ خویش به سوی خطِ مه می رود . وَتو که سایه ی هیچ اَبری نبوده ای از آبی می گُذری یا هَمه، آبی می شوی . تا تکیدگیِ آب آنجا که سرنوشت از دهانِ ماهیانِ حیرَت آب می خورد . از زخمِ درختان خون می چکد . کدام لحظه را زیسته شاعر که اینچنین به بوی عشق آغشته است . آنجا که تو سر می چرخانی و روبرویت از دفینه های شعر و موسیقی در می شود . و خود در امتدادِ لهجه های تو به آتش بازی تاریخ بر می گردم . و اِنتِهای دَریا سرزَمینِ دوست داشتَن های منست . و بادبان هایم در نَسیمِ تو به سوی تاریخ پر می کشند . دیگرم، وطن آنجاست که تو باشی . و بودنت معنای وطن است هنگام که گذرنامه هامان را در آتش می سوزند . عطر آرامش و انقلابیِ تو وقتی در هر زمان و هر منزل از هوای سینه ی من می نوشی و که غربت را از کلماتم می گیری