The surprising history of the scientific method--from an evolutionary account of thinking to a simple set of steps--and the rise of psychology in the nineteenth century.
The idea of a single scientific method, shared across specialties and teachable to ten-year-olds, is just over a hundred years old. For centuries prior, science had meant a kind of knowledge, made from facts gathered through direct observation or deduced from first principles. But during the nineteenth century, science came to mean something else: a way of thinking.
The Scientific Method tells the story of how this approach took hold in laboratories, the field, and eventually classrooms, where science was once taught as a natural process. Henry M. Cowles reveals the intertwined histories of evolution and experiment, from Charles Darwin's theory of natural selection to John Dewey's vision for science education. Darwin portrayed nature as akin to a man of science, experimenting through evolution, while his followers turned his theory onto the mind itself. Psychologists reimagined the scientific method as a problem-solving adaptation, a basic feature of cognition that had helped humans prosper. This was how Dewey and other educators taught science at the turn of the twentieth century--but their organic account was not to last. Soon, the scientific method was reimagined as a means of controlling nature, not a product of it. By shedding its roots in evolutionary theory, the scientific method came to seem far less natural, but far more powerful.
This book reveals the origin of a fundamental modern concept. Once seen as a natural adaptation, the method soon became a symbol of science's power over nature, a power that, until recently, has rarely been called into question.
Whewell remarked that the sciences’ increasing fragmentation was plain in the lack of any general name for those who studied the material world. He canvassed the possibilities: “Philosopher” was too lofty, “savant” too French; the German “Natur-forscher,” rendered into English, became “nature-poker,” which was plainly out of the question. “Scientist,” Whewell reported, had been the suggestion of an “ingenious gentleman” at a meeting of the British Association for the Advancement of Science, who had justified his free use of the suffix by invoking, among others, “sciolist” (pretentious possessor of a smattering of knowledge, from the Latin sciolus). Whewell, who died in 1866, several decades before “scientist” caught on, would surely be astounded to learn what posterity did with his farcical word, including retroactively attaching it to two millennia of nature-pokers and sciolists from Aristotle to Newton to Whewell himself. Imagine Stephen Colbert, transported two hundred years into the future, discovering that “truthiness” was the twenty-third century’s standard of belief, and everyone from Socrates to Einstein was now a “truthineer.” ... [Editor] Youmans made it his mission to apply [Herbert] Spencer’s oily thinking pump to America via The Popular Science Monthly, for which Spencer wrote the first article in the first issue, proposing that social phenomena were no less susceptible to scientific methods than biological ones. Ultimately, Spencer contributed almost a hundred articles to The Popular Science Monthly, championing the manifest destiny of the scientific method, whose territory, Youmans announced, was inexorably expanding. Cowles recounts that as a result of his exposure through the magazine, Spencer was greeted by crowds of “adoring fans” during his 1882 visit to the United States. He had become a household name in America, and “the scientific method” a household phrase and idea. ... Here, then, is the answer to when, where, and how “the scientific method” originated: not in any field or practice of science, but in the popular, professional, industrial, and commercial exploitation of its authority. This exploitation crucially involved the insistence that science held an exclusive monopoly on truth, knowledge, and authority, a monopoly for which “the scientific method” was a guarantee.
A fantastic book for any academic or anyone looking to appreciate the progress science has made over the last 100 years. This book will give you an appreciation for how thinking and method have evolved in the scientific community - and how the masses would be wise to adopt the same. I'd keep a dictionary handy while reading this one too.
جهان فانتزی پُر است از شخصیتهای دانشمند، پا به سن گذاشته، با روپوشهای سفید، سرهای کچل و عموماً هم کمرهای غوزکرده که درون آزمایشگاههای خود با انواع ابزارهای تجربی و تکنولوژیک، سرگرم اجرای نقشهها و طرحهای عمدتاً شومی هستند که کارفرمایان و کارآفرینان سرمایهدار و عموماً خبیث آنها در ذهن خویش میپرورانند؛ خواه انجام یک شرارت باشکوه باشد، یا تحصیل سلطه و حکمرانی بر جهان، و یا کسب ثروتی هنگفت. یکی از این فانتزیها که در خاطرم مانده است، پاگنده نام دارد؛ یک شخصیت افسانهای که در فولکلور ساکنان حاشیهٔ جنگلها جایگاهی ویژه دارد و همین حالا، شمار قابل توجهی از انسانها برای یافتن رد و نشانی از آن، با ایمانی راسخ قدم به میانهٔ جنگلهای سراسر دنیا میگذارند. این باور وجود دارد که پاگنده یک مخلوق شبهانسانی با قد و پاهایی بسیار بزرگ است که بدنش به طور کامل از مو پوشیده شده و تک و تنها در دل جنگل زندگی میکند و از قدرتهایی به مراتب مافوق انسان برخوردار است. بچه که بودم، بارها وقتی به امامزادهای میرفتیم، میدیدم ردپاهای غولآسایی را که روی سنگها (عموماً آذرین یا دگردیسیشده) نقش بسته بود و داخل محفظهای نگهداری میشد و البته، هنوز هم میشود. این ردپاها هنوز هم تا حدود زیادی معماهایی غامض هستند که تنها در فولکلورها و باورهای محلی میتوان جواب قانعکنندهای برای حضورشان یافت. به شخصه ندیدم تا حالا در محفلی دانشگاهی دربارهٔ آنها صحبتی تجربی به میان آمده باشد؛ و نکته دقیقاً همینجاست! محافل دانشگاهی و روش علمی آنها، در اهداف و آزمونهایی از پیش مشخص قالبریزی شده و میشود که بنا است تا کاری واقعی را در جهانی واقعی بنابر مقاصدی واقعی انجام دهد. درست مثل شرکت ساخت موهای مصنوعی در فیلم پاگنده، که تنها جذابیت این موجود برای آن، رشد سریع موهای بدنش بود و دانشمند اجیرشدهاش، مصمم بود تا با کشف زنجیرهٔ ژنتیک آن و دیگر موجودات مو-دارِ جنگلی، دارویی را برای ایجاد موهای طبیعی، لطیف و بادوام روی سر انسان ابداع کند و بدینطریق و با آفرینش این کارِ بیسابقه، سرمایهای هنگفت را نصیب شرکت و کارآفرین آن کند. در آن آزمایشگاه مخوف و نزد آن دانشمند کهنسال، موجودیت و ماهیت پاگنده به هیچعنوان اهمیتی ندارد، زیرا در نظامنامهٔ اهداف و ضرورتهای آزمون و تجربهٔ روش علمی (همانکه در فرم مخصوص طرحهای پژوهشی خودمان بارها پُر کردهایم و هنوز، پُر خواهیم کرد) شناخت خودِ پاگنده، یا از آن واقعیتر، شناخت علمی ردپاهای گندهٔ امامزادهها، از هیچ جایگاه پژوهشی قابل اعتنایی برخوردار نیست. هنری کاوُلز در کتاب روش علمی؛ تطوّر تفکر از داروین تا دیویی دقیقاً روی همین معضل انگشت میگذارد و تاریخی تعجبآور را از زایش تا اوج پیشرفت روش علمی در اختیار میگذارد. این کتاب دقیقاً معطوف به پاسخگویی به این سوال است که چرا مردم عادی و فانتزیهای آنها تا این حد نسبت به دانشمندان و آزمایشگاههای آنها دید و نگاه منفی و حتی رعبانگیز دارند؟ در این کتاب هیچ اشارهای به این تصورات و فانتزیها نمیشود، اما مطالعهٔ آن برای درک علل وجودیِ چنین تصوّراتی واجب و ضروری است. روح حاکم بر این کتاب به ایدهٔ طبیعیسازی روش علمی مربوط میشود. کاولز میخواهد نشان بدهد که چطور آغاز سدهٔ نوزدهم، مُهر پایانی است بر عصرِ خلاقانهٔ روشها، سدههای هفده و هجده میلادی، که توسط دانشمندانی مثل گالیله یا فرانسیس بیکن پرورش یافته بود. این عصر با چارلز داروین به پایان میرسد؛ اما نه با شخصِ او، که با برداشتها و تلقیهایی که دیگران، به ویژه اسپنسر، از دو مفهوم تطوّر و انتخاب طبیعی داشتند. اسپنسر حتی در این مسیر روی شخص داروین هم اثر میگذارد؛ داروین تحت تأثیر آراء او است که در ویراستهای بعدی کتاب منشأ انواع خود، عبارت بقاء اصلح را ذیل عنوان اصلی میگنجاند. طبیعیسازی روش که در پایان عصر روشها صورت میگیرد، بدین معنا است که انسان بنا بر طبیعت خویش میل به علم دارد؛ همانا میل به آزمون تجربی و استنتاج برمبنای مشاهدات حاصل از آن آزمون. انطباقپذیری که همراه با تطورگرایی داروینی (به پسوند گرایی در اینجا توجه شود؛ آنچه در ادبیات سدههای نوزدهم و بیستم معطوف به تطوّر-تکامل داروینی نمایان میشود، لزوماً ربطی به آراء شخص داروین ندارد) رفته رفته پایهای را برای بینش علمی شکل میدهد و موجب میشود تا نگاه کاملاً متفاوتی از تاریخ انسان و حتی موجودات دیگر در عرصههای روشنگرانه پدیدار شود. در این تلقی نوین تطوری، تفاوتهای بنیادین میان انسان و غیر-انسان رفته رفته از میان میرود و برای شخص انسان نیز مسیر تطور-تکامل متفاوتی ترسیم میشود که اینبار، روی روش علم بنیان دارد؛ اینکه زندگی روزمرهٔ نوع بشر، و نیز جانوران دیگر، تلاشِ معقول برای کسب بیشترین درجهٔ انطباق ممکن با محیط پیرامونی بوده است و این انطباقپذیری توأم با آزمون و خطا، عامل اصلی تطور-تکامل انواع موجودات محسوب میشود. بنابراین متفکران سدهٔ نوزدهم، از داروین به بعد، عملاً این باور را پرورش میدهند که اساساً زندگی همهٔ موجودات روی زمین، روی روش علمی بنیان دارد: آزمون و خطا برای رسیدن به بهینهترین پاسخ ممکنِ یک مسئلهٔ انطباقی مشخص! طبیعیسازی، یا طبیعی-جلوهدادن روش علمی، روی نگاه نسبت به پیشرفت و ترقی انسان هم اثری عمیق گذاشت؛ حالا دیگر نه تنها علم، که دین و جادو نیز به عنوان اشکال بدویتر آزمون و خطاهای تجربی برای انطباق بهینه با محیط به شمار آمدند. در این سده، پایهٔ همهٔ این اشکال روی ذهن-روانِ انسان نهاده شد. ذهنِ انسان به طور طبیعی با روش علمی کار میکند، زیرا در اصل تکامل یافته است تا از پس حل مسائل انطباقی برآید. در این منظر، جادو و دین تنها خطاهای یک ذهن همواره در حال تجربه و آزمون هستند که در نهایت، پس از عبور از اشتباهات گوناگون، در علم تجربی به نزدیکترین موضع ممکن خود با ذهنیت حاکم بر جهان دست مییابد. بنابراین، غایت ذهن انسان از همان ابتدا آن بود که با ذهنیت حاکم بر جهان پیوند یابد و جادو و دین، تنها انحرافات مراحل طفولیت و نوجوانی نوع بشر در این مسیر هستند. به همین دلیل به درستی میتوان ادعا کرد که روانشناسی، به عنوان یکی از جدیترین محصولات و موالید نظام فکری حاکم بر سدهٔ نوزدهم، عملاً مقدمه و پایهای برای ظهورِ، از یک سو روش علمی، و از سوی دیگر علوم انسانی بوده و هست. در اینجا دیگر موضوع بر سر پدیدههای جهان، چنانکه خود را به ما عرضه میکنند، و کسب شناخت نسبت به ماهیات آنها نیست، بلکه بیش و پیش از آن، معطوف است به اینکه فکر انسان چطور کار میکند؟ انسان به کدام شیوه میاندیشد و چه شیوهای را برای پیوندزدن ذهن انسان با ذهنیت حاکم بر جهان، به طور طبیعی به کار میبرد؟ انسانِ روزمره، از فراستی جانوری برخوردار است و آن فراست را البته به کمالْ دارد! این فراست بیش از همه معطوف به انطباق با محیط است و بنابراین، تعلیمپذیری و انعطافپذیری فکری دو ویژگی بنیادینِ روان انسان است. حالا روانشناسی باید برای فراتر رفتن از قیدوبندهای تطوری-طبیعی، شیوههایی را برای تقویت و اصلاح تعلیمپذیری پیشنهاد کند تا انسان را به سمت غلبه بر طبیعت راهبردار شود. روانشناسی در این معنا، مادرِ روش علمی و شالودة پیشرفت علمی انسان است. البته روانشناسی در اینجا تأکید دارد که روان و ذهن انسان پایهای فیزیولوژیک دارد. جیمز به عنوان یکی از پایهگذاران روانشناسی به مثابة یک علم معطوف به روش علمی، بر این نکته تأکید میکند که علم واقعیِ انسان روی نظریهٔ تطوّر، فاکتهای باستانشناختی، سیستم عصبی و حواس بنا میشو��. اما در همین سده، متأثر از نفوذ آباء کلیسا از یک سو و مراجع رمانتیسیست از سوی دیگر، پای فرضیه هم به میان کشیده میشود؛ و میدانیم که به خصوص، فرانسیس بیکن با چه شور و حرارتی علیه فرضیه موضعگیری میکرد و آن را برای حصول به دانش راستین حتی مضر هم به شمار میآورد. دربارهٔ ضرورتِ وجود فرضیه و متعاقب آن، بهرهگیری از استنتاج قیاسی در روش علمی یک توجیه بنیادین آورده شد: اینکه اگر همة علم را یافتهها و فاکتهای تجربیِ حاصل از مشاهده و آزمون شکل دهد، پس چطور میتوان میان آنها و ذهنیت کلی حاکم بر جهان ارتباط برقرار ساخت. در اینجا است که پای شهود و حیات درونی انسان نیز به میان کشیده میشود. اگر بپذیریم که روش علمی، غریزهای پایهای نه فقط در انسان، که در کل حیات جانوری به درجات گوناگون است، در این صورت الهامات و امیال درونی او نیز به همان اندازهٔ توانمندی ذهن وی برای حل مسائل انطباقی، هم غریزی و هم به حال انطباق بهینة او با محیط سودمند و ضروری هستند. پس اگر فاکتی در طبیعت وجود دارد، آن فاکت باید تابع فرضیهای از پیش موجود، شهودی و دروننگرانه باشد تا بتواند لایهای از حقیقت هستی را نمایان کند. فرضیهها، گمانهها و حدسهایی هستند که از درون بر جان دانشمند القاء میشوند و چراغ راه او را برای رسیدن به حقایق امور (یعنی خواندن نیتهای بنیادین مستتر در وجود چیزها) شکل میدهند. طبیعتدانان سدههای هفده و هجده بسیار کوشیدند که پای این شهودها و دروننگریها را از قلمرو علم مدرن بیرون نگهدارند. حتی وقتی نیوتون جاذبه را با سقوط اجسام درک میکرد، آن نیرو را نه به ذهن خود ربط میداد و نه فاکت سقوط اجسام را برای شرح جهان فیزیک ناکامل میدانست؛ اینکه گفته شود اجسام هر جا به حال خود رها شوند به سمت زمین کشیده میشوند، واقعیتی است که نیازی به هیچ فرضیهای پیش از تجربه و حتی پس از آن ندارد. اما این برای آباء کلیسا و رمانتیسیستها کافی نیست؛ آنها نیروهایی عمیقتر و مطلقتر را در جهان میجویند که ذهن آدم در کاملترین حالت ممکن، آئینهدار آن باشد. و این انحراف قابلتوجه در علم مدرن، کلید ورود به سدهٔ نوزدهم، روانشناسی و روش علم میشود. موضوع دیگر به اجتماعی-بودن روش علمی بازمیگردد؛ اینکه آزمون و خطا و انطباقپذیری حاصل از آن برای کلیت یک جمعیت انسانی سودمند است، نه تک به تک افراد آن. در این معنا، علم و روش علمی از اساس با جامعه و سیاست پیوند حتمی دارند. تاریخ ذهنهای ما کاملاً اجتماعی است و آکنده از پاسخهای انطباقی، نه به مسائلی که به شکلی فردی با آنها مواجه میشویم، بلکه به مسائلی که به عنوان گروه با آنها دست به گریبان هستیم. علم بنابر طبیعت خویش، که طبیعت انسانی و از آن بنیادینتر، طبیعت جانوری نیز هست، در ذات خود ابزاری برای کنترل جامعه محسوب میشود. علم از یک سو جامعه را با شرایط محیطی خود منطبق میکند و از سوی دیگر، با اعمال مکانیزمهای تعلیمی و یادگیری که انعطافپذیری ذهنْ آن را در اختیار گذاشته، یگانه شیوهٔ ممکن برای جلوزدن و پیشیگرفتن از قیدوبندهای تطوری ما است. باز در اینجا نیز جوهر علم در عصر روشها به حاشیه رانده میشود: اینکه جستجوها و کنجکاویهای علمی، در اصل تلاشهای افرادی هستند که نه بنابر یک ضرورت جمعی، که مطابق با امیال درونی خویش و در انزوا، جهان را میکاویدند و بارها نتایج کاوشهای خود را تا مدتها نزد خویش نگاه میداشتند (باز در اینجا نمیتوان از گالیله یا کوپرنیک یادی نکرد). پراگماتیسم یکی از مهمترین فرزندان چنین بینشی است. پراگماتیستها فرضیهها را مبنا قرار میدهند، اما درعینحال چیزی که برایشان اهمیت دارد، نه محتوای آن فرضیهها است و نه منشأ آنها، بلکه اهداف و ضرورتهای دنبالکردن آن فرضیات به روش علمی است که نزد ایشان اولویت دارد. فرقی نمیکند که فرضیهها را دین در اختیار بگذارد یا یک شهود رمانتیک، مهم این است که با کمک آنها بتوان فاکتهای تجربی را بنا بر اهداف و مقاصدی عملی و مشخص مورد استفاده و بهرهبرداری قرار داد. جیمز به عنوان یکی از پیامبران پراگماتیسم میگوید: پراگماتیسم میتواند مثل عقلگراییها امری دینی باشد و در عینحال، مثل تجربهگراییها غنیترین قرابتها را با فاکتها حفظ کند. و مهم، هدف و برنامه است! در پایانِ عصرِ روشها، تصویر علم به عنوان یک شناخت متجسد و تنمند، به چیزی محدود و همزمان محدودکننده تبدیل میشود که به جای توصیف واقعیت زیسته، مجموعهای از مراحل را [مثل جدولهای طرحهای پژوهشی دانشگاهی] شکل میدهد. خیزش روش علمی در این معنا نه یک موفقیت، که یک تراژدی تمام عیار است. ابعاد گوناگون این تراژدی وقتی نمایان میشود که پروژههای علمی-جمعیتی و عمیقاً سیاسی و اقتدارگرایانهٔ حاکم بر کل سدة بیستم را به یاد بیاوریم: از اصلاح نژادی هیتلر و موسولینی گرفته تا علم کمونیستی استالینیستها، از مهندسی فرهنگی-نژادی محافظهکاران امریکایی گرفته تا جامعهٔ دهقانی مائوئستها! در بطن همهٔ این جریانات سیاسی ویرانگر یک تک مضراب روشن وجود دارد: روش علمی و تعلیم انسانها توسط آن مطابق با یک فرضیهٔ مشخص برای رسیدن به یک جامعهٔ ایدهآل و معقول (!) در همهٔ این جریانها یک انگیزهٔ مبنایی متجلی است: باز-سازی جمعیتها روی اصول علمی! به قول الن بدیو، نزد جریانات سیاسی سدهٔ بیستم، آنچه حالا انسان خوانده میشود به هیچ عنوان مهم نیست؛ مهم آن انسانی است که در آینده، از پس مبارزه و جنگ واپسین زاده خواهد شد. یوژنیک یا بازسازی نژادی انسان در آزمایشگاههای مخفی و نظامی، صرفاً یک درونمایة علمی-تخیلی نیست! در طول سدهٔ بیستم و حتی همین حالا هم، به اشکالی حتی ظریفتر، مجموعههایی از پروژههای سیاسی کلان را شکل میدهد. مدیریت علمی، به معنای دقیق کلمه یعنی نوشتن طرح پژوهشی برای ساختن فناورانة انسانِ آینده و همهٔ ابعاد آن؛ یعنی وجود یک روش واحد، یک آموزش و پرورش واحد، یک برنامهٔ درسی واحد و در عین حال مافوق، برای دستیابی به اهداف سیاسی-جمعیتی مشخص! روش علمی که با روانشناسی، ذهن و ریشهداشتن علم در زندگی روزمره آغاز شد، در اوج خود، به خصوص همراه با ظهور رفتارگرایی، هم ذهن را کنار میگذارد و هم به جایی میرسد که بگوید، شاید روش علمی بنابر اصل خویش برای همگان قابل حصول باشد، اما در عمل به ابزار کنترل بوروکراتیک نزد نخبگان تبدیل میشود. عوام از آزمایشگاهها کنار گذاشته و دور نگهداشته میشوند و روش علمی، پیچیدهترین اشکال خود را در مخفیترین پستوهای محیطهای اطلاعاتی-نظامی مییابد. نخبههای سیلیکونولی هستند که باید با روش علمی، عوام را در کنترل خود درآورند. جالب است که مدیران تقریباً هیچیک از شرکتهای بزرگ فناوری، نه در افکار و نه در عمل، کوچکترین اعتقادی به دموکراسی و نظامهای دموکراتیک، حتی در مجموعههای تحت مدیریت خود و نه فقط محدود به آنها، هرگز ندارند! رفتارگرایی در اوج خود ذهن را نیز از میدان به در میکند تا فضای کافی برای هوشمندها و خود-رانها فراهم شود: اینکه همهچیز به عادات رفتاری و فعلوانفعالات عصبی-هورمونی باز میگردد؛ هر رفتاری عادت و تربیت و به اصطلاح، شرطیشدن برای آن رفتار را لازم دارد. عجیب نیست که اکنون، پرفروشترین کتابها به دوپامین و حقههای مربوط به خود-خوشحالکنی اختصاص دارد؟ دقیقاً در همین جوِ روش علمی و اقتدارگرایی حاکم بر آن است که از جانب مقابل، یعنی مردم و سیاستمداران پوپولیست نیز، واکنشهایی تند و شدید علیه موضوعاتی مثل واکسیناسیون یا تغییرات آب و هوایی مشاهده میشود. مباحث بر سر ماهیت و علل این مسائل غالباً روی روش علمی متمرکز میشود؛ اینکه آیا این موضوعات جانبدارانه هستند یا نه، عاری از سیاست هستند یا منشئی سیاسی دارند؟ اما این مباحث، موجب تیره شدن یک درس تاریخی مهم میشوند: علم همیشه تنها یک روش نبوده است و روش، ضرورتاً آنقدرها که به نظر میرسد یکنواخت نیست. هنوز میتوان همچون عصرِ روشها، علم را یک فعالیت آکنده از خطا و اشتباه، متعلق به مخلوقاتی ناقص و رو به تطور دید؛ همچون پیشهای ارزشمند و حتی باشکوه. علم بار دیگر میتواند همچون عصر روشها، شیوهای از تفکر ما باشد؛ نه کمتر و نه بیشتر!
At 279 pages, this book punches above its weight class. A subject that might take other authors hundreds of pages more to flesh out, and stay interesting, Cowles does with much respect for his reader. I started the book, got about 100 pages in, and turned right around and restarted it. The restart allowed me to see the sublimity of the work.
A fascinating discussion of how the "scientific method" we learn in school came to be. Trial and error; evolution; hypothesis; child's play and psychology are all important characters.