Jump to ratings and reviews
Rate this book

تشيخوف في حياتي

Rate this book
English, Russian (translation)

160 pages, Paperback

Published January 1, 2019

2 people are currently reading
134 people want to read

About the author

Lydia Avilova

8 books1 follower

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
20 (33%)
4 stars
13 (22%)
3 stars
20 (33%)
2 stars
5 (8%)
1 star
1 (1%)
Displaying 1 - 14 of 14 reviews
Profile Image for Zainab Albaqal.
299 reviews23 followers
August 10, 2021
الكتاب عبارة عن جانب عاطفي ، عميق من حياة تشيخوف لم نتعرف عليه كقراء ، النص رائع جدا ، آسر بكل مافي الكلمة معنى حتى أني اعدت قراءة بعض المقاطع و استمتعت كثيرا باستكشاف حياة تشيخوف ، أسلوب الكاتبة رائع جميل جدا .
الكاتبة عاشت موقف صعب بين ان تعيش مع رجل لا تحبه مع اطفالها و بين ان تعيش حب حياتها مع أديبها المفضل ، أعجبني ان النص أحتوى على نصائح مفيدة في الكتابة 👍🏼 . التعليق السلبي الوحيد هو أن الكاتبة لم تكمل الاحداث توقفت عنده نقطة اخر رسالة و لم تكتب خاتمة .



الاقتباسات

" إذا كنت كاتباً موهوباً فإن هذا لا يعني أنني معلم . و لا واعظ و لا داعية . سأصف لكم الحياة بصدق ، أي بفنية، و سترون فيها مالم تروه أو تلاحظوه من قبل ، أي سترون خروجها على القاعدة ، تناقضاتها "

" يجب على المرأة أن تكتب و كأنها تطرز . اكتبي كثيرا، و أسهبي . أكتبي ثم أختصري "

" لا يمكن أن يحبك المرء إلا حباً نظيفاً و مقدساً و مدى الحياة . لقد كنت أخشى أن ألمسك لكيلا أُهينك "

" يذوب الجليد، يتحطم ، يستسلم و ينجرف بعيداً . و الحياة تندفع مسرعة مثل النهر، فهي أيضاً تذيب ، تكسر ، تنتصر ، و تجرف بعيداً "
Profile Image for Marwa.
66 reviews
February 10, 2025
لا تستطيع أن تكره أي من ليديا أو تشيخوف أو ميشا ولا تستطيع أن تحبهم حبًا كاملًا،كل الوصف يُختزل في استنكار تشيخوف في رسالته ل ليديا "كم كان نافلًا وضئيلًا وخادعًا كل ما حال دون أن نحبّ!"
Profile Image for Mahdi Lotfi.
447 reviews134 followers
May 13, 2017
کتاب چخوف در زندگی من یک‌ عاشقانه به نویسندگی لیدیا آویلف توسط انتشارات اختران منتشر شده است.
این نوشته روایتی است از لیدیا آویلف داستان نویس و همسر یکی از مقامات پترزبورگ که ماجرای عشق غم انگیزش با چخوف را توصیف میکند که ده سال بطول انجامید...
Profile Image for Bahman Bahman.
Author 3 books243 followers
July 26, 2017
جیمز و خانواده اش که سیاهپوست اند در افریقای جنوبی زندگی می‌کنند. جیمز شغل شیر فروشی را از دست می‌دهد و چون کارت اقامت ندارد، در مزرعه ای بیرون از شهر مشغول به کار می‌شود. اما نمی‌تواند برای خانواده خود پولی بفرستد. پسر جیمز به جرم فعالیت برای ایجاد اتحادیه کارگری اعدام می‌شود و این مسئله خشم مردم را برمی‌انگیزد. چون همه ی سیاهپوستان در آنجا چنین مشکلی دارند.

Merged review:

دهقانی آرزو داشت یک تکه زمین حاصلخیز داشته باشد تا آن طور که دلش می‌خواهد در آن ذرت و سیب‌زمینی بکارد. او برای پیدا کردن زمین کنار رودخانه‌ها را گشت، گوشه و کنار جنگل را گشت، به پای تپه‌ها سر زد تا بالاخره زمینی را که می‌خواست پیدا کرد.
این تکه زمین، کنار جنگل قرار داشت. خاک آن خوب و حاصلخیز بود. حالا دیگر دهقان مطمئن بود که می‌تواند ذرت و سیب‌زمینی‌هایی را که همیشه در فکرش بود آنجا بکارد.
دهقان به دهکده برگشت تا داس‌اش را بردارد و درختچه‌ها و بوته‌ها و علف‌های هرز را بکند.
داس را تیز کرد و به مزرعه رفته و سه تا از بوته‌های کوچک را برید. یک دفعه صدای ظریفی به گوشش رسید که می‌گفت: «این کیست که بوته‌های ما را می‌برد؟»
دهقان از تعجب خشکش زد. به دوروبرش نگاه کرد، هیچ کس را ندید. دوباره شروع کرد به بریدن بوته‌ها. همان صدا گفت: «این کیست که بوته‌های ما را می‌کند؟»
دهقان راست ایستاد و به درختی که آن طرف زمین بود نگاه کرد. شاخه‌های درخت حرکت می‌کردند کمی جلوتر رفت، باز همان صدایی که صاحبش معلوم نبود، همان سؤال را تکرار کرد.
دهقان با خود گفت: «حتماً این پری درخت است.»
او می‌دانست که پریان درخت خیلی خوش قلب و مهربان هستند. برای همین مؤدبانه جواب داد: «من یک دهقانم و اهل دهکده‌ای هستم که توی دره است، آمده‌ام تا این مزرعه را برای کشت آماده کنم.»
با شنیدن این حرف‌ها خش خشی در شاخه‌ها پیچید و صدای دیگری گفت: «می‌خواهید در بریدن بوته‌ها به دهقان کمک کنیم؟»
زمزمه‌ای بلند شد که: «بله! بله!؟»
بوته‌ها از ریشه در می‌آمد و زمین صاف می‌شد، اما دهقان نمی‌توانست آنهایی را که به او کمک می‌کردند ببیند.
او کناری ایستاده بود و با خوشحالی نگاه می‌کرد. وقتی کارها تمام شدند. از پریان درخت تشکر کرد و به سوی خانه به راه افتاد. زن دهقان شام او را جلویش گذاشت و از او درباره‌ی کار مزرعه پرسید.
دهقان گفت: «امروز بهترین روز زندگی من بود. اصلاً فکر نمی‌کردم زمین به آن بزرگی یک روزه آماده شود.»
اما وقتی زنش از او پرسید مزرعه‌اش کجاست، به او جواب نداد.
چند هفته بعد، دهقان تصمیم گرفت که علف‌های مزرعه‌اش را بسوزاند. معمولاً دهقانان‌های دیگر این کار را در فصلی انجام می‌دادند که علف‌ها خشک می‌شدند و بعد زمین را برای شخم‌ آماده می‌کردند.
دهقان وقتی به مزرعه رسید، به تنه‌ی درخت‌ها کوبید و سر و صدا به راه انداخت تا پریان او را ببینند و به کمکش بیایند.
کمی بعد صدایی گفت: «این کیست که به تنه‌ی درخت‌های ما می‌زند؟»
دهقان جواب داد: «من هستم، دهقانم. آمده‌ام اینجا تا علف‌ها و بوته‌های هرز را بسوزانم.»
صدای دیگری گفت: «می‌خواهید ماهم در سوزاندن بوته‌ها به او کمک کنیم؟»
باز زمزمه‌ای بلند شد: «بله! بله!»
یک دفعه تمام مزرعه آتش گرفت و بوته‌ها و علف‌ها سوختند. دهقان بااینکه نمی‌توانست پریان را ببیند، با صدای بلند از آنها تشکر کرد.
روز بعد دوباره به مزرعه آمد که کُنده‌های درخت را بشکند و از آن‌ها به جای هیزم استفاده کند. انجام این کار، بسیار مشکل بود و چند روز وقت می‌گرفت، اما وقتی که نوک داس‌اش را به زمین فرو کرد، صدایی بلند شد که می‌گفت: «کیست که کنده‌های درخت ما را می‌کند؟»
دهقان خوشحال شد و گفت: «من هستم؛ آمده‌ام تا کنده‌های درخت را از خاک بیرون بیاورم و بشکنم.»
همان‌طور که انتظار داشت، پریان درخت شروع به کار کردند و خیلی زود کنده‌ی درخت‌ها را بیرون آوردند و شکستند و صاف و مرتب در گوشه‌ی مزرعه دسته کردند.
دهقان، با خوشحالی رو به خانه می‌رفت و پشت سر هم می‌گفت: «از شما متشکرم! از شما متشکرم!»
دیگر او کاری نداشت که انجام بدهد، چون وقتی برای شخم زدن زمین رفت، باز پری‌ها این کار را برایش انجام دادند. وقتی خواست ذرت و سیب‌زمینی بکارد، پری‌ها بهش کمک کردند.
دهقان هر روز به مزرعه‌اش سر می‌زد و با خوشحالی به دانه‌های روییده نگاه می‌کرد. او نه مجبور بود برای وجین کردن علف‌ها برود و نه ترسی از پرنده‌ها داشت که مزرعه‌اش را خراب کنند. پری‌‌ها، خودشان همه‌ی این کارها را برای او می‌کردند.
تنها چیزی که او را اذیت می‌کرد، سؤال‌های زنش بود که مرتب می‌پرسید: «مزرعه‌ات کجاست؟ چرا این قدر کم برای وجین کردن می‌روی؟»
دهقان به او چیزی نمی‌گفت، چون می‌ترسید زنش به مزرعه برود و پریان درخت را آزرده کند.
یک روز دهقان برای سرکشی به مزرعه رفت. ذرت‌هایش خیلی بلندتر از ذرت‌های همسایه‌هایش شده بودند، اما هنوز سبز بودند و نمی‌شد آنها را خورد. سیب‌زمینی‌ها هم هنوز آن قدر بزرگ نشده بود که آنها را به خانه ببرد و زنش‌ با آنها غذا بپزد.
دهقان به طرف خانه می‌رفت و از خوشحالی با صدای بلند آواز می‌خواند که یک دفعه زنش سر راه او سبز شد و با غر غر گفت: «خیلی خوب آواز می‌خوانی، خیلی خوشحالی. اما اگر بدانی هیزم نداریم شام بپزیم، آن وقت آواز خواندن از یادت می‌رود.»
دهقان وقتی فهمید که غذایش حاضر نیست، خیلی ناراحت شد و به زنش گفت: «زود برو و از میان بوته‌ها هیزم جمع کن. چون این دیگر کار زن خانه است.»
زن جواب داد: «من مطمئنم که تو از این هیزم‌ها کنار مزرعه‌ات زیاد داری. اگر الان به من نگویی که مزرعه‌ات کجاست، تو را ترک می‌کنم و می‌روم به خانه‌ی پدر و مادرم.»
اما از آنجایی که پریان درخت همه‌ی کارهای دهقان را انجام می‌دادند، او تنبل شده بود و عادت نداشت این وقت روز برای آوردن چوب به مزرعه برود. برای اینکه خودش را راحت کند، گفت: «خیلی خب، به تو می‌گویم. اما باید زود بروی و هیزم‌ها را بیاوری و شام من را آماده کنی.»
بعد به او جای مزرعه را نشان داد و گفت: «باید قول بدهی وقتی که در مزرعه هستی یک کلمه حرف نزنی، و اگر از تو سؤالی کردند، جواب ندهی.»
زن خیلی تعجب کرد و قول داد که چیزی نگوید و با عجله رفت. وقتی به مزرعه رسید، از اینکه محصول آن قدر رشد کرده بود، تعجب کرد و با خود گفت: «این ذرت‌ها به زودی برای خوردن آماده می‌شوند!»
یکی از شاخه‌های ذرت را شکست و به زبان زد. بلافاصله صدایی بلند شد که: «این کیست که ذرت‌های ما را می‌شکند؟»
زن قولی را که به شوهرش داده بود فراموش کرد و با خشم جواب داد: «ذرت‌های شما نیست. توکی هستی؟ اینها مال ماست.»
بعد زن به جایی که سیب‌زمینی کاشته بودند، نگاه کرد و خاک را با دست‌هایش کنار زد و به یکی از سیب‌زمینی‌ها نگاه کرد. باز شنید که کسی می‌گوید: «این کیست که خاک را از روی سیب‌زمینی‌های ما کنار می‌زند؟»
باز زن فریاد زد: «این مال شما نیست، مال ماست. من هر قدر سیب‌زمینی بخواهم، از زیر خاک بیرون می‌آورم».
بعد صدای خش خشی لای درخت‌ها بلند شد که انگار کسی می‌گفت: «حالا که زن دهقان می‌خواهد خوشه‌های ذرت را بکند و سیب‌زمینی��ها را در آورد، خوب است برویم و به او کمک کنیم.» صدایی در جواب گفت: «بله، بله، خوب است!»
با اینکه زن نمی‌توانست کسی را ببیند، تمام آن شاخه‌های بلند ذرت شکستند و سیب‌زمینی‌ها روی زمین ریختند.
زن خیلی ترسید و یادش رفت برای چه کاری آمده، گریه‌کنان و دوان دوان رو به دهکده رفت.
دهقان هر چه از زنش پرسید: «حرف زدی؟ دستورهای مرا اطاعت کردی؟» زن جوابی نداد، زبانش بند آمده بود. دهقان فهمید که چه بلای وحشتناکی بر سر مزرعه‌اش آمده است. زود به طرف مزرعه دوید. خوشه‌های ذرت و دانه‌های سیب‌زمینی در همه جای مزرعه پراکنده بودند. محصول بی‌موقع درو شده بود و به درد نمی‌خورد.
دهقان ناراحت به طرف پریان درخت دوید و فریاد زد: «به من کمک کنید! به من کمک کنید!»
اما جوابی نیامد. هیچ صدایی نشنید، مگر صدای خش‌خش مورچه‌ها که ذرت‌های او را می‌خوردند.
دهقان با قدم‌های آهسته به طرف دهکده برگشت. او می‌رفت و با خود می‌گفت: «من دیگر به پریان درخت اعتماد نمی‌کنم. آنها با کمک به من باعث تنبلی‌ام شدند.»
زنش هم ناراحت به پیشواز او آمد و گفت: «من دیگر قولم را نمی‌شکنم؛ چون اگر من حرف نزده بودم، می‌توانستیم بهترین محصول را داشته باشیم، حتی بیشتر از همه‌ی همسایه‌های‌مان.»
آن وقت زن و شوهر، بدون شام به رختخواب رفتند و با غصه خوابیدند.
Profile Image for Zahra'a Bin Shaibah.
250 reviews39 followers
August 21, 2023
مذكرات عن علاقة لم يتم تعريفها، أهي احترام و تقدير بين زملاء في المهنة يجمعهما شغف الكتابة، و وجد احدهما الآخر مصدرا لوحي الكتابة، فاختلط الالهام بالمشاعر و اشعل حب ملتهب بالعشق يغذيه الشوق طرف اكثر من الآخر.
.
من وجهة نظري أرى ان ليديا أضافت طابعاً وردية من المشاعر على كثير من المواقف بينهما، و اندفعت في تساؤلات و حيرة و ارتباك من فرط التعددية في التفسير، لدرجة ان القارئ يلتمس بعض التوهم من جانبها و لعلها رغبات عميقة أثرت على التفسير.
.
و كيف لا و هي تعيش حياتين.
فهي متزوجه و تحب آخر، و يلمس ذلك في احد السطور التي تقول فيها "مزقت روحي الى نصفين"
.
هذه نتيجة طبيعية لأن الاندفاع شديد من طرف الواحد و هو طرف ليديا، التي وجدت في علاقتها بتشيخوف الجزء المفقود في حياتها الاسرية، و هو شغف القراءة و الكتابة والتوجيه في المهنة. تشيخوف كان الثقل الذي اضاف التوازن لحياتها، أما هي، فهي الصديقة المخلصة المثابرة على تلبية رغباته و حاجاته و دعمه و تشجيعه و قراءة اعماله، فقد قامت بجمع قصصه و اشرفت على نسخها.
.
و لعل تشيخوف بحكم طبيعة عمله كطبيب و كاتب كثير السفر، فقد كانت هذه العلاقة مناسبة، فلا توجد مسؤولية عائلية تطالبه حقوقها وجزءاً من وقته.
و لكنه ايضاً حسب المذكرات قال لها "لا يمكن ان احبك إلا حباً شريفاً و مقدساً مدى الحياة. كنت شيئاً مقدسا. كنت اخاف ان ألمسك، لكيلا أهينك"
أليس هذا إدراك تشيخوف و إقراره انه لا يمكن تعدي الحدود في العلاقة العاطفية مع ليديا فهي متزوجه و لديها أطفال. فلا يريد ان يكون المدّنس، و لعله يدرك اندفاعها بالمشاعر و اراد ان يضع فاصلاً لا يتعدى لحمايتهما معاً، فكانت العلاقة عبارة عن مجموعة رسائل و لقاءات متقطعة.
.
اصابه المرض و دق ناقوس الوحدة حياته، و بعد ١٠ سنين من هذه العلاقة التي لن تتطور اكثر مما وصلت، و ارتبط تشيخوف بالممثلة المسرحية لاحقاً.
.
مذكرات مشوّقه سريعة الرتم، تكشف جزءاً من الحياة العاطفية لتشيخوف و ليديا.، اشبه برؤية اجزاء من السيناريو خلف الكواليس قبل تنقيحه و نقله الى خشبة المسرح.
This entire review has been hidden because of spoilers.
Profile Image for SUMAYA.
170 reviews7 followers
Read
December 17, 2025
⁨ #تشيخوف_في_حياتي

"لم يكن يحبها مطلقًا وإنما كان يأنس بمجالستها ويهوى مجاراتها فيما تهتم"
ذلك ما كنت أشعر به خلال النصف الأول من الكتاب، وسرعان ما تحول رأيي إلى آخر معاكس فبتُ أرى أنها هي من تزهد به وهو يحاول اللحاق ليسترد لجام قلبها، وتقلبت نظرتي من هذا لذاك إلى أن أيقنت أنه يصعب علي معرفة الحقيقة طالما لم يتوفر لي قراءة علاقتهم إلا من وجهة نظر #ليديا_أفيلوفا في ظل غياب رأي الطرف الآخر
ما جذنبي في قصة الحب هذه أنها واقعية إلى درجة أني بت أسقط بعض أحداثها على ما قد يحصل في عصرنا الراهن، أن العلاقات بطبيعتها تتفاوت في متانتها بحسب تقلبات مزاج أحد الطرفين أو كليهما، وألا وجود للعلاقة المتكافئة التي لا تشوبها شائبة إلا في أخصب خيال عرفه التاريخ (نعم إلى هذا الحد هو بعيد عن الواقع)
على الرغم من أني لم أقرأ أي عمل لتشيخوف بعد، ولم أسمع عن السيدة ليديا ككاتبة، ولكني أحببت هذه السيرة القصيرة، واستمتعت جدًا بمرافقتها، أذهلني من أول حرف فيه حتى آخره، صعب علي مفارقته دون إنهائه، أحببته⁩
Profile Image for muhameed Shehata.
632 reviews8 followers
February 13, 2021
فجأة وبدون سابق ترتيب ، يقع بين يدي كتاب لليديا أفيلوفا ، تحكي فيه بِكل بساطة علاقتها بأنطوان تشيخوف ، أقرأ منه سطرين ، صفحة ، عشر صفحات ، فلا أقاوم سحر الكلمات وتأثيرها علي قلبي ، لن أحكم علي هذا الكتاب بعقلي ، لماذا ؟ لأنه كتاب مُغرِ ، نص آسِر ، يستحوذ عليك ، لتعود وتقرأ منه بعض الفقرات مراراً وتكراراً .
Profile Image for Nancy Ibrahim.
134 reviews48 followers
February 9, 2022
هل الإحداث الواردة في هذه المذكرات حقيقية ، ام انها قصة حب من نسج خيال افيلوفا و حلما جميلا ارادته حقيقة ؟ ايا كان الجواب فإن في هذه المذكرات احساسا جميلا و مشاعر راقية و احتراما كبيرا ، و فيها مصادفات اذا كانت قد حدثت فعلا فيا لروعة القليل الذي حظيت به يا ليديا الكسييفنا .. و يا لحظك بصداقة هذا الكاتب و الانسان العبقري ، الراقي و النبيل .
Profile Image for Maria Fitzpatrick.
67 reviews3 followers
June 2, 2022
Very fast disappointing read. There was not much to Ms Lydia Avilov’s memoir. She had a friendship with Chekhov, not an affair. She seems to have loved him but he didn’t do anything to reciprocate her affections except flirt with her. I didn’t learn much about Chekhov from this and it wasn’t especially well written. I read an English translation
Profile Image for Marina Alachkar.
Author 1 book23 followers
June 13, 2020
تشيخوف... الروح اللطيفة، العميقة، الجميلة بكل ما تحمله كلمة جمال من معنى... أنا مسرورة دائماً بمعرفة شيء جديد عنك..
Profile Image for Huda Alotaibi.
258 reviews65 followers
August 16, 2020
كتاب خفيف وممتع وعلى الرغم من الاختلاف الحاصل في صحة العلاقة من عدمها أو كونها مختلقة من الأساس إلا أنه لم استطع التعاطف معها لأنها ارتضت شكل العلاقة المهين لها والذي يتطلب كمال المرأة دوماً
Profile Image for W.
44 reviews1 follower
February 23, 2020
أعتقد انه لم يحبها يوما ً كان معجباً
Displaying 1 - 14 of 14 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.