Jump to ratings and reviews
Rate this book

جستار روایی - نشر اطراف #8

ماجرا فقط این نبود

Rate this book
در کتاب ماجرا فقط این نبود سراغ زیدی اسمیت رفتیم که در کارنامه‌ی هنری‌اش رمان‌ها، جستارها و داستان‌کوتاه‌های درخشانی به چشم می‌خورد. او که متولد انگلستان است از سال۲۰۱۰ تا کنون در دانشگاه نیویورک نگارش خلاق تدریس می‌کند. متن‌های کتاب ماجرا فقط این نبود را از دو مجموعه‌جستار موفق زیدی اسمیت بر گزیدیم که در سال‌های ۲۰۰۹ و ۲۰۱۸ منتشر شده‌اند. اسمیت به داشتن دقتی منحصربه‌فرد درباره‌ی مسائل شخصی و فرهنگی و مواضع به دور از تعصبش نسبت به نژاد، مذهب و هویت فرهنگی شهرت دارد که فارغ از موضوع جستارهایش، متن‌های او را فهمیدنی و دل‌نشین می‌کند. در بررسی رخدادهای معاصر فرهنگی، اجتماعی و سیاسی همیشه ردپای پررنگی از تجربه‌ی شخصی‌اش به چشم می‌خورد. صمیمیت، صراحت و تیزبینی او در کنار زبان ادبی پرداخت‌شده‌اش، جستارهای او را در اوج ژورنالیسم و جستارنویسی ادبی نشانده. زیدی اسمیت با زبردستی تمام سبکی در جستارنویسی ادبی خلق کرده که هم‌زمان خوشایند و خردمندانه است. به گفته‌ی منتقدان، جستارهای او در زمره‌ی متون ادبی پروپیمان، هوشمندانه و خوش‌نمکی هستند که هم برای نویسنده‌ها و هم برای خواننده‌ها موهبتی کم‌نظیر به شمار می‌آیند. آنچه اسمیت را از بسیاری از نویسندگان موفق متمایز می‌کند، بی‌پروایی و شجاعتش برای تغییر موضع و تغییر نظر است و در بسیاری از نوشته‌هایش روایتی از تجربه‌های شخصی‌اش را با مخاطب در میان می‌گذارد تا به خودش و دیگران یادآوری کند که هیچ ‌وقت برای تغییر عقیده دیر نیست.

136 pages, Paperback

Published September 1, 2019

9 people are currently reading
223 people want to read

About the author

Zadie Smith

114 books16.2k followers
Zadie Smith is an English novelist, essayist, and short-story writer. Her debut novel, White Teeth (2000), immediately became a best-seller and won a number of awards. She became a tenured professor in the Creative Writing faculty of New York University in September 2010.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
17 (7%)
4 stars
69 (28%)
3 stars
105 (44%)
2 stars
34 (14%)
1 star
13 (5%)
Displaying 1 - 30 of 74 reviews
Profile Image for Salamon.
143 reviews71 followers
July 24, 2025
ببینید، من به‌وضوح متوجه نیستم که خواننده‌های مختلف از جستار چی میخوان و چه تصوری از شکل‌ و شمایلش دارند و چرا بیشتر در موردش توضیح نمیدن ولی برای من جستار درست‌و‌حسابی یک چیز ناب و خالصه (نه در حد کمال ولی حداقل بالای هشتاد درصد) که تجربه‌ی شخصی دست اول و برخواسته از دل یک آدم تیزبین و حساس رو بیان می‌کنه؛ حالا موضوع اون هر چیزی کی میخواد باشه.

     کاری که زیدی اسمیت برای من کرد (حداقل در اکثر لحظات این جستارهای سوا شده) این بود که دری رو به زندگی نویسندگی و خانوادگیش باز کرد و چیزی رو پوشیده نداشت؛ و من وارد محل بزرگ شدنش شدم و اتاق کار و نشیمنش و حتی اتاق ذهنش که دلهره‌ی چگونه نوشتن داشت. همه‌ی این‌ها اگه تا حد معقولی منسجم و گیرا به دست خواننده رسونده بشن خیلی قیمتی‌اند چون ما کمتر می‌تونیم این‌قدر به کسی غیر از خودمون نزدیک بشیم. به گمان من هدف جستار الزاماً نباید این باشه که در هر جمله‌ش خواننده رو به ساعت‌ها تفکر فلسفی واداره و یا شگفت‌زده‌اش کنه. همین که من انسانیت مشترکی رو اینجا بازیافتم توشه‌ی مسیرمه که بیهوده نپیمودم.


بریده‌هایی از کتاب

________________________________________________________________________

     "بچه هم هر از چندی مایه‌ی لذت است. هر چند بیشتر وقت‌ها مایه‌ی خوشی است، که یعنی در واقع نه‌تنها کلاً به ما لذتی نمی‌بخشد بلکه ترکیبی غریب از وحشت، درد و وجد می‌دهد و من به این رسیده‌ام که همان خوشی است، و حالا باید راهی پیدا کنیم تا روزانه با آن زندگی کنیم. مسأله‌ی تازه‌ای است. تا همین اواخر من فقط پنج بار در زندگی‌ام خوشی را شناخته‌ام، شاید هم شش بار، و هر بار بلافاصله بعد از آن‌که تمام شد سعی کردم فراموشش کنم، چون می‌ترسیدم خاطره‌اش همه‌ی چیزهای دیگر را آشفته و نابود کند."

     "از آن‌جا که خردمدیرها نقشه‌ی راه کلی ندارند، رمان‌هایشان تنها در لحظه‌ی حال وجود دارد، در ضرباهنگ سطر به سطر متن. وقتی رمانی را شروع می‌کنم، احساسم این است که خارج از همین جمله‌ای که مشغول نوشتنش هستم، چیزی از این رمان وجود ندارد. بنابراین مجبورم خیلی مواظب باشم چون تمام ماهیتش با انتخاب چند کلمه زیرورو می‌شود..."

"در میانه‌ی یک رمان، نوعی تفکر جادویی عنان کار را در دست می‌گیرد. منظورم از میانه‌ی رمان، مرکز جغرافیایی آن نیست؛ منظورم جایی است که از آن به بعد، شما دیگر هیچ تعلقی به خانه و خانواده و همسر و فرزندان و خریدرفتن و غذا درست‌کردن و روزنامه‌خواندن ندارید. در جهان، هیچ چیزی جز کتاب‌تان وجود ندارد و حتی وقتی همسرتان دارد می‌گوید که به شما خیانت کرده، صورتش را یک ویرگول بزرگ می‌بینید و دست‌هایش را دو تا پرانتز و به این فکر می‌کنید که آیا《غارت کردن》فعل بهتری است یا《چپاول کردن》؟..."

     "تولد خواننده باید به بهای مرگ مؤلف باشد.
                           - رولان بارت،《مرگ مؤلف》"

     "کنجکاوانه که نگاه کنی، آدم نمی‌تواند کتاب‌ها را بخواند؛ آدم فقط می‌تواند بازخوانی‌شان کند. خواننده‌ی خوب، خواننده‌ی جدی، خواننده‌ی فعال و خلاق، بازخوان است.
                       - ولادیمیر نابوکوف، عقاید محکم"

"..‌. اما هیچ وقت نمی‌توان به‌قدر کافی نزدیک شد چون واقعیت توالیِ بی‌پایان گام‌هاست، درجات مختلف ادراک، انتهاهای کاذب، و در نتیجه سیراب‌نشدنی، به چنگ‌نیامدنی. می‌توانید بیشتر و بیشتر از یک چیز سر در بیاورید، اما هیچ وقت نمی‌توانید همه چیزش را بفهمید: چاره‌ای نیست.

نقل قولی از رولان بارت"

     "سفر کردن به جایی که چنین به غایت و نهایت، بازیچه‌ی خیال دیگران بوده جا را برای خیال آدم تنگ می‌کند."

     "البته که این وضع درجات مختلفی دارد اما فکر می‌کنم هر سکونتگاه خانوادگی‌ای جایی است برای خشونت‌های عاطفی، انباشته از خشم‌های سرکوب‌شده، خطی ممتد میان یأس‌های عمیق فردی. ذات بشر دوپا همین است که از یک واحد خانواده، هیچ کس منسجم یا با تمام چیزهایی که می‌خواهد بیرون نمی‌آید. یاد آن جمله‌ی شگفت‌انگیز جری ساینفلد می‌افتم《چیزی به اسم خوشی همه‌ی خانواده وجود ندارد.》یکی باید چیزی را فدا کند: مسأله فقط این است که چقدر و برای کی..."

"...وانمود کردم که خوشحال شده‌ام، بلیت هواپیما خریدم و رفتم آن‌جا. هر چند در بچگی مثل دزدها به هم نزدیک بودیم، از مرگ هاروی به این‌ور ندیده بودمش، و حس کردم حالا به رابطه‌ی رقیق‌شده‌ی خواهر و برادرهای بزرگسال رسیده‌ایم، یک فاصله‌ی رسمی جدید، همیشه کمی خجالت‌زده، چون در زندگی بزرگسال‌ها هیچ راه مشخصی برای ادای حق مطلبِ صمیمیت کودکی وجود ندارد. یادم می‌آید که وقتی بچه بودم حیرت می‌کردم که چقدر کم پدر و مادرم با خواهر و برادرهایشان حرف می‌زنند. چطور ممکن است؟ چه پیش آمده؟ بعد سر خودت می‌آید..."

"...نمی‌توانستم از حس این ضربه‌ی کاری بیرون بیایم که آنچه یک کمدین باهوش در سه سال می‌کند، برای یک رمان‌نویس یک عمر طول می‌کشد. (چگونه تجربه‌ی طبقه‌ی کارگر را بدون رقیق‌کردنش برای طبقه‌ی متوسط بازگو کنی. چگونه عصبانی بمانی، بی‌آن‌که بگذاری عصبانیت کارت را خراب کند. چگونه تقریباً درباره‌ی جدی‌ترین مسائل هم بامزه باشی.)"
Profile Image for صان.
429 reviews474 followers
March 26, 2023
با خوندن مقدمه‌ی مترجم این کتاب، شناخت کوچکی از زیدی اسمیت پیدا کردم. این شناخت کم شامل این می‌شه که نویسنده‌ای جوان و رهاست، قلم بامزه‌ای داره، شکاکه و همیشه آماده‌ست تا نظر مخالفشو بشنوه و عقیدشو عوض کنه و رمان اولش در ۲۱ سالگی چاپ و خیلی پرفروش می‌شه.
این ویژگی‌های برای من جذابن و من مشتاق خوندن از زیدی اسمیت شدم. در ادامه جستارهای خوبی هم داشت و قلمشو دوست داشتم هرچند خیلی بامزگی توش نمی‌دیدم. بی‌هیچ نبود، اما اونطوری که تعریف می‌کردن پر از بامزگی نبود. بیشتر از اون آدم عمیقی بود که دقیق به مسائل نگاه می‌کرد و جستارهای جذابی می‌نوشت. جستارهاش خیلی احساسی نبود (مثل مجموعه‌ی «نقشه‌هایی برای گم‌شدن: جستار‌هایی از ربکا سولنیت»)، بیشتر شرح اتفاقات شخصی و سپس تحلیل اون‌ها بود. البته به جز جستاری که راجع به نظریه‌های نقد ادبی بود و مثل یک کلاس درس بود و از خلال تجربیات و خوانده‌هاش، مسئله‌ی رابطه‌ی بین متن و خواننده و آزادی خواننده رو بررسی کرده بود.

در جستار اول راجع به خوشی حرف زده بود، تجربه‌هاش از خوشی و سعی کرده بود این تجربه رو تحلیل کنه. مقایسه‌ش کنه با لذت.

جستار دوم درواقع متنِ احتمالا خلاصه‌شده‌ای از سخنرانی‌ای بود که برای دانشجوها کرده بود و ۱۰ نکته راجع به رمان‌نویسی بود. این بخش رو خیلی دوست داشتم و پررنگ‌ترین قسمتش برای من جایی بود که می‌نویسه دوجور رمان‌نویس داریم. یکی اونایی که همه چی رو از قبل می‌دونن و مهندسی می‌کنن و اسکلت رو برپا می‌کنن و شروع میکنن به کامل کردنش. دسته‌ی دوم مثل زیدی اسمیت هستن و از پایین ساختمون می‌رن بالا و هرجا رو اول کامل می‌کنن و بعد می‌رن طبقه بالاتر. این دسته نمی‌دونه قراره به کجا برسه و براش برنامه‌ریزی خاصی هم نداره. من با این دسته‌ی دوم نزدیکی بیشتری احساس می‌کنم و یک‌بار که تجربه‌ی نوشتن داستانی بلند رو شروع کردم، به همین شیوه پیش رفته بودم. (البته که ناقص موند مثل چندتا پروژه طولانی دیگه. چرا اینطوری می‌شه؟ چرا اون حوصله و پشتکار رو ندارم؟ اوف بر من.)
باقی نکاتی که می‌نویسه هم خیلی راه‌گشا و انگیزه‌بخش به نظرم اومد.

جستار بعدی طولانی‌ترین جستاره و درباره‌ی آزادی‌ای حرف می‌زنه که بارت و نظریه‌ی مرگ مولف برای خواننده‌ی یک متن به دنبالشه، و نقطه‌ی مقابل این خوانش در این جستار، ناباکوف و نظریه‌هاش و رمان‌هاشه که مثل قلعه‌ای مهندسی-شده است که اگر بخوای توش بارتی قدم بزنی از خیلی از چیزهای کاشته شده بی‌نصیب می‌مونی. جستار می‌خواد ببین حرف حساب این دو نفر چیه و چطور می‌شه این دو سرِ طیف رو به هم نزدیک کرد و انتخاب هرکدوم چه مزایا و معایبی برای خواننده خواهد داشت.

بعدی گزارش‌نویسی‌ای از هفته‌ی آخر مراسم اسکاره و به شرح مهمانی‌ها و اتفاقات و تاملاتی می‌پردازه که در حین این مراسم اتفاق می‌افته.

جستار بعدی، جستاری شخصی راجع به خانواده‌شه. این که تازه وقتی بزرگ شده فهمیده خانواده برای او و بقیه فرزنداش چیکار می‌کرده و این مسئله رو مطرح می‌کنه که خانواده همیشه قتلگاهِ آرزوهای یه عده‌س. یا فرزندان، یا والدین. و به نظر من شیرین‌ترین جستار این مجموعه بود.

در نهایت جستاری راجع به کمدی، مرگ و ارتباط بین این دو مقوله در کنار گریزهایی به خاطرات پدرش و نگاهِ او به کمدی. تلخیِ گزنده‌ی مرگ و شیوه‌ی تلطیفش به وسیله کمدی، واژه‌ی جالب «بخند-یا-گریه‌ات-می‌گیرد». شرح ماجرای استندآپ‌کمدی‌هایی که دیده و برادری که تصمیم می‌گیره وارد این عرصه بشه و فکرهایی راجع به این مسائل.


********

این روزها که همه‌ش دارم جستار می‌خونم، خیلی به خودم فکر می‌کنم. که اگر من هم تجربیات این نویسنده رو از سر بگذرونم، چقدر می‌تونم اینطوری بنویسم. اگر من باشم این کلمات به چی تبدیل می‌شن. چطور می‌تونم انقدر ریزبین باشم. چطور می‌شه فکرم انقدر خوب بسط و گسترش پیدا کنه و نویسنده‌ی بی‌نظیری بشم. مثلا دیدن یک استندآپ، چطور می‌تونم منم مثل یک نویسنده این چیزها رو بنویسم؟ و سعی می‌کنم متن رو مهندسی معکوس کنم و با خودم فکر کنم که مثلا چی شده که دقیقا این جمله رو نوشته. مسیر فکریش به چه شکل بوده. و البته که نتیجه‌ی دندون‌گیری هم به دستم نمیاد. ولی این مسائل خوره‌ی فکرم می‌شه گاهی.
Profile Image for Hilda hasani.
167 reviews184 followers
February 10, 2020
انتظارم بیشتر بود. برای مجموعه ای که ادعا دارد جستارهایش دربارۀ زندگی در کنار ادبیات و هنرند به نظرم این مجموعه حرف های کمی برای عرضه کردن داشت. شاید جستار های زیدی اسمیت پتانسیل از این بیشتر را ندارند، شاید هم انتخاب مترجمان صحیح نبوده است. چیزهای خوبی در همۀ جستارهای ��ین کتاب بود، اما کافی نبودند. درست لحظه ای که حرف به جای خوبی می رسید هستۀ بحث گم میشد.
Profile Image for Ramin Azodi.
127 reviews
May 29, 2021
من نسبت به سه کتاب قبلی این مجموعه، با زیدی اسمیت ارتباط بیشتری گرفتم. جستار‌هاش روان و جاری بودند و ساده بگم، به من یکی که خیلی چسبید.
«بازخوانی بارت و ناباکوف» برای من بسیار بسیار آموزنده بود. و خوش‌حالم وقتی این جستار به دستم رسید که کمی ناباکوف خوانده بودم.
Profile Image for Rozhan Sadeghi.
315 reviews457 followers
October 16, 2023
اردیبهشت ماه بود. با دوستم رفته بودم کافه تا صبحونه بخوریم. اون روز از دغدغه‌هامون زیاد حرف زدیم و زیاد درد‌دل کردیم.
دغدغه‌ی اون روزهای من دو تا چیز بود و مهم‌ترینش گم کردن کلماتم. اون روز کلی از تقابل فرم و محتوا حرف زدم و اهمیتی که فرم برام پیدا کرده. که دقیقا به همین دلیل نمی‌تونم بنویسم. محتواهای نوشته‌هام رو دوست دارم اما فرم‌شون رو دیگه نه.

بهم گفت تقلید باید بکنی. و بهم گفت این کتاب رو بخون. بلافاصله بعد از صبحونه رفتم شهرکتاب و خریدمش. تا این ماه نخوندم اما برحسب اتفاق تونسته بودم در خلال این چند ماه، فرم خودم رو پیدا کنم. کلمه‌ها به من برگشته بودند.

برای همین آزادتر و بدون انتظار و استاندارد خاصی این بار سراغش رفتم. انتظار نداشتم بهم راه‌حل بده. و نداد و خوشحالم بابت‌ش. در عوض گره‌های جدید تو ذهنم ایجاد کرد و چراغ‌های جدیدی رو روشن.

زیدی اسمیت صاف و ساده می‌نویسه. بدون تعارف و به شدت صادقانه. در عین حال بسیار هوشمندانه. درخشان‌ترین جستار این مجموعه به نظرم مقایسه‌ای بود که از بارت و ناباکوف انجام داده و چقدر استادانه بود. از موقعی که خوندم هر روز دارم بهش فکر می‌کنم و هر روز با خودم کلنجار می‌رم. بالاخره حق با کیه؟ مولف یا خواننده؟ (در گوشی می‌گم که من طرف ناباکوف وایمیستم و می‌گم مولف.)

انتظار عجیبی از این مجموعه نداشته باشید. جستارها روایی هستند، موضوعات خاصی هم ندارند. نه خیلی به هنر می‌پردازن و نه لزوما به ادبیات. اما به شدت صادقانه و عریان هستند و این دقیقا چیزیه که در ذهن من تعریف یک جستار خوبه.
Profile Image for Negin.
120 reviews13 followers
September 23, 2022
جز جستار دوم که درباره نحوه رمان نویسی نویسنده بود و بسیار مفید، عملا باید اعتراف کنم از بقیه کتاب چیزی سر درنیاوردم. فکر کنم بزرگ ترین دلیل مشکلم باهاش ترجمه عجیب غریبشه. یعنی یه جاهایی از ته دل آرزو میکردم مترجم بیخیال ترجمه بشه و متن انگلیسی رو نشونم بده. یه عالم صفت و موصوف و مضاف و مضاف الیه عجیب غریب داشت که باید حدس میزدم معادل انگلیسیش چی میتونسته باشه که بعد برسم به حدس منظور نویسنده:)
Profile Image for نیلوفر رحمانیان.
Author 11 books85 followers
October 31, 2019
از بین این شش جستار، دو مورد برای من دوست‌داشتتی‌تر بود، اولی متن سخنرانی اسمیت درباره‌ی تجربه‌ی نوشتن، و دومی تکاپویی که بین دو رویکرد بارتی و ناباکوفی درمورد نقش مولف می‌کنه. برای من هم چنینه که گرچه تمایل رمانتیکی به نظر ناباکوف دارم (که خالق و مالک بلامنازع اثر رو نویسنده می‌دونه) اما همچنان سوژگی خواننده رو عامل اهمیت ادبیات می‌بینم. همون‌طور که کوندرا می‌گه: یک متن خوب همیشه اندکی از مولفش باهوش‌تره.
Profile Image for Tahmineh Baradaran.
569 reviews139 followers
May 7, 2023
چندان ارتباط نگرفتم. به نظرم نویسنده شخصیت هیجانی نمایشی دارد.بعضی قسمتها بهتربود.
.
.. بعد نموداری کشید که محور x آن «زمان» بود و محور y آن، «حسن نیت که رویش مراحل پیشرفت اجرا را کشید. در اولین نقطه آن پایین بریم یه مشروبی بزنیم. بی فایده است.» نقطه ی دو، کمی بالاتر باشه بشینیم. حالا هر چی» نقطه ی سه فقط کمی بالاتر، میتونیم تا ابد همین جا بمونیم. به نظرمون عالیه.» به کفشش نگاه کرد بعد با خشونتی ملایم به تماشاگرها گفت «هیچ وقت به این نقطه نمیرسیم.
Profile Image for Narjes Dorzade.
284 reviews297 followers
December 17, 2019
دو جستار درخشان داشت؛ بازخوانی بارت و ناباکوف و مرد مرده می‌خندد
Profile Image for Ellie.
103 reviews64 followers
May 1, 2020
چه‌قدر قلم ساده‌ای داشت و چه موضوعات دم‌دستی و خلاقانه‌ای! البته جز جستاری که مربوط به بارت و ناباکوف بود. جستارهای «خوشی» و «مرد مرده می‌خندد» چیزایین که آرزوی نوشتنشون رو دارم؛ شخصی، حزن‌آلود و قابل لمس؛ صدای باقی‌مونده‌ی نسلی که هیچ‌‌وقت وجود نداشته.
Profile Image for Hodove.
165 reviews176 followers
October 14, 2020
۲ستاره بیشتر به خاطر ترجمه.
خود جستارها بد نبودند. اگرچه اونجوری که انتظار داشتم نبودند.و ترجمه هم کار رو خراب‌تر کرد.
رو‌جلد این کتاب نوشته ۶ جستار درباره زندگی در کنار ادبیات و هنر.
جستار اول اینجوری شروع میشه :
«شاید بی فایده نباشد بین لذت و خوشی تمایز قائل شویم». و تمام جستار به مقایسه این دو مفهوم می‌پردازه در حالی که برای خواننده فارسی زبان اساسا روشن نمیشه خوشی و لذت فرقشون چیه؟ کاش لااقل می‌نوشتن که این دو ترجمه چه لغاتی هستند؟
(happiness و pleasure)?
جستار چهارم درباره اسکار و پنجم درباره حموم خونوادگی و جستار ششم درباره کمدیه. پس اساسا یکم عنوان دچار اشتباه میکنه ادمو.
دو جستار توی کتاب مستقیما با ادبیات سر و کار داره.
یکی چطور رمان می‌نویسم که خیلی جالب بود برام
و یکی هم مقایسه نظرات بارت و ناباکوف درباره‌ی مولف و خواننده.
25 reviews20 followers
May 26, 2022
بخش‌های "بازخوانی بارت و نابوکوف" و "ده یادداشت درباره‌ی آخر هفته‌ی اسکار" رو دوست داشتم.
از نابوکوف چیزی نخوندم و احتمالا بعدا دوباره جستار مربوط بهش رو بخونم ✨
Profile Image for Amin.
Author 15 books216 followers
February 22, 2024
در مقایسه با سایر مجموعه‌ جستارهایی که از نشر اطراف خونده بودم، کمتر پسندم بود. از شش جستار کتاب، «حمام» رو از بقیه بیشتر دوست داشتم؛ درباره‌ی اینکه توی خانواده، چه فداکاری‌هایی انجام می‌شه که شاید تا مدت‌ها متوجهشون نباشیم. خوندن جستار «آن احساس چموش» برام جالب بود؛ توی این جستار که در واقع متن سخنرانی زیدی اسمیت در دانشگاه کلمبیای نیویورکه، نویسنده از فرایند نوشتنش می‌گه که بعضی بخش‌هاش برام آموزنده بود. بقیه‌ی جستارها رو چندان دوست نداشتم. شاید بزرگ‌ترین ایرادی که به چشمم می‌اومد، این بود که جستارها (به‌جز سخنرانی) انسجام نداشت. یعنی مدام توی یک جستار از این شاخه به اون شاخه می‌پرید و پیوندهایی که بین همین شاخه‌ها برقرار می‌کرد، به چشم من محکم نبود.

یک چیزی هم که توی مجموعه جستارهای نشر اطراف دوست ندارم، اینه که پاورقی همه‌ی جستارها به آخر کتاب برده شده. خیلی برام آزاردهنده بود، چون مدام باید خوندن جستار رو ول می‌کردم و می‌رفتم انتهای کتاب و دنبال پاورقی می‌گشتم. مثل سکسکه وسط نفس کشیدن. از یه جایی به بعد هم بی‌خیال خوندن اون پاورقی‌ها شدم. موضوع اینه که اگه چیزی اون‌قدر مهمه که نیازه پاورقی بشه و خواننده ازش مطلع باشه، چرا همون‌جا نمی‌نویسین و اگه اون‌قدر مهم نیست، اصلاً چرا نوشته شده. البته که سبک کتاب‌های جستارشون این‌جوریه و نمی‌گم هم کار غلطیه یا درست، ولی با قطعیت می‌گم که دوستش ندارم و موقع خوندن برام اذیت‌کننده است.
Profile Image for Alireza Heydari.
36 reviews4 followers
September 21, 2019
"شاید حقایقی در کناره‌ی زندگی جا مانده باشد"
- از متن کتاب

به غیر از جستار سوم یعنی بازخوانی بارت و نابوکوف که اندکی سنگین و مفهومش خیلی پراکنده بود بقیه جستار‌ها حرف دل رو می‌زد و احساس همپنداری هم با مفهومی که زیدی اسمیت میخواست بیان کنه و هم با نوع بیانش داشتم
و چقدر پی‌نوشت‌های این مجموعه زیبا هستند. گاهی حتی زیبا‌تر از خود متن!
Profile Image for Safoora Seyedi.
33 reviews120 followers
September 27, 2021
می‌دانم عجیب است ولی عادتی دارم که وقت بیکاری، خب این هم البته صادقانه نیست، تقریبا هر وقتی که گیرم بیاید، یوتیوب می‌کنم ببینم جشن فارغ‌التحصیلی فلان دانشگاه چطور بوده، چه کسی را مهمان آورده‌اند، لباس‌ها چطور است، شوخی‌ها و طعنه‌ها به کدام واقعه‌ی اجتماعی روز اشاره دارد و همین چیزهای پیش‌پا افتاده‌اند که برایم جالبند. نمونه‌های درخشانی هم گیرم آمده، با اینکه من مشتاق معمولی‌ترین مراسم‌هام، ولی خب شبکه‌های اجتماعی استریم ویدیو اینطور کار می‌کند که هر آنچه پرطرفدارترست، زودتر به چشمتان می‌خورد. “این آب است.” فاستر والاس را هم احتمالا اولین بار با همین سرچ‌ها دیدم، فکر کنم هنوز پنجمین نتیجه برای سرچ یوتیوب “سخنرانی فارغ‌التحصیلی”، فاستر والاس باشد، اصلا خوشم نیامد. یک فایل صوتی که روی مشتی تصویر بی‌ربط انداخته‌اند، واقعا لازم است وقتی نویسنده این چیزها را می‌گفته، فرصت می‌داشتم صورتش را ببینم. چین و هیجان‌ها، خنده‌ها و تپق‌ها، اصلا همین که فاستر والاس با لباس فارغ التحصیلی کنیون چه شکلی‌ست، جالب نیست؟ منظورم این است که خب عکس‌ها هستند، من رفتم و چندتایی‌شان را دیدم ولی احتمالا فقط وقت تماشای ویدیوست که می‌شود دید وقتی ردای نویسنده بالا و پایین می‌شود، قیافه‌ش چطوری‌ست؟ شرط می‌بندم حسابی کفرش را درآورده باشد، یا مهمتر، کنجکاوم بدانم وقتی والاس دهن باز کرده که: حقیقت واقعی درباره‌ی زندگی قبل مرگ است، درباره‌ی اینکه چطور به سی یا پنجاه برسید، بی‌آنکه بخواهید تفنگ روی شقیقه‌تان بگذارید.” صورتش چطور بوده؟ من دیوانه‌ی همین‌هام، منظورم تماشا کردن است، به خصوص اگر پای فاجعه‌ای وسط باشد. متاسفانه از آن نسلی هم هستم که خودکشی را برای خاطر خیانت به خاطره‌ای جمعی، فاجعه می‌بینم. از این هم البته خوشم نمی‌آید.
به هرجهت، زیدی اسمیت را هم اولین بار در سخنرانی فارغ‌اتحصیلی هفتادوهشتمین کلاس درس The New School دیدم. موهاش را عقب بسته بود، رژ قرمز تیره زده بود و بامزه بود. اولش فقط همین به نظرم آمد، بامزه است. بامزه و خونسرد، از این جنس آدم‌هایی که وقتی دارند لطیفه‌ای تعریف می‌کنند خودشان نمی‌خندند، چرا که نیازی نمی‌بینند بخندند، می‌دانند که کارشان را بلدند. آدمیزاد گویا چیزی دارد به اسم نورون‌های آینه‌ای، همین است که وقتی خمیازه می‌بنیم خمیازه می‌کشیم، همین است که می‌گویند: خنده مُسری‌ست. این دسته از آدم‌ها به همراهی نورون‌های آینه‌ای احتیاج ندارند. شما بهشان می‌خندید. خودشان هم این را می‌دانند. با این‌ حال چیزی که من را گیر انداخت این بود که نویسنده شروع کرد تعریف کردن اینکه وقتی فارغ‌التحصیل شده، چه حالی داشته و البته که به حال خودش بسنده نکرد، رفت سراغ دیوارهای ساختمان، ماجراهای عشقی و خانواده و خب آدم از کسی مثل زیدی اسمیت همین‌ها را هم انتظار دارد، نزدیک بود دیوانه شوم. جزئیات به قدری ظریف و شخصی بود که برای یک باره دیدن زیاد به نظر می‌رسیدند، ساعت ۱۱:۴۵ دقیقه‌ی شب چایی گذاشتم و سخنرانی را ذره ذره دیدم. چون مدت‌هاست در خواندن رمان تنبلی می‌کنم رفتم سراغ “ماجرا فقط این نبود: شش جٌستار درباره‌ی زندگی در کنار ادبیات و هنر” . مایلم جسور باشم و به خودم اجازه دهم با کتاب او همان‌طور برخورد کنم که او با سخنرانی فارغ‌التحصیلی. آنچه روایت خواهم کرد، تجربه‌ی من از خواندن کتاب است؛ تلاش کردم تا جای ممکن شخصی باشد و می‌خواهم به قول خود نویسنده بگذارم در اتاق پژواک ذهنم صدای جان کیتس بپیچد، از کارآموزی نترسم و چیزی جدید را در نگارش تجربه کنم.
روایت‌ها
• روایت اول؛ خوشی
حالا که به کتاب برمی‌گردم و یادداشت‌هام را نگاه می‌کنم، می‌بینم که برای روایت اول نوشته‌ام: شروع خوبی برای زیدی اسمیت خواندن نبود. روایت اول در جست‌ و جوی خوشی‌ست. خوشی چیست؟ با لذت چه فرقی دارد؟ اسمیت به خودش فرصت داده که به جایی گیر نکند و مدام در چرخش باشد، از تجربه‌ی مادری می‌خوانید، از عادتش در تماشای روزانه‌ی آدم‌ها، دماغ فلانی که بزرگ است و موهایش که قرمز است تا کیو تیپ و مخدر. همان که مترجم در مقدمه‌ی کتاب از او نقل کرده: “نوشتن برای او روانکاوی جمعی‌ست: این خود است که می‌خواهم از آن و برای آن بنویسم ـ خودی که مرزهایش قطعی نیستند، زبانش خالص نیست و جهانش به هیچ‌وجه بدیهی نیست.” اگر اینطور بوده، مشکلم چه بوده که خیال کردم شروع خوبی نیست؟ خیلی فکر کردم، اول سعی کردم ربطش بدهم به اینکه من هیچ شبی، در کلوب شبانه‌ی فابریک، عرق‌کرده از توالت زنانه درنیامدم. حقیقتش در رپ، از همان خانواده، بیشتر از کیو تیپ، از فایف داگ خوشم می‌آید. ولی نه، من بیشتر از این‌ها از تخیلم انتظار دارم؛ این نیست. دوست نزدیکی چند شب پیش برای من نوشته بود که نگران است شهود فمنیستی‌ای که به آن افتخار می‌کنیم تبدیل به چیز پردردسری شود. منظورم از دردسر هم همین است که برای فهم بعضی تجربه‌ها عقب نگه‌مان دارد و تورشی به نگاه‌مان دهد که از تجربه بازبمانیم. من نیاز دارم وقتی از تجربه‌ی مادری زیدی اسمیت می‌خوانم حالم بد نشود، نیاز دارم خودم را بندازم در تجربه و بفهمم که: “بچه هم هرازچندی مایه‌ی لذت است، هرچند بیشتر وقت‌ها مایه‌ی خوشی است.” اگر در تعریف کلمه‌ی فهم زیاد سخت‌گیر نباشیم و ربطش نداده باشیم به همین‌ها که می‌گویند: خب غصه ندارد، هیچکس آن یکی را نمی‌فهمد. اعتراف می‌کنم نمی‌فهمم، خوشم نیامده بفهمم. و الا من در هفته‌های گذشته حتی سعی کردم مصاحبه‌های کوتاه با مردان کریه والاس را هم بفهمم. مردهایی که کتک زده‌اند، تعرض کرده‌اند و با همه‌ی این‌ها راحتند، متوجهید؟ من همین‌ها را از ادبیات می‌خواستم. از این جهت حرفم را پس می‌گیرم، شروع خوبی بود. به خصوص اگر مثل من از فیلم شلاق بدتان نیامده باشد.

• روایت دوم؛ آن احساس چموش
روایت دوم برگردان یک سخنرانی‌ست درباره‌ی بعضی جنبه‌های نوشتن. بخشی از چیزی‌ست که نویسنده از تجربه نوشتن رمان فهم کرده، اگر سختگیر باشم می‌گویم برای منی که می‌دانم هیچ‌وقت رمان نخواهم نوشت، سرگرم‌کننده است ولی من سخت‌گیر نیستم و از اسمیت هم خوشم آمده. جستار پاره‌ای‌ست از ده قسمت کوتاه، هرکدام هم توصیه‌ای برای نویسنده‌های جوان‌تر. اسمیت این متن را برای سخنرانی در جمع دانشجویان رشته‌ی نویسندگی دانشگاه کلمبیای نیویورک آماده کرده بوده، شاید هم همین است که من خیال کردم باید حتما قصد نوشتن رمانی را داشته باشید که این روایت چشمتان را بگیرد. از این ده بخش، من بیش از همه سر اولی و سومی گیر کردم. بقیه مثل آب روان جلو رفت و من نظاره‌گر تجربه‌ی نویسنده بودم. بخش اول، اسمیت، رمان‌نویس‌ها را به دو دسته‌ی کلان‌برنامه‌ریزها و خُرده‌مدیرها تقسیم‌بندی کرده است. خلاصه‌ش را گفته باشم کلان‌برنامه‌ریزها همان‌هایی هستند که پیش از نوشتن طرح می‌زنند، ساختار می‌سازند و “اصلا غریب نیست اگر نوشتن رمانشان را از وسط شروع کنند.” خرد‌مدیرها هم آن‌هایی خواهند بود که نقشه‌ی کلی ندارند و رمان‌هایشان تنها در لحظه‌ی حال وجود دارد. من از تصور کلان‌برنامه‌ریزها دلم هم می‌خورد. اگر قرار باشد مقاله بنویسم احتمالا کلان‌برنامه‌ریز خواهم بود، بخش‌بندی می‌کنم و بله اعتراف می‌کنم که گاهی هم شروع کرده‌ام از نتیجه‌گیری نوشتن. اگر شبیه کلاش‌ها به نظر نرسم و سوگیری انتشار حسابش نکنید، به نظرم اصلا باید اول نتیجه‌گیری را نوشت، تا بعدتر با دقت بیشتری بتوان برای پیشینه‌ی تحقیق، مطالعه انتخاب کرد. با این حال، ما داشتیم از ادبیات حرف می‌زدیم و دوست دارم خیال کنم که ادبیات با مقاله و پژوهش فرق دارد، همین هم لابد حالم را بد کرده. هنر چهارچوب ندارد(؟)، من مدافع هنر بی‌قید و بندم، مدافع اینکه چهارچوبی نباشد و نویسنده همینطور بشنید پشت ماشین و داستان‌ها و آدم‌ها بیرون بریزند. انگار که چیزی به نویسنده وحی شده باشد. من بلد نیستم داستان بنویسم و رمان‌نویس را فرازمینی می‌بینم. هربار با حسرت از خودم پرسیده‌ام: این‌ها واقعا از کجا به ذهنش رسیده؟ پذیرش اینکه بعضی رمان‌ها را با برنامه‌ریزی می‌نویسند، و اتفاقا رمان‌های خوبی هم از آب درمی‌ایند واقعا اذیتم کرده بود. اسمیت تصویر الوهی‌ای که از رمان‌نویس داشتم را خوب به هم ریخته بود. لازم بود شک کنم. بخش سوم، از آن‌جایی جالب است که نویسنده فرصت آشنایی‌ جان کیتس را برای مخاطب فراهم می‌کند. جان کیتس نویسنده و شاعر انگلیسی‌ست که به خودش فرصت داده کارآموز دیگر نویسنده‌ها باشد. این برای منی که خودم را با نویسنده‌های پرآوازه احاطه کرده بودم مواجهه‌ی جدیدی بود. بعدتر که چشمم باز شد دیدم کم هم نبوده‌اند آدم‌هایی که به خودشان جرئت دادند کتابی بنویسند متاثر از فلان شاهکار. من ندیده بودم. نوجوان‌ که بودم بخشی از تفریحم این بود که کتابی را باز می‌کردم و بعد سعی می‌کردم زبانش را تقلید کنم. مشق ِنوشتن. می‌خواستم ببینم من اگر دولت‌آبادی خوانده باشم چطور خواهم نوشت. خوش هم می‌گذشت ولی تقبیح‌ش می‌کردم و در حد همین سرگرمی ماند. آشنایی با کیتس مواجهه با من نوجوان بود و واقعیت اینکه فکر کردم شاید اگر سخت‌گیر نباشم بعدتر بتوانم چیزهایی بنویسم. کافی‌ست تصویری که از نویسنده دارم کمی منعطف‌تر و زمینی‌تر باشد.

• روایت سوم؛ بازخوانی بارت و ناباکوف: خانه‌ی رمان از آن کیست؟ نویسنده یا خواننده؟
از بعد روایت‌های آزار خواننده‌ای که وطن من بود_ دارم سعی می‌کنم برای کسی که لایق نیست به اندازه‌ی انورسلمان سانتی‌مانتال باشم._ ساعت‌ها به این سوال فکر کرده‌ام که مولف را “می‌شود” از اثر جدا کرد یا نه. این روایت کاوشی‌ تجربی‌ست برای پاسخ به این سوال، البته که اسمیت این‌جا هم به قدر کافی خودش است، منظورم این است که فهم اسمیت جوان که ادبیات می‌خواند با فهم اسمیت نویسنده‌ی چند رمان متفاوت است و مگر نه اینکه این خودش تاییدی‌ست به آن‌چه بارت از تصاحب رمان ‌گفته؟ روایت بازخوانی بارت و ناباکوف در واقع تقابل دو زاویه‌دید است، اگر با بارت همدل باشید “می‌توانید به خانه‌ی یک رمان بتازید و وسایلش را به میل خودتان جابه‌جا کنید” اگر هم مثل من طرفدار ناباکوف باشید، “زانوزده وارد می‌شوید که طراحی زیرکانه‌ش را دریابید” من فکر می‌کنم مرگ مؤلف توهینی ناخوشایند است. وبلاگ‌نویس موردعلاقه‌م یک جایی نوشته بود که: تنها وجه اهمیت نوشته‌ها لابد برای آدمی که هست همین بوده که راهی به نویسنده می‌برده، راهی برای شناخت بیشتر نویسنده. “ من از کتاب‌های کافکا خود کافکا را شناختم، هر کتاب کافکا از این جهت برای من جاذبه داشت که این شناخت را وسعت می‌داد، بهترین محصول کافکا خود کافکاست، از این جهت من کاملا خلاف مرگ مولف حرکت می‌کنم، مولف برای من زنده‌تر از هر محصولی‌ست که آفریده ”. وضعیت من هم دقیقا همین است. فیلم می‌بینم که کارگردان را دیده باشم، کتاب می‌خوانم که نویسنده را شناخته باشم و از جهتی طبیعی‌ست که به جستار بیش از هرچیزی علاقه‌مند باشم. از وبلاگ هم همیشه خوشم آمده. هرچه نزدیک‌تر و بی‌فاصله‌تر با آدمیزاد، جالب توجه‌تر. به نظرم فُرسی راست گفته بود که ادبیات واقعی دفترچه‌های خاطرات هستند. البته همین زاویه‌دید است که کم‌خوانم کرده. ولی مگر اهمیتی دارد؟ اگر به نویسنده گیر کرده باشم، روزگار سختی پیش رویم است، از سونتاگ خوشت آمده؟ خب ماه‌های آینده را فقط سونتاگ خواهی خواند، شرم بر من اگر بگویم از این چند ماهی که درگیر دیگری هستم لذت نمی‌برم. قابل حدس است که خود ناباکوف را هم چقدر دوست دارم. “آنچه ناباکوف به خواننده‌اش و به خصوص به بازخوانش پیش‌کش می‌کند نه لذت عتیقه‌ای تفسیرهای خودشان، بلکه رضایت عمیق هم زادی با احساس خلق است: مهم‌ترین لطفی که من از منتقد جدی تقاضا دارم قوی درک کافی است برای فهم هر اصطلاح و مجازی که به کار می‌برم، قصد ندارم محض تمسخر خودنمایی کنم یا به شکلی گروتسک مبهم باشم، هدفم این است که احساسات و فکرهایم را به حداکثر دقت و صداقت بیان کنم.” من فکر می‌کنم به قدر کافی در دفاع از بارت گفته باشند و آخرش هم بارت است که برنده است چرا که اما “درست همانطور که باید امید به شناخت واقعیت غایی جهان را کنار بگذاریم، باید ضرورت شناخت واقعیت متن را هم کنار گذاشت. دیگر خبری از رمزگشایی نیست باید به گره‌گشایی بسنده کنیم.” خوشمان بیاید یا نه، باز هم ما خوانش خودمان را داریم. همین معرفی کتاب‌ مگر همین نیست؟ یادم هست بعد از اولین معرفی کتاب، دوست نزدیکی که مطلب را خوانده بود به من گفت: جالب بود ولی من بیشتر خیال کردم دارم پست وبلاگی چیزی را می‌خوانم، تجربه‌ی تو از خوانش فلان کتاب این بوده، چیز زیادی از خود کتاب نفهمیدم. این تناقض اذیتم می‌کند برای همین است که من همین چهار کلمه‌ که این‌جا می‌نویسم را می‌دهم به ناباکوف. برای سیلی زدن به این منی که هستم و تقدیر از تلاش همه ساله‌ی خودم برای درک مولف. برای زنده نگه داشتن مولف، حتی اگر اینطور به نظر برسد که روی جسدی افتاده‌ام و تمنا می‌کنم نفس بکشد. زیدی اسمیت هم مثل من فکر می‌کند و هر چه اضافه‌تر از این روایت گفته باشم حیف کردن خود متن است. ادای دین‌م را به ناباکوف کرده‌ام.

• روایت چهارم؛ ده یادداشت درباره‌ی آخر هفته‌ی اسکار
به اسمیت گفته‌اند برو از اسکار بنویس و محض رضای خدا اسم یک هنرپیشه در این روایت نیست. من حسابی کفرم درآمده بود، که خب نویسنده هم همین را می‌خواسته. “فرض کن بهت گفتن درباره‌ی اسکار مطلب بنویسی و تو توی متنت حتی اسم یک بازیگر رو هم نیاوردی. میدونی؟ مث یه جور تمهید برای تقدس‌زدایی.هان؟” بعد از این، برای من هم سنت شد و وقتی آمدم به فرش قرمز “صحنه‌هایی از یک ازدواج” ارجاع دهم، اسم بازیگرها را نبردم. به همین بسنده می‌کنم.

• روایت پنجم؛ حمام: خانواده، واقعه‌ای خشونت‌بار
روایت پنجم همان چیزی‌ست که عنوانش گفته. اسمیت حمام خانه‌ی والدین‌ش را هدف گرفته تا به چیز مهم‌تری برسد؛ این که تشکیل خانواده واقعا ممکن است چه بلاهایی سر آدمیزاد بیاورد. مادر اسمیت در حمام سه در سه‌ و نیم متر گیاه استوایی کشت می‌داده، چرا که دلتنگ خانه بوده و پدر از آن به عنوان تاریکخانه‌ استفاده می‌کرده. شاید آرزو داشته هنرمندی چیزی شود که تاهل مجالش نداده. حمام، کمد خانه‌ی پرفسور کریک است، می‌رسد به نارنیا، در حالی که آن بیرون جنگ جهانی‌ست و دارند شهر را بمباران می‌کنند. متوجه منظورم هستید؟ حمام فرصتی دوباره‌ است به رویایی که زناشویی تصلیبش کرده. “از یک واحد خانواده، هیچکس منسجم یا با تمام چیزهایی که می‌خواهد بیرون نمی‌آید: چیزی به اسم خوشی همه‌ی خانواده وجود ندارد.” روایت به موضوع آشنایی اشاره دارد، با این حال پیشتر کمتر دیده بودمش. با اسمیت موافقم که بچه‌ها واقعا خودخواهند و به هیچ چیز آدم‌های دیگر واقعا فکر نمی‌کنند. من هم شاید تا قبل از جدا شدن از خانواده و تجربه‌ی مهاجرت، واقعا فکر نکرده بودم. فاصله‌ گرفتن از پدرم باعث شد بنشینم جای او و خودم را او تصور کنم. هر دو چندسالی دور از خانه درس خوانده بودیم، هردو از تاریخ خوشمان می‌آمد، فقط پدرم حسابداری خوانده بود و من تاریخ. روایت مادرم از این هم سرراست‌تر است. شرط می‌بندم جای ادبیات دلش می‌خواسته هنر بخواند. روایت با عکسی تمام می‌شود که پدر اسمیت در تاریخ نامعلومی برداشته. عکس شاهکار است. همه‌ی چیزی‌ست که متن قرار بوده بگوید. واقعا تاسف می‌خورم که هنر پدر نویسنده؛ هاروی اسمیت در حمام ماند. جالب است که وقتی رفتم هاروی اسمیت را گوگل کردم رسیدم به کسی با همین نام که عکاسی ملک و معماری می‌کرد، خوب دیده شده بود، هنرش مشتری داشت و رنجم بیشتر شد.

• روایت ششم؛ مرد مرده می‌خندد، استندآپ کمدی یا هنر رجزخوانی برای مرگ
فکر کنم اگر روزی بمیرم دلم می‌خواهد بچه‌ا‌م چیزی شبیه به همین روایت از من بنویسد. من این کتاب را بعد از لنگرگاهی در شن روان خواندم که روایت سوگ است. همین هم شاید باعث شده قدر اسمیت را بیشتر بدانم. روایت ششم روایت سوگ نیست و هست. ولی وقتی می‌گویم دوست داشتم بچه‌ام بعد از مرگ چیزی شبیه به این از من می‌نوشت دقیقا منظورم این است که همینطور شل و رها پابند مرزها نمی‌شد و رد روحیه‌ی طنزی که از من به ارث مانده بود را می‌گرفت تا سالن اجرای کمدی برادرش. استخوان جا انداختم وقتی دیدم چه تلاشی می‌کند تا مرگ هاروی چه برای خودش و چه برای خانواده را ببرد در قالب یک سیتکام آمریکایی. پدر رد خودش را گذاشته و چیزی از او ادامه دارد. همان چیزی‌ست که می‌خواستم بخوانم. هوشمندی بود که این روایت را گذاشتند درست بعد از حمام. هنر هاروی زیاد هم بی‌مشتری نبوده. حقیقتش حالا دوباره یاد سخنرانی فارغ‌اتحصیلی هفتاد و هشتمین کلاس درس The New School می‌افتم. اسمیت واقعا بامزه است. از این که فکر کنم بخشی از این کمدی ردی‌ست که از هاروی مانده، خوشم می‌آید، مثل عادت کشک‌خام جویدن که از مرگ طوبی با من مانده.
به هرجهت، در هیچکدام از روایت‌ها ماجرا برای من فقط همان نبوده که خواندم و من همانطور که قبل‌تر گفتم، اجازه دادم این یک روایت شخصی باشد و علاوه بر نویسنده خودم را هم در آن ببینم. ناباکوف هم در گور لابد لرزیده که حتی تا آخر همین متن هم به او وفادار نماندم.

Profile Image for مسعود.
Author 5 books341 followers
January 10, 2020
جستار درباره بارت و نابوکوف عالی بود و با خواندنش فکر می‌کنم چه اندازه جریان ادبی جهان می‌تواند تحت تاثیر یک هژمونی از جریان بی‌اندازه مهم دیگری غافل باشد. چه اندازه ذهن ما، ذهن جمعیت بزرگ کتاب‌خوانان و کتاب‌دوستان و نظریه‌ادبی‌بازها ممکن است در سیطره یک رویکرد باقی بماند و از جریان مقابلش (که اتفاقا من یکی دست کم با آن همدل‌ترم) غافل بماند. ای کاش این نیم‌نگاه کوتاه به نابوکوف منجر به بازنگری عمده‌ای در همه آنچه می‌شد که در دهه‌های اخیر نظریه پردازی ادبی خوانده‌ایم و به دلایل کاملا ایدئولوژیک یک سوی ماجرا را کاملا نادیده گرفته است.
جستار آن احساس چموش چند نکته کارگاهی خیلی مهم برای داستان‌نویسان دارد و آن جستار که درباره اسکار است هم یک ویژگی مهم دارد: شما در قلب جهانی که از آن می‌نویسد می‌برد، جهان روایتش را به راستی زنده توصیف می‌کند، و مطمئن می‌شود که شما درون روایتش اقامت گزیده‌اید. به گمانم اساسا آفریدن جهان داستانی رکن اساسی و اغلب مغفول روایت است و به ویژه در جستارهای روایی چه بارها که نادیده گرفته می‌شود و چه قدر می‌توان از این جستار در این زمینه آموفت. (البته که برخی نظریه‌پردازان مهم روایت همچون فلودرنیک هم البته با واژگان دیگری همچون هم بوم‌پنداری به چیزی شبیه همین اهمیت و اساسی بودن جهان داستانی معتقدند. در یک جمله شاید بتوان گفت یکی از ویژگی‌های روایتمندی را بازسازی تجربه‌ شخصیت در ذهن خواننده می‌دانند.)
در مجموعه جستارهای روایی اطراف این دو سه جستار از این کتاب را به گمانم از همه قبلی‌ها بیشتر دوست داشتم.
Profile Image for Ali  Mousavi.
133 reviews27 followers
December 29, 2019
احتمالن بهترین مجموعه جستاری هست که نشر اطراف درآورده و امیدوارم باز سراغ این نویسنده بره و محتوای بیشتری ازش ترجمه بشه. جستار اولش یعنی خوشی یکی از بهترین چیز هایی هست که این اواخر خوندم انگار یکی از نویسنده پرسیده حالت چطوره؟ و اون جای اینکه بگه خوبم و رد شه اومده ده صفحه جستار نوشته.
آخر این کتاب یک جستاری هست با عنوان مرد مرده می‌خندد یا هنر رجزخوانی برای مرگ که خوندنش به لعنت خدا می‌ارزه! خلاصه اگر در کتابفروشی اتفاقی به این کتاب رسیدید(کاش کتابفروشی‌ها جای اینکه کتاب‌های اطراف را پخش و پلا کنن، یک قفسه جدا براش انتخاب می‌کردن.) برید و اون جستار آخر را حداقل بخونید که عجب متن درخشانی است!
Profile Image for aurora.
87 reviews33 followers
October 27, 2019
متن روان، موضوعات متنوع و بعضا ملموس درمورد نوشتن رمان، خانواده، خوشی و لذت، استندآپ کمدی، آخر هفته‌ی اسکار ناباکوف و بارت و جایگاه خواننده. درکل دوست‌داشتنی.
Profile Image for دانیال عماری.
Author 1 book29 followers
May 22, 2020
از زمانی به بعد که یادم نمیآید کی بود، به گونه وسواس واری علاقه پیدا کردم به سرک کشیدن در زندگی خصوصی نویسنده‌ها. صبح‌ها ساعت چند از خواب بیدار می‌شوند. از چه ژانر موسیقی طرف داری میکنند و خصوصی‌تر، با عشق و جدایی و دوری و تنهایی چگونه کنار می‌آیند. سوال اصلی من نویسنده زندگی کردن بود و هست. نویسنده بودن چه بلاهایی سر زندگی می‌آورد؟ چه دوراهی‌هایی جلوی پایمان ترسیم می‌کند و آیا چیزی هست که نویسنده‌ها به آن محکوم‌اند؟ تنهایی؟ انزوا؟ ...

در ادامه پرسیدن این سوالات، به یکی دیگر از مجموعه جستارهای نشر اطراف برخوردم که اینبار رفته به سراغ زیدی اسمیت. نویسنده زن بریتانیایی که اصلیتی جاماییکایی دارد و با شروع قرن بیست و یکم به شکلی گسترده با اولین رمانش در مرکز توجه قرار گرفت. در این اثر کوتاه، اسمیت در شش جستار، از نویسنده بودن و نویسنده زندگی کردن می‌گوید. نگاهی پرسش‌گرانه، شوخ طبع و انتقادی دارد و از پستی بلندی های زندگی در عصر مدرن امروز و نوشتن در این زمانه می‌گوید.

در جستارهای کتاب، اسمیت از مفاهیم شخصی آغاز میکند و در ادامه به بررسی مسائل پیرامون می‌پردازد. از مراحل مختلف رمان نوشتنش میگوید. می‌کوشد تحلیلی نو از دو نطریه ادبی که توسط بارت و ناباکوف بیان شده‌اند ارائه دهد. از سفری به هالیوود در هفته آخر اسکار می‌نویسد و با قلمی برنده می‌تازد به جنس خوشی ها و رویاسازی‌های هالیوودی؛ و در نهایت با کوبیدن عنصر خانواده به اتمام می‌رساند.

نگاه اسمیت به زندگی را می‌توان به دلیل نزدیکی بافت زیستی‌اش با خواننده امروزی، صمیمی و تیزبینانه دانست. او به دنبال ارتباطات ظاهرا بی‌ربط در جامعه بشری امروز می‌گردد. از رابطه مرگ با سیت‌کام‌های کمدی و استند‌آپ کمدین‌های آمریکایی. از آثار و هنرمندانی که در سیل ویران‌گر اطلاعات اینترنتی، گم می‌شوند و مانند عکس‌های پدرش، همیشه در حمام خانه باقی می‌مانند. از مادر بودن و نویسنده بودن می‌گوید. تلفیقی از شوخی و زهر دلتنگی در جستارهایش جریان دارد و پر از تمثیل‌های ناآشنا و اسامی عجیبی‌ست که خواننده ایرانی از آن‌ها بی خبر است و نیاز است در تجربه زیستی نزدیک‌تری باشد تا عمق کلام اسمیت را دریابد.

اسمیت از قابل جستار بهره می‌برد تا مستقیما از خودش بنویسد و فارق از قصه نویسی‌اش، از آنچه در زندگی شخصی‌اش رخ می‌دهد صحبت کند. نوشته‌ها برآمده از تفکری تازه نفس‌اند که در جاافتادگی چهل ساله‌ای به سر می‌برند و با وجود امیدواری و نظر به آثار آینده، از گذشته پرباری خبر می‌آورند که خانواده و کالج و نوشتن و تدریس همه با هم ساخته است.

برای آنان که کنجکاوند از جهان ذهنی یک نویسنده شناخته شده امروزی بدانند، کتاب مطالب با ارزشی ارائه می‌دهد، مخصوصا دو جستار ابتدایی که مستقیما به نوشتن و زیستن در قالب نویسنده می‌پردازند. اسمیت به ما می‌گوید، یک مادر نویسنده است که فرزندانش می‌دانند که تنها آن‌ها نیستند که در این خانه رشد می‌کنند و به زندگی ادامه می‌دهند.

دانیال عماری، خرداد 99
Profile Image for Alirezam.
44 reviews4 followers
May 22, 2022
۳.۵
برای من که وارد دنیای نوشتن شدم جستار روایی خیلی جذابه این کتاب شاید در انتخاب عنوان دومش اشتباه بزرگی شده که سوتفاهم پیش آورده
اما در مجموع شش جستار خوب در کتاب جمع شده .
بعضی از جستارها بخاطر ویژگی های فرهنگی یا مقایسه میان دو دیدگاه که خواننده شاید تا قبل کتاب هیچ وقت اسمشونم نشنیده باشه ، برای خواننده گنگ هستن اما در کل جستار های روایی مفیدن مخصوصا برای کسانی که سایت دارند و به مشکل نشر محتوا در وبلاگ شخصی خودشون برخوردن
Profile Image for Saeed Darjazini.
122 reviews8 followers
July 15, 2021
من در مورد این کتاب و نویسنده اش قبلا خیلی شنیده بودم و شاید این توقع من را از این کتاب بالا برده بود. با خواندن کتاب این توقع برآورده نشد.
بعضی از جستارها خوب بود و بعضی هم نه و اصلا به کار من نمی اومد ؛ مخصوصا آخرین جستار که به نظر من باید حتماً در بستر فرهنگی انگلیس و با شناختن انواع طنز توی این کشور به درک درستی بهش می رسیدی ، اما برای من این طور نبودو نفهمیدم دلیل انتخابش چی بود . بهترین جستار برای من، جستار سوم که مقایسه بین دیدگاه بارت و ناباکوف هستش ، بود و نگاهم هم خیلی به نویسنده نزدیک بود. بقیه جستارها هم چیزی بین این دو.

ترجمه به نظرم رسماً مشکل داشت و یه جاهایی معلوم بود که نتوانسته معنای مورد نظر نویسنده رو انتقال بده. اولین کتاب از نشر اطراف بود که می خوندم و یه ذره تردید برای خوندن بقیه جستارها این مجموعه برام ایجاد کرد.

Profile Image for Zia Ghiasi.
33 reviews6 followers
April 9, 2021
فکر می‌کنم اگر نویسنده بودم، از خوندن این کتاب خیلی بیشتر لذت می‌بردم. مخصوصاً جستار دوم و سوم به نظر میاد مخاطب‌شون فقط نویسنده‌ها باشه. جستار پنجم و ششم برای من از همه جذاب‌تر بودن. ترجمه‌ی کتاب خیلی خوبه. فقط متن ارجاعات بسیار زیادی داره به اسامی خاص که من یا چون نویسنده نیستم، یا چون در انگلیس بزرگ نشدم هیچ نمی‌شناختم.
Profile Image for پدرام ابراهیمی.
7 reviews8 followers
January 16, 2022
کمی گیج شدید؟ حق دارید! این‌روزا کلمهٔ «جستار» زیاد استفاده می‌شه اما انگار کسی روش نمی‌شه بپرسه «یعنی چی؟» و همه تو رودربایستی سر تکون می‌دن! جستار نه مقاله‌س و نه داستان. جستار، تونلیه که نویسنده با دستاش حفر می‌کنه تا به جای این‌که مثل گذشتگان به دل ماجراها بره، به دل پدیده‌ها و افکار برسه. گاهی به درون خودش، از تجربهٔ زیستهٔ خودش و‌ شاید دم‌ دست‌ترین چیزهایی که ما از کنارشون به سادگی عبور می‌کنیم. جستارنویسی یکی-دو‌ دهه‌س که روز به‌روز بیشتر مورد استقبال نویسنده‌ها و مخاطب‌ها قرار می‌گیره تا اونجا که مجله‌هایی در جهان و از جمله ایران، فقط ناداستان و جستار چاپ می‌کنن. #کتاب «ماجرا فقط این نبود» مجموعه‌ای از جستارها و البته مقاله‌ها و سخنرانی‌های یکی از نویسندگان موفق روز دنیا، خانم زیدی اسمیت‌ه. (اسمش زیدی‌ه اما شوهر داره) این نویسنده جایزه‌های معتبر زیادی گرفته (البته هنوز جایزهٔ معتبر عمَار رو نگرفته!) و در کنار نویسندگی، مدرس نویسندگی خلاق هم هست. #نشر_اطراف نشون داده در کنار انتشار کتاب‌های سرگرم‌کننده، دغدغهٔ رشد نویسنده‌ها و خواننده‌ها رو به صورت توأمان داره و کتاب‌های زیادی در مورد #نویسندگی، نگارش و روایت منتشر کرده که این کتاب هم یکی از اون‌هاست. ترجمهٔ این کتاب رو آقایان معین فرخی و احسان لطفی انجام دادند و نکتهٔ ترجمهٔ اونها اینه که لحن زنانه و محکم اسمیت در این ترجمهٔ مشترک حفظ و منتقل شده.
بخشی از متن:
«...اما از قرار معلوم بهترین وضعیت ممکن برای این‌که آدم رمان خودش را ویرایش کند، دو سال بعد از انتشار آن و دقیقاً ده دقیقه قبل از رفتن روی صحنه‌ی یک جشنواره‌ی ادبی است. در آن لحظه، تک‌تکِ عبارت‌های زائد، افاده‌های خودنما، استعاره‌های بی‌حاصل، دست‌اندازها، و همه‌ی حماقت‌ها، بطالت‌ها و کسالت‌های متن به طرز دردناکی بر شما آشکار می‌شوند.»
Profile Image for Hadis.
59 reviews33 followers
March 15, 2022
امتیاز اصلی: ۳.۵ ستاره.

جستار اول: خوشی: برای من توضیحاتی که در مورد تفاوت خوشی و لذت می‌داد جالب بود. از ۵ ستاره بهش ۳.۵ میدم چون یه جاهایی احساس کردم بی‌دلیل متن داره کش میاد.

جستار دوم: آن احساس چموش: این یکی عالیه! حرفی برای گفتن داشت و من با لذت خوندمش، تجربیات نویسنده از نویسندگی و پروسه‌ی اون بود. نکات خوبی رو گفته بود و توصیه‌م اینه که اگه خواستید داستان یا رمان بنویسید، بخونیدش. امتیاز این یکی از ۵ میشه ۵.

جستار سوم: بازخوانی بارت و ناباکوف: با اینکه -متأسفانه- هنوز چیزی از بارت و ناباکوف نخوندم و ذهنیتی در مورد نوشته‌هاشون ندارم اما این جستار رو خیلی دوست داشتم. حالا اینجا دعوا سر چیه؟ اینکه طبق زیرعنوان، "صاحب رمان کیه؟ مولف یا خواننده‌ی رمان؟" موقع خوندن این جستار نمی‌دونستم حق رو به کی بدم، بارت یا ناباکوف– اما از جمع‌بندی زیدی اسمیت خوشم اومد. اصلا اضافه‌گویی نداشت. امتیاز این هم ۵ از ۵.

جستار چهارم: ده یادداشت درباره هفته‌ی آخر اسکار: امتیازم بهش ۱ از ۵.

جستار پنجم: حمام: توی این جستار به خانواده پرداخته بود. دوستش داشتم، مخصوصا سه چهار صفحه‌ی آخر و نگرشی که نسبت به این موضوع داشت: " همیشه توی خانواده-این اولین گروهی که خیلی رندوم عضوش میشی- هرگز نمی‌تونی رضایت کامل همه اعضا رو داشته باشی. چون دست‌کم یک‌نفر این وسط در حال فداکاری کردنه. امتیازم به این جستار ۴.۵ ستاره از ۵.

جستار ششم: مرد مُرده می‌خندد: حقیقتش از این خوشم نیومد و تا انتها نتونستم بخونمش. بنابراین ۲ ستاره از ۵.
Profile Image for Peyman Talebi.
151 reviews36 followers
October 15, 2019
نشر اطراف در کتبی که تا امروز چاپ کرده به مقوله روایت بیش از هر چیز دیگر پرداخته و در همین راستا مجموعه جستار روایی را منتشر کرده است. کتاب زیدی اسمیت تازه ترین کتاب اطراف از این مجموعه است که از قضا بسیار هم خواندنی از آب درآمده. اسمیت نویسنده بسیار شادابی ست - برخلاف ویدیوهای مصاحبه هایش! - ریتم در نوشته های او بسیار سرعت بالایی دارد و نشاط را میتوان در انرژی کلماتش یافت.
جستارهای کتاب «ماجرا فقط این نبود» بسیار دقیق و نکته بین نوشته شده اند. کاملا مشخص است که نویسنده درمورد هرآنچه که از آن سخنی به میان می آورد، اطلاعات کافی را در اختیار دارد. حتی در جستار پنجم - حمام - که موضوع خانواده است، کماکان دانسته های اسمیت و لحن قاطع او را میتوان لمس کرد. برای مثال دقت نظر او در حالات پدرش و حکمی که درمورد زیست وی و عواطفش صادر میکند، موید همین دانش و اطلاعات کافی ست.

جستارهای دوم و چهارم که به ترتیب در باب نوشتن رمان و مراسم اسکار هستند، برای من خواندنی و سرشار از نکات مفید بودند. ولی اگر از جستار ششم که در باب کمدی ست سخنی به میان نیاورم هم جفا کرده ام! خصوصا جمله معرکه صفحه آخر: «پدرم [وقتی مرد] فقط کمی جلوتر از جایی بود که شروع کرده بود.»
Profile Image for Ardavan Bayat.
367 reviews64 followers
May 25, 2024
پایان خوانش: 1403.03.05

نمی‌تونم با فرهنگ عامه‌ی بریتانیا و کلا کشورهای دیگه ارتباط برقرار کنم. در این کتاب شخصیت‌های بسیاری بود که عموما نمی‌شناختم از هنرمند تا نویسنده و شاعر. البته جستار دوم و سوم رو پسندیدم. جستار سوم باعث شد دوباره به بازخوانی مرگ مولف فکر کنم. جستار چهارم و پنجم و ششم هم بدک نبودند ولی بعضا گنگی زیادی داشتم به علتی که پیشتر گفتم.

فهرست:
سخن مترجم: تصویری از یک نویسنده، هیچ چیز بدیهی نیست
1. خوشی: آیا خوشی لذت‌بخش است؟
2. آن احساس چموش: چطور رمان می‌نویسم؟
3. بازخوانی بارت و نابوکوف: خانه‌ی رمان از آن کیست؟ نویسنده یا خواننده؟
4. ده یادداشت درباره‌ی آخرهفته‌ی اسکار: بعدش کجا می‌روند؟
5. حمام: خانواده واقعه‌ای خشونت‌بار
6. مرد مرده می‌خندد: استندآپ‌کمدی یا هنر رجزخوانی برای مرگ؟
Profile Image for Ehsan.
59 reviews17 followers
April 11, 2020
جستار "بازخوانی بارت و نابوکف" که از بهترین جستارهای نقد ادبی بود که تا حالا خوندم و خوندنش نه فقط به ادبیات‌دوستان که به هرکسی که به زاویه دید و تفاوت‌های انسان‌ها اهمیت می‌ده توصیه می‌شه. جدا از این جستار "حمام" و "آن احساس چموش" از این مجموعه بدجوری منو گرفتن که اولی در باب خشونت جاری و پنهان درون مفهوم خانواده بود و خشونتی که داریم متوجه والدینمون می‌کنیم، چیزی که معمولن برعکس تصور می‌شه و دومی متن سخنرانی زیدی اسمیت درباره‌ی ر��ان نوشتن و سرفصل‌بندی و دیدگاهش باز هم مثل جستار بارت و نابوکف فراتر از یک دیدگاه نقد ادبیه و تو زندگی بطور کلی کارآمده.
Profile Image for مهسا ✿.
49 reviews129 followers
July 18, 2020
خیلی کم پیش میاد کتابا رو بدون چک کردن گودریدزشون بخرم ولی موقع خریدن این کتاب اینطوری شد. دل رو زدم به دریا و خریدم. اون موقع نمی‌دونستم اینکه جستارجستاره یعنی چی ولی بعد دو جستار خوندن فهمیدم داستان چیه. جستارای اولش خوب بود، حتی یکیشون که در مورد نویسندگی بود خیلی بهم چیزای جالبی یاد داد ولی رسید به جستار ناباکوف. قشنگ پدرم درومد فک کنم سه بار خوندمش ولی بازم نمی‌فهمیدم. هم‌زمانی کرد با دی و بهمن پارسال و بی‌حوصلگی من و خلاصه که، گذاشتمش کنار. چند وقت پیش تو ریویوی یکی از فالویینگای اینستام دیدم که خیلی از کتاب تعریف کرده بود و تصمیم گرفتم دوباره بخونمش. بعد ۳-۴ ماه فک کنم بالاخره نشستم پاش و تموم شد. دوجستار آخر عالی بود در حدی که تصمیم گرفتم کتابای دیگه‌ی زیدی اسمیت رو هم بخونم ولی خب جستارای اولیه خیلی یادم رفته بود برا همین حتما باید اونایی که خوشم اومده بود رو یه بار دیگه بخونم. اگر یه روزی هم راجع به ناباکوف اطلاعات پیدا کردم برمی‌گردم و اون جستارشم می‌خونم.
Displaying 1 - 30 of 74 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.