Jump to ratings and reviews
Rate this book

اوراق لاژورد

Rate this book
Loading...
Loading...

About the author

هرمز علی‌پور

18 books3 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
0 (0%)
4 stars
0 (0%)
3 stars
0 (0%)
2 stars
2 (100%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 of 1 review
Profile Image for Farnaz.
360 reviews134 followers
March 1, 2020
با گفته‌های ماه اما
دیدی که پشت چهره‌ی غمگین
جوانی تو مرده است
دیدی که نام گل‌ها را از یاد می‌بری دیگر
با گفته‌های ماه اما دیدی از تو جدا نمی‌شود اندوه
دیدی برای گریه آمدی اینجا
با گفته‌های ماه اکنون کنار چهره‌ات می‌چرخد
مرگی که دوست دارد
به نام کوچکت صدا کند هرمز

در دیگان ماه دیدی
پنجاه بهار بر تو غمین گذشت شاعر
____________________________________________________________
بگذار پشت رنگ‌های جهان
یک چنجره برای همیشه مرده باشد
ما که به رنگ نگاه هم خو کرده‌ایم
دیگر چرا غمین باشیم
و همچنین بگویمت
بیا از این به بعد حرفف‌هایمان را کنار هم بگذاریم
که مجبور شود جهان از میان همین حرف‌ها
تعریف تازه‌ای برای اندوهش پیدا کند

چون گریه‌هامان که هیچ‌گاه بی‌امضاء ما
خوانده نخواهد شد
مهتاب خنیاگر غمین به گرمسیر
و ظاهرا خاموش
____________________________________________________________
تحریر اول دلم اندوه
حریر دوم دلم گریستنی که از کرانه بگریزد
این گونه در ایستگاه‌های جهان من پیر شدم
و چشم‌های همسرم سارا را برای همین دوست دارم
و دست‌هایش را
که مرگ‌های مرا منصرف می‌سازد
که من مسافر باغ‌های سبز نمی‌توانم باشم به تنهایی
که زود دلم می‌گیرد
من عابر پارک‌های پر‌فواره و چراغ نمی‌توانم باشم
و رودخانه‌ی بزرگ این دنیا و درختانش
برای همین است که در شب چمن‌ها هم
آشکارتر از همیشه می‌شود اندوهم
و جانم را در مشت‌ها بفشارد
به‌سان موم بی‌رنگی
____________________________________________________________
می‌گویم دلم تنگ‌ست و جیب‌هایم
تنها برای گرم کردن دست‌هایم خوب است
____________________________________________________________
ولی همین که تنها می‌شویم می‌بینیم
اندوه چقدر زیاد شده است
به خود می‌گوییم شبیه به نجواها
که من چه لازم بود که خانه‌ام را ترک کنم
که من چه لازم بود
با کسی که نمی‌شناختم اصلا
چون دوست
از ماه سخن بگویم و شعرهای مهتابی‌ام را
کی خواسته بود اصلا
که اینگونه کفن‌های خویش بیاویزیم
از بند رخت‌ها و میخ‌های دیوارها
____________________________________________________________
در جایی دورتر از این کلمات
چیزهایی نگاه می‌کنند ما را و نمی‌بینیم‌شان
برای همین اندوه عمیق‌تر است از آنچه فکر می‌کنیم
که زندگی گاه چون داستان دنباله‌داری‌ست
که کسی نمی‌داند چه می‌شود آخر
که هر عصری به رنگ خود می‌آید
و با زبان خود سخن می‌گوید
که در جایی دورتر از این دفتر
دورتر از این قلم
چیزهایی بر ما می‌نگرند و تجب می‌کنند
از طاقتی که ما داریم
از آنچه به نام زندگی است اما
به مرگ شبیه‌تر است و
نزدیک‌تر نیز
و.
____________________________________________________________
تا ما بیاییم فکرهایمان را نقاشی کنیم
آب از سر جهان گذشته است
اما من نیز این گیاه را کمی بوییدم
ولی نه تا کنار گورستان
تا ما بیاییم فکرهامان را ترسیم کنیم
این زمین خواهد خفت
ئ
و دیدن خورشید چنان هم آسان نیست
به‌سان سایه‌ای که بر گوری بلند دست می‌گذارد و
پرنده می‌شود بعد از آن
که گورها از ستارگان بیشترند و
هنوز برادر به خانه‌ی برادر ایمن نیست
____________________________________________________________
در واژگانتان چیست می‌پرسند و می‌گوییم
در واژه‌های ما رازی‌ست شعله‌ور این روز
که ساده‌تر از هر عصری پیر می‌سازد کودکان نوزاد را
در واژگان من گفتم با گریه‌های پایان‌ناپذیر
ستاره‌ای‌ست که مرده است
چون هر افق که بنگرم بر آن
رودی از گریه‌ها و نگفته‌هایم را
در جانم به امانت می‌نهد می‌رود
بی‌آنکه بنگرد به پشت سر قیامتی را
که خود بنا کرده است
در واژه‌های ما تاریخ
پرنده‌ای است که نوک به صخره می‌کوبد
____________________________________________________________
این چشم‌به‌راهی و غروب
و این‌چنین خاموش
و شب اگر با دست خالی رسد به پیش جان من
خاکسترم را سپیده خواهد دید
زیرا نگاه بی‌تابم دوپاره است
یکی به درگاه و یکی بر این ساعت
رسیده بوی شب نیز به پشت پنجره اما
من نمی‌دانم راه کدام خانه به پیش روی توست

این چشم‌به‌راهی و غروب مرا کشتند
و من صبح چقدر این کتاب و آن کتاب را
بردارم و به جای بگذارم
آن هم چقدر خسته و اندکی بیزار
____________________________________________________________
و دست‌هایمان گویی تنها برای این خوبند
که پیشانی ما را فشار دهند
و احیانا شعر بی‌آزاری بنویسند
که جای گریه‌هامان را پر سازد
____________________________________________________________
باران‌ها را ورق بزن
زندگی من در آن‌ها نوشته شده است
ابرها را چون آلبومی ورق بزن
تصویرهای اندوه مرا می‌بینی

که همیشه بهانه‌ای برای گریستن هست

و حالا نمی‌توانند اگر برخی به سادگی
با من سخن گویند
چون همسایه‌ای ندارم
که تنها در اتاقی در گوشه‌ای از ماه
زندگی دارم و شرح غمین این زمین را می‌نویسم و
خورشید که می‌رسد خواب می‌گیردم
مثل تمام شاعرانی که زندگی به شب دارند
____________________________________________________________
و من نمی‌دانم که عاقبت
کدام نگاه از دست ترس‌ها نجات می‌دهد مرا
و به هرکس می‌گویم که ساعت من
عقربه‌هایش هردو روی صفر خوابیده‌اند
با تعجب نگاه می‌کند به من
____________________________________________________________
همین حالا بدانم اگر صدایم راز سلسله‌ی اندوه را
فاش می سازد می ایستم و می گویم
در خدمتم مزار من کدام یک از این گودال هاست
چه فکر می کنید
وقتی که مرگ را چون گلی می بویم
____________________________________________________________
از گلی که بر میز است
تا آسماني كه پنجره به ما مي‌بخشد
لمس مي‌كنيم به ديدگان اما
گاه مي‌شود كه نام خود را به سختي به ياد مي‌آريم
از بس به كارمان نمي‌آيد
چون شعرهايي كه در خواب بگريزند
و ديگر نمي‌توان كه ديد آن‌ها را

و من كه گاه از هيچ‌چيز چون ساعت بدم نمي‌آيد
علي‌الخصوص وقتي كه بنگرم آن را و ببينم
باز بايد حرف‌هايم را بگذارم براي فرصتي ديگر
____________________________________________________________
تمام صندلی‌ها که می‌رسید
به یک آسمان صمیمی گل‌ها دیدیم که خالی‌اند
و دست‌های ما فقط می‌توانست
دردها را بفشارند و تسکین اندوه از کسی برنمی‌آمد
که ایمن‌ترین کوچه می‌رساند ما را
به آئینه‌ای که تولدش در هزاره‌های مرده بود
که نه صندلی‌ها برای نشستن بود
نه گل‌ها برای سینه یا بوییدن

که بر آئینه‌های مرده مورچه‌های بی‌رنگ رژه می‌رفتند
____________________________________________________________
باید هم ندانید گاه که چه می‌گوییم
که پشت درهای بسته نزیسته‌اید یک عمر
و جان خویش تابنده‌تر ندیده‌اید هر دم
باید هم ندانید که چه می‌گویم من
چون با زبان مادری درخت قصه می‌کنم
که آخرین صدای برادرانم را درختان به خاطر دارند
یا از قول آب که می‌گویم گیج می‌شوید

باید هم ندانید هرمز چه می‌گوید
که نه مرگ را زیسته‌اید و نه هر بهار
پیراهنی سیاه برای‌تان آوردند
نه در مه صبح‌گاه برادر جوانتان گم شد
____________________________________________________________
این روزها چیزی به خاطرم نمی‌رسد
فقط می‌دانم در من هنوز اندوه هست
اگرچه از تمام پنجره‌ها نام مرا پرسیدید
و تنفس اشیاء را نیز به من نسبت دادید
و آسمانی که می‌رود به خواب غنچه‌ای
من اما این روزها از یک چیز مطمئن هستم
که این رودخانه از من گیج‌تر است
و تا گل‌ها دست به دست هم دهند
می‌بریم از یاد که در باران
نه من نه شما هیچ‌کدام چتری به دستمان نبود
____________________________________________________________
و دوست که نیست
خاموشی به شکل دیگر است
پرندگان آن‌گاه به سینه‌ها می‌مویند
چون یادها به دیدگان غم می‌آرند
چون خون غمین شعر به سایه‌ها می‌بارند
و دوست داری یک جمله به این جهان بیفزایی
از قول درخت کوچکی آن هم تو بنویسی
که اتاق کوچک ما می‌تواند گاه
به شهادت خورشید و ماه
مرکز ملال این حهان شود
و خاموشی به کردار نسیم
از خانه‌ای به خانه‌ی دیگر رود
____________________________________________________________
هیچ پاسخی نمی‌رسد اما
مثل اینکه حرفی نمی‌زنیم به روز و شب اصلا
یا اینکه خود سخن می‌گگوییم
و هیچکسی درست نمی‌گوید
چند فرسخ تا سپیده‌دم داریم

پس کی با نگاه خود اینجا برابر خواهیم شد

اما بگذار این دنیا نبیند ما را
مثل پرنده‌ای به بارن‌ها
کنار خود می‌مانیم
و بی‌گمان کسی هست
که دوستمان دارد
Displaying 1 of 1 review