Jump to ratings and reviews
Rate this book

دفتر شطرنجی

Rate this book
Loading...
Loading...

About the author

هرمز علی‌پور

18 books3 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
0 (0%)
4 stars
0 (0%)
3 stars
0 (0%)
2 stars
1 (50%)
1 star
1 (50%)
Displaying 1 of 1 review
Profile Image for Farnaz.
360 reviews134 followers
March 1, 2020
دارد به پایان خود فکر می‌کند این ساختمان

من که با لمس آب‌های جهان
دنبال گور خود هستم، می‌فهمم

بگذار یک داستان برایت بگویم
یک باغچه بود که کوچک بود

با قفلی زرد
موهای من سیاه‌تر بود
معلوم بود گریه می‌کنم ملوم بود که عاشقم
از آن نجوم سبز ولی اکنون به جز یک تپه یک خدای من چه می‌بینم
که مرگ نمی‌پرسد مرگ از کیست صدا از کیست؟

برق می‌زند لاک ناخن صبح
و من نباید اینقدر به خورشید نزدیک می‌شدم، می‌فهمم
و البته می‌دانیم که می‌دانند ما می‌دانیم
____________________________________________________________
اگر بدانی آن‌همه شباهت چقدر مرا می‌کشت نمی‌پرسیدی
اگر بدانی روزها بر زبان خشک ما چطور غروب شد نمی‌گفتی
به بوته‌های پیش سایه‌ام گفته‌ام این حرف آخر است
این من می‌روم از آن رفتن‌هاست
____________________________________________________________
می‌نویسم:
چگونه می‌شود با یک سلام آدم را بگیرند از او
تقویمی با 4پاییز به او تحویل دهند؟
____________________________________________________________
این حدس‌ها فقط می‌تواند به رنگ ذهن شما باشد
این فاصله تنها می‌تواند از روح من برخیزد

این‌طور اصلا زیبا نیست که هر تداعی
تو را به ساختن گریه برانگیزد

من پیشنهاد می‌کنم یک رنگ سپید بپاشم به روی تقویم‌ها
این کوچه فقط می‌تواند به نام تو رنگ دهد
ولی هرچه من شکل کتبی آدم‌ها را به وسواس می‌کشم
تو در یک آدم شفاهی خود را به کشتن می‌دهی

که هر خیابانی از گام‌های ما تلقی خودش را دارد

و من این روزها تنها به یک پلاک فکر می‌کنم
دست ما ولی به روی زنگ است که حرفمان به منزل‌هاست
به.
____________________________________________________________
امشب آیا بالای کاغذ تاریخ می‌زنم
می‌خواهم این سفر را بنویسم
از مکالمه تا

پیراهن به رنگ برف را بهانه می‌سازم
و مفهومی که در تقارن دو پلک در رفت‌وآمدست
صدای پا می‌آید
در من چیزهایی مرده و چیزی زنده می‌شود
که ماهی‌ها
دوست دارند آب را بگذارند
با فلس‌های روشن به گونه‌های من بتابند

خیلی از عکس‌ها را به من پس نداده‌اند
و عکس‌هایی که در دوربین

من ساعتم کجاست
من خانه‌ام
برگردم که بمیرم
____________________________________________________________
اینجا هنوز پرنده‌ای‌ست که نمی‌داند کجا بنشیند
به مویه‌های بی‌پایان شبیه‌ترست این زندگی
____________________________________________________________
عکس‌های مرا بیایند بردارند ببرند
تو در پاییز صدایم را کم تر خواهی شنید

اندازه ی تنم پیراهنی ندیده ام
در اتفاق یک غصه
اندوه اتفاق هم نام دوباره ی همین سطرهاست

شهرها از روی نقشه ها چه زود می پرند
و من این تکه های زمستان در کیف سیاهم را
منزل به منزل می برم یا شهر به شهر

ابرها دارند فعل تأسف را صرف می کنند
و گنجشک ها
در بهت بادبادک ها ادامه می گیرند

من به موقعش به حرف می آیم.
____________________________________________________________
چه کسی آسمان را مثل گورستان می‌خواهد؟
باز می‌بینم باید به شکل دیگری ساکت شد
من اما
دیگر در این صدا رنگی به خاطرم نمی‌رسد
دوست داشتم در باران به منزل نمانم من
هرکس به رنگ خود به ما نگاه کند

در نقش سنگ نمی‌دانی چه ماتمی‌ست
که من مجبورم فقط دو چشم باشم
____________________________________________________________
دنیا به اندازه‌ی همین اتاق شده
همین حدود تنهایی
همین حدود بی‌خوابی

پس نگو خیلی از چیزها با روح ما به گفت‌وگو هستند
که من در تاریکی دنبال قرص‌های قلب و اعصابم

پیش تو آمدم که سنگ شدن تهدید جدی بزرگی بود
اما از خواب ترس برداشته‌ام
پس
پرندگان کاغذی را می‌گردم
و در جایی می‌نویسم تو آن بهاری هستی که گریه‌ات این‌قدر
چه می‌دانم

این‌قدر کلید هست که ندیده‌اید
این‌قدر آدم هست که از حوالی دو چشم باید راند
و این‌قدر تو هم بهار نمی‌مانی.
____________________________________________________________
من رفتم بمیرم
بگذار جای ما در لباس‌هامان زندگی شود
Displaying 1 of 1 review