John Ernst Steinbeck was an American writer. He won the 1962 Nobel Prize in Literature "for his realistic and imaginative writings, combining as they do sympathetic humor and keen social perception". He has been called "a giant of American letters." During his writing career, he authored 33 books, with one book coauthored alongside Edward F. Ricketts, including 16 novels, six non-fiction books, and two collections of short stories. He is widely known for the comic novels Tortilla Flat (1935) and Cannery Row (1945), the multi-generation epic East of Eden (1952), and the novellas The Red Pony (1933) and Of Mice and Men (1937). The Pulitzer Prize–winning The Grapes of Wrath (1939) is considered Steinbeck's masterpiece and part of the American literary canon. By the 75th anniversary of its publishing date, it had sold 14 million copies. Most of Steinbeck's work is set in central California, particularly in the Salinas Valley and the California Coast Ranges region. His works frequently explored the themes of fate and injustice, especially as applied to downtrodden or everyman protagonists.
داستان های کوتاه جالبی بود عجیب از داستان اول که درباره بلدرچین سفید بود بعد تسمه بعد پاسبان و بعد هم جنایت
توی همشون یه حصار و محدودیت عجیبی هست! یه چیزی که فرد رو توی منگنه و فشارر نگه میداره و اکثرا هم باید توی داستان به قضاوت خودت شک کنی! داستان طوری پیش میره که فکر میکنی طبیعی هست ولی اخرش می بینی که بد قضاوت کردی شخصیت اصلی داستان شاید خیلی هم بی تقصیر نیست!!!
رابطه خانم و آقا خانم ها یه حالت دستوری دارن حاکم هستن اقایون حرف شنوی دارن
توی شخصیت ها یه نفر هست که خود درونی خودش رو ندیده گرفته و تحت سلطه قرار میگیره انگار
چند داستان کوتاه که در اغلب اون ها زن ها برتری و قدرت دارن و مرد تحت فشار و خشمه و نهایت منجر به سرپیچی میشه که داستان رو به سمت انجام خشونت / جنایت میکشونه داستان اول در مورد بلدرچین سفیدیه که زن با دیدنش از مرد میخواد گربه رو بکشه تا اون رو نترسونه، و مرد که نمیخواد تن به این کار بده اشتباهی بلدرچین رو هدف قرار میده داستان دوم مردیه که سال ها زیر سایه زنش پوشیده، کار کرده و زندگی کرده و وقتی همسرش میمیره جنون آمیز میخواد هرکاری دوست داره بکنه و کل مزرعه رو گل نخود میکاره داستان سوم مردیه که ازدواج میکنه و همسرش رو دوست داره پدر همسرش بهش میگه زن هارو باید زد، اما اون دوست نداره اینکارو بکنه. تا اینکه فاصله با زنش رو میبینه، زنش باهاش حرف نمیزنه، مثل حیوونی تو خونشه هم خشن هم زیبا. تا جایی که متوجه خیانت زنش میشه
اولش می خواستم از کتاب تعریف کنم و بگم نویسنده بدی نیست، خوب نیست ولی آبرومنده، ولی داستان چهارم انقدر حال به هم زن بود که ترجیح میدم نظرم رو در مورد کل کتاب عوض کنم.