تبعید هر آدمی را، بهخصوص هر نویسندهای را، دو پاره میکند؛ یک پاره گذشتهای است که با زبان خودت به آن فکر میکردی و بخشی از هویت توست و دیگری اکنونی که در آن سرگشته و با لکنت میکوشی زندگی کنی و به یاد آوری. جوزف برودسکی، برندهی نوبل ادبیات سال ۱۹۸۷، در چنین جایی ایستاده است. او هر چند زندگیاش حتی در تبعید هم به روسیه گره خورده بود، هیچ وقت حکومت شوروی را نپذیرفت؛ هر چند به آمریکا رفت، اسیر غربگرایی نشد؛ هر چند میگفت به زبان روسی تعلق دارد، به انگلیسی نوشت. همین بیدرکجایی بود که سکوی پرش جستارهایش شد، تا در زبان جدید از چنگال بیرحم خاطرات نجات یابد و بتواند باز به چنگشان بیاورد، تا خانهای نو برای خودش بسازد: این بار درون زبانی تازه، با خشت ادبیات، زیر سقف حافظهای نویافته.
Joseph Brodsky (Russian: Иосиф Бродский] was a Russian-American poet and essayist. Born in Leningrad in 1940, Brodsky ran afoul of Soviet authorities and was expelled from the Soviet Union in 1972, settling in America with the help of W. H. Auden and other supporters. He taught thereafter at several universities, including Yale, Columbia, and Mount Holyoke. Brodsky was awarded the 1987 Nobel Prize in Literature "for an all-embracing authorship, imbued with clarity of thought and poetic intensity." A journalist asked him: "You are an American citizen who is receiving the Prize for Russian-language poetry. Who are you, an American or a Russian?" Brodsky replied: "I'm Jewish; a Russian poet, an English essayist – and, of course, an American citizen." He was appointed United States Poet Laureate in 1991.
انقدر کیف کردم و انقدر از آشنایی با آقای برودسکی خرسندم که بیلحظهای تردید و با تنی آسوده و روانی پاک پنج ستاره برای این کتاب ثبت میکنم. با این توضیح که بنده هیچ مطالعهٔ چشمگیری در زمینهٔ ادبیات روسیه ندارم، در نتیجه اطلاع چندانی هم از سیر تحول و تکاملش نداشتم، ولی با این کتاب شناخت محدود اما روشنکنندهای برای شخص من حاصل شد. اگرچه مجبور شدم گاهی چند بند یا حتی چند صفحه به عقب برگردم و دوباره خوانی کنم اما نه تنها در این مسئله رنجی نبود بلکه (برای من) به حظ ناشی از فهم متن میافزود.
درست مثل کاغذ. سفید، بی غلوغش، خوش عطر، خوش دست و با توانایی بریدنی بیبدیل. متوازن. هرچه نباشد این آقای شاعر است که دارد نثر مینویسد. درست مثل ترازوهای دوکفه ای قدیمی. یک طرف لطافت و زیبایی، قدم زدن با پدر در دوران کودکی، ناخنک زدن به اجاق گاز و گریز از دست مادرِ در حال آشپزی و آن کفه، برشهای زهرآگین در جان. آن کفه بازجوی کا.گ.ب، از دست دادن پدر و مادر در تبعید و حسرت دیدنشان حتی یک بار دیگر. آن کفه مرگ است که انتظار می کشد. همهی اینها را حافظهای قوی برای نویسنده جلوی چشم میآورد و پس از آن روحی رنجور است، با یکی از تواناترین قلمهایی که تا به امروز دیدهام و چشیدهام که همه چیز را می آفریند. بله درست نوشتم و شما هم درست خواندید. قلم آنقدر توانا هست که هم بو داشته باشد، هم مزه و هم صدا. اما از همه عجیب تر آن زمانی ست که لمس می کند مخاطبش را. مثل کارد برنده است. ولی نه به تند و تیزی کارد، مثل کاغذ می برد، مثل چاقو ارهای. راستش را بخواهید باید با او شریک شد و همه را چشید. بخوانید، حتما بخوانید. بنشینید پای حرفهای جناب برودسکی، بگذارید خودش به یاد آورد و برای شما تعریف کند، آرام بخوانید و کلماتش را بچشید. خدا رحمتتان کند آقای شاعر/نویسنده/معلم. خیلی خیلی برای خودم متاسف شدم که دیر متولد شدم تا بتوانم زنده بودنتان را درک کنم، برای خودم متاسف شدم. حسرت خوردم که دنیا آدمی مثل شما داشته و از من دریغ کرده است و خیلی خوشحال شدم از آشنایی با شما، هرچند دیر.
«هرچه بیشتر به خاطر بیاوری، به مردن نزدیک تر میشوی. تقلای یادآوری گذشته مثل هر ناکامی دیگری به این می ماند که تلاش کنی کورمالکورمال بر معنای وجود چنگ بیندازی. در هردو مورد انگار کودکی هستی با یک توپ بسکتبال: دست هایت مدام می لغزد.»
جستار اول و مخصوصا جستار سوم رو اینقدر دوست داشتم که دلم نمیاد به خاطر دو جستار دیگه نمره ی کم بدم. بیشتر از یکبار خوندمشون و احتمالا بازهم بهشون برمیگردم و میخونمشون. جستار دوم و چهارم راجع به ادبیات روسیه ست که من زیاد آشنایی ندارم و به همین خاطر برام جذابیت نداشتند.
با خواندن این کتاب بسیار جذاب با جوزف برودسکی آشنا شدم .جستارهای این کتاب موضوعات مختلفی را طرح میکند .سالها قبل کتاب امید علیه امید ماندلشتام را خوانده بودم و نکاتی که برودسکی در باره این کتاب طرح کرد واقعا فوق العاده بود.نکاتی که در باره زبان روسی و پتانسیل معاد باوری آن بسیار درخشان بود. میشود صفحه ها در باره ای’ کتاب نوشت ولی من دو موضوع انرا در اینجا میگذارم .در باره کتاب ماندلشتام و نثر روسیه و نقش داستایوفسکی و تولستوی در آن .
امید علیه امید نادژدا ماندلشتام تقدیم به تمامی همسران #خاوران “نادژدا “همسر “اوسیپ ماندلشتام “ ۸۱ سال عمر کرد که ۱۹ سال آن همسر او بود و ۴۲ سال بیوهاش .بیوه بزرگترین شاعر شوروی هویتی بس عظیم بود و تعداد آنها در دهه ۳۰ و ۴۰ آنقدر زیاد بود که می توانستند اتحادیه صنفی بزنند. هویت “نادژدا” با دو شاعر پیوند داشت، همسرش و “آنا آخماتوا”. زبان شعری این دو شاعر وامدار نثر عالی روسی در نیمه دوم قرن ۱۹ بود .”آخماتوا “همیشه می گفت که بیشتر شخصیتهای داستایوفسکی قهرمانان پابهسن گذاشته پوشکین اند. “نادژدا “ همه اشعار این دو شاعر را به خاطر سپرد. او در زمانهای می زیست که مکتوب کردن شعرهای مقاومت مجازاتی بس سنگین داشت. این اشعار بخش مهمی از هویت او شد و در قالب کتاب “ امید علیه امید “ در آمد. کرملین اعلام کرد هر کس این کتاب خارج از کشور نشر یافته را داشته باشد بشدت مجازات خواهد شد. تنها کرملین از این کتاب به خشم نیامد. روشنفکران بسیاری هم از افشا همکاریشان با کرملین وحشت کردند. عده ای از روشنفکران منفعل هم گفتند بردهِ حکومت بودن آنقدر دلسرد کننده نیست که از نظر اخلاقی صفر باشیم. “نادژدا “معتقد است رنج موجب اعتلا هنر نمیشود .این سفسطه زشتی است .رنج کور میکند، کر میکند، ویران میکند. “اوسیپ “قبل از انقلاب هم شاعر بزرگی بود و “آنا “و “مارینا تسوتایوا” هم بدون این همه رنج شاعرانی می بودند که حال هستند. هویت “نادژدا “را فرهنگ تشکیل داده بود. او سعی کرد که اشعار “اوسیپ “را زنده نگه دارد نه خاطره او را . او ۴۲ سال بیوه شعرهای او بود نه خود او، اگرچه که او را عاشقانه دوست داشت. این عشق نخبه گرایانه فقط در بستر فرهنگ تحقق می یابد نه رختخواب. او در آخر عمرش “اوسیپ” را بیشتر از روز عروسیاش دوست داشت و علت محذوب شدن خواننده به کتابش هم همین است. “اوسیپ” در جایی گفته بود تنها در روسیه است که با وجود گرامیداشت شعر، شاعران را می کشند.در اینجا شعر انگیزه رایج برای قتل است. او لحظه ای دچار بدفهمی نشد که از قطار تاریخ به مقصد آینده عقب افتاده است. او بخوبی می دانست که این قطار از اردوگاههای کار اجباری و اتاق گاز سر در می آورد. ( برگرفته از جستاری در کتاب “اگر حافظه یاری کند” از جوزف برودسکی با ترجمه طهورا آیتی)
جوزف برودسکی در کتاب “ اگر حافظه یاری کند” معتقد است که نثر روسیه در عرض ۵۰ سال سقوطی تکان دهنده را تجربه کرد و از داستایوفسکی به شولوخف رسید. بنظر او این از بدشانسی مردم روس بود که داستایوفسکی و تولستوی هم زمان در ادبیات روس شکوفا شدند. به نظر او در روسیهِ قبل از انقلاب اکتبر دو نوع نویسنده حضور داشت : - نویسنده ای در اکثریت که سختی صعود به قلههای معنوی را بخود نداد و واقعیات را با ریزترین جزئیات توصیف نمود، بطوری که واقعیات به گَردَش نمی رسید. - نویسنده ای در اقلیت که کاری به جزئیات نداشت او موشکافانه به پیچ و خم روانی شخصیتهایی می پرداخت و وقتی کتاب را می بستی انگار با افکار دگرگونه از خواب برخاسته باشی. نویسندگان روس به دنبال نویسنده اول یعنی تولستوی رفتند. فضا جامعه پر التهاب، حماسی و پر جنازه بعد از انقلاب اکتبر هم چنین نیازی داشت، و لی روش کار داستایوفسکی قابل تقلید نبود. او واقعیت را خلق می کرد .برای همین کافکا ،کامو و..از او بیشترین الهام را گرفتند .مسیر او روبه مدرنیسم بود و مسیر تولستوی رو به رئالیسم سوسیالیستی .
آینده به سبب فراوانیاش پروپوگانداست ------------- میشه گفت جستار <در یک اتاق و نصفی> جذابیت کتاب رو به صورت نمایی بالا برده. اگرچه بقیه جستارها کندوکاوی بیشتر در قرن ۱۹ و ۲۰ روسیه بود که نمیتونستم نقدهاش رو درک کنم چون آشنایی زیادی با اون دوران بیشتر از داستایوسکی و تولستوی نداشتم.
جستارها چون چیزی شبیه گفت و گوی ذهنی نویسنده هستن و گویی نویسنده تلاش نمیکنه به متن سروسامان بده، با زبان محاوره متن رو مینویسه،این موضوع هم ترجمه ی متن رو بسیار سخت میکنه که در بیشتر ترجمه ها این ضعف به چشم میاد و واقعا نمیشه گفت ایراد از مترجمه چون جمله های متن اصلی اغاز و پایان مشخصی ندارن طبیعیه که سخت خوانده میشن، طوری که بعضی از پاراگرافا رو باید برگردی از اول بخونی تا موجه منظور نویسنده بشی. دوم اینکه اگه صحبت از مسائل اجتماعی و دغدغه های ذهنی نویسنده باشن خوبه ولی اون جایی که نویسنده به سمت جیتارهای تخصصی میره ،در واقع به هر موضوعی میخواد نوک بزنه بک سری اطلاعات وارد کتاب میشه که ممکنه مخدوش باشه یا علمی نباشه، اونجاهاست که خوندن جستار اذیتت میکنه. ولی خب با تمام این حرف ها من این ڗانر رو دوست دارم ،جستار اولش رو بیشتر از بقیه دوست داشتم.در مورد ترجمه احساس میکنم مترجم تلاشش رو کرده بود ولی خب محاوره ای بودن کتاب واقعا ترجمه رو سخت میکنه
ترجمهی خانم آیتی اولای کتاب خیلی سخت بنظر میومد ولی جلوتر که رفتم دیگه اذیت نشدم بابتش. جستار سه برام خیلی جالب و دوست داشتنی بود. سایر جستارها هم خوب بود.
اگر حافظه یاری کند ترجمه ی بسیار سخت خوانی دارد. جستارهایی که مطمئن نیستم دقیقا زا یک کتاب آمده اند یا با ساختار پراکنده ترجمه شده اند. چون خط ارتباطی کمرنگ و بسیار دوری میان شان برقرار است. . مضمون های رایج آثار برودسکی. تبعید، خاطره، فقدان و معنای مرگ و زندگی نهاینا آنچه زندگی می نامیم چهل تکه ای از خاطرات دیگران است که با مرگ مان از هم شکافته می شود و به دست هرکس فقط بخشی از تکه های اتفاقی و از هم گسیخته اش می رسد. . برودسکی از روسیه سرزمین مادرش متنفر است و از آنجا به آمریکا امده و به زبان انگلیسی می نویسد. در پانزده سالگی ترک تحصیل می کند و...به خاطر جستار از یک کمتر- جایزه ی نوبل را از آن خود کرد. و دکترای افتخاری از ییل و آکسفورد و... . یکی از دلایل جذابیت امریکا فردگرایی زمخت بود. می گوید وقتی خاطراتش را به انگلیسی می نویسد اندک باقی مانده ها گنگ تر هم می شوند. اگر جایگزینی برای عشق وجود داشته باشد خاطره است. . اینکه چه چیزی را انتخاب کنی که برای بقیه جذاب باشد ابتذال انتخاب تو را نشان می دهد. . در کسب و کار نویسندگی آنچه می اندوزی نه تخصص که عدم قطعیت و تردید است که نام دیگر همان مهارت است. . زندگی خاص نادژدا ماندلشتام. دو دهه بیوگی و محرومیت مطلق و جنگ بزرگ و هراس هر روز بازداشت شدن به جرم آنکه همسر نویسنده ی دشمن مردم بود. اتاق او خشت متر مربع بود و بیشتر فضا را یک تختخواب پر می کرد و... او اجازه ی ورود به شهرهای بزرگ را نداشت. . بیشتر شخصیت های داستایوفسکی همان قهرمانان پابه سن گذاشته ی پوشکین اند. . واقعیت به خودی خود پشیزی ارزش ندارد. دریافت و ادراک است که واقعیت را به سطح معنا ارتقا می دهد. . بهترین و صمیمی ترین جستار این مجوعه- یک اتاق و نصفی- شرح حال زندگی اشتراکی در زوسیه در یک اتاق و نصفی و حال و هوای مادرش که عاشق شعرهای فارسی مخصوصا سعدی ست. . دستور زبان روسی دوباره ان ها را به اسارت می کشد و دستور زبان انگلیسی شاید راه حل فرارشان باشد از دودکش های مرده سوزخانه ی دولتی. . در این جستار او به جست و جوی پدر و مادر مرده ش و شباهت خودش با ان ها نیز می گردد. . شاید این چند متر به نیکی از من یاد کند و بهترین ده متر عمرم بوده باشد. اگر فضا ذهن داشته باشد. . فرزندف والدینش را به خاطر نمی اورد چون همواره رهسپار است. مهیای آینده. او نیز سلول های مغز را برای آینده ذخبره می کند. ضرب المثلی می گوید هرچه حافظه ت کوتاه مدت تر باشد عمرت طولانی تر است. . نثر روسی همینجا شکست می خورد چرا که مات و مبهوت از وسعت تراژدی جادث شده بر ملت ش مدام با زخم هایش ور می رود و دیگر قادر نیست به لحاظ فلیفی و سبکی پا را از تجربه فراتر بگذارد. . دو نوع نویسنده وجود دارد: یکی آنکه جزییات را با ظرفیت ترین وضعیت می نگارد و مقل این است که فیلمی را با دقت دیده باشی و دیگری نویسنده ای که حالا و پیچ و خم های روانی شخصیت های اثرش را موشکافانه توصیف می کند. . نویسنده ی بزرگ کسی ست که چشم انداز قریحه ی بشر را امتداد می بخشد. که به انسان سرگشته روزنه ای برای دنباله روی می دهد.
واژههایی شریف، بیغش، غمانگیز و آگاهیبخش. گمان میکنم همهچیز و همهجای این چهار جستار آیینهای ست روبهروی مای ایرانی. از افسوس برای صد و بیست سال گذشته و شکستها و رنجهایی که ما هنوز به بدترین گونه، در بدترین درهشان گیر کردهایم و انگار تمام نمیشود بگیر تا افسوس برای نویسندگانی که در این سالها روز خوش ندیدند و حرام شدند (در تبعید یا زندان یا گوشهگیری یا شکنجه و مرگ). کاش پایانی برای این وضعیت مزخرف ما روی دهد. امیدوارم بیزاری برودسکی از وطن را در خودم هرگز پیدا نکنم. من وارونهی او هرگز از ایران و ایرانی و زبان فارسی بیزار نخواهم بود و تا آنجا که در توانم باشد این زبان را بهکار خواهم گرفت و گسترش خواهم داد. راستی مادر برودسکی به ادبیات فارسی هم علاقهمند بود و به گفتهی خودش، کتاب گلستان سعدی یکی از نخستین کتابهایی بود که مادرش برایش خرید. ذوق کردم پس از شنیدن این موضوع و افسوس خوردم برای خودمان...
فرصت نوشتن ندارم وگرنه بیشتر مینوشتم. همین وقتها ست که باتری سیستم تمام شود و به کما برود! اگر به ادبیات روسیه، خاطرهنویسی و دلتنگی، ادبیات تبعید و استبداد، شعر و بررسی نویسندگان روسی قرن بیستم علاقهمند هستید کتاب درخوری ست.
فهرست: سخن مترجم: مثل ماهی در شن 1. از یک کمتر؛ هر چه بیشتر به خاطر بیآوری... 2. نادژدا ماندلشتام: یک سوگنامه؛ بقایای آتشی بزرگ 3. در یک اتاق و نصفی: آدم با چه میزانی از جزئیات میسازد 4. در هوای فاجعه: چگونه نثر روسیه در قرن بیستم به زوال رفت؟
شاید برای کسایی که با ادبیات شوروی آشنایی بیشتری دارند جالب تر باشه. در جستار آخر به بررسی علل افول ادبیات روسیه بعد از قرن 19 از دید نویسنده می پردازد.
I loved the third text. On one page, he explained why he would no longer write Russian, and I read that page almost five times and never got tired of it. What an interesting text and shockingly similar to my position in my country.
از این چهار جستار، جستار اول و سوم بطور مستقیم دربارهی تجربهی زندگی در شوروی بود و جستارهای دوم و چهارم متمرکز بر چهرهها و ادبیات روسیه. برودسکی تا حدی در جستار سوم و بیشتر در جستار چهارم خیلی دچار پراکندهگویی شده ودنبال کردن متن رو سخت کرده اما وقتی کتاب تموم شد خاطرهی خوبی از ملاقاتش با نادژدا ماندلشتام و آنا آخماتوا برای خواننده به جا میمونه بخصوص با اون توصیف سینمایی نویسنده از خانم ماندلشتام. همچنین روح روایت شده از تبعید زندگی در شوروی و طعم خانواده در اون دوران که تو جستار یک اتاق و نصفی که در حد کمال به چنگ اومده.
از طریق مجموعه جستار والریا لوئیزلی با جوزف برودسکی آشنا شدم و چه آشنایی مبارکی… بی اندازه لذت بردم… و بی اندازه درس گرفتم… دم نشر اطراف گرم که جستار رو به طور رسمی و حرفهای وارد زبان فارسی کردن
برودسکی= سردمدار موج سوم نویسندگان روس مهاجر متن=انتقادی است. انتقاد از وطن، تبعید، حزب، یهودستیزی و حکومت استالین. سبک= جستارنویس، نثر موزون، خودزندگینامه محتوا= اطلاعات درباره ادبیات و تاریخ روسیه، تصویری از زندگی در دهه ۵۰ و ۶۰ میلادی در شوروی سابق به دست میدهد.
اسم جوزف برودسکی رو اینور اونور زیاد خونده بودم. یکیش که خیلی تو ذهنم مونده از جستار والریا لوئیزلی است. والریا نویسندهی محبوب منه و خیلی برودسکی رو تحسین میکنه. یه سفر میره ونیز که برودسکی در قبرستان اون شهر دفن شده. این بخش از جستارش خیلی خوندنیه. می نویسه نویسنده کسیه که سکوت و فضاهای خالی رو توصیف میکنه. شاید آدمی فقط دو اقامتگاه داشته باشه: خونهی بچگیهاش و قبر. بعد در ادامه میگه گشتن دنبال یه قبر تو قبرستان مثل یک قرار ملاقات با غریبهای در کافه است. در هر دو، لازمه بری به مکانی و دور و برت رو بگردی تا طرف رو پیدا کنی.
#تحلیل_کتاب برودسکی شاعر و جستارنویس روسی با مهاجرت از روسیه، همزمان ساحت زبان روسی را هم ترک میکند. او آثارش را به انگلیسی مینویسد. خوب هم مینویسد و جایزه میبرد. برودسکی تعلق خاطر زیادی به زبان دارد. از گوشه گوشهی نوشتارش پردازش ذهنی تیز را میشود دید. گرچه حالت موزون و شعرگون متن برودسکی که به آن شهرت دارد، در ترجمه خودش را نشان نداده. از چهار جستار، دوتای آن درباره��ی دوران کودکی نویسنده در وطنش شوروی سابق است. از این جستارها اطلاعات جالبی از طرز زندگی اشتراکی در آن دوره به دست میآید. جستار "یک اتاق و نصفی" بیشتر از بقیه به مذاقم خوش آمد. تمرکز این جستار بر حافظه است و جزییاتی که یادمان میآید در حالی که تصویر کلی را فراموش کردهایم. دو جستار دیگه دربارهی ادبیات روسیه است. یکی دربارهی نویسندهی زنی است که از قضا بیوهی شاعر معروف روسی است. چون نه هیچ شعری از شاعر مذکور خواندهام و نه با بیوهاش آشنایی دارم، بخش زیادی از جستار رو نگرفتم مگر اشارههای کوتاهی که به آنا آخماتووا شده بود. جستار "در هوای فاجعه" مروری به زوال ادبیات روسی در قرن بیستم است و نقد ادبی خواندنی هست، منتها با این مشکل که نصف نویسندگان و آثار نام برده را نمیشناختم.
#گزیده_کتاب عذاب وجدان جزو احساساتی است که استادی در آن ساده است. مردان آن نسل مردان صفر و یکی بودند. اکنون که به سنی برابر با آنان رسیدهام با همان حجم جسم و لباسهای همان اندازه، میبینم که همه چیز در نهایت خلاصه میشود در یک صفر و یک، در همان اصل بله و خیر. عمری بر ما گذشت تا همان چیزی را بیاموزیم که آنان از آغاز میدانستند: این که جهان بسی نارس و ناآزموده است و لیاقتی جز این ندارد. آن بله و خیر به خوبی و بهطور کامل تمام پیچیدگیهایی را در برمیگیرد که ما با شوق و ذوق سرگرم کشف و ساختاربندی آن بودیم و کم مانده بود به بهای از دست دادن نیروی ارادهمان تمام شود.
حال و هوای ادبیات روسیه ی قرن بیست و مقایسه ش با ادبیات قرن نوزده رو توصیف کرده بود. تونستم یکم با ادبیات روسیه ارتباط بگیرم. مسیر ذهنی و توصیف های عقاید کمونیستی اون زمان رو هم دوست داشتم. جذاب بیان شده بود.
جستار سوم این مجموعه یکی از بهترین جستارهایی بود که خوندم و واقعا من و به فکر فرو برد به این فکر میکردم که حافظه و خاطرات آدمها چقدر میتونه خوب باشه و همزمان چقدر میتونه عجیب و سردرگم کننده و غمگین
تا اینجای زندگی به اندازهی انگشتان یک دست هم نوشتهای نخواندهام که به روزگاری که بر من-مایی که در یک اتاق و نصفی زندگی میکنیم-میگذرد شبیه باشد. جستار یک اتاق و نصفی از همین متون بود.
"هر کودکی با درجات مختلف مشتاق رسیدن به بزرگسالی است و ترک خانه ، این آشیانه ی سرکوبگر رفتن به سوی زندگی واقعی در دل این جهان پهناور به سوی زندگی به سیاقی که خود میخواهد. به وقتش به مراد خود می رسد و چند صباحی فریفته ی چشم اندازهای تازه و سرگرم ساختن آشیانه ای از آن خود و بر ساختن واقعیت خودش میشود بعد ، یک روز وقتی که واقعیت جدید تحت کنترل او در آمده و شرایط دلخواهش فراهم ، شده ناگهان در می یابد که دیگر اثری از آشیانه ی سابقش نمانده و کسانی که به او زندگی بخشیدند ، مرده اند . آن روز احساس میکند معلولی است بدون علت عظمتِ فقدان وضعیت را از درک او خارج میکند ذهنش که به دست این فقدان عریان شده ، منقبض میشود و این امر عظمت فقدان را بیشتر می کند . در می یابد که جست وجوی زندگی واقعی در جوانی ، عزیمتش از آشیانه ، آن آشیانه را بی دفاع برجای گذاشته است . این خودش به قدر کافی بد است ، ولی کماکان میتواند تقصیر را به گردن طبیعت بیندازد . آنچه نمی تواند به گردن طبیعت بیندازد ، کشف این مسئله است که دستاورد او و واقعیت برساخته اش به اندازه ی واقعیت آشیانه ای که رها کرده نیز اعتبار ندارد که اگر زمانی چیزی واقعی در زندگی اش وجود داشته اتفاقاً همان آشیانه ، بوده سرکوبگر و خفقان آور که عاجزانه می خواسته از آن بگریزد چرا که دیگران ساخته بودندش همان کسانی که به او زندگی بخشیده بودند و نه خودش که به خوبی قدرو منزلت کار خودش را میشناسد و گویی از زندگی ای که به او داده شده فقط استفاده میکند . میداند هر آن چیزی که بر ساخته چقدر برآمده از اراده و قصد و نیت قبلی بوده است نهایتاً چقدر تمامش موقتی است و حتی اگر دوام یابد بهترین روشی که میتواند از آن بهره بگیرد این است که آن را شاهدی بر مهارتش بداند و بتواند بهش بنازد با این حال ، علی رغم آن همه مهارت هرگز قادر نخواهد بود آشیانه ی بدوی و مستحکمی را که نخستین گریه ی زندگی او را شنیده بازسازی کند . هرگز نیز نمی تواند کسانی را که او را در آن آشیانه گذاشتند از نو بسازد . او معلولی بیش نیست و نمی تواند علت خود را بازسازی کند."
یک اتاق و نصفی - بخش ۱۸
همچون رودی بهدست پر زور زمانه از مسیرم منحرف شدم. زندگیام را جابهجا کردند: به دل درهای دیگر ریختم، از مناظر دیگری گذشتم، غلتیدم و رفتم ساحل خویش را نمیشناسم، ساحلم نمیدانم کجاست.
برودسکی میگوید مردم در روسیه خیلی گریه نمیکنند؛ چون باید اشکهایشان را برای مواقع بدتری ذخیره کنند. او معتقد است آنها بردهی نظام شوروی شده بودند و آن حکومت، زندگی آنان را گروگان گرفته بود. در حقیقت، این برودسکی نبود که در تبعید بود؛ تبعید واقعی برای والدین او بود که در کشور خودشان از زندگی خوبی که میتوانستند داشته باشند، محروم شده بودند.
با برچسبهایی نظیر انگل جامعه، دشمن مردم، بیمار روانی و غیره، سعی در به حاشیه راندن برودسکی میکنند.
برودسکی از آپارتمانها و مستراحهای اشتراکی میگوید؛ زندگی ۴ نفر در یک اتاق. کارخانههای شوروی، کارگران را دقیقاً تبدیل به همان چیزی میکردند که مارکس نقد میکرد؛ هرچند، ورژن مست و خمار آن.
آخماتووا دو بار به دست شوروی بیوه شد. اما اینها کافی نبود و پسرش هم ۱۸ سال در گولاگ پوسید.
«به گمانم حافظه جایگزین همان دمی است که در فرایند فرخندهی تکامل برای همیشه از دست دادهایم. حافظه تمام حرکاتمان را هدایت میکند، از جمله مهاجرت. غیر از این، فرایند یادآوریْ عنصری بدوی در خود دارد، که اگر یک دلیل داشته باشد این است که چنین فرایندی هرگز خطی نیست. به علاوه، هرچقدر بیشتر به یاد بیاوری، شاید به مردن نزدیکتر بشوی. اگر چنین باشد، لکنت حافظه، غنیمتی است. بیشتر اوقات البته پیچ میخورد و باز میشود و به هر سو منحرف میشود، درست مثل دُم؛ روایت آدم هم به همین سیاق است، حتی با وجود خطر کسالتبار و بیسروتهْ به گوش رسیدنش. کسالت، در هر صورت، پرتکرارترین خصیصهی هستی است.»
شفافیت افکار و شدت شاعرانگی برودسکی در تک تک جستارها خیرهکنندهاست. جستار محبوب من جستار سومه. در این جستار برودسکی آگاهانه و به اصرار به زبان انگلیسی از پدر و مادر مرحومش مینویسه تا یادشون رو برخلاف زندگیشون که به زبان روسی بود، به زبان انگلیسی زنده نگه داره.
چندتا از بخشهای محبوب من از متن کتاب
جایگزینی برای عشق وجود داشته باشه خاطرهاس.
هیچ کشوری به خوبی روسیه در هنر ویران کردن روح اتباع خود استاد نیست.
نقطهی اشتراک حافظه و هنر، گزینشگری و ذوقی است که در توجه به جزییات دارند
یک شروع عالی برای جستارخوانی. آشنایی ساده با ادبیات روسیه و خاطرات خواندنی نویسنده. که بسیار عمیق و تاثیرگذار خواننده را همراه میکند و احساسات و فضا را به روشنی بازسازی میکند. از هر نظر عالی.