شمارهٔ دوم مجلهٔ «وزن دنیا» با تیتر یک «دیوانهٔ شعر» و گزارشی تحقیقی درباره جنون اسماعیل شاهرودی و نسبت آن با شعر او منتشر شد. همچنین در این شماره پرونده نسبتا مفصلی درباره کتاب «بیژن الهی؛ تولید جمعی شعر و کمال ژنریک» میخوانید.
در شماره دوم وزن دنیا، این ماهنامه تخصصی شعر باز به سراغ ۱۰ استان تازه رفته تا با انتشار اشعار منتخبی از شاعران این استانها در کنار شاعران استان تهران وضعیت موجود شعر فارسی را در بخشهایی از ایران بازتاب دهد.
در این شماره میتوانیم شعرهایی از استانهای تهران، اردبیل، اصفهان، چهارمحال و بختیاری، خراسان شمالی، کردستان، کرمان، مازندران، مرکزی، هرمزگان و همدان بنوانیم. علاوه بر شعر این استانها، دو بخش «همزبانان» و «آنسوی مرزها» نیز منظریست به سوی آثار شاعران کشورهای فارسیزبانی چون افغانستان و تاجیکستان و شعر شاعرانِ ایرانی خارج از کشور.
یک به یک از راه میرسند: پاییز چکمههای سرخ زنان زیبا... برای اولین روز هفته همینها کافیست اما چیزهای دیگری هم هست راهبندان خیابان زرتشت اعلانهای میدان ولیعصر و سربازانی که تعلیق جنگ ملولشان کرده! ایستادن سر چهارراه و خیابانها پیر و فرسودهشان میکند
مسیر را طی میکنیم با مینیبوسی که دلش برای جادههای خاکی و راههای جنگی تنگ شده... مسافران به ساعتشان نگاه میکنند انتظارِ ساعت حمله نمیگذارد به ترانه گوش دهند به خیابان نگاه کنند لااقل و راننده که فرمانده بوده یک روز هنوز فکر میکند چطور از میان مینها عبور کند خیابانها را رد میکنیم چراغها مثل گلولهای که بر سینه مینشیند سرخ میشوند مثل پرچمی که برافراشته میشود سبز میشوند به آخر خط میرسیم چشمهای مسافران میدرخشد دلشان میخواهد هم را بغل کنند که به مقصد رسیدهاند
پولهای مچاله را به راننده میدهم کلاهش را برمیدارد روی چینهای پیشانیاش نوشته: «جنگ تا پیروزی» یکی دو انگشت کم دارد اما اگر بخواهد دستش را برای پیروزی بالا بگیرد! خودش فهمیده تنها دست دراز میکند بقیهی پول را بدهد و بعد میرود سر ایستگاه اول دوباره نوبتش شود مسافرها سوار شوند و اگر مینها و ترکشهای عمل نکرده امان دهند برگردد بالای سر زن و بچهاش...
یک شعر از پیمان وهابزاده، صفحهی ۱۶۱
میخواستم مرگی عمیق و پرمعنی داشته باشم مرگی قهرمانانه مرگی باوقار که یادم را پس از من زنده نگه دارد در فهرستهای بیانتهای شهیدان مرگی که جهانِ پس از مرا تغییر دهد بنابر اخلاصِ اخلاقیِ من مرگی که دیگران را وادارد تا در شگفتی بگویند: «میبینی؟ پیمان مُرد و ما هنوز او را نشناختهایم...» میخواستم مرگهای پیچیدهای داشته باشم.
سرانجام... روزی آمد. ساده بود و بیمانند مثل خودش و مرا ساده کرد و بیمانند مثل خودم مرگم را برایم آورد و من نبودم تا ببینم پس از من نه کسی مرا یاد کرد و نه چیزی تغییر...
دو شعر از جاوید هاشمی متولد کابل، صفحهی ۱۶۸
۱. برای رییس جمهوری نمینویسم که هر صبح مسواک میزند تا از صلح بگوید
برای مردمی نمینویسم که دهان چمدانشان پر از شعر است
برای فشنگها مینویسم دوستانی که مدتها زیر سقف یک کارخانه ساکت بودند به دو جبههی مختلف که فروخته شدند تازه فهمیدند چقدر حرف برای گفتن دارند...
۲. از جنگ که برگشت یکی خون روی صورتش را پاک یکی پلاکش را چک یکی پازل پیکرش را حل میکرد من باید چه کار میکردم؟ وقتی میدیدم هنوز زمان روی مچ چپاش ادامه دارد...
«اهتزاز» از محمد مستقیمی (راهی) صفحهی ۵۲
بر تپهی مرزی در نقطهی صفر سربازان خفتهاند من و همقطاران شهید در برجک نگهبانی بیدارباش پاس میدهیم تا پرواز پشهای خوابشان را نیاشوبد پرچم ایستاده در گرما تا پگاهان ما را باد میزند * فرسنگها آنسوتر در پایتخت در اتاق جنگ دور از من و همقطاران شهید سران بیدارباش نقشه میکشند تا خوابمان را بیاشوبند پرچم ایستاده بر میز در کوران کولر تا پگاهان به خود میلرزد.
یک شعر از حامد اشرفزارعی صفحهی ۱۷۸
چهطور باور کند کودکی که مرده به دنیا آمده است زندگی پس از مرگ را؟