Jump to ratings and reviews
Rate this book

ژان باروا

Rate this book
رمان ژان باروا داستان برخورد عقاید و آراء است؛ مجموعه‌ای است از گفت و گو، نامه، سخنرانی و یادداشت که همه بیان کنندۀ این برخورد است: آنچه در این سال‌ها با طرح موضوع «دگرگونی فهم بشر از دین همراه با پیشرفت علوم طبیعی» یا «انطباق دین با معرفت هر عصر»، در جامعه ما مورد بحث و مناقشه و مجادله و حتی منازعه قرار گرفته است، در اواخر قرن نوزدهم و اوائل قرن بیستم موضوع روز اروپاییان بوده است که در این رمان از زبان موافقان ومخالفان، با بیانی ساده و ملایم، آمده است. یک چهارم آخر رمان وصفی است از غلبۀ تربیت دینی بر قهرمانان داستان و روی کردن جوانان به همان دین سنتی و کلیسا.
به موازات آن بحث‌ها، موضوع دیگری نیز در رمان مطرح می‌شود: قضیۀ دریفوس، محاکمۀ امیل زولا نویسندۀ معروف فرانسوی، واکنش ملت پرستانه و تعصّب آمیز و خشن تودۀ مردم نسبت به دریفوس و زولا که حتّی تا مرحلۀ حمله برای کشتن زولا پیش می‌رود. اما این نیز جلوۀ دیگری از برخورد عقاید و آراء است که در صحن دادگاه به صورت دادرسی و در کوچه و خیابان با هیاهو و خشونت بروز می‌کند.

ژان باروا یک سال پیش از شروع جنگ جهانی اول منتشر شده است و نویسنده با فراست تمام و تنها با شرح عقاید و آراء در هر دو زمینۀ دین و ملّت پرستی نشان داده است که: «شب آبستن است…».

542 pages, Paperback

First published January 1, 1913

19 people are currently reading
890 people want to read

About the author

Roger Martin du Gard

199 books111 followers
Awarded the Nobel Prize in Literature in 1937 "for the artistic power and truth with which he has depicted human conflict as well as some fundamental aspects of contemporary life in his novel cycle Les Thibault."

Roger Martin du Gard (23 March 1881 - 22 August 1958) was a French author and winner of the 1937 Nobel Prize for Literature. Trained as a paleographer and archivist, Martin du Gard brought to his works a spirit of objectivity and a scrupulous regard for details. For his concern with documentation and with the relationship of social reality to individual development, he has been linked with the realist and naturalist traditions of the 19th century. His major work was Les Thibault, a roman fleuve about the Thibault family, originally published as a series of eight novels. The story follows the fortunes of the two Thibault brothers, Antoine and Jacques, from their prosperous bourgeois upbringing, through the First World War, to their deaths. He also wrote a novel, Jean Barois, set in the historical context of the Dreyfus Affair.

During the Second World war he resided in Nice, where he prepared a novel, which remained unfinished (Souvenirs du lieutenant-colonel de Maumort); an English-language translation of this unfinished novel was published in 2000.

Roger Martin du Gard died in 1958 and was buried in the Cimiez Monastery Cemetery in Cimiez, a suburb of the city of Nice, France.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
118 (36%)
4 stars
125 (39%)
3 stars
54 (16%)
2 stars
20 (6%)
1 star
3 (<1%)
Displaying 1 - 30 of 75 reviews
Profile Image for Lisa.
1,108 reviews3,289 followers
July 20, 2017
One of the delights of Goodreads is to stumble upon old book friends and realise that they still mean as much now as when I spent nights reading, thinking, arguing with myself over them, decades ago.

"Jean Barois" is such a case. It appeared in my newsfeed and made me drop my current reading to go and look for the old, torn folio classique number 218, full of pencil marks in the margins.

Oh, how I suffered with the main character, who was fighting for common sense and rational thinking in a society deeply tainted, ... oh, sorry, that was biased, ... deeply coloured by Catholic bigotry ... oh, bias again, ... devout faith.

How I hated Cécile, his narrow-minded wife! And how I feared his inevitable end. Yes, they got him, they won the old, frail body over for the questionable power of the Church. He died within the rituals of that dominant sect, his wife triumphing over his weak flesh. The temptation to bet on afterlife's existence when you are about to give up an active, passionate life was too much to bear. Jean Barois was tempted by the Satan of his rationalist universe, and of course he yielded.

But he was an intelligent, planning, reflecting person, and he made sure he did not exit the stage like Don Quixote, renouncing forever the meaning of his life to please the mediocre environment in which he spent his last, quiet days after decades of fighting windmills.

Jean Barois left a testament written on the height of his intellectual power. He beat Cécile with a voice from the past.

I love that testament so much, I can't be bothered with the hypocrisy of the priest who watched the silly woman burn it, as if it made any difference.:

"Ceci est mon testament.

Ce que j'écris aujourd'hui, ayant dépassé la quarantaine, en pleine force et en plein équilibre intellectuel, doit, de toute évidence, prévaloir contre ce que je pourrai penser ou écrire à la fin de mon existence, lorsque je serai physiquement et moralement diminué par l'âge ou par la maladie. Je ne connais rien de plus poignant que l'attitude d'un vieillard dont la vie tout entière a été employée au service d'une idée, et qui, dans l'affaiblissement final, blasphème ce qui a été sa raison de vivre, et renie lamentablement son passé.
En songeant que l'effort de ma vie pourrait aboutir à une semblable trahison, en songeant au parti que ceux dont j'ai si ardamment combattu les mensonges et les empiétements ne manqueraient pas de tirer d'une si lugubre victoire, tout mon être se révolte, et je proteste d'avance, avec l'énergie farouche de l'homme que je suis, de l'homme vivant que j'aurai été, contre les dénégations sans fondement, peut-être même contre la prière agonisante du déchet humain que je puis devenir.
J'ai mérité de mourir debout, comme j'ai vécu..."

I think that is a splendid testament, written in full knowledge of the development of thought in old age. It has always made me quite uneasy when a whole life is explained away on the basis that a very old, scared individual did something to the contrary shortly before his or her death.

That action should be the final, real identity, just because it was the last comment on a long life?

No, what you fight for in life deserves to be the testament you leave, regardless of your very last hours of fear and weakness. In the same vein, I have no understanding for the religious belief that a life of crime and evil can be redeemed if you receive the last sacrament according to Catholic rituals. Does not sound right or logical to me either.

Jean Barois, you stand strong in my mind. And Cécile: it was not very Christian of you to burn that letter in your self-righteous wish to win. Destroying evidence does not support your cause in the long run, actually.

Do I have a strong opinion about these characters? Yes! Great Nobel, recommended!
Profile Image for آبتین گلکار.
Author 58 books1,691 followers
March 9, 2020
شاهکار بود! از مدت‌ها پیش تو قفسه‌م بود و فکر می‌کردم خوب، به پای خانواده‌ی تیبو که نمی‌رسه. ولی اشتباه می‌کردم. البته سیر داستانیِ چندان پرکششی نداره و تقریباً کل کتاب به شکل مباحثه و مجادله‌ی شخصیت‌ها جلو می‌ره، ولی بحث‌ها واقعاً عالیه و تمامش انگار در زمان ما هم تازگی داره
Profile Image for sAmAnE.
1,369 reviews154 followers
July 29, 2023
واقعا از نویسنده‌ی کتاب " خانواده‌ی تیبو" همچین شاهکاری بعید نبود.
Profile Image for Mostafa.
380 reviews9 followers
October 23, 2015
با توجه به معرفیایی که ازین کتاب شده بود و ازقبل موضعش رو میدونستم، یه جوری بود رغبت نمیکردم برم طرفش... بنظرم خشک و سنگین میومد... ولی بالاخره رفتم سمتش و فهمیدم که کتاب کاملا با فرضیات من فرق داره

عمده موضوع کتاب جدال دین و علمه، و نویسنده بقدری خوب و جذاب تقابل این دو رو شرح داده که با اینکه مطالبش از دور کسل کننده بنظر میرسن ولی با پرداخت عالی نویسنده تبدیل به یه موضوع جذاب و داستان پرکشش شده
سبک روایی کتاب تقریبا مثل نمایشنامه س: طرز توصیف شخصیت ها و مکان ها، توضیح نوع حرکت شخصیت ها و نوبت گذاری دیالوگ ها.... و استفاده از نامه نگاری در بیان بعضی مطالب
پرداخت شخصیتی خوبی داره، کشش داستان هم خوبه

سیر تحول شخصیت داستان از شک به دین شروع میشه، به یقین بی دینی میرسه ودر ادامه سرخورده و این سرخوردگی اون رو دوباره به سمت دین و اینبار با عمقی بیشتر از آن چیزی که در ابتدا داشت سوق میده
دیالوگهایی که در رد دین و کارکرد اون و از طرف دیکه در اثبات اون بین شخصیتها رد و بدل میشه خوب از کار درومده و زیاد یک طرفه نیست
مساله عقلانیت، دین جزمی، احساس و روح دینی که شخصیت اصلی همه را تجربه میکند و درباره هرمسئله هم شرح داده شده
بخشی راجع به عدالت طلبی در فصل میانی کتاب هست که بنظرم میتونست کوتاه تر باشه
مرحله گذار انسان کنونی از دین به عقلانیت و تنهایی اون در دوره ای که علم ترکتازی میکنه و دین داره به حاشیه رونده میشه و کشمکش بین منطق و احساس که بحث عمده کتابه و مسائلی رو مطرح میکنه و پاسخ میگه که میتونه سوال هر کسی باشه

*
بشدت خوندنش رو توصیه میکنم
Profile Image for Maziyar Yf.
817 reviews631 followers
November 8, 2020
شاید کتاب ژان باروا نوشته روژه مارتن دوگار را بتوان همانند جدالی بین شک و یقین یا ایمان و الحاد دانست . نویسنده در این داستان به بیان تاثیراندیشه های دینی و الحاد در آدمی و در سنین مختلف زندگی او پرداخته است .
خطر فاش شدن داستان
ژان شخصیت اصلی داستان که فرزند پزشکی روشن فکر است دچار تردیدهایی جدی می شود و این تردید ها در دوران تحصیل او به اوج رسیده و بنیان فکری او را می سازد . ژان آدمی بی خدا و ملحد و بی اعتنا به سنت و قید و بندهای آن می شود . عقاید ژان با پیدا کردن دوستانی همفکر و هم راه و بنای نشریه ای به نام لوسومور شکوفا شده و به خصوص پس ار حضور پر رنگ در دادگاه امیل زولا و قضیه دریفوس ، نشریه تبدیل به وزنه ای معتبر و باروا هم یکی از روشنفکران و کنشگران بنام فرانسه می شود .
اما با گذشت سالها و تغییر شرایط فرانسه ، افکار ژان هم دچار تغییر می شود ، او هنگامی که دچار حادثه ای سخت می شود در دل خود دین و اعتقاد و ایمان را می یابد و می فهمد که تلاش او برای زدودن ریشه های ایمان در این سالیان بیهوده وبی فایده بوده است .
باروا با بالا رفتن سن و ضعف بدن و بیماری به سوی دین و ایمان باز می گردد و در پایان عمر خود با بوسیدن صلیب همانند یک کاتولیک مومن از دنیا می رود اما نویسنده این جدال را تمام نمی کند ، وصیت نامه ژان دوباره بر آتش رو به زوال ای شک می دمد که شاید به معنای نیافتن پاسخی برای یافتن حقیقت باشد .

نبوغ نویسنده در پیش بینی کم رنگ شدن یا محو شدن معنویت و اعتقاد آن هم در سالهای ابتدایی قرن گذشته بسیار قابل توجه به نظر می رسد ، آقای دوگار به دنبال پاسخی برای مسائل اساسی نیست که هنوز هم به آنها پاسخی داده نشده است ، آنچه برای دوگار مهم است نقش شک و یقین در سالهای مختلف زندگی ایست ، شاید از نگاه دقیق او چنین برآید که در کودکی ، جوانی ، میانسالی و پیری انسان نگاه کاملا متفاوتی به مرگ و زندگی و دین و الحاد دارد اما در درون او همواره این میل وجود دارد که در سخت ترین لحظات زندگی به او پناه می برد ،نویسنده با زیرکی تمام شک را در دل روشنفکر بی دین می گذارد و سست ایمانی و تردید را در دل کشیش .

اما با وجود این شک و تردید ، شاید وظیفه بشر مشخص باشد ، تفکر و تامل در باب مسائل اساسی ، حتی اگربه نتیجه ای هم نرسد یا در پایان به تمام آموزه های خود شک کند .
Profile Image for سـارا.
294 reviews229 followers
April 5, 2024
چقدر منو یاد خانواده تیبو انداخت و چقدر خوب بود.
بخش جریان دریفوس رو بنظرم بیش از اندازه واکاوی کرده بود و پرداختش به جزئیات باعث میشد به اصلی که مدنظرش بوده نرسه، و صرفا ریتم کتاب کسل کننده بشه. به جز این مورد با قطعیت میتونم بگم فوق العاده بود و پایانش هم حیرت انگیز!
(اگر از اون ۲۰ صفحه میانی که واقعا خسته ام کرده بود بگذرم، با قطعیت ۵ ستاره)
Profile Image for Ali.
260 reviews59 followers
July 5, 2024
"بچه جان، از ته دل دعا کن ولی هیچ‌وقت یادت نرود که همه چیز - حتی دعاهایت، ملتفت هستی؟ - باید تابع دستورات بهداشتی باشد.."

ژان باروا رمانی از روژه مارتن دوگار نویسنده بزرگ فرانسویه که نوشتنش رو توی ۲۹ سالگی شروع و سه سال بعد به پایان رسونده.

ما توی این رمان سرگذشت شخصیت ژان باروا رو از کودکی تا مرگ دنبال می‌کنیم و به در عین حال سفری به فرانسه اواخر قرن نوزدهم خواهیم داشت.

رمان رو به سه بخش کلی میشه تقسیم کرد.
بخش اول که شامل کودکی ژان باروا و دست و پنجه نرم کردنش با بیماری میشه.
بخش دوم که مفصل‌ترین بخشه مربوط به جوانی و بزرگسالی شخصیت ژان هست که تو اون به ازدواج و مسائل خانوادگی ژان می‌پردازه و ماجرای دریفوس هم وارد رمان میشه.
و بخش سوم به پیری و مرگ شخصیت ژان باروا می‌پردازه.

اما قضیه دریفوس چیه؟
ماجرا از جایی شروع میشه که آلفرد دریفوس یهودی که توی توپخانه ارتش فرانسه مشغول به خدمت بوده با تهمت خیانت به کشور خلع درجه و به حبس ابد محکوم میشه. این محاکمه و اجرای حکم بسیار شتاب‌زده بوده و در عین حال مدارکی بررسی نشده یا عمدتا نادیده گرفته شده بوده. با این حال این محاکمه و حکم، حساسیت اهل قلم فرانسه رو برانگیخته می‌کنه و به حکم اعتراض می‌کنن و مدارکی پیدا میشه که درستی حکم دریفوس زیر سوال میره. یکی از سر دسته‌های مهم این جریان نویسنده بزرگ، امیل زولا بوده. در نهایت دوباره محاکمه برگزار میشه. دریفوس بازم گناهکار شناخته میشه و بعدش عفو میشه و بعد از چند سال دوباره به ارتش برمی‌گرده. این جریان چیزی حدود دوازده سال بحث داغ جریان فکری فرانسه بوده و باعث درگیری‌ها و بحث‌های زیادی شده.
بخش دوم ژان باروا هم دقیقا وسط همین ماجراعه و پرداخت خیلی خوبی به این جریان داره.

اما بخش اول و سوم داستان، شامل بحث‌هایی در مورد ایمانه. شخصیت باروا توی این بخش‌ها یک شک دائمی نسبت به این مسئله ایمان، دین و خداوند داره و دوگار به واسطه بحث‌ها و استدلال‌هایی که شخصیت باروا با بقیه شخصیت‌ها می‌کنه عقاید خودش رو منتقل می‌کنه. این بخش‌ها برای من به‌شدت جذاب و خوندنی و البته روشنگر بود و بیشتر از بخش دوم و ماجرای دریفوس دوستش داشتم.

پایان درخشانی هم داره این کتاب.
اواخر داستان به‌نظرم یکم ضعیف شده بود ولی توی دو صفحه ورق رو جوری برگردوند که پایان‌بندی تبدیل شد به کامل‌ترین پایان ممکن.

دوست داشتم قبل از خوندن خانواده تیبو یه تجربه کوتاه‌تر از دوگار داشته باشم و این رمان ناامیدم نکرد. پیشنهادش میدم با این حال به‌خاطر اینکه کل کتاب یک جور مباحثه طولانیه پیشنهاد می‌کنم موقعی بخونید که حوصله‌ش رو داشته باشید.
Profile Image for Daniela.
190 reviews90 followers
January 3, 2022
Near the end of Jean Barois, its most insightful character, senator of the Republic Marc-Élie Luce, says, “what a famous century, that which began with the Revolution and ended with the Affair”. Both the Revolution and the Affair are capitalized. The former refers to the French Revolution of 1789 and the latter to the Dreyfus Affair. The long 19th century is thus comprised between light and darkness, between progress and decay.

The winding path that takes us from the Revolution to the Affair is not coincidental. The Dreyfus Affair is one in a long list of reactions to the French Revolution. After all, the same Revolution that gave full citizenship rights to Jews also tried to curb the power of the Catholic Church. Goebbels commented that with the advent of Nazism “the year 1789 has been expunged from the records of history”. The Dreyfus Affair was just another attempt at exorcizing the evils of the Revolution: equality, secularism, fraternity, freedom of thought and speech. By the end of the 19th century, this crusade, long fought by the Catholic Church and disgruntled monarchists, gained a different, far more dangerous supporter, an inevitable offspring of the unholy matrimony between the several factions of reactionary thought: they called themselves nationalists, and adopted the Nation as their God. Sadly, this wasn’t even Robespierre’s God of Civic Duty and Reason. It was based on the blind and irrational belief that one’s plot of land was inherently superior to the very similar plot owned by one’s neighbor. And Jews, which in this narrative were plot-less, were bound to be traitors.

It is odd, then, that Jean Barois is a book so devoid of anti-Semitism. Most of the novel is occupied by the Affair, the uncovering of its irregularities, the courtroom drama that followed, and its overreaching consequences. Yet only one of the characters seems to understand that this is not – truly – about the Army or France, but about prejudice rearing its ugly head. Had Dreyfus not been a Jew would he have been arrested? Had he been a Catholic born of gentile parents would the Army have so staunchly resisted reopening the case? These questions go unanswered partly because the book isn’t about Dreyfus; it’s a coming of age story about Jean Barois, a boy who is raised Catholic, leaves religion after studying the natural sciences, becomes a militant atheist, only to return to the fold of the Catholic Church on his deathbed. We are asked how to live a moral life even without religion. Defending Dreyfus with no strings attached is a question of morality. Barois is briefly put before the dilemma of choosing between his country and justice. Should the Dreyfus case be unearthed at the expense of the Army’s dignity, the prime defenders of the Nation? Barois doesn’t hesitate. Fiat justitia ruat caelum: Let justice be done though the Heavens fall. It’s his finest hour.

Yet there are strange omissions. The 1905 act of Separation of Church and State, a side effect of the Affair, is never discussed openly, as if Jean Barois was too ashamed of it. It is hinted he doesn’t agree with the Act’s radical resolutions, just like he doesn’t agree with the waves of nationalism that begin washing over the country. Jean refuses to choose, and so becomes a man overtaken by events. The novel’s refusal to engage with the meaning of Separation matches its unwillingness to discuss the Church’s role in the Dreyfus Affair, which is to say, how the Catholic Church helped spread the seeds of virulent anti-Semitism. Jean Barois treats religion merely as a metaphysical phenomenon, not as a political one.

Barois’s refusal to see that the battle is no longer one of ideas and rational arguments, but a struggle for the survival of liberalism before the reactionary forces besieging it showcases how unprepared many intellectuals were for the 20th century. It would not be a gentlemen’s duel. It is a bitter fight, and many of the contenders will end up as fascists and collaborationists. Neither Barois nor Roger Martin du Gard could have predicted this; it is almost 30 years away. Still, there is a strange, dangerous naivety to Jean Barois, both the character and the novel. We are largely spared the worst of French ultramontanism. Priests are generally well-meaning and reasonable. They are, quite simply, misguided. This is perhaps necessary because at the centre of the book is the question of belief. Jean believes in God as a child, and so does his wife, and later his daughter. Belief cannot be demonized or ridiculed; it can only be treated as a beautiful mistake. Religion appears as a consolation against tribulations, a way to fend off fear of death. And so Jean dies for nothing. He dies in nothing. His death is a stake through the heart of the novel: he betrays himself and his convictions and he ends up betrayed by the same power he’d surrendered to.
Profile Image for Banafsheh.
175 reviews225 followers
April 6, 2020
استیون هاوکینگ در فصل اول آخرین کتابش می‌گوید:

"چند سال قبل روزنامه‌ی تایمز مقاله‌ای با این عنوان چاپ کرده بود: «هاوکینگ: خدا جهان را خلق نکرد» .... من از خدا دلخوری ندارم. دوست ندارم کسی فکر کند، کار من اثبات یا انکار وجود خداوند است. بلکه کار من پیدا کردن چارچوبی منطقی برای درک عالم هستی است. قرن‌ها فکر می‌کردند که افراد معلولی مانند من قربانی نفرین خدایان هستیم. اما فکر نمی‌کنم کسی را آن بالاها دلخور کرده باشم. اما ترجیح می‌دهم به طریق دیگری و با قوانین طبیعت جهان را توضیح دهم. اگر همچون من به علم ایمان داشته باشید، باور دارید جهان ما همواره از قوانین خاصی تبعیت می‌کند. اگر می‌خواهید می‌توانید بگویید که این قوانین را نیز خداوند ساخته است."

بخشی از وصیت‌نامه‌ی ژان باروا را با هم بخوانیم:

"انسان در برابر خود میدان دیدی دارد که تقریبا نامحدود است. علم اندک اندک آنقدر مرزهای عالم ناشناخته را عقب می‌برد که اگر انسان برای درک تمام واقعیتی که در دسترس اوست بکوشد دیگر وقت آه و ناله کردن برای آنچه از حدود قوه‌ی ادراک او خارج است را نخواهد داشت. یقین دارم که «علم» با تعلیم دانش نداستن به آدمیان، در عقول آنان اعتدالی فراهم خواهد کرد که هیج ایمانی نتوانسته به آنان عرضه کند."

این دو اظهار نظر به فاصله‌ی بیش از صد سال به ثبت رسیده‌اند. اولی اوایل قرن بیستم و دومی اوایل قرن بیست و یکم. در این فاصله‌ی صد ساله علم پیشرفتهایی داشته باورنکردنی، خدماتی ارائه داده قابل توجه ولی همچنان گوینده‌ی گزاره‌هایی شبیه به آنچه این دو نفر گفتند محکوم به جواب پس دادن و حتی در بعضی موارد طرد شدن است.

این کتاب ادای دینی است به علم و عالم. ادای دینی است به حقیقت. بیشتر از این از کتاب نمیگم. اگر به خوندن مباحث نظری در رابطه با تقابل علم و دین در قالب داستانی نه چندان گیرا علاقه‌مندید یه فرصت به این کتاب بدید. همین.
Profile Image for Mitra.
73 reviews
August 29, 2024
احساس دینی شاید همیشه با بیشتر آدما میمونه و جاهایی که خیلی ترسیدیم خودشو نشون میده حالا میخواد هر اسم و هر شکلی داشته باشه، ذاتش یکیه؛ حس تعلق داشتن به نیرویی فراتر از بشر فراتر از مادیات و احساس اینکه بعد از مرگ، نیستی و پوچی منتظرمون نیست و بالاخره برای رنج دنیا یه جوابی هم وجود داره.
سوال اینه که خود واقعی ما کدومه؟ همونطور که ژان باروا گفت خود واقعیش اونی بود که وصیتنامه رو نوشت یا خود واقعیمون موجودیه که زمان ترس و به‌خصوص در برابر مرگ خودشو نشون میده؟
Profile Image for Mahdi .
53 reviews9 followers
May 3, 2023
از همون صفحه اول می‌دونستم با یه شاهکار روبرو هستم
از تجربه خانواده تیبو می‌دونستم قرار نیست کتاب بدی بخونم
و در نهایت جایی که فکر می‌کردم مارتن دوگار چیزی برای رو کردن نداره
شخصیت ژان باروا رو در ۵۰ صفحه با تحولی عظیم به ما نشون داد
جایی که همه فکر کردیم ژان با عقاید رادیکالش تسلیم شده ولی امان از وصیت نامه‌ای که مثل تبری به پیکر آبه ( کشیش داستان ) بود...
Profile Image for Mahshad Sabri.
118 reviews15 followers
January 16, 2025

عادت طبیعت دوم انسان است.

هیچ وقت تجربه‌ی درک وجود الهی در کنار خودم رو نداشتم، متوجه نمیشدم وقتی طرف میگه "کار خدا بود" منظورش چیه؛ مختص به گذشته نیست البته چون هنوز هم متوجه نمیشم. خدا برای من در بهترین حالت یک خدای غیرمتشخص بود که وقت خودش رو برای توجه به بنده‌ها هدر نمیده، بعدها هم که کم‌رنگ‌تر شد و از بین رفت. اوایل نوجوانی خواستم بین آموخته‌های مدرسه و آموخته‌های شل و ول فرهنگی راجع به دین و معنویت با تجربیاتم آشتی برقرار کنم. به تسامح متوسل شدم و سر خودم رو با نظریات سروش، مجتهدشبستری و شریعتی گرم کردم و دلخوش بودم به اینکه یک اعتقاد نیم‌بند و حداقلی با حذف احکام جزمی تلخ برای خودم از دل درخت دین بتراشم و بهش بچسبم‌. با پا گذاشتن به سنین بزرگ‌سالی همون اعتقاد نیم‌بند هم از دستم رفت و مغز خشمگینم هرچه علقه‌ی دینی و عرفانی داشت بیرون ریخت. شدم همون چیزی که ازش میترسیدم و مدت‌ها فکر می‌کردم ناسزاست(هنوز بعضی جاها هست واقعا!): لاییک. "لاییک به کسی می‌گویند که اعتقادی به خدا و وجود عرفانی برتر ندارد و به هیچ اصلی پایبند نیست." البته قسمت دومش رو موافق نیستم، لاییک به اصولی که اون‌ها میگن پایبند نیست. در پی کاوشم در مفاهیم لایسیته، سکولاریته و اخلاق متوجه شدم: "علم اخلاق بنا به تعریف سکولار است و ارتباطی به دین ندارد." انسان می‌تواند اخلاق‌مدار و لاییک باشد و برعکس. از تفکر و تفحص روی دین رسیدم به علم اخلاق و فلسفه. از جواب‌های قاطعانه و وعده‌های سرخرمن رسیدم به بی‌نهایت جواب منطقی که هرکدوم میتونن در دنیاهای موازی درست و صادق باشن. از سیاه و سفید رسیدم به خاکستری. از اطمینان و یقین به ابهام.
ولی چرا دین افیون توده‌هاست؟ چرا این اختراع روانی بشر این همه مدت دوام آورده و هنوز پابرجاست؟ جواب در خود سوال نهفته‌ست، دین یک اختراع روانی‌ه و همه میدونیم که نیاز، مادر اختراعه. تا وقتی که نیاز اولیه‌ی انسان به اطمینان، آرامش و وجود دستاویز پابرجاست دین هم پابرجا میمونه، تا ابد. اضطراب‌ و نوسان‌های اگزیستانسیال انسان عمیق‌تر و پیچیده‌تر از اون هستند که بشه به این سرعت برای ساکت کردنشون جایگزینی برای دین پیدا کرد. پس بهتره خودمون رو با نظریه‌پردازی و تعیین تاریخ نابودی دین به زحمت نندازیم. شاید اگر باروا هم در اوان جوانی دچار این وسواس‌فکری و تفکرات رادیکال ریشه‌کنیِ باور دینی نمیشد انتهای داستان به کشیش نیاز پیدا نمی‌کرد.
جان باروا نمونه‌ی داستانیِ بسیار خوبیه از جدل‌هایی که انسان مدرن برای مشخص کردن تکلیف خودش با دین باید از سر بگذرونه‌. یادم هست ۱۸ سالم بود که جایی خوندم از نشانه‌های بلوغ عاطفی و اجتماعی این هست که آدم تکلیف خودش رو با مقوله‌ی دین بدونه، منکر این قضیه نیستم که آدم بالغ باید در این باره تفکر کنه ولی اینکه این تفکر لزوما به یک نتیجه‌ی مشخص و ثابت تبدیل بشه اصلا تضمین شده نیست و تفکر لزوما به تعیین تکلیف منجر نمیشه. گذشته ازون "تکلیف"ی که برای خودمون تعیین کردیم ممکنه دستخوش تغییر بشه. ممکنه بعضی روزها این احساس رو داشته باشیم که لاییک هستیم و بعضی روزها احساس کنیم ته دلمون هنوز چیزی از احساس دینی باقی مونده و به طور قطع ازش جدا نشدیم؛ همونطور که باروا در مواجهه‌ی اولیه‌ش با مرگ در تصادف با قطار ناخودآگاه به مریم عذرا پناه میبره، همونطور که ممکنه هنگام بیماری یا مرگ عزیزمون با عجز از خدا (بخوانید کائنات، نظم موجود جهان، یا هرکسی ممکنه نهایت عجز رو درک کنه و صدای مارو بشنوه) بخوایم کمکمون کنه. این طبیعت انسانه که در شرایط استیصال مفرط و برای تحمل‌ِ تحمل‌ناشدنی به هر دستی که به سوش دراز میشه چنگ بزنه: "الغریق یتشبث بکل حشیش." هرکسی تجربه‌ی تکان‌دهنده‌ی شدیدی از مواجهه با مرگ داشته میدونه که اضطراب وجودی دراون لحظه به حدی هست که امکان تعقل و تفکر رو از انسان می‌گیره. مغز ما، طبق قانون تکامل به منظور برای بقا در شرایط خطر در چنین مواقعی میره روی اتوپایلت. حالت ستیز و گریز. تنها چیزی که براش مهمه دفع خطره و در همین اثنا هست که عادت‌های فراموش‌شده‌ی قدیمی سر باز می‌کنن. ممکنه کلماتی از دهانمون خارج بشه که طبق عادت مالوف در چنین شرایطی استفاده می‌کردیم: "یا حضرت مریم، یا مظهر رحمت"...
ژان باروا کتابی دیالوگ‌محوره، شخصیت‌پردازی و توصیفات زنده‌ای به معنای اخص کلمه نداره، شخصیت‌ها برای بیان دیالوگ‌ها آفریده شدن و شما هیچ‌جای داستان حس نمی‌کنید از نزدیک لمسشون کردید، تا جایی پرداخته‌شدن که برای بیان دیالوگ‌ها لازم بوده و خبری از تحلیل احساسات پنهانشون نیست. کتاب قراره سرنوشت ژان باروا رو روایت کنه ولی همین روایت هم ممتد نیست، بیشتر شبیه نمایش اسنپ‌شات‌هایی از نقاط عطف زندگی بارواست و روایت اتفاقاتی که در شکل دادن رویکردش به دین و هدف زندگی نقش داشتند. ما از یک نقطه‌ی عطف به دیگری میرسیم و البته با توجه حجمش به نظرم تصمیم درستی میاد. زندگی ژان در سه بخش اصلی روایت شده، کودکی و نوجوانی، بزرگسالی و دوران کهولت. دو بخش اول و آخر نسبتا خوش‌خوان هستن ولی امان از بخش میانی که من رو دچار اسلامپ کم‌سابقه‌ای کرد. بخش میانی به قضیه‌ی دریفوس، رسوایی حاصل ازون ومحاکمه‌ی زولا میپردازه و البته سردبیری ژان‌ در مجله‌ی لو سومور. در واقع ژان به عنوان یک چهره‌ی آزاداندیش و پیشتاز بعد از نقشی که در قضیه‌ی دریفوس ایفا کرد، مطرح میشه. بخش میانی به طول و تفصیل به جزییات محاکمه‌ی زولا و نقل قول تک‌تک ژنرال‌ها، دادستان، وکیل و قاضی میپردازه و برای خواننده‌ی امروزی ‌که تصور گنگی ازون ماجرا داره هضمش سخته. نقل‌قول‌های کلمه به کلمه باعث گیج‌تر شدن خواننده میشه و ذهنش رو آشوب میکنه، از طرفی دونستن این جزییات چیزی به داستان اضافه نمی‌کنه و کشش‌ش رو کم می‌کنه که کاش اینجور نبود. ولی نقطه‌ی قوت کتاب که دیالوگ‌های فکر‌شده و تراش‌خورده‌ش هستن و پایان درخشانش تا حدودی جبران مافات می‌کنه، سیر اتفاقات در ثلث پایانی هم تسریع میشه. کتاب با توصیف دو مرگ به پایان میرسه و ذهن ما ناگزیر میشه از مقایسه‌ی مرگ باروا و لوس و وصیت‌نامه‌ی باروا که کمی بعد از ۴۰ سالگی بعد از مواجهه‌ی اولیه‌ش با مرگ نوشته باز توجه خواننده رو به خودش جلب می‌کنه. آدمی که آزاداندیش بود ولی ته دلش عارف‌مسلک. دلش آرامش و اطمینان میخواست ولی نمیتونست عقلش رو راضی به قربانی‌شدن در راه ایمان بکنه. تمام زندگیش تلاش کرده ذهنش رو از عادات پوسیده‌ی قدیمی خالی کنه، ایستاده زندگی کنه و ایستاده هم بمیره. فاعل مطلق باشه و نگذاره زنجیر احساسات و عواطف دست و پای عقلش رو ببندن. ولی با پا گذاشتن به سنین میانسالی و پیری، با غلبه‌ی ضعف جسمی به قدرت مغزش کم‌کم پاهاش سست میشن. با خودش فکر می‌کنه نکنه تمام عمر اشتباه کرده. نکنه‌ حاصل تمام این تلاش‌ها چیزی جز سلب آسایش از خودش نبوده؟ و اضطراب مرگ هم مضاف بر علت میشه. به این فکر می‌کنه که شاید دروغ همیشه مضر نباشه. شاید گاهی یک دروغ بتونه جلوی فروپاشی یک انسان رو بگیره و پناهش بده، درصورتیکه حقیقت در صحرای وحشت رهاش می‌کنه تا طعمه‌ی لاشخورها بشه.
و اگر اشتباهاتی باشد که مفید باشد، دست‌کم در وضع کنونی بشر، آیا همچو اشتباهاتی دست‌کم از دیدگاه انسانی ما.. به طرز غریبی به حقیقت شباهت ندارند؟

ژان دین رو برای خودش به دو بخش احکام جزمی و احساسات دینی تقسیم می‌کنه و نتیجه میگیره که فقط تونسته بخش اولش رو برای خودش حل کنه ولی هرگز از احساسات دینی رها نشده. چون "بنا به تعریف احساس دینی از عمل ذهن انتقادی میگریزد." با این وجود چندخط بعد خودش حرف خودش رو نقض می‌کنه، سربلند کردن احساسات و هویت دینی در نسل جوان رو واکنش طبیعی ذهن فرانسوی به تکاپوهای نسل قبل میدونه که مکرر نوکشون رو در مجهولات فرو کردن. این ذهن برای حفظ تعادل نیاز داره کمی استراحت کنه.. زیبایی "ژان باروا" در همین حرکت دیالکتیک تاریخیِ هگله. تز و آنتی‌تز. در هر صفحه با سوالی روبه‌رو میشید که یا جوابش رو در صفحات آتی میگیرید یا سوال با سوال دیگری جواب داده میشه و این حرکت الی‌الابد ادامه پیدا می‌کنه. ژان با خودش فکر می‌کنه برای آزاد بودن نباید عقل رو تسیلم احساس کرد، نباید دست به انجام عملی دینی -هرچند ناچیز و جزئی، مثل همراهی کردن همسرش در زیارت مقبره‌‌ی نوتردام دو ویکتوار- زد وقتی عقل اون رو رد می‌کنه، ولی در میانسالی به نتیجه‌ی دیگری میرسه:
من ملتفت شده‌ام موجوداتی هستند که حق حیات دارند، موجوداتی که دوست دارند و موجوداتی که دوستشان دارند که اشتباه برای آن‌ها هزاربار لازم‌تر از حقیقت‌ست؛ به این دلیل که اشتباه را تمام هضم و جذب می‌کنند و اشتباه به آنان حیات میبخشد.

اشاره‌‌ای به دوران جوانی نیمشه ولی شما خواهید دونست اینجا ژان به صورت خودآگاه یا ناخودآگاه داره به دوران جوانی خودش اشاره می‌کنه، شاید همراهی با سسیل خیلی هم ایده‌ی بدی نبود؟
او اشتباه رو هضم کرده بود و ازش نیرو میگرفت پس من چرا نباید فقط به صورت نمادین همراهیش میکردم؟ این تفکرات ژان با دیدن دخترش که تصمیم به راهبگی گرفته تشدید میشه.
دوگار هنرمندانه‌ به اصل تحمل اشاره می‌کنه، که با وجود تمام افکار آزاداندیش و سکولار، هنوز هستن کسانی که دین براشون به هر دلیلی حیات‌بخشه و جذبش کردن، و اینکه گاهی یه اشتباه میتونه مفیدتر از حقیقت تلخ باشه پس سعی نکنیم‌ همه رو به راه خودمون بیاریم، بگذاریم هرکس هرجور که هست خوش باشه، هرچند این برای کسانی مصداق داره که دین حقیقتا براشون پناه روانیه و ازش استفاده‌های دیگه نمیبرن.
دوگار با ظرافت پای بحث دیگری رو هم پیش میکشه و اون بحث ایمان به ایدئولوژی هست. ژان و همکارانش ایمان به آزادی، جمهوری، عقل انسان و آرمان‌های مترقی رو جایگزین ایمان به خدا و دین کردن ولی در رد این ایدئولوژی هم مجددا آنتی‌تز داریم، در مکالمه‌ی آخر کرستی به باروا میخونیم که:
میدانید جانم؟ اگر قرار بود زندگی‌ام را دوباره شروع کنم همه‌ی جاه‌طلبی‌ها را در خودم میکشتم، آنقدر خودم را مسخره می‌کردم تا جایی که به هر عقیده‌ای، به هرچی میخواهد باشد پشت کنم! کاری می‌کردم که به زندگی علاقه پیدا نکنم مگر به چیزهای خرد و ریز آن، یعنی چیزهایی که اگر آدم دفعتا ببلعد تلخی زیادی احساس نکند، خوشبختی را خرده خرده جمع کردن.. این تنها صورتی‌ست که آدم می‌تواند یک خرده از زندگی بهره‌ای ببرد.. پیش از مردن..

کرستی مجله رو رها می‌کنه، ژان در آخر به مذهب چنگ میزنه، وولدزمورت از اطمینانش به ایمان به عقل بشر میگه و لوس هم تا دم مرگ از ایمانش به این ارزش‌ها دست برنمیداره. نویسنده طرف هیچ‌‌کدوم رو نمیگیره ولی به نظر رویکرد لوس از همه متعادل‌تر و دیرپاتر هست. چنانکه میبینیم مرگ آروم‌تری رو پشت سر میگذاره و با رضایت دنیا رو ترک می‌کنه. لوس اعتقاد داره در ایمانش به آزادی و فرانسه اشتباه نکرده چون جمهوری تنها نظامیه که فی‌الذات کمال‌پذیره. درسته که تمام تلاش‌ها بلافاصله به نتیجه منتهی نمیشن ولی همه‌ی ما جزیی از یک کل بزرگ هستیم. بذری که ما میکاریم رو نسل بعد پرورش میدن تا به بار بنشینه، به قول شاملو: من آن روز را انتظار می‌کشم، حتی روزی که دیگر نباشم.
حالا بین این همه رویکرد راه حل چیه؟ برای من ترکیبی از رویکرد لوس و کرستی. نفی ایدئولوژی‌هایی که لقمه‌ی بزرگتر‌ از دهان هستند‌. پذیرفتن خودم به عنوان یک آدم معمولی که در سرنوشتش نیست که تغییر بزرگی ایجاد کنه و البته پذیرفتن اینکه من هم مثل لوس بخشی از یک کل هستم. درسته که هیچ ایدئولوژی‌ کاملی نیست ولی بعضی‌ها از بعضی دیگه بهترن و میشه به عنوان ارزش یا تمایل بهشون نگاه کرد، ولی با چشم باز و عنایت به اینکه هیچ یک ازونها ارزش عمر و زندگی انسان رو ندارن. میشه در راهشون تلاش کرد، ولی با حفظ تعادل. همونطور که لوس زندگی خانوادگیش رو فدای جنگ در راه آرمان‌هاش نکرد و تنها کسی از جمع نویسندگان و کمیته‌ی اصلی لو سومور بود که براش اهمیت داشت جدا از مسئولیت‌هاش، پدر باشه. مگر آدمِ دم مرگ از زندگی چیزی غیر از نداشتن پشیمانی و وجدان راحت میخواد؟ چیزی غیر ازین‌ میخواد که زندگیش حفره‌ی خالی خیلی بزرگی نداشته باشه؟ حضرت یالوم میفرماید که اضطراب مرگ ناشی از زندگانی نزیسته‌ست، و ژان باروا به نظرم به این باور صحه می‌گذاره. حرفی که لوس به آبه بر بالین باروا میزنه به نظرم میتونه حسن ختام خوبی باشه:
شما زندگی پس از مرگ را به او وعده داده اید و او مذبوحانه به آن چنگ زده است مثل همه کسانی که دیگر نمی توانند به خود اعتماد کنند و نمیتوانند دیگر به همین زندگی واقعی قانع باشند...
البته این وظیفه شماست ملتفت هستم.... و این را هم اذعان میکنم که کلیسا در این گونه مسائل تجربه بی نظیری دارد! عالم ماورای ساخته شما ابداع حیرت انگیزی است وعده ای است که موعد آن چنان دیر است که عقل نمی تواند دل را از قبول آن منع کند. البته اگر دل مایل به قبول آن باشد، زیرا این وعده، بنا به تعریف، از حیطه اختیار بشر بیرون است. بله، آقای آبه دستاورد دین شما آن است که توانسته بشر را قانع کند که دیگر نباید در صدد فهمیدن باشد!
مسیح برهان نمی آورد، استدلال نمی کند؛ میگوید به من ایما�� بیاورید. از این هم ساده تر میگوید اگر کسی تشنه است نزد من بیاید و بنوشد...

در اینکه ایمان میتونه بسیار قوی و نجات‌بخش باشه شکی نیست؛ ولی زندگی (بخوانید خدا، کائنات، نظم وجودی یا هر اسمی که براش میگذارن) گوش شنوا برای شنیدن استقاثه‌های من نداشته. انقدر سر سازش نداره که به همه تجربیاتی بده که ایمانشون رو تقویت کنن. تجربیات بعضی‌ها مثل من هسته‌ی سیستم باور‌ها و شخصیت از پیش‌پرداخته‌شون رو از هم پاشونده و یادشون داده جور دیگری زندگی کنن. جور دیگری ببینن. ایدئولوژی از هر نوعی که باشه رو دور بریزن و خودشون رو دلگرم به چیزهای کوچک‌تری بکنن.
چرا اگر نتونستم در اوج گرفتاری به ایمان پناه ببرم، در اندک مواردی که زندگی به من آسون گرفته باید سپاسگزار یک وجود خارجی باشم و اگر نباشم چرا باید عذاب وجدان بگیرم که شکرانه‌ش رو پرداخت نکردم؟ نقل قول زیبایی از بیورنسن در کتاب اومده که فکر می‌کنم جواب مناسبی باشه:
"ایمان امری‌ست که به خداوند مربوط می‌شود. تکلیف ما در برابر خودمان صادق بودن است."

پ.ن: کتاب در جوامع ایرانی کتاب‌خوان شناخته‌شده‌تر از جوامع غربی‌ هست. علتش مشخصه. شاید خواندنی‌ترین اثر داستانی نباشه ولی توصیه‌ی کلی‌م این هست که برای یادآوری راه درازی که اومدین و تجربیاتی که گوشت تنتون رو سوزوندن، استخوان‌تون رو شکوندن و برای آدم زنده‌ای که الان هستین؛ خوندنش رو در سکوت به خودتون هدیه بدین. درسته که خیلی از استدلال‌ها رو بارها شنیدین و با خودتون مرور کردین ولی بهتون اجازه‌ی بازنگری و تفکر دوباره میده. به پشتی صندلی تکیه بدین و مزه‌مزه‌ش کنین.
پ.ن.۲: جالبه که همه چیز از مطبوعات مکتوب و تلاش‌های فرهنگی و ادبی برای تغییر شروع میشه، جالب نیست؟
Profile Image for Teresa.
1,492 reviews
June 23, 2019
Tal como em Os Thibault, du Gard inicia e termina o romance com uma história ficcional e pelo meio narra e opina sobre acontecimentos reais, o que eu acharia muito interessante caso não fossem tão exaustivamente detalhados. Os Thibault foca-se, essencialmente, nos acontecimentos antecedentes à Primeira Guerra Mundial e João Barois no caso Dreyfus e no jornalismo. A Religião é um tema comum nas duas obras.


_____________
Prémio Nobel da Literatura 1937
Roger Martin du Gard nasceu em França em 23 de março de 1881 e morreu em França em 22 de agosto de 1958.

description
Profile Image for Panagiotis.
348 reviews94 followers
October 12, 2015
Ένα από τα πιο πρωτότυπα μυθιστορήματα που έχω διαβάσει. Όχι τόσο για το θέμα του, την χειραφέτηση ενός ανθρώπου που οδηγείται από τον τυπολατρικό καθολικισμό στην αθεΐα και στην λατρεία της επιστήμης και τούμπαλιν όσο για τον τρόπο που επέλεξε να το γράψει ο συγγραφέας. Το έκανε εντελώς διαλεκτικο. Στην αρχή κάθε κεφαλαίου παρουσιάζει τα πρόσωπα τον χώρο και μετά αρχίζουν οι διάλογοι. Μπορεί να φαίνεται κουραστικό ή θεατρικό και όμως δεν είναι και εκεί φαίνεται το ταλέντο του συγγραφέα. Μέσα από τους διαλόγους ζωγραφίζεται όλη η εποχή και η ιστορία της, η αμφισβήτηση της θρησκείας, ο αγώνας για την επικράτηση της επιστήμης, η υπόθεση Ντρέυφους (σε αυτά τα κεφάλαια γίνεται σχεδόν θρίλερ) κι ότι άλλο επηρέασε την γαλλική κοινωνία ρην τελευταία δεκαετία του 19ου και την πρώτη του 20ου αιώνα.Και ενώ νομίζεις ότι οι ήρωες θα παρελαύνουν ανταλλάσσοντας τσιτάτα το βάθος της ψυχολογικής ανάλυσης είναι απίστευτο. Η γραφή έχει απίστευτο ρυθμό κρατώντας σε ξύπνιο ενώ ξέρεις ότι έχεις να πας στην δουλειά το πρωί. Δεν ξέρω αν θεωρείται κλασικό ή μοντέρνο ως είδος αλλά page - turner είναι.


ΥΣ: Μην διαβάσετε τον εξαιρετικό πρόλογο του Καμύ πρώτα φυλάξτε τον για το τέλος όταν τον διαβάσετε θα καταλάβετε.
Profile Image for ریحانه صارمی.
Author 1 book18 followers
January 4, 2015
جدای از زیبایی رمان چیزی که بسیار جالب بود شباهت زیاد بحث های نظری رمان با بحث های نظری دور و اطراف خودم و در عین حال تفاوت فضای اجتماعی حاکم بر این بحث هاست.
این رمان به زیبایی و با دقت خوبی شرایط و فضای فکری ای را که در اواخر قرن 19 و اوایل قرن 20 فرانسه امکان بروز شک به باورهای کاتولیسیسم را فراهم کرد و همچنین ریشه های حفظ ایمان در آن شرایط را به نمایش میگذارد. همین مسأله است که می گذارد در جای جای رمان نیم نگاهی هم به شرایط ایران و اوضاع خودمان داشته باشیم
اگر به واقع گرایی این رمان بتوان یقین داشت، ژان باروا بی شک نشان میدهد که در مقایسه با جدال به تصویر کشیده شده، جدال فکری ما ملعبه ای بیش نیست...
Profile Image for Moshtagh hosein.
469 reviews34 followers
September 30, 2019
یک رمان علمی که دانش بشر رو به چالش می کشه و جذاب و خواندنی مخصوصا کاراکتر ژان باروا با تمام چرخش هاش و البته بحران نسل ها در کتاب و وقایعی که واقعا اتفاق افتاد و ...
Profile Image for Mana Ravanbod.
384 reviews254 followers
Read
July 28, 2021
در فارسی به «خانواده‌ی تیبو»یش (ترجمه‌ی زنده‌یاد ابوالحسن‌ نجفی) معروف است و این رمانش کمتر دیده شد. نمی‌دانم چرا. فرمِ کتاب معمول نیست: پُر است از نامه و نطق و یادداشت و دیالوگ؛ مترجمش هم که سنگ تمام گذاشته؛ سرگذشتِ راویِ رمان یک قوسِ تمام است: شک، عزیمت، عبور، مجادلات، شکِ دوباره، و بازگشت به آغوش سنت و صلیب در بسترِ مرگ (شاید چیزی شبیه آنچه بر جلال آلِ‌احمد گذشت)؛ قضیه‌ی دریفوس و دفاع زولا و مجادلات عقیدتی و اجتماعیِ مشهور آن دوران در رمان منعکس است؛ حتی خیال می‌کنم بی‌شباهت به وضعیتِ معاصر ما نیست. ترجمه‌ی اعلایی‌ست، حروف‌چینیِ خوبی دارد، تنوعِ فرمِ رمان در صفحه‌آرایی لحاظ شده،‌ کاهلی نکرده‌اند و رمان نام‌نامه و یادداشت‌های به‌درد‌بخوری دارد، کاغذش معمولی و چاپ و قیمتش خوب است. امیدوارم در تجدیدِ قیمت خیلی گران نشده باشد.

ژان باروا
[نوشته‌ی روژه مارتن دوگار،‌ ترجمه‌ی منوچهر بدیعی. انتشارات نیلوفر، چاپ اول، ۱۳۸۰.]
Profile Image for Bahare.
14 reviews8 followers
May 18, 2020
کتاب اولی که از مارتین دوگار خواندم خانواده تیبو بود که من رو شیفته این نویسنده کرد،رفتم سراغ مابقی کتاب ها،موضوع کتاب ژان باروا برام خیلی جالب بود،علم و دین. برام جالب بود که ببینم در فرانسه ۱۸۹۰ چگونه افراد شک میکردند که کتاب تا حدودی پاسخ این سوالم رو داد اما به نظرم کم بود،شاید جا داشت که بیشتر روی این موضوع کار بشه.واضحا مشخص بود که ژان باروا کتابی ست بعد از خانواده تیبو اما باز هم دوست داشتنی بود👍
از اشکالات دیگری که به این کتاب میتونم بگیرم این بود که ماجرای دریفوس در این کتاب به نظرم جایی نداشت.
من از نشر نیلوفر با ترجمه منوچهر بدیعی کتاب رو خوندم که ترجمه خوب بود اما پاورقی ها در انتهای کتاب توضیح داده شده بود که من شخصا دوست نداشتم.
Profile Image for Kaveh Rezaie.
281 reviews25 followers
July 2, 2015
نوع روایت داستان خیلی جالب بود. شبیه نمایشنامه بود. توصیف بسیار دقیق چهره ها بسیار عالی بود. از پایانش اصلا خوشم نیامد ولی به سیر داستان و فراز و فرود دقیق شخصیتها و بحثهای دو نفره و چند نفره جالب و نیز تقابل دیدگاههای متناقض با هم میتوان بخشید!!
Profile Image for آتوسا افشین نوید.
Author 4 books120 followers
January 29, 2022
ژان باروا رمانی که باید خواند

متن کامل را در بلاگ گودریدز بخوانید: https://www.goodreads.com/author_blog...

ژان باروا رمانی‌ست نوشته روژه مارتن دوگار فرانسوی. رمان در طی روایتی که زندگی ژان باروا از کودکی تا مرگ او را در برمی‌گیرد به جدال‌های درونی جامعه مدرن شده یا در مسیر مدرن شدن فرانسه در دهه‌های پایانی قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم می‌پردازد. ژان که در جامعه‌ای کاتولیکی به دنیا آمده و در مدرسه تحت تعلیمات کاتولیکی بزرگ شده، در آستانه نوجوانی شک‌اش به مبانی مسیحیت کاتولیکی شکل می‌گیرد. البته شک او ناگهانی و بی پشتوانه نیست. پدر ژان پزشک است و وقتی ژان گرفتار سل می‌شود در توضیح اینکه چه اتفاقی برای او افتاده و چه چیز او را تهدید می‌کند، شیوه‌ای از تفکر و مواجهه با جهان را پیش روی ژان می‌گذارد که ردی از دنیای ماورا، سرنوشت و تقدیر در آن نیست. پدر ژان صریح و بی‌پرده به او می‌گوید بیماری را از مادرش به ارث برده و در صورتی که از خودش درست مراقبت نکند مثل مادرش می‌میرد اما این جمله را نه به عنوان تهدید و از سر سنگدلی که در جهت آگاه کردن ژان بیان می‌کند. ”حرف از مردن نیست ژان، حرف از زنده مان��ن است. تو باید خودت را نجات دهی. خودت را نجات بده!.“ و چند جمله بعد دکتر تصویری از انسان می‌دهد. ”تو نمی‌دانی… مگر نه تن انسان در نظر ما همساز و با نظم است؟ ولی آخر، این تن چیزی نیست مگر یک میدان جنگ پهناور. هزاران هزار یاخته با هم می‌جنگند و همدیگر را می‌خورند … میلیون‌ها موجودات ریز موذی بی‌وقفه به ما حمله می‌کنند که طبیعا در میان آنها میکروب سل هم هست… موضوع ساده است: اگر تن قوی باشد حمله را به عقب می‌زند؛ اگر ضعیف باشد تسلیم می‌شود.“ و ژان تسلیم نمی‌شود. بدنش را آنطور که پدرش گفته قوی می‌کند و زنده می‌ماند. در قصه‌ای که پدر ژان برای ژان دوازده سیزده ساله از مرگ و زندگی و انسان می‌سازد، انسان محور همه چیز است. اوست که باید برای زنده ماندن بجنگد. اوست که باید خودش را نجات دهد و پدر با اطمینانی قوی او را به جسور بودن دعوت می کند ”خودت را نجات بده!“ در کلامش نه نشانه‌ای از دلسوزی هست، نه دلگرمی
بی‌پشتوانه، نه مظلومیت پسری که زنده ماندنش تهدید شده یا تقدیری خارج از اراده او که زندگی‌اش را تبدیل به تراژدی کند.
این جملات ساده در ابتدای رمان قلب داستان است. کل خط سیر داستان را می‌سازد. جهان‌بینی قهرمان داستان را شکل می‌دهد و حتی پیش‌بینی پذیر می‌کند کسی که ”خودت را نجات بده!“ را خط مشی زندگی‌اش قرار داده و آن را زندگی کرده است، در مواجهه با قصه‌ای که نجات‌بخش را کس دیگری تعریف می‌کند نباید به راحتی تن به باور و ‍پذیرشش بدهد. شک ژان به مبانی مسیحیت کاتولیک در پانزده سالگی کاملا مومنانه است. در حالیکه عاشق است، حساس است، زیبایی‌بین است و تجربه‌ای عارفانه دارد و قلبا مجذوب ایده وجود خداوند است به مبانی مسیحیت شک می‌کند. شک او، شکی‌ست که در بستر آزادی اندیشه فردی شکل می‌گیرد. او برای فهم جهان و جایگاه خودش در این جهان تلاش کرده و به فراخور آنچه تجربه کرده و آنطور که تحلیل کرده به باوری رسیده و حق دارد مطابق درکش از جهان زندگی کند. ژان همانطور که برای معشوقش سسیل این حق را قائل است که یک لحظه از کتاب مقدسش جدا نشود، برای خودش هم این حق را محترم می‌شمرد که به محتوای کتاب مقدس سسیل شک کند. اما مسئله اینجاست که اندیشه‌ها در چارچوب یک اندیشه فردی باقی‌ نمی‌مانند. اندیشه‌ها و قصه‌ها به فراخور آنکه چقدر ادعا می‌کنند روایتشان همه حقیقت را بیان می‌کند و در نتیجه برحق‌اند صاحب قدرت می‌شوند و سویه تاریک قدرت خودش را نشان می‌دهد. عقاید ژان سرکوب می‌شود. سسیل با رنج و اندوه و بیماری خودش اصرار دارد ژان را در همان مسیری قرار دهد که خودش حرکت می‌کند. مدیر کالج از ژان می‌خواهد افکارش را سر کلاس نیاورد. اطرافیان ژان، پدر روحانی و مادر زنش او را بیشتر در فشار قرار می‌دهند تا آنگونه رفتار کند که آنها می‌خواهند. با آنچه در ذهن او می‌گذرد هم چندان کاری ندارند. فقط از او می‌خواهند در ظاهر همان نقشی را بازی کند که یک مسیحی مومن بازی می‌کنند.

Profile Image for ZaRi.
2,316 reviews877 followers
Read
January 5, 2014
تمام هستي يك نوع جنگ است ، زندگي يعني پيروزي آن كه پايداري مي كند .

آنچه اهميت دارد ايمان داشتن يا ايمان نداشتن نيست : نكته ي اساسي شيوه ي ايمان داشتن يا نداشتن است .

هيچ كس به دلايل منطقي تغيير عقيده نمي دهد : اين تنها نظر قطعي است كه به آن رسيده ام . مردم به همين اكتفا مي كنند كه با برهان هاي منطقي عقيده اي را كه در باطن دارند تقويت كنند و اين عقيده بر خلاف آن چه مردم خيال مي كنند بر اساس قياس منطقي و استدلال نيست بلكه بر اساس نوعي قابليت فطري است كه از هر منطق ديالكتيكي قوي تر است .
با هر نسلي كه به دنيا مي آيد تمام بي عدالتي ها و خطاها از نو ظاهر مي شود .
Profile Image for Rasmus Tillander.
741 reviews54 followers
September 3, 2022
En ole koskaan lukenut mitään Jean Barois'n kaltaista. Monella tapaa nörtein kirja, jonka olen koskaan lukenut: jäbikset vääntää uskonnonfilosofiaa ja yhteiskuntateoriaa vuosisadan vaihteen Ranskassa useamman sataa sivua. Lähdetään teini-iän uskon kriisistä, siitä nuoren miehen vankkumattoman vallankumoukselliseen edistysuskoon, vatvotaan koko Ranskaa kuohuttanutta Dreyfusin tapausta, omaa kuolevaisuutta ja uuden sukupolven moukkamaisuutta.

Romaani on kirjoitettu kuin näytelmä, liki kaikki teksti on joko dialogia tai kirjeitä. Tarinaa on suhteellisen vähänlaisesti, mutta silloin kuin sitä on niin se on kyllä sangen toimivaa. Erityisesti kirjan loppu oli todella hieno.

Du Gard oli A-luokan historianörtti ja se näkyy tässä. Jos 1900-luvun alun maailmakuvien kamppailu kiinnostaa niin tämä on ehdotonta kamaa. Jos taas ei, niin älkää todellakaan lukeko tätä. Mutta Roger on vienyt minun sydämeni, tässä oli jotain todella siistiä.
Profile Image for Natia Morbedadze.
830 reviews83 followers
November 27, 2022
ჟან ბარუამ, როგორც მიქელანჯელოს ცნობილმა ქმნილებამ, ცხოვრება ბრძოლაში გალია... საკუთარ თავთან, ცოლთან, გარშემომყოფებთან, სახელმწიფოსთან, ღმერთთან ბრძოლაში... დამარცხდა ბოლოს თუ გაიმარჯვა? რა ჩანაფიქრიც უნდა ჰქონოდა ავტორს (დოკუმენტური ფაქტების ჩაქსოვით ისტორია შემოგვინახა, რელიგია უსარგებლოდ მიიჩნია, თუ მეცნიერების მნიშვნელობის ჩვენება სურდა), ომს გამარჯვებული არ ჰყავს. არც დრეიფუსის საქმეში და არც სულიერ კონფლიქტებში. მთავარი ისაა, რისი მიხვედრაც (უფრო კი - განხორციელება) განსაკუთრებით რთულია. სამართლიანობაა უმნიშვნელოვანესი და ეს მხოლოდ მაშინ მიიღწევა, თუ "ებრაელ" დრეიფუსს, "მორწმუნეებს" და "ათეისტებს" მიუხედავად ეროვნების ან რელიგიისა, თანაბარ პირობებში შეეძლებათ არსებობა როგორც ქვეყანაში, ისე ერთმანეთის გვერდით. შემდეგ კი ყველამ თავად მიიღოს გადაწყვეტილება როგორ შეხვდეს სიკვდილს - სახარებით ხელში, თუ იმაზე ფიქრით, რომ წინ აღარაფერია...
Profile Image for Ensiform.
1,525 reviews148 followers
November 25, 2011
Translated by Stuart Gilbert. Part theological dissertation, part historical capsule, part political polemic, part social discourse, this is an epic novel. It follows the life of the title character, from his youthful doubts of Catholicism in the face of science (which leads him to separate from his devout wife), to the formation of his skeptical journal and his involvement in the Dreyfus Affair, to old age and reconciliation with his wife, daughter and an emotional, non-dogmatic faith.

The style is original: there’s almost no description; it’s set in the present tense and the dialogue is written like a drama’s. There are so many intelligent ideas in this book — on religion, science, class distinction, virtue, good government — it’s almost impossible to absorb it all. The moral development of Barois is presented lucidly and realistically, with a deep wisdom of what motivates the man. Like his father (and other wayward characters in French literature), the fear of the unknown in the face of death is the cause of his conversion and peace. And yet the book isn’t proselytizing, for Barois’ old rational self too has the last say, for he had written long before his death that he renounced in advance any conversion he would make “in his dotage.” This is a complex, informative, learned and in the end a moving novel.
Profile Image for Mahbubeh.
107 reviews22 followers
March 27, 2025
بالاخره تموم شد!
چند ماه پیش که یکی از کتابهای زولا رو میخوندم با قضیه دریفوس آشنا شدم و برام جالب بود راجع بهش بیشتر بدونم و در جریان گشتن هام به این کتاب برخوردم که درباره ی ماجرای دریفوس مفصلا نوشته شده. این شد که این کتاب رو به نیت خوندن بیشتر راجع به این موضوع گرفتم. البته که فقط یک قسمتی از کتاب درباره ی این موضوع بود. ولی اطلاعات جالبی از قضیه دریفوس و ماجرای دادگاه ها و حتی دادگاه های زولا داد.
موضوع کلی کتاب درباره زندگی شخصی به نام ژان باروا هست. از تولد تا مرگ. از دینداری تا بی دینی و دوباره برگشت حدودی به دین به خاطر ترس از مرگ.
مشکل اصلی من با کتاب خسته کننده بودنش بود نه موضوعش. کتاب به صورت نمایشنامه نوشته شده. در واقع مشکل اصلی این بود که شخصیت پردازی درستی از شخصیت های داستان صورت نگرفته بود و خواننده نمیتونست ارتباط درستی باهاشون بگیره. همچنین لحن همه شخصیت های کتاب یکجور بود! تفاوتی بین لحن گفتارشون وجود نداشت و این کتاب رو چند برابر خسته کننده تر میکرد.
در کل کتابی بود که به زور تمومش کردم و فقط چون ازش تعریف زیاد شنیده بود نیمه رهاش نکردم.
Profile Image for Eva.
1,564 reviews27 followers
May 10, 2023
Roger Martin du Gards genombrottsroman 1913. Behandlar titelkaraktärens liv, indelat i tre delar - som kan sägas spegla Ungdom-Vuxenliv-Ålderdom. Oväntat nog är del två helt koncentrerad på Dreyfus-skandalen från 1894 och ca tio år framåt. Den får representera Barois aktiva gärning att propagera för vetenskap och humanism, i motsats till vidskepelse och katolska dogmer. Upprördheten inför justitiemordet, som antisemitismen eldar på, och de sociala motsättningar som rådde kring sekelskiftet - och som faktiskt ledde till att kyrka och stat skildes åt 1905, för att religionsfrihet skulle få råda. Var det också ett resultat av Dreyfus-skandalen?

Ändå är denna mittendel bara en del av ett liv, som startar med en sjuklig pojke som har en 'barnatro' på heliga under, men som sedan förlorar denna och vill 'upplysa' sina medmänniskor. Han blir far men förlorar barnet genom separation med den religiösa modern, och återser inte sin dotter förrän hon fyllt 18 år. Hela romanen är en filosofisk betraktelse över motsatser som vetenskap och religiös tro, materialism och andlighet - motsatser som hela tiden balanseras genom samtal mellan karaktärer med motsatta ståndpunkter, alla får sitt synsätt uttryckt, alla har olika synsätt på livet, men livet genomgår också olika faser och Jean Barois själv går varvet runt i sitt sökande efter en möjlig tro och trygghet i sitt jag. Själv är han blivit så skeptisk att han har svårt att finna ro och självinsikt. Han avundas människor som är trygga i sig själva, som t ex dottern.

Betyg 4,5. Författaren var drygt 30 år när romanen gavs ut, och är både föredömligt klar och allomfattande i sitt filosoferande, boken har övervägande dialoger som skrivs som repliker i ett manus, men innehåller även brev och dagböcker, utdrag ur tidningsartiklar och domstols-förhandlingar. I de fall det är verkliga skrifter han citerar omnämns detta i noter (författaren var utbildad arkivarie, och ville vara historiskt exakt). Allt ger mer än bara 'en illusion' av verkligheten.

Den enda bristen är kvinnoporträtten, hustrun och dottern, och deras mor/mormor, som är mycket diffusa - representerande olika katolska synsätt - antingen var kvinnor ett obekant kapitel för författaren, eller så ska detta symbolisera det för Jean Barois ogripbara i 'religion' och andlighet i allmänhet.
Profile Image for Zahra Mahboubi.
76 reviews59 followers
December 19, 2024
«غریب است، آدم چه ترسی از مُردن دارد... چه معنی دارد که آدم از محو هرگونه اندیشه، هرگونه احساس، هرگونه رنجی بترسد؟ از دیگر نبودن بترسد؟
شاید فقط همان امر مجهول است که می‌ترساند؟ مسلّم است که احساس مرگ تنها احساسی است که برای ما یکسره تازگی دارد: هیچ‌کس نه خودش نه آبا و اجدادش، کوچکترین تجربه‌ای از آن ندارد...»


داستانِ جدالِ شک و یقین، جدالِ علم و دین، داستانِ برخوردِ عقاید و آرا و داستانی در بابِ عدالت...
ژان باروا، شخصیت اصلی داستان، فرزند پزشکی روشنفکر و ملحد است؛ مادرش را در کودکی از دست ��اده و با مادربزرگش زندگی می‌کند و درحالی‌که تحت‌تأثیر افکار کشیش‌هاست، بزرگ می‌شود. در دوران نوجوانی اولین نشانه‌های تردید در ایمانش ظاهر می‌شود و این تردیدها در دوران تحصیل به اوج خود رسیده و بنیان فکری او را دگرگون می‌کند. ژان، استاد علوم طبیعی، آدمی بی‌خدا و ملحد می‌شود، از همسر به‌شدت مذهبی خود جدا می‌شود و با همراهی دوستانی هم‌فکر خودش، نشریه لوسومور را راه‌اندازی می‌کند و به یکی از روشنفکران و کنشگران بنام فرانسه تبدیل می‌شود. باروا در پایان عمر بر اثر ضعف و بیماری به‌سوی دین و ایمان بازمی‌گردد اما این جدال به پایان نرسیده است...

در بخشی از کتاب قضیه دریفوس و محاکمه‌ی امیل زولا هم مطرح می‌شود؛ واکنش ملت‌پرستانه و تعصب‌آمیز و خشن توده مردم نسبت به دریفوس و زولا و تلاش اعضای نشریه لوسومور و روشنفکران برای روشنگری و دادرسی...

کتاب تقریبا سبک روایی مشابهی با نمایشنامه دارد و به‌شکل مباحثه و مجادله‌ی شخصیت‌ها به جلو می‌رود. سیر داستانی چندان پرکششی ندارد اما بحث‌ها عالی‌ست و قابل‌تأمل، با ترجمه‌ای عالی و پایانی درخشان...

Profile Image for Nart1079.
11 reviews4 followers
July 5, 2024
من معتقدم همیشه این ما نیستیم که کتاب‌ها رو انتخاب می‌کنیم ، بلکه گاهی کتاب‌ها مارو انتخاب میکنن ؛ کتابی که چند سال توی قفسه مونده بود حالا جزو بهترین کتاب‌هایی که خوندم قرار گرفته...
مباحثه علمی و منطقی بین افرادی بدون تعصبات کورکورانه همیشه برام جذاب بود و این کتاب اجازه داد این مناظره های بین علم و دین رو در حالی تجربه کنم که سالهاست حس میکنم حضورش در جامعه ما خالیه . مناظره‌هایی که هرگز هیچ سمتی از آن در بیان مواضعش کوتاهی نمیکنه و در پذیرش دلایل سمت مخالف بی‌دلیل مانعی نمیاره.
هرجایی از کتاب که داشتم به نویسنده شک میکردم اون دوباره با اتفاقی نشون میداد که نه. زندگی همیشه چیزی توی آستین داره...
دیدین وقتی میری پیش مشاور میگه من جای تو تصمیم نمیگیرم بلکه فقط بهت دیدگاههای مختلف رو نشون میدم؟ این کتاب هم بنظرم همینه در تمام لحظات بعد از بیان جوانب مختلف ، اجازه میده که خودمون تصمیم بگیریم...
مطمئنم این کتاب چیزی درونم ته‌نشین کرده که شاید سالها بعد بفهمم چیه اما شک ندارم که همین الان هم میدونم دلم میخواد ای کدوم شخصیت باشم و چرا...
Displaying 1 - 30 of 75 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.