ساعدی در ۱۳ دی ۱۳۱۴ در تبریز متولد شد. دکتر علی اکبر ساعدی جراح برادر دکتر غلامحسین ساعدی نویسنده و شاعر شهیر و برجسته در باره برادرش و مدرسه طالقانی (منصور سابق) تبریز میگوید
«غلامحسین ساعدی پس از پایان تحصیلات ابتدایی در دبستان بدر، کوچه غیاث در خرداد ماه سال ۱۳۲۷ گواهینامه ششم ابتدایی گرفت و در مهرماه همین سال برای ادامه تحصیل وارد دبیرستان منصور شد. دبیرستان منصور در زمینی بنا شده بود که قبلاً قبرستان بود، به هنگامی که منصور استاندار آذربایجان شده بود این دبیرستان سر و سامان گرفت و برای همین نام منصور را روی دبیرستان ما گذاشته بودند، دبیرستان خیلی خوبی بود، معروف بود، اتوریته داشت و خیلی هم از خانه ما دور نبود.»
او کار خود را با روزنامهنگاری آغاز کرد. در نوجوانی به طور همزمان در ۳ روزنامهٔ فریاد، صعود و جوانان آذربایجان مطلب مینوشت. اولین دستگیری و زندان او چند ماه پس از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ اتفاق افتاد. این دستگیریها در زندگی او تا زمانی که در ایران بود، تکرار شد. وی تحصیلات خود را با درجه دکترای پزشکی، گرایش روانپزشکی در تهران به پایان رساند. مطبش در خیایان دلگشا در تهران قرار داشت و او بیشتر اوقات بدون گرفتن حق ویزیت بیماران را معاینه میکرد. ساعدی با چوب بدستهای ورزیل، بهترین بابای دنیا، تک نگاری اهل هوا، پنج نمایشنامه از انقلاب تا مشروطیت، پرورابندان، دیکته و زاویه و آی بی کلاه، آی با کلاه، و چندین نمایشنامه دیگری که نوشت، وارد دنیای تئاتر ایران شد و نمایشنامههای او هنوز هم از بهترین نمایشنامههایی هستند که از لحاظ ساختار و گفتگو به فارسی نوشته شدهاند. او یکی از کسانی بود که به همراه بهرام بیضایی، رحیم خیاوی، بهمن فرسی، عباس جوانمرد، بیژن مفید، آربی اوانسیان، عباس نعلبندیان، اکبر رادی، اسماعیل خلج و... تئاتر ایران را در سالهای ۴۰-۵۰ دگرگون کرد. پس از ۱۳۵۷ و درگیر شدن ساعدی با حکومت در پس از انقلاب، از ایران مهاجرت کرد، وی در غربت به چاپ دوباره "الفبا" را (جهت حفظ فرهنگ) آغاز کرد. وی در روز شنبه ۲ آذر ۱۳۶۴ در پاریس درگذشت و در گورستان پرلاشز در کنار صادق هدایت به خاک سپرده شد
Gholām-Hossein Sā'edi was born in Tabriz 5 January 1936. In 1963 he graduated from University of Tabriz in medicine, began his writing career (under the pen name Gowhar-e Morād) with short stories and plays (1966). Sā'edi was a noted writer, editor, and dramatist; an influential figure in popularizing the theater as an art form, as well as a medium of political and social expression in contemporary Iran. Later, after completing the mandatory military service he embarked (1963) on a five-year internship to specialize in psychiatry. He was repeatedly investigated, arrested, and incarcerated by the security police (SAVAK) and subjected to both physical and psychological abuse. Sa’edi’s plays were at first produced and viewed by small groups of university students as ’theatrical experiments,’ and attracted wide audiences. The dialogues are designed to lend themselves to modification by local accents and dialects, a quality that has made the plays accessible and appealing to audiences of different ethnicity and varying levels of intellectual sophistication. By the end of the 1960s Sa’edi’s standing as a prolific dramatist and fiction writer had been well established in the circle of literary figures. Based on his travels in 1965 to the villages and tribal areas of the Persian Gulf and in 1968 to Azerbaijan in northern Iran, Sa’edi produced a series of monographs with anthropological underpinnings. The importance of these studies is that in a variety of ways they became useful sources for many of Sa’edi’s later works. In Sa’edi’s monographic sketches and fictional narratives the village and the city are both inhabited by the same anxiety-ridden people, tormented by the same problems. By the early 1970s, in addition to his short stories, he had published a short novel, Tup (The Cannon, 1970) and completed the manuscripts of Tātār-e Khandān (The Grinning Tartar) while he was in prison for
چوب به دست های ورزیل اول بار به تاریخ مهرماه ١٣٤٤ در تالار ٢٥شهریور تهران به نمایش گذاشته شد. بازیگران عبارت بودند از:
عزت الله انتظامی - محرّم (نقش اصلی) علی نصیریان - اسدالله (نقش اصلی) جمشید مشایخی - مشدی علی (نقش فرعی) محمود دولت آبادی - ستّار (نقش فرعی) محمد علی کشاورز - شکارچی اول (نقش خیلی خیلی فرعی)
مخصوصاً محمود دولت آبادی خیلی توجهم رو جلب کرد، و محمد علی کشاورز که بنده خدا تقریباً اصلاً حضور نداره، فقط گاهی سرش رو از پنجره در میاره بیرون و داد میزنه! (:
از بین نمایشنامه های ساعدی که تا به حال خوندم، مثل آی باکلاه آی بی کلاه، مار در معبد، و کلاته گل؛ این نمایشنامه رو بیشتر دوست داشتم. ساعدی لحن ساده و صمیمیای داره، به موضوعات سیاسی و اجتماعی دهه خودش میپردازه و توی همه آثارش امضاش رو میتونی ببینی. همچنان مثل بقیه هنرمندان هم عصر خودش، این نویسنده هم خودش رو متعهد به صدور بیانیه سیاسی میدونه و حرفهاش رو توی دهن کاراکترها میذاره. اما توی این نمایشنامه اخیر، پختگی و تعادل بیشتری توی قلمش دیده میشه که توی آثار دیگه نمایشنامه ای ایشون کمتر وجود داره. فضای روستایی، فقر و نکبت، جو دلهره حاکم بر فضای داستان؛ از عناصر تکرار شونده در آثار ساعدی هستن. این نمایشنامه برای من یادآور عزاداران بیل بود و تقریبا موفق شد نظرم رو جلب کنه؛ با اینحال شگفت زدهم نکرد.
چوب بدستهای ورزیل، نمایشنامهای که حرف داره و اون حرف رو خیلی خوب طرح کرده و بهش پرداخته. فارغ از اینکه آیا این حرف بدون استثنا آیا همیشه درست هست یا نه، نمایشنامهی جالبی بود. داستان از جایی شروع میشه که مردم روستایی به نام ورزیل در میدان روستا دور هم جمع شدن تا راه حلی برای مشکل تازه به وجود اومدهی حملهی گرازها به زمینهای کشاورزیشون پیدا کنند، اولین کسی که زمینش مورد حمله قرار گرفته هیچ حس همدلی از طرف بقیه دریافت نمیکنه و بهلول وار شروع میکنه به نیش و کنایه زدن و بعد اهالی برای حل مشکل به دور باطلی میافتن. قاعدتاً مهمترین حرف نمایشنامه در مورد هجوم بیگانگان(نه از راه جنگ) به کشور و فرهنگ میتونه باشه (به نظر من) و این بیگانه اگه فقط به معنای کسی که به زبان دیگری حرف میزنه نباشه، من باهاش موافقم تا حدودی، مثلا کسی که یه دستمال دور سرش میپیچه هم ممکنه بیگانه باشه و کشور رو بچاپه و به فنا بده.ه
موسیو های نمایشنامه چوببدستهای ورزیل برایمان مشکلاتی خلق میکنند تا بتوانند نیازهایی بیافرینند و به ما راه حل های دروغینی پیشنهاد میدهند و بهگونهای موضع گیری میکنند که ما نیازمند و بهدنبال آنها باشیم و نقش کاراکتر پرمشغله را بازی میکنند تا ممنون باشیم ازینکه به ما میپردازند و هزار دوز و کلک دیگری که بتوانیم یا نتوانیم تصور کنیم را سوار میکنند. برای چه؟ همه و همه برای اینکه تا آخرین قطره خونمان را بمکند! . ساعدی در این نمایشنامه از استعمار صحبت میکند؛ و اینکه این مقوله تا چه حد میتواند پیشبینی ناپذیر و غیر منتظره و کثیف و کثیف و کثیف باشد. . اگر بخواهم از داستان صحبت کنم به این کلمات بسنده میکنم که چوببدستهای ورزیل اهالی سادهدل دهاتی دورافتادهاند که گراز به زمینهایشان حمله کرده... . سادگی بیش از اندازه و حماقت ورزیلیها درحالیکه از خودشان زرنگ تر سراغ ندارند آزاردهنده بود. اما آزاردهندهتر بلبشوی امروز جامعه ماست؛ و مردمی که به شرق و غرب و شمال و جنوب دل بستهاند...
ساعدی و جهان پیچیده ی آدم های ساده ی روستاهای کتاب هایش. همه چیز ساده و ابتدایی است. دیالوگ های نمایشنامه, قصه و روایت. ولی واکنش های بین آدم های داستان دقیقا "رفتارهای مرجع" آدمیزاد است. مثلا وقتی محرم محصولش را سر حمله ی گرازها از دست می دهد چون هیچ چتر حمایتی از سایر اعضای روستا بر سرش نمی بیند احساس دورافتادگی می کند. او بدبخت شده است و بقیه فقط دعا می کنند که مثل او بدبخت نشوند. دوست ندارند مثل او بدبخت شوند. و این حس بدبختی او را به جدایی از جامعه وامی دارد. او راهی خرابه می شود. کنج عزلت نشین می شود. و دقیقا نقطه ای که کل روستا ازش ضربه می خورد همین جاست. همین طرد کردن است. همین چتر حمایتی برقرار نکردن است. محرم تنها نمی ماند. نعمت هم به او اضافه می شود. و بعد دست یازیدن اهالی باقی مانده ی روستا به نیروهایی بیرون از سیستم خودشان... جامعه ی ساده ی ساعدی یک سیستم دینامیکی پیچیده است. سیستمی که نیروهای درونی اش و کنش ها و واکنش هایش آن را وادار به وارد کردن نیروهای خارجی به داخل سیستم شان کرد و فیدبکی که گرفت... یک چرخه ی کامل از به فنا رفتن و بیشتر به فنا رفتن یک جامعه.... واقعا لذت بردم.
یه درام سیاسی که اگه شاید صحنهها دو صفحه یه بار عوض نمیشد و اگه شاید درام پردازی بیشتری میشد بیشتر تو دلم جا باز میکرد برام یه نمایشنامه متوسط شد.
چوب به دست های ورزیل/ غلامحسین ساعدی/ انتشارات مروارید/ 120 صفحه/ چاپ دوم 1350/ تاریخ اتمام کتاب: پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396 نمایشنامه ای درباره ی مردمانی در روستای ورزیل که گرازها به روستایشان حمله می کنند و هر شب به خانه ی یکی رفته و تمام محصولات او را خورده و او را کاملا ورشکسته می کنند. دو تن از روستاییان با رخ دادن این موضوع با بقیه که هنوز محصولشان سالم است بیگانه می شوند و در جمله ای در نمایشنامه نقل می شود که : "بعضیها اینجورین.. وقتی یه نیش میخورن... فکر میکنن اگه دیگرونم نیش بخورن، درد اونا کمتر میشه" و برای برخی انسان ها واقعا هم همینطور است و درد آن ها کمتر می شود ! روستاییان از شر گرازان به چند شکارچی پناه می برند که گراز ها را می کشند اما خودشان از گراز هم بدترند و از مردم روستا از چاله درآمده و افتادند در چاه چون شکارچیان همان روحیه ی گراز ها را دارند به علاوه ی اینکه عقل و شعور بیشتری هم دارند و قابل در افتادن نیستند و نمایشنامه به این گونه پایان می یابد که مردم روستا شکارچیان جدیدی را می آوردند که شکارچیان قبلی را از روستا برانند اما همه ی شکارچیان همدست شده و مردم روستا را بیچاره می کنند. این نمایشنامه یک تمثیل است. تمثیل از جامعه ای که به دردی دچار شده و خودش درمان آن درد را نمی داند و به هر راهی هم که دست می زند جواب نمی دهد و در این بین برخی که از نجات جامعه ناامیدند، سنگ جلوی پای آن ها می اندازند همچون زمانی که مردمان ورزیل می خواستند از صدای دهل برای ترساندن گراز ها استفاده کنند اما عده ای از خود ورزیلی ها دهل ها را می دزدند و تمام کار آن ها را به سخره می گیرند و اعتقاد دارند که اوضاع درست شدنی نیست. جامعه به قدرت بالاتری روی می آورد که مصداق کنونی آن کمک گرفتن کشور های جهان سوم از جهان اول است و آن ها نیز این کمک ها را به عنوان اهرم فشار استفاده کرده همانند قضیه ی تحریم های آمریکا در جامعه ی خودمان. ورزیلی ها وقتی دیدند شکارچی های سری اول روستا رو ترک نمی کنند به سراغ شکارچی های دیگری رفتند مثل جامعه ی ما که سعی کرد واردات را از طریق کشور های دیگر انجام دهد اما شکارچی های سری اول نیز با شکارچی های سری دوم دست به یکی کردند و اوضاع برای ورزیلی ها سخت تر شد. از تمثیلی بودنِ نمایشنامه بسیار لذت بردم. زبان آن بسیار روان است به طوری که کتاب را در کمتر از یک ساعت می شود خواند و اصلا خسته نشد. این نمایشنامه در سال 1344 به کارگردانی جعفر والی و با هنرنمایی بزرگانی چون جمشید مشایخی،عزت الله انتظامی، محمدعلی کشاورز، علی نصیریان و ... و همینطور با حضور محمود دولت آبادی به پرده ی نمایش رفته است. حضور محمود دولت آبادی برایم از همه جالب تر بود. قطعا تئاتری دیدنی بوده...
پوریا روشنی
This entire review has been hidden because of spoilers.
یکی از ویژگی های مثبت نوشته های ساعدی این که کتاباش انقدر روان و خوشخوانن که تمومشدنشون غافلگیرت میکنه. قبل از این نمایشنامه، عزاداران بیل و ترس و لرز رو هم خونده بودم و هر سه تا، یه فضای آشنا اما عجیب و غریب دارند .
در چوببهدستان ورزیل ریتم ماجرا کند نمیشه و مدام استرس و هیجان بهت وارد میکنه . روایت از دهی محروم شروع میشه که مردمش از دست بلاهای طبیعی و ناامیدی، به مرد غریبهای به اسم “موسیو” پناه میبرن؛ کسی که ظاهرش متمدنه، اما باطنش چیزی جز استعمار و تحقیر نیست.
ساعدی سراغ این موضوع میره که وقتی ملتی از ترس، به هر قدرتی پناه میبره، نتیجهاش چیزی جز فریب و وابستگی نیست. تلخترش اینه که مردم حتی وقتی از موسیو ناامید میشن، دنبال منجی دیگری میگردند این چرخهی وابستگی ادامه پیدا میکنه البته که از حق نباید گذشت که قبل از پناه بردن به موسیو تلاششون رو کردند که مشکل رو خودشون حل کنن اما با توجه به نداشتن امکانات و علم درست و حسابی،ناکام موندن .
شخصیتها هم مثل فضای داستان عجیب و غریب اند و انگار همشون جزئی از روان بیمار جامعه اند و در خلال خوندن کتاب دائما به این فکر میکردم که تولید و جان بخشیدن به این شخصیت ها چقدر حاصل روانپزشک بودن خود ساعدی هست.
نمیدونم اجرای تازهای از این نمایشنامه روی صحنه رفته یا نه، ولی اگه باشه، تردید نمیکنم که ببینمش . این یکی از اون کاراست که فقط خوندنش کافی نیست باید دیدش، لمسش کرد و حتی حس ترس و وهم رو با جلوه هایی از نور و صدا احساس کرد و حتی اگه شده، دوستامو هم با خودم ببرم و در این تجربه شریک کنم .
ساعدی تو این جمع کوچک مردم روستایی، یه تصویر بزرگتر و استعاری از ملت ایران میسازه؛ ملتی که گاهی برای نجات، راههایی رو انتخاب میکنه که بیشتر به سقوط میانجامه تا نجات.
نمایشنامه منعکس کننده غالب رفتارهای جامعه ایرانیان در مقابله با مشکلات جدیدی که راهی برای حلش ندارند، بود. خرافاتی بودن، جبر گرا بودن آگاهی نداشتن، وابسته بودن به بیگانگان و.. فکر میکنم که این اثر رو باید در قالب زمان خودش سنجید. زمانه ای که استعمار معضل اصلی کشورهای جهان سوم و صاحب منابع بود. اعتراض به سرسپردگی و نادانی و عدم وحدت مردم برای حل مشکلات جدید. و در چنین قالبی بسیار عالی بود. منتها آیا شعارهایی مثل استقلال کامل فکری و عملی در زمان حال ایده آل گرایی نیست؟! آیا تغییر در سیستمهای سیاسی و اجتماعی حاکم بر جهان و شکل گیری اقتصاد جدید جهان مبتنی بر ارتباطات سازنده و منافع، قابل جمع با ایده آل گرایی های زمانه چوب بدستهای ورزیل هست؟
قبل از این، فقط «عزاداران بَیَل» رو از جناب ساعدی خونده بودم و از اون موقع، یکی از محبوبترین داستانهای فارسیه برام و البته که از خوندن این نمایشنامه هم لذت بردم.
بعد از تموم کردن کتاب، متن پشت جلد رو خوندم؛ صفر تا صدِ داستان رو تو چند خط تعریف کرده بود. گفتم خوب شد قبل از خوندنِ کتاب، نرفتم سراغش! خلاصه که اگر این کتاب رو نخوندهید، پشت جلدش رو نخونید. :)
مدتی میشه که این کتاب رو مطالعه کردم . امروز بنا به دلایلی ناگاه یادش افتادم و تازه به چیره دستی غلام حسین ساعدی در نوشتن و استفاده از نمادها و تمثیل پی بردم. اینجا هم گاهی اوقات شخصیت افراد رو با تکرار یک جمله میشد شناخت . نمایشنامه خوش خوانی بود سریع پیش میرفت ولی صحنه ها خیلی سریع عوض میشد.
اگه از پیام سیاسی گلدرشت نمایشنامه بگذریم شخصیتهای نمایش رو دوست داشتم. ایدهی اولیهی ساعدی هم بسیار چشمگیره. اما حیف که «پیام» نمایش نمیگذاره تبدیل بشه به اثر کلاسیک .
نمایشنامه ی "چوب بدست های ورزیل" حکایتی دیگر از زندگی ما انسان ها می باشد، که در این اثر نویسنده ی توانا با یک نمایشنامه ی کوتاه بخوبی به بیان احساسات و طمع های انسانی پرداخته است. روستایی کوچک به نام ورزیل که در پی حمله ی گراز ها به زمین های کشاورزی شان و از بین بردن محصولات به دنبال چاره اندیشی هستند . اتفاقاتی که رخ می دهد و نحوه ی مواجه افراد مختلف با این اتفاق و آنچه در نهایت برسر روستاییان می آید بسیار قابل تامل می باشد روستاییانی که برای از بین بردن گراز ها دست به دامن شکارچی ها می شوند در نهایت خود را از زیر وحشت و آسیب گراز های حیوانی به دست گراز های انسانی می سپارند. پ ن: این اثر تداعی کننده نمایشنامه ی"کرگدن" در ذهن خواننده می باشد قسمتی از کتاب: کدخدا: محرم تو که اینطوری نبودی... این کارها چیه می کنی؟ مگه تقصیر ماس که گراز به زمین تو زده؟ اسدالله: بعضی ها اینجوری ان وقتی یک نیش می خورن فکر می کنن اگه دیگرونم نیش بخورن درد اونا کمتر میشه....
داستان، داستان قدیمی مردمیست که برای گذشتن از سد یک هیولا، دست به دامان منجی میشوند. غافل از این که فاصله منجی و هیولا یک خط باریک است. فضای نمایش شباهتهای فراوانی با عزاداران بیل دارد: روستایی دورافتاده با مردمانی ترسخورده و خرافاتی که به وقت هر تهدید دور هم جمع میشوند تا صلاح و مشورت کنند. یکی عاقلتر است و یکی پردل و جرئتتر و یکی سرخوش و دیگری موذی. اما استعارهی بزرگی را در خود جا داده که گهگاه دست و پایش بیرون میزند. برخلاف «عزاداران» که استفادههای دقیق و به جایی از عناصر جادویی داشت، اینجا نیمهی دوم کار کمی به قصههای پریان تنه میزند و نیمهی اول واقعگرایانهی نمایش را پادرهوا میگذارد.
اکبررادی سال چهل و پنج در مجله ی گردون مقاله ی خوب و بانمکی برای این نمایشنامه نوشته
نان بي حضور تو نان است، دريا بي خروش روح تو دريا، طوّاف دوره گرد هم كنار خرش چه محشر است و چلچلهاي كه نوكش را در آب فرو كرده است... اينها همه در كادر صحنه (اگر جا بگيرند) موزائيكهاي خوشنمائي هستند كه چشم را مينوازند و در يك ارائه موزون به احساسات رقيقه پنجول هم ميكشند. ولي آيا پاسخي هم به نيازهاي ديگر ما ميدهند؟ آقاي نرم و بسيار تميزي به من خواهد گفت: «نيازهاي ديگرت چيست برادر، كه اينگونه پاي علمش سينه ميزني؟» من به اين شخص نيمه چاق و بسيار محترم كه عادتاً دوستدار طبيعت بي جان و كاروان در مهتاب است، خواهم گفت: درست است! نياز نخستين من همان نان است كه آن جا روي پيشخان شما بخار ميكند. همان پياز است كه طوّاف دوره گرد ما گالهاي از آن را فروخته و اينك كنار خرش چنبك نشسته، مشغول بار كردن چپق است. و شايد آن درياست كه بي تلاطمي زير پرتو نقره فام ماه خفته است و چلچلهاي كه روي سنگ حوض نوكش را در آب ميشويد. اين ها همه در كادر صحنه بسيار نرم، شيك، تميزند و انگ تابلوی آبرنگ شما! اما اي شخص خوب! چه ربطي به صحنه ما دارند؟ جلاي روح؟ ميگوييد مايه جلاي روحند؟ بله،آزاد كردن انرژي عاطفي در نمايش ايراني همانقدر روح را جلا ميدهد (و پس لازم است.) كه خوف خون در درام اسپانيايي و اين بحث ديگري است.
��وف من اين است كه آنچه مرا به تئاتر شما جلب مي كند، ذرات ذهن شماست كه در صحنه سيال شده است. ذهني كه نيست؛ اما طرف كه ميشوي، هست. كه من، عزيز، بي حضور تو نان را روي آن پيشخان ديدهام. از خركچي دوره گرد شما هم پياز انباري خريدهام. و در ساحل درياي غازيان و زير نقره فام ماه ، اي،دو دانگي هم در ديلمان آواز خواندهام. (كلبه مجيد ما سبيل مردانهاي داشت و روبه دريا سيگار ميكشيد، يادت هست؟) پس باسمه اينها را براي من نمايشگاه مي كني چه كني؟ كه نان،عزيز، تا به صحنه بيايد و به قلاب كلمه بياويزد،ديگر بيات شده است. من ميخواهم تو آن سنگك را پشتت بگيري و با مراقبه جوري به صحنه بيايي كه ما از وراي ذرههاي رنگين ذهن تو آن را گل، سنگ، چيز ديگري ببينيم. من ميخواهم تو در صحنه منتشر شوي، هراس انگيز،مثل جن. كه تو هرگاه جني در درون داشته باشي، اگر عقربي در گلوگاه، اگر جوري پا به صحنه ب��ذاري كه من از پشت منشور الوان تو نان را آلت قتالهاي ببينم، يا نهنگي را درون فنجاني، يعني كه هرگاه جن تو در آن تكه نان حلول كند، يا در تلاطم دريا، يا در آن چپق لوكس... آري، عذابت اليم است اي هنرمند! كه ما را در مراسم يك ذبح به زايش وحي گونهاي دعوت كردهاي. زيرا در آن هيأت است فقط، كه دنياي چرك ما به هستي ناب تو آغشته، با چهرهاي جميل در صحنه تجلي كرده است.
مصداق حرف و حديث من اين جا نمايشنامهاي است كه چندي پيش در تالار 25 شهريور ديدهام : «چوب به دستهاي ورزيل»،نوشته غلامحسين ساعدي،به كارگرداني جعفر والي... نخست بگويم كه من اجراي اين اثر را طليعهاي در تئاتر بيبضاعت و خاموش ايران ميدانم و بيدرنگ به فروتني، عمق و عظمت آن تعظيم ميكنم. نمايشنامهاي كه بساط پوسيده سلاطين لاله زاري و تئاتر چپق را از صحنه دور ريخته، و خبر از نويسنده جانانهاي ميدهد كه ذهني مغناطيسي، انديشهاي يكپارچه، نگاهي آرتيستيك و جني، و لحني بلند و كنايي دارد. و ما راستش تا به حال همچه حسابي نداشتيم. ميداني؟ آمده ميدانچه يك آبادي را گرفته، يك مشت دهاتي و مقداري گرا و شكارچي و ماطاووس و يك مسجد كهنه توي آن گذاشته، سپس به اقتضاي زاويه و به ضرب قلم چيزي از اين كاسته و چيزي بر آن افزوده،و هم اينها را در اشعه امواج ذهن خود به هم مزج كرده، فوج داده، تابيده، و به اين مجموعه ناهمگون ريخت تازهاي بخشيده است شكيل و آنگاه رندانه ميگويد: «آقايان! حالا به «ورزيل» من نگاه كنيد!» به عبارت ديگر، ساعدي در اين نمايشنامه، عكاس، آينهدار،دستگاه ضبط نيست كه عينيت مبتذل شده «ورزيل» را پيش روي ما ريسه كند. او هنرمندي است طاغي و جني كه مانند يك عدسي نوراني ميان واقعيتهاي خام «ورزيل» و تماشاگرش قرار گرفته، رنگي از ذرههاي جن خود در فضاي صحنه پاشيده، و در اين استحالهي رنگها، اين شكست طيفهاي قالبي، ما را در بحران يك تمثيل رها كرده است. و صورت خيالي يك ده، حضور بي تناسب مسيو ميان روستاييان و سنگربندي شكارچيان گراز – كه در حقيقت شكارچي آدميانند – مگر منباب تمثيل نيست؟ (چرا!) و اين تعهد به معناي خالص است. ندايي است كه از خون عبور كرده و بلند و كنايي توي صحنه منعكس شده است. بديهي است قوت تأثير اين ندا بسته به دقت رياضي هنرمند در انتخاب زاويهاي است كه رويه جهان پلشت ما گشوده است تا تشكيلات غاصبانه آن را زير نشانه بگيرد و عدل در مركز صحنه منفجر كند. و ساعدي در «چوب به دستهاي ورزيل» به ياري يك گروه ششدونگ چنين كرده است.
آري! آن شب جاي شما سبز،آقايان بد جوري ما را توي سالن ميخ كردند. هم از باب اين كه روستاي خيالي درست كرده بودند تا به تمثيل در پهنه وسيعي از قلمروي آدمي بگسترد،و هم به علت اينكه نويسنده توي اين روستاي نمونهوار نگاهي كاملاً نو به موضوعي كاملاً كهنه كرده بود. سرايت خزنده استعمار. و من همين جور تماشا ميكردم و آهسته فكر ميكردم كه اگر تئاتر واقعي اين است، پس ما خيلي پيادهايم. و ... آقاي عزيزم، بايد اعتراف كنم نمايش اثر دنبالهدار و شعلهوري در من گذاشت كه لهيب آن تا همالساعه فروكش نكرده است.يكي هم شايد به اين دليل كه بيخيال و بي توقع چندان به تماشايش رفته بوديم. چه، كمي پيش متن اين نمايشنامه را خوانده بودم و ظاهراً مورد بغرنج يا بديعي در آن نيافته بودم؛ جز آنكه مضمونش گيرا و زنده ميآمد و آهنگ رشد مرتب و متمركزي داشت و حرف اولش را (چنانكه رسم تمثيل است) موضوع نمايشنامه ميزد و حتا شما «سرگذشت كندوها» نوشته آل احمد را خواندهايد؟ به نظرم سايه محو و ملايمي از اسلوبهاي بياني «سرگذشت كندوها» و بعضي حالتهاي آن روي «ورزيل» افتاده است. كه هيچ مهم نيست. حتا مهم است. زيرا نويسندهاي كه تارهاي كشنده سالمي در ريشههاي خود نداشته،و در جذبهاي حسي گرفتار اختلال بوده باشد، درخت آفت زدهاي است مرده ريگ آبايش كه طبعاً سايهاي هم به ابنايش نميدهد. مضافاً به اين كه در قياس ما «سرگذشت كندوها» از آغوش گرم يك نهضت ملي باردار بيرون آمده، و لاجرم نطفه كنايي خود را در طول موج معيني از تاريخ معاصر ايران منجمد كرده است كه امروز به علت بايگاني شدن پرونده آن داستانها رد اين اشارات تقريباً پاك و ناپديد شده و تنها اسكلتي از قصه توي كتاب مانده است. اين است كه ما در تفسير با برداشتهاي خود غالباً در سطح قصه جلال ميمانيم و به لايه هاي زيرين يا به معدن تمثيل نميرسيم. اما نمايشنامه ساعدي نه! اين يكي جادار و واقعاً خيال انگيز است. علامتهايش دلالت معنوي دارند و اشياء مناسبات و وقايع در عين روزمرهگي لبهدار، تيز، پر انعكاسند.زبانش نارس و مبتدي، و در همين بافت اما رسيده و با استيل است. و اين زباني است سبك و ساخت ساعدي،كند،بيضربه، ضد استتيك، مخصوص روستا، قبيله، غار، بشرهاي اوليه،زباني است كال و نيمرخ، و از حيث واژه كم عيار و بيملاط. و اين نه زبان درون است. آن زباني كه «تيپ» نه،رقصي از «شخصيت» هاي غامض رنگارنگ به صحنه بيفكند و با انتباه و صبوري تاريكترين حفرههاي روان فرد و جامعه را زير تشعشعات نقد و تحليل بگيرد. با اين همه زبان ساعدي تحركي را بر «ورزيل» استوار كرده است كه خوندار و بي تكلف است. كودكانه و باطراوت است. وبنيهاي دارد و چاشني مطبوعي از تكرار و پرسش و بازگرداني جملهها كه به آدمهاي روزمره «ورزيل» ميآيد و با فضاي نمايش جوش ميخورد و صحنه را شيرين و دلچسب ميكند. شيرين به معناي آن كه روح تلخ معاني تزييني،فولكلورهاي آب طلايي و جملههاي شبه فلسفي گير نكرده است. (اين مطلب سادهاي نيست) و شما اگر متن نمايشنامه را قبلاً ديده باشيد، اولين احساسي كه با خود از تئاتر بيرون ميآوريد، اينكه در «چوب به دستهاي ورزيل» يك روح نامريي،جوهري از جنس تصويرهاي نگاتيو موج ميزند كه توي كتاب مخفي مانده، و تنها در تركيب شيميايي تاريكخانه آقاي والي است كه ظاهر شده است. و بي جا نيست همين جا خدا قوتي براي مجريان، اجماعاً،كه متن را بسيار صحيح و به قاعده در صحنه اقامه داشتند و انصاف را كه ميزانسنهاي پاكيزه جعفر والي و بازيهاي جذاب انتظامي و نصيريان و ساير خدمتگزاران ارجمند صحنه چنانكه افتد و گويند، خلق مجددي بود و باري، چه وچه.
اما «چوب به دستهاي ورزيل» جلوههاي ديگري هم دارد، يكيش ريتم، كه يكدست و خوش آهنگ مي نمايد و در آهستگيهايش چابك است و حتا يكدم گسسته نيست و ضربان بالندهاي دارد و آدمها توي همين ريتم ميزان بندي ميشوند و خاصه در نماهاي عمومي اندازههاي لازم خود را پيدا ميكنند. (اين امتياز برجستهاي است) و همه اينها قدرتي به صحنه داده است كه نظيرش را فیالواقع ندیده بودیم. بسیط، بدویة برهنه. جداً عجیب است. اینجا انگیزهها تمام غریزی است. دیدها محدود، حسابها شخصی، رفتارها ممسکانه، حقارتهای تنگ نظرانه به صحنه مسلط، هدفهای آرمانی جای خود را به شعارهای انفعالی داده –به من چه ولش کن و این نیز بگذرد!- و شعور حیات اجتماعی به پایینترین درجات ابتذال رسدیه ست. چنین است که در قلههای ریتم تازیانه برگرده این چلفوزکهای بدنقش فرود ميآيد و بلاي طاعونيان زمين وحشيانه دامنگير ميشود... شما نمايشنامه را روي صحنه ديدهايد و من ديگر داستانش را اوراق نميكنم. همين قدر بگويم كه «چوب به دستهاي ورزيل» ماكت كوچكي از سيستمهاي فشار قوي در وسعت اين جهان بيعدالت است،با روايتي از ريشه بندي خناسان مسلح يك چشم و طرز كار دلالان و مشتريان بازارهاي آشفته روي اقتصاد بيسيرت ملتها و سپس خروج، يعني ظهور جنبش هاي ملي كه در ميدان منازعات تاريخي به نبردي مصيبتبار برميخيزند. و صحنه با مواد معماري ابتدايي خود براي معارضه نابرابر اين گونههاي انساني هوشمندانه طراحي شده است :
جهل و خرافه، آسان پسندي و عاقبت طلبي، نوكر بابي و تقدس مآبي، منفي بافي و تكروي،شما وكيل و من كوچكتر از آنم... و سرانجام جاي تاول شلاق و درد مشترك، و آنگاه همنوايي و لشكركشي و صف آرايي، تا درجهاي كه صحنه آهسته باز ، گشوده، گسترده، و آرايش و تركيب آدمها به يك اركستر عظيم جهاني مانند ميشود. آنجا كه در تاريكي سالن براي خودت نشستهاي و نرم نرمك احساس ميكني «ورزيل» ديگر يك آبادي كوچك با مينياتورهاي روستايي نيست؛ دهكدهاي است در ابعاد ملي. گرازها انگلهاي محلي و شكارچيان گراز انگلهاي بينالمللي هستند و ما طاووس همان قوّاد استعمار است و ورزيليها در حقيقت خود ماييم و ديگر بس كنم كه ساعدي در اين نمايشنامه از هيكل قناس عصر ما تابلويي كشيده است به شيوع «موش و گربه» آله گوريك، كه ما در آن قامت خميده بشريت را زير پرچم عدل جهاني ديدهايم كه به احترام اين بشريت خميده برخاسته، از دور به اهتزاز درآمده است. آري، ساعدي در «چوب به دستهاي ورزيل» نقاش چربدستي است كه روي تخته شستي خود جاي لولههاي رنگ تكههايي از محسوسترين دردهاي بشري گذاشته و در پرداخت صحنههاي اين نمايش قلم مويش را به زخم ناسور ما فرو برده است. و آيا اين «چوب به دستها...» بشارت دهنده به يك تازه بلوغي در تئاتر معاصر ايران است؟ هرچه هست، اينك پرده كنار رفته است و ما در آن ژرفناي نيمه تاريك شاهدان عيني يك تولديم؛ تولد جليل تئاتري كه تماشاي آن مايه مباهات انسانهاي دردمند و بازي در كوچكترين نقش هايش فخر هر بازيگر بزرگ و انديشمندي است. نمايشنامهاي كه معايبش كوچك است و محاسنش بزرگ؛هرچند در هنر عيب كوچك وجود ندارد... آقا،ياد آن شبانههاي مه آلود، ياد آن جادههاي خيس پاييزي و انگشتهاي ما روي سنگ «سليمان – نداراب» باقي صفاي شما.
خب از کجا شروع کنم...؟ مضمونش، محتوای صحبتش و کل کتاب رو دوست داشتم. اما پرداختش، شخصیتپردازی و روند داستان اونقدرها برام دلچسب نبود. بر عکس بقیه اصلا فضای روستایی رو حس نمیکردم. آدما بعضا اضافه بودن و نمیفهمیدم چرا اونجان و دارن چیکار میکنن. یا اینکه با همدیگه فرق نداشتن و یکی دو روز دیگه از من بپرسن مش ستار کی بود و اسداله کی؟ هرکدوم چطور بودن، دیگه یادم نیست. و حتی الانم نیست :)) نقد بعدیم به شیوه مزخرف وجود این نمایشنامه توی طاقچهست. که فحش میدادم و میخوندم و کاش نشر یه نگاهی بندازه و درستش کنه. زده اسم همه نقشها با replace all یه دو نقطه گذاشته تنگش و هرجایی توی متن کسی کسی رو صدا میکنه هم دو نقطه داره! به جای اینکه اول صحبت هرکس و برای مشخص شدن حرفش باشه. اذیت شدم از الکترونیک خوندنش واقعا و باید از این به بعد حواسم باشه برای نمایشنامه خوندن در طاقچه.
نمایشنامه ای نمادین که حال و روز ایران را به تصویر می کشد. اگر اثر در زمان خود بررسی شود احتمالا حتی جالبتر از طالعه آن در زمان حال است چون نمادها بسیار واضح است و برای انسان امروز می شود کمی در لفافه تر گفت.
چوب بهدستهای ورزیل نمایشنامهای حتی کوتاهتر از وای بر مغلوب، اما بسیار جذابتر. آثار ساعدی سه تم اصلی و تکرار شونده دارن: 1. روانکاوی و ایجاد فضای مالیخولیایی. به نحوی که گاه روایت جنون و مالیخولیا را میکند و گاه خود راوی دچار جنون است. 2. فضای بدوی و روستایی با دیالوگهایی برخاسته از روستاها. تسلط ساعدی بر ادبیات روستایی بی نظیره و دلیل اصلی اقبال اخیر من به آثار ساعدی همینه. 3.استفاده از المانهای وحشت محیطی،خرافی و فولک برای ایجاد فضاهایی رعب آور و تهدید کننده. رئالیسم جادویی هنوز به دنیا نیومده بود که ما تو ایران با گوهر مراد اونو تجربه کردیم.) این اثراز تم دوم بهره برده و از بهترین نمایشنامههاییه که تا به حال از نویسنده های ایرانی خوندم(شاید دچار خطای تمرکز بر آخرین اطلاعات شده باشم ولی الان رنکش اوله تو ذهنم). به معنی واقعی یه کلاس درس برای کساییه که میخوان مشق نمایشنامهنویسی کنن. ایده جذابه و اجرا بسیار بسیار جذابتر. استیصال روستاییها و طنابهای پوسیدهای که به هر کدوم چنگ میزنن بدتر با مخ پایین میافتن حرف نداره. و البته شعارزدگی در قبال واکنشهای روستاییها در قبال بلایا و ارتباط دادنشون به قضا و قدر کمی دیده میشه ولی به گلدرشتی همتاش تو آثار امثال هدایت نیست. کاراکترها کاملا شکل گرفتن و سیر تحول و تطور شخصیتها رو خوب میتونیم رصد کنیم. بعد تمثیلی داستان تا حدودی منسوخ شده ولی بدون در نظر گرفتن تمثیل هم میتونیم از خود داستان به خوبی لذت ببریم و البته جسارت نویسنده رو تو اون دورهی زمانی ستایشگر باشیم. تیکهی آخر هم داشت شمههایی از مسخ رو نشون میداد که کاملش نکرد و البته به نظر من هم تا همین اندازه که پیش رفت کافی بود. در انتها بگم که شخصیت محرم برام خیلی آشناست و احساس میکنم مشابه این آدم رو یه جایی خوندم یا دیدمش که متاسفانه چیزی به خاطرم نرسید.
غلامحسین ساعدی داستان گوی بسیار قدرتمندی ست به طریقی میتوان گفت تنها نویسنده ی ایرانی ست که آثارش همه ی سطوح اجتماعی مخاطب دارد از کارگران و کشاورزان و روستاییان تا دانشگاهیان و پژوهشگران ، در تایید این حرف میتوان به تیراژ بسیار بالای آثارش اشاره کرد ساعدی بیشتر داستان نویس است و وی را میتوان در سطح یک داستان نویسی ایران قرار داد که البته متاسفانه به داستان های وی کمتر توجه شده است نمایشنامه برای ساعدی یک ابزار است او در یک مصاحبه گفته (نقل به مضمون) که من در جامعه ای زندگی میکنم که اکثریت مردمش بی سواد اند برای همین داستان هارا در غالب نمایشنامه مینویسم تا از طریق اجرا مفاهیم به آنها هم منتقل شود داستان ها و نمایشنامه های ساعدی از روستا نشینان تا شهرنشینان مدرن را در برمیگیرد و به نوعی رئالیسم جادویی را در فرهنگ ایرانی جا انداخته است
چوب به دستان ورزیل قصه ی روستایی ست خیالی در جایی خیالی که گراز ها به روستا آمدهداند و محصولات را خراب میکنند و مردم روستا به فکر چاره و مقابله می افتند و ... ساعدی در این اثر شکل استعمار و دور بیهوده ی تکیه به استعمار گران برای رهایی از مشکلات را به ساده ترین و عامیانه ترین شکل ممکن بیان میکند این نمایشنامه را از دست ندهید 😉
انواع مختلف خصلت ها، تفکرات و احساسات و حتی مسایلی که مشخصه جامعه ایرانیست در این نمایشنامه خیلی مختصر و مفید نشان داده شده. نویسنده واقعا یک روانشناس حرفه ای است.