“A person with good self-discipline but a poor trading method will outperform a person with poor self-discipline but the best trading method currently available.”
Larry Levin and his family live in a suburb of Philadelphia, PA. He is an attorney in solo practice. He and his wife, Jennifer, have been married for twenty-six years. Their sons, Noah and Dan, are eighteen. Oogy is eight.
ترجمهای که من خوندم ظاهرا حجم کمتری از ۱۷۴ صفحهایه که اینجا نوشته. چیزی که من خوندم درواقع یه جزوهی جمع و جور بود که گروهی ترجمه شده بود و نکاتی از بایدها و نبایدها و ذهنیت ساختن برای معامله کردن رو شامل میشد. و همونجور که از اسمش پیداست دربارهی کنترل احساسات در موقعیت معامله کردنه و صحبتی از تکنیکال قضیه نمیشه. درواقع اینجا قراره از چیزهایی حرف بزنه که قبل از همهی بحثهای تکنیکال و فاندامنتال مهمه. کتاب از سه بخش تشکیل شده؛ بخش اول دربارهی نگاهیه که باید به موضوع داشته باشی و یه سری مهارتی که حتما نیازته، بخش دوم نکاتیه که باید حواست باشه ازشون بپرهیزی. این دو بخش شاید در نگاه کسی که خیلی بیرون از داستانه خیلی بدیهیات باشه و در مواجهه باهاش بگی که «اینو که دیگه همه میدونن!». اما برای من که در سه ماه اخیر تقریبا صفر شدم آینهی تمام نمای بگاییهای خودم بود. بخش سوم یه کم عجیبه. و همچنین یه حرف رو مکرر هی تکرار میکنه. شاید «تکرار» کلید اصلی قضیه هم باشه. بهرحال من حس متناقضی دارم بهش هنوز؛ ذهنیت مثبت، تصویر ذهنی شخص از خودش، و در یک کلام سایکوسایبرنتیک . نویسنده از سایکوسایبرنتیک به عنوان "علم" نام میبره که از سال 1960 با چاپ کتابی به همین نام توسط دکتر ماکسول مالتز شروع شد. دکتر که بود و چه کرد؟ مالتز یه جراح پلاستیک بود که متوجه شد بعد از عملهای زیبایی بعضی از مراجعین تغییرات شگرفتی در زندگیشون ایجاد میشه. البته بعضیها براشون السویه بود ظاهر جدیدشون انگار. ولی این فکر که مثلا زیباتر شدن چهره چهجوری منتهی میشه به تغییری درونی و رفتاری و شخصیتی دکتر رو به فکر فرو برد. و کتابی "علمی" نوشت که نقطهی تغییر کجاست و چهجوری مثلا عمل زیبایی اون رو تحریک میکنه و چهجوری بیایم غیر عمل زیبایی اون نقطه رو قلقلک بدیم. خلاصهی برداشت من از موضوع با اینکه خیلی روانشناسی مثبتطور و زرده اینه که باید موفقیت رو ببینی، خودت رو باید اون آدم موفقه اول تصور کنی (اصطلاح تئاتر ذهنی رو خیلی به کار میبره که تو میری میشینی جلوی صحنهی تئاتری و خودت رو در حال همون کاری که هدفته تصویر میکنی) و درنهایت ناخودآگاهت خودش راهش رو پیدا میکنه. درواقع میگه برو ناخودآگاهت رو تمرین بده بعد فرمون رو بده به اون. برای زردتر کردن داستان چند تا گلفباز و بسکتبالیست و بازیکن هاکی و الخ هم میان میگن که ما با خوندن این کتاب زندگیمون عوض شد. روایت میکنه که مایکل جوردن مینشسته در فضای آروم ذهنی خودش، و با جزئیات زیاد تصور میکرده که داره بازی میکنه و بلاه بلاه بلاه. یه جملهای داره که قبل اینکه ضربه بزنی باید توی ذهنت افتادن توپ در سبد رو ببینی مثلا. بهرحال من کلا با این کانسپت زاویهی زیادی دارم. ولی خب، چه بدانم، شاید کیمیای جهان اصلا همین باشه و اینکه من اینجام از ذهن و ناخودآگاه فقیر خودمه. برگردم به بخش اول و دوم کتاب. بنظرم اون دو تا بخش خیلی شسته و رفته و بهاندازه بود. و یه نکتهای رو ازونجا بگم و جمعش کنم. یه جایی میگه ذهنیت خیلی از ماها پول زیاد و راحت در چند دقیقه رو نمیتونه قبول کنه. ما در ناخودآگاهمون اعتقاد داریم که باید کار مستمر کرد و در یه بازهی زمانی به ثروتی رسید. برای همین وقتی در یه معامله شما یهو با سود فضایی مواجه میشی در ناخودآگاهت خودت رو لایق این سود نمیدونی. عذاب وجدان داری حتی. این رویکرد باعث میشه این سود رو خیلی زود در همون بازار بگا بدی. این بنظرم خیلی درست اومد. و یادآور تلخی گزندهای از سه ماه گذشتهی خودم بود. در نهایت اینکه کتاب همونجور که اولش گفتم، یه جزوهی جمع و جوره. و برای کسی که میخواد در حوزهی ترید پا خیس کنه تازه مناسبه. هرچند توصیههای بنظر بدیهیی که دربارهش حرف میزنه جز با استخون خرد کردن در بازار واقعی درس نمیشه.
The book has really not much to offer. It’s essentially a shallow review of “The disciplined trader” by Mark Douglas plus some Cybernetic info which is nice in terms of meditating yourself if you’re into that kind of stuff.
I don’t know much about trading. It definitely won’t teach you how to trade but it has interesting lessons that can be applied in life. So they probably make some sense for trading as well.