رضا امیرخانی داستاننویس در نیمدانگ پیونگیانگ تجربههایش را از سفر به کره شمالی ثبت کرده که نقطهی ابهامی در ذهن بسیاری از مردم جهان است و کوشیده چهرهی حقیقی آن کشور را کشف کند. این کتاب شامل سه بخش است که با عناوین کیمچی، قاشقچی و چیطولی نامگذاری شدهاند۰
رضا امیرخانی (زاده ۱۳۵۲، تهران) نویسنده و منتقد ادبی ایرانی است که مدتی نیز رئیس هیئت مدیره انجمن قلم ایران بود. وی به غیر از نگارش رمان و داستان بلند و یک مجموعه داستان کوتاه، به تألیف سفرنامه و مقالات بلند تحلیلی اجتماعی نیز پرداخته است
اولين كتابي بود از اين نويسنده ميخوندم.خيلي رو مخ بود. اولا كه هيچ اطلاعات بدردبخوري در مورد كره شمالي نميداد!حتي محض رضاي خدا هم يه اشاره به اردوگاه هاي كار اجباري نكرد. دوما خيلي تحليل ميكرد،كسي نيست بهش بگه خودت شهروند كجايي؟ مثلا ميگه همش ميپرسيدم رهبرتون بچه داره؟بعد اونا ميگفتن هيچ اطلاعي نداريم و اينا،انگار خودش خيلي از رهبر كشورش خبر داره😒انگار مثل همه كشورهاي درست درمون عكس و گاسيپها در مورد رهبر كشورش هر روز ميبينه🥴 بعد يه چيزي كه خيلييييييي رو مخ بود همين قضيه تحريمها بود،كلمه تحريمها را ازش ميگرفتي لال ميشد ديگه نميتونست چيزي بنويسه! همش ميگفت مقصر اين آمريكاست كه اين همه مشكل هست😐 البته قابل دركه،چون بعد تحريمهاي سال٩٧ و بي ارزش شدن ريال اين كتاب نوشته شده خلاصه بايد يجوري ماله رو ميكشيد بزرگوار! حتي واسه دلخوشي هم يبار نگفت بخاطر نوع حكومت و ديكتاتوري نظام در قدرت اين تحريمها به وجود اومده🥺
حالا بايد يه كتاب ديگه بخونم ازش ببينم كلا سبك نويسندگيش ماله كشيه يا اين كتابش اينطوري شد🤔
انتظار خیلی بیشتری داشتم از کتاب، ولی به نظرم میاد که بعد از خوندنش خیلی چیز زیادی اضافه نشد به همهی شنیدههام دربارهی کرهی شمالی. یک کلیدواژهی "تحریم" هم که مرتب تکرار میشه در کتاب و تقریباً علتالعلل تمام مصائب کرهی شمالی قلمداد میشه، به نظر من آدرس اشتباه دادنه. تحریم باید بیشتر معلول باشه تا علت
کره شمالی از یک دید متفاوت چند هفته پیش که اتهام رو خوندم با خودم فک کردم چقد کم کم داره یکنواخت میشه خاطرات کره شمالی ( و چقدر ترسناک که درد های ادم ها کم کم برامون تکراری میشه) کم کم کرم به جونم افتاد که نیم دانگ پیونگ یانگ رو با صرف نظر از اینکه ریویو های گودریدز من و تشویق به خوندنش نکرد بخونم گفتم خوب ته تهش دوست نداری دیگع به امتحانش که می ارزه
و از حق نگذریم سفرنامه جذابی بود واقعا
همیشه با داستان های کره شمالی از داخل کره به دنیای بیرون از این مرز ها رو تجربه میکردیم و گاها مثل اتهام دنیای زندگی آدما رو تنها در داخل اما تو این کتاب با یه سفرنامه مواجهیم که یک گروه از ایران به کره شمالی میرن
به نسبت کتاب های زندگی نامه کره شمالی خیلی خیلی ملموس تر بود توصیف های نویسنده برام درسته که حقایق اشکارِآشکار رو در توان نوبسنده نیست ک بنا بر محیط به ما نشون بده ولی با کنجکاوی ها و سوال های ذهنیش همراه میشیم بنظرم ارزش این و داریم ک چشم پوشی کنیم بخاطر موقعیت و روابطش تونسته بره کره شمالی و بگیم مرسی که تصمیم گرفتی بنویسی این سفرنامه رو
دومین تجربه من از اقای امیرخانی بعد یکی از رمانهاشون که یادم نمیاد چی بود (ادیت : قیدار ) خیلی تجربه جذابی بود
امتیاز بالا تر از ۴ ولی نمیدونم ۵ اره یا نه
راستی کتاب عکس های جذابی دارع که من مکث میکردم و دقیق جزئیاتش رو نگاه میکردم
من قبول ندارم که رضا امیرخانی افت کرده. امیرخانی همان امیرخانی همیشگی است، امیرخانی جانستان کابلستان و داستان سیستان. همان قلم طناز و همان تیزبینی را دارد. و هنوز داستانگوی خوبی است. مشکل امیرخانی مثل خیلیهای دیگر در این مملکت ایدئولوژی است. ایدئولوژی باعث میشود، امیرخانی نتواند یا نخواهد خارج از چارچوب امنش تحلیل کند و بنویسد. در نتیجه کتاب پر شده از تحلیلهای سطحی و بیپایه اساس و جا به جا کردن علت و معلول. درباره خود کتاب هم حرف بیشتری از آنچه همه میگویند برای گفتن نیست. دو سفر به پیونگیانگ داشته که عملا چیزی دستگیرش نشده و 350 صفحه سفرنامه را از هیچ بالا آورده و نهایتا هم اطلاعاتی بیشتر از آنچه غربیها درباره کرهشمالی میگویند، ارائه نمیدهد. اضافه بر آن همان تحلیلهای مختص امیرخانی را دارد و نثرش را که در این فقره من یکی خریدارش نبودم. مخصوصا به قیمت پنجاههزار تومن وجه رایج مملکت
سفر به کره شمالی از آن دست رویاهایی است که به محال نزدیکتر است تا تحقق؛ رویایی که حالا برای نویسندهی معروف این سالهای کشورمان دستیافتنی شده و نه یک بار، بلکه دوبار! همین دست یافتن به این رویای دستنیافتنی باعث شده تا انتظارات از «نیم دانگِ پیونگیانگ» خیلی بالا باشد و بتواند روایتی جدید و ناب از واقعیتهای جامعهی کرده شمالی به مخاطب ارائه کند؛ روایتی فراتر از آنچه فراوان دربارهی این کشور در سالهای اخیر خوانده و شنیدهایم. مشکل اصلی کتاب جدید رضا امیرخانی دقیقا همینجاست؛ یعنی یک کتاب خنثی و معمولی است که هیچ چیز نو و جدیدی برای عرضه ندارد. «نیم دانگِ پیونگیانگ» اتفاقا روایت کامل و شش دانگی از زندگی در کره شمالی است که بارها و بارها در کتابهای مختلف خواندهایم و در فیلمها و مستندهای مختلف دیدهایم. مثلا سه کتابِ «رهبر عزیز»، «روح گریان من» و «فرار از اردوگاه 14» در سالهای اخیر در بازار کتاب ایران خیلی معروف شده که خواندنشان تقریبا همان فضایی را درباره این کشور در ذهن ایجاد میکند که خواندن کتاب امیرخانی. این مساله وقتی آزاردهندهتر میشود که با لحن و قلم تکراری و خستهکنندهی امیرخانی مواجه میشویم. آقای نویسنده انگار از 10 سال پیش تاکنون هیچ تغییری در نحوهی نگارش و حتی قالببندی یادداشتهایش ایجاد نکرده و همین مساله برای مخاطبانی که با آثار رضا امیرخانی آشنا هستند، بسیار اذیتکننده است. مدعای این مثال، مقدمهی کتاب است که حقیقتا برای ناامید شدن و کتاب را به گوشهای نهادن، کافیست! آن چیزی که «نیم دانگ پیونگ یانگ» را از سفرنامههای قبلی امیرخانی – مثل «جانستان کابلستان» و حتی «داستان سیستان» - متفاوت میکند، شخصینویسی بیشتر این کتاب در مقایسه با آنهاست؛ یعنی نویسنده که در سفرنامههای قبلی معمولا دست به تحلیلهای بسیار زیاد درباره مشاهداتش میزد و حتی نتیجهگیریهای سیاسی – اجتماعی میکرد، در این سفرنامه بیشتر به توصیف شخصی از سفر پرداخته است. علتِ این اقدام آقای نویسنده، شاید انتقادات زیادی باشد که به همان تحلیلها وارد شده بود اما هر چه هست، امیرخانی نتوانسته میانِ تحلیل و روایت سفر، تعادل برقرار کند و این کتاب اخیر بیشتر از یک سفرنامهی عمومی، تبدیل به دفترچه یادداشت شخصی او شده است؛ هر چند در بخشهایی از کتاب، تحلیلهایی هم وجود دارد و البته باز هم جای انتقاداتِ بسیار هست. در مجموع باید گفت سفرنامهی کره شمالیِ رضا امیرخانی که میتوانست بعد از رمان ناامیدکنندهی «رهش»، یک اوج مجدد برای این نویسنده باشد، حالا تبدیل به سندِ اثبات افول او شده است؛ افولی که انگار خودخواسته و بر اساس لجبازیِ او با مخاطبان است. رضا امیرخانی به زور میخواهد مخاطب را به پذیرشِ درستیِ قطعیِ روایتها و توصیفاتش وادار کند و حاضر نیست حداقل در این زمینه، کمی انعطاف نشان دهد؛ چه تعریف از ترکیهی اردوغان به عنوان الگوی مطلوب اسلام انقلابی باشد و چه تحقیر دستاوردهای فنی و علمی کشورمان در حوزه صنعت هستهای. انگار نرمافزارِ آقای نویسنده بعد از 88 هنوز «Update» نشده است...
نیم دانگ پیونگ یانگ دو قسمت دارد. یک قسمتش «کره شمالی» است و قسمت دیگرش «رضا امیرخانی» و هر دو قسمت برای من جذاب بود. به همین خاطر بود که اولین روز چاپ بی محابا خریدمش ویک نفس تمام کردم..
رضا امیرخانی نویسنده محبوب من بود و هست. نه به خاطر اینکه منِ او را نوشته یا ارمیا را به آمریکا رسانده. برخلاف اغلب دوستداران امیرخانی من او را به خاطر سفرنامه ها و روایاتش دوست دارم. نه رمان هایش. یا اگر دقیق تر بخواهم بگویم به امیرخانیِ منِاو احترام می گذارم صرفا چون او نویسنده جانستان کابلستان و داستان سیستان است. اگر امیرخانی سراغ سفرنامه نویسی نمی رفت شاید برایم یک نویسنده معمولی بود. با این تفاسیر دیدن ناگهانی چاپ سفرنامه جدید از رضا امیرخانی من را هیجان زده کرد. این هیجان زدگی هم دو قسمت داشت. اول به خاطر سفرنامه بودن (که ذاتاٌ قالبی جذاب است) و دوم به خاطر اینکه رضا امیرخانی نویسنده این سفرنامه بود. اما امیرخانی در نیم دانگ پیونگ یانگ امیرخانی جانستان کابلستان نیست، مشخص است که علی رغم آنکه همچنان شور جوانی دارد پخته تر و حتی از مناظری شاید خموده تر شده. از طرفی فضای بسته کره شمالی به او اجازه ماجراجویی های عجیب (از جنس ناگهانی به کابل رفتن در جانستان کابلستان) را نمی دهد. برای همین نمی تواند جسارتی را که در جانستان کابلستان داشت در نیم دانگ پیونگ یانگ هم به نمایش بگذارد. اما از نظر نویسندگی هنوز هم همان امیرخانی است. هنوز هم رفت و برگشت های جذاب دارد، هنوز هم طنز ظریفی دارد که باعث می شود خیلی جاها بلند بلند خندید و هنوز هم مشغول نظریه دادن راجع به عالم است. گرچه به نظرم این بار این نظریه هایش کمی آسمان و ریسمان بافتن است. امیرخانی مدعی است ایران و کره شمالی را از منظر تحریم مقایسه می کند. اما با تصویری که ارائه می دهد تحریم کره شمالی (و تقریبا هیچ چیز کره شمالی) شبیه ایران نیست! و همان طور که توضیح می دهد انسان ایرانی هیچ گاه انسان کره شمالی نمی شود. نه صرفا به خاطر ویژگی های نسلی و قومیتی و سوق الجیشی. به این خاطر که تقریبا هیچ شباهتی بین ایران و کره شمالی وجود ندارد. حالا هر قدر هم در این سال ها چاپ و انتشار کتاب های مختلف بخواهد این شباهت را به ایران بچسباند هر خواننده عاقلی متوجه می شود که ایران می تواند به هر کشوری شبیه باشد مگر کره شمالی!
قسمت دوم «کره شمالی» است. کشوری مرموز که هیچ تصویری از درون خود به جهان انتقال نمی دهد. کمی قبل از خواندن نیم دانگ پیونگ یانگ. کتاب «یک شب فاصله» در مورد خانواده ای در آلمان شرقی و «پیونگ یانگ» در مورد سفر تصویرگری کانادایی به کره شمالی را خوانده بودم و سوال بزرگم این بود که آیا تصویری که از کشورهای بلوک شرق داده می شود واقعیت است یا پروپاگاندای بلوک غرب؟ و آرزو کردم که یک بار بی واسطه این کشورها را از نزدیک ببینم. چند روز بعد از این آرزو نیم دانگ پیونگ یانگ منتشر شد. خواندن نیم دانگ پیونگ یانگ باعث شد اطمینان پیدا کنم گرچه غرب با رسانه و صنعت فرهنگ توانسته دنیا را مشابه نظر خودش ترسیم کند و گرچه تاریخ را فاتحان نوشته اند. اما آنچه از کره شمالی تاکنون تصویر شده آن قدر ها هم بیراه نیست. همزمانی خواندن این چند کتاب باهم باعث شد به خواندن کتاب های مربوط به کره شمالی علاقه مند شوم و کندوکاو کردن در مورد این کشور مرموز و خواهر پیشرفته و زرورق پیچیده شده است یعنی کره جنوبی برایم جذاب باشد.
زمانی نگرانی این بود که مردم با خواندن «مزرعه حیوانات» انقلاب اسلامی را با حکومت کمونیستی مشابه بدانند. گرچه که می توانیم بگوییم اگر کسی دید تاریخی دقیقی نداشته باشد با خواندن مزرعه حیوانات به این نتیجه می رسد. اما تلاشی که این روزها می شود تا با چاپ کتاب های فراریان کره شمالی وضعیت کره شمالی را مشابه جمهوری اسلامی تعریف کنند به نظر من تلاش مذبوحانه ای ست. اگر کسی صرفاً در ایران زندگی کرده باشد به خوبی متوجه می شود که انسان ایرانی و کشور ایران کوچک ترین شباهتی به کره شمالی ندارد. مگر همان دو نقطه ای که امیرخانی مطرح کرده. تحریم و فناوری هسته ای. نیازی به توضیح واضحات نیست. نیم دانگ پیونگ یانگ تصویری ساده و روشن ارائه می کند و دیدن این تصویر با اندکی تفکر می تواند خط بطلانی به این شبیه پنداری ها بکشد.
و در آخر؛ نیم دانگ پیونگ یانگ را بخوانید. برای اینکه کره شمالی را از دید یک هم وطن ببینید و برای اینکه کاملاٌ احساس کنید در چه جهان متنوع و متفاوتی زندگی می کنیم و هر گوشه جهان چه اتفاقاتی در حال رخ دادن است وقتی ما صرفاً در پیرامون خودمان غرق شده ایم.
تقریبا تمام کتاب هایی که در مورد کره شمالی نوشته شده توسط افرادی بوده که از اونجا فرار کردن، اما این کتاب توسط فردی نوشته شده که به میشه گفت به عنوان توریست رفته و حالا خاطراتش از سفر رو بازگو میکنه. همونطور که از اسم کتاب مشخص میشه اتفاقات و دیده ها در واقع نیم دانگ از شش دانگ پیونگ یانگ هست، پس طبیعتا اگه دنبال اردوگاه کار اجباری و اینا هستید، خبری ازشون نیست، چون حزب مرکزی فقط خوبی ها رو نشون میده و تلاش داره بگه که مشکلی نیست (این قسمت خیلی آشناس!) بنظر من کتاب به دو بخش تقسیم میشه، قسمت اول خاطرات سفر که میتونه تا حدی جذاب باشه و قسمت دوم نظرات شخصی نویسنده (بیشتر مورد کشور خودمون و تحریم و اینا) که به نظرم در خیلی جاها جهت دار بود و با نگاهی دور از واقعیت (یه دیدی تو این مایه ها که ما خوبیم و تمام مشکلات تقصیر دیگران بوده)
بهطور کلی این کتاب از نظر من متوسط بود (۳ستاره)، اما کلمه “تحریم” تو هر پاراگراف حداقل یکبار تکرار شده بود که (جدا از بحث سیاسی) فکر میکنم از لحاظ ادبی هم پسندیده نیست؛ پس، ۲ ستاره!
خب، یه سفرنامه دیگه از امیرخانی بعد از جانستان کابلستان! مثل کتاب قبلی موضوع جذاب و بکری هستش. معمولا کتابهایی که از کرهشمالی در بازار هست مربوط میشه به افرادی که به شکلهای مختلف از این کشور فرار کردن و کمتر از نگاه یک مسافر به اونجا نوشته شده پس به نوعی میتونه روایت تازهای باشه قلم امیرخانی روان هستش و توی این کتاب شوخیها و طنز بیشتری نسبت به سفر افغانستان داره کتاب تا جایی که مربوط به سفر میشه خوب پیش میره ولی تا میای باهاش ارتباط بگیری همون مشکل قبلی میزنه بیرون «تحلیلهای شخصی، عقل کل بودن نویسنده، بالای منبر رفتن و بحث رو بردن به سمت موضوع مورد نظر ایشون» در یک کتاب سفرنامه حدود ۸۰ بار از کلمه تحریم استفاده شده انقدر که یه جاهایی خواننده رو اذیت میکنه در این کتاب به خیلی از مسایل حقوق بشری کرهشمالی مثل اردوگاههای کار اجباری یا گروگانگیری خانواده ورزشکاران یا ربودن اتباع ژاپنیها اشارهای نمیشه از اون طرف یه سری روایتها در بخشهای پایانی کتاب مثلا توضیحات ازدواج و خاکسپاری برای من جدید بود در کل به یک بار خوندنش میارزه اگر تحمل نظرات و جهتگیریهای امیرخانی رو دارید
پ.ن: راستش جدا از همهی نقدها به ایشون، بیشترین چیزی که من رو اذیت میکنه رسمالخط ابداعی و به نظر من افتضاحی هست که متنهاشون رو باهاش مینویسن. یه جاهایی واقعا آزاردهنده میشه
هو ۱) رضا امیرخانی را دوست دارم چون خودش است. حتی اگر اختلاف عقیده هایمان زیاد باشد دوستش دارم چون آزاد است. دغدغه های انقلابیش را دوست دارم. اینکه سرش را بالا می گیرد و می گوید من به راهی که امام خمینی آغاز کرده معتقدم را دوست دارم... ۲) کتاب جذابیتش از عنوانش شروع می شود و با اینکه روایت هایش گاهی اوقات از تب و تاب می افتند اما قلم امیرخانی تا حد زیادی رنگ و رو بهشان می بخشد... ۳) استفاده از واژه تحریم و تکرار زیادش هم به نظر تحلیل درستی از وضعیت کره شمالی نبود... ۴) آقای امیرخانی سر قیمت کتاب یه ذره رحم کن به جیب مخاطب
پ.ن: خطاب به کسانی که از امیرخانی نفرت دارند؛ جمهوری اسلامی اینقدر بدبخت نشده که برای طرفداری از امیرخانی ارتش سایبری بیاره وسط که برای کتابش نمره مثبت بگذران :/
کتاب نیم دانگ پیونگ یانگ نوشته رضا امیرخانی را تمام کردم. گزارش میدانی از دوسفر وی به کره شمالی است که یکی به همراهی حزب موتلفه به عنوان خواهر خوانده حزب حاکم کره شمالی رفته است و دیگری به نحوی کلاهی بر سرر سفارت کره شمالی در تهران گذاشته و آنها فکر کرده اند که نویسنده انقلابی وحزب اللهی ایرانی می خواهد در فضایل رهبران کره شمالی بنویسد. نمی دانستند که مدتهاست آن امیرخانی تبدیل به این امیرخانی شده. 🔺قسمت دوم کتابش خواندنی است.من در مورد کره شمالی خیلی کتاب خوانده ام و فیلم دیده ام. اما کار رضا امیر خانی این تفاوت را دارد که نماینده حزب حاکم همیشه همرراهشان بوده و نوع تفکر آنها را هم می بینی و هم گزارش ایرانی از کره شمالی است. یک نمه مقایسه هایی هم در لابلای سطور می خوانی. 🔺امیر خانی احتمالا باعث خواهد شد که نه خودش ونه هیچ هنرمند ونویسنده ایرانی دیگری را به آنجا راه ندهند. 🔺یک جایی نوشته که جلو عکس رهبران کره شمالی همه باید به احترام ۳۰ کیلومتر برانند و دوچرخه سوارها هم پیاده رد شوند. حکومت هیچ عیب و نقصی از نگاه نماینده حزب وحتی مردم ندارد. جهت امید آفرینی هم برای ماها موثر است! 🔺هرچه میخوانی بیشتر حس میکنی آدم کره شمالی همین شکلی دنیا آمده و همین شکلی می میرد.بر عکس خیلی جاها خود خفقان نهادینه شده بیشتر از حس آن است.سِر شده اند. 🔺نشر افق آن را در سال ۹۸ منتشر کرده است. 🔺توصیه جدی به خواندنش میکنم اردیبهشت ۹۹
سفرنامه خوندن لذت عجیبی داره، از توی خونۀ خودت به جاهایی سر میزنی که شاید پیش از این فکرش رو هم نمیکردی. مثلا کی و کجا من قصد میکردم از کرۀ شمالی سردربیارم؟ منی که هرگز به کرۀ شمالی و مردمش فکر هم نکرده بودم... و خب از اونجایی که من قلم رضا امیرخانی رو دوست دارم، کنجکاو شدم ببینم چی نوشته در بارۀ این کشور و چی جالب بوده براش... واقعیت اینه که چیز زیادی دستگیر خود امیرخانی نشده تو این دو تا سفر و به تبع اون چیز زیادی دست گیر خواننده هم نخواهد نشد، اما برای من که اطلاعاتم درمورد کرۀ شمالی فقط در حد این بود که یکی هست به اسم کیم جونگ اون و باقی صفحۀ سفید، معلومه که خیلی چیزها یاد گرفتم. قریب به اتفاق آدمهایی که قبلش چیزی میدونستن موافقن که خیلی مفید نبوده براشون کتاب... درمورد خود کتاب من ازش بدم نیومد، خوب بود. شاید یه چیزایی یکمی زیادی بودن، ولی من از ماجرای این دوتا و اتفاقهای شاید به ظاهر بیاهمیتشون لذت بردم و دوستش داشتم. کشور عجیبیه این کشور... و شاید با مردمانی عجیبتر... یه جوری که هنوز با همین چیزهای کمی که میدونم متحیر میشم... همین سی فروردین هزار و چهارصد
خارج از انصافه که به این کتاب کمتر از چهار ستاره نمره بدم. کتابی که تونست خستگی و کسالت چند سفر طولانی رو بشوره و ببره و داخل قطار حسابی سرگرم و مشغولم کنه. یه جاهایی واقعا شگفت زده شدم، بعضی جاهاش واقعا خندیدم و بعضی از تحلیل هاش رو دوست داشتم. هنوزم مصرانه قلمِ امیرخانی سفرنامه نویس رو بیشتر از قلمِ امیرخانی داستان نویس دوست دارم.
خبر چاپش را سه شنبه شب شنیدم. چهارشنبه ظهر، از سر کار مستقیم رفتم فروشگاه افق، گفتند سه بعد از ظهر میرسد. برگشتم خانه و بعد از ناهار (این بار با زن و بچه) برگشتم افق و خریدمش. این که چرا اینقدر امیرخانی را دوست دارم که وسط روز دوباره از خانه بزنم بیرون و سعی کنم نفرات اولی باشم که کتابش را میخرم (با اینکه کتاب قبلی تقریبا ناامید کننده بود و دیگر سن و سالی از من گذشته برای فَن بودن) خود حکایتی است که دقیقش را نمیدانم به چه علت است. کتاب را طی ۲۴ ساعت خواندم. که البته برای کسی که یک بچه یک ساله در خانه دارد، انصافا رکورد خوبی است. کتاب، نه روایتِ خارق العاده ای دارد (مثل جانستان) و نه نثر شگفت انگیزی (مثل همه کتاب های امیرخانی). بیشتر به پست وبلاگی میخورد که البته وقتی با سرلوحه ها مقایسه کنی می بینی حتا چند قدمی هم از پست های وبلاگی امیرخانی عقب تر است. عوضش پختگی دارد و نشان دهنده سفر یک عاقله مرد نزدیک ۵۰ سال است که گهگاه هنوز خیال میکند جوان است. امیرخانی اعتقاد دارد که در این کتاب با توجه به مسئله تحریم، این سفرنامه را نوشته. اما این مسئله جز در چند صفحه، در کل کتاب جاری نیست. و به نظرم نمی تواند مخاطب را نسبت به حل مسئله ذهنی تحریم و آنچه مد نظر نویسنده است همراه کند. همچنین کتاب نزدیک به همان نیم دانگی است که خودش اعتقاد دارد از پیونگ یانگ ارائه میکند. خیلی از سوال ها جواب داده نمیشود و حتا پرسیده هم نمیشوند. شاید خیلی از سفرنامه های فرار از کره شمالی، کاملتر باشد. حتا سفرنامه نمیتواند تصویری متفاوت از کره شمالی نسبت به آن فرارنامه ها ارائه دهد.البته جز در دو صفحه آخر. آقای امیرخانی، اینجا را که نمی خوانی. اما داستان بنویس. قصه. دلمان تنگ شده.
۳/۵ خوندن که نه، گوش دادن این کتاب مصادف شد با رسیدن خبر طرحی که از تبادل دانشجو بین ایران و کرهی شمالی میگفت. به خداوندی خدا قسم که هرجا بری بگی کشور من میخواد دانشجوهاش رو جایی بفرسته که نه تنها حداقلهایی مثل اینترنت نیست، بلکه نگاه کردن به یه عکس از اینترنت هم حرومه؛ زود چک میکنن ببینن یهوقت چیزی نزده باشی! البته که وقتی کتاب تموم شد، باز خبر اومد که آمریکا میخواد اقامت بچههای مقامات ایران توی خاکش رو لغو کنه که دل همهی ما رو خنک کرد. به امید روزی که همونا رو تبادل کنن با کرهی شمالی. :))) و بیشتر، به امید روزی که «کرهی شمالی»ها و «دیکتاتوری»ها و «تحریم»ها هم وجود خارجی نداشته باشن.
پ.ن: ایراداتی که به کتاب گرفته بودن رو خوندم؛ و دروغ چرا، به نظرم اکثرشون با جهتگیری و ایرادبنیاسرائیلی و «من خوبم، تو بدی» نوشته شده بودن. کتاب مشخصا همهچیز رو نگفته، ولی جوری هم نگفته که تو بگی «وای ما تو بهشت زندگی میکنیم خدا رو شکر!» بلکه بیشتر شبیه اخطاره که «داری به جهنم نزدیک میشی ها، حواست باشه!» بههرحال، به نظرم واسه شروع خوندن دربارهی این نقطه از کرهی خاکی، انتخاب بدی نبود.🚶🏻♀️
پ.ن۲: وی فاقد هرگونه انرژی برای بحث و تبادل نظر است. لطفاً کامنت نگذارید. :)
ششدانگِ نیمدانگ پیونگ یانگ را خواندم. حتا اگر رضا امیرخانی آن را ننوشته بود و در مورد کرهشمالی هم نبود، باز هم میخواندمش. من عاشق سفرنامه خواندنم. کسی که دلش پر بکشد برای سفر رفتن و جز «خیال» بالی برای پریدن نداشته باشد، چارهای جز سفر کردن در لابهلای صفحات سفرنامهها ندارد. ما فقرا به جای لوفتهانزا و هواپیمایی امارات و ایرانایر و ماهان سوار بر کتابها میشویم و بدون نیاز به ویزا به گوشه گوشهی این کره خاکی سفر میکنیم. الان هم تازه از سفر پیونگ یانگ برگشتم. همین حالا آخرین صفحه را خواندم و کتاب را بستم. اطرافم را نگاه میکنم و دنبال نشانههایی از دخالتها و تاثیرات حزب حاکم در امور زندگیام میگردم. این یعنی کتاب نیمدانگ پیونگ یانگ حسابی مرا با خود همراه کرده و روی من اثر گذاشته است. رضا امیرخانی در ۳۴۳ صفحه کره شمالی را برای من وصف میکند. البته فقط آنچه را که دیده است یا بهتر بگوییم آنچه را که حزب اجاره داده او ببیند. ماجرای کتاب مربوط میشود به دو سفر رضا امیرخانی به کره شمالی در سال ۹۷ که اولی را به همراه حزب موتلفه و دومی را تنها و با رفقا به پیونگ یانگ سفر کرده است. کتاب سه فصل دارد: کیمچی، قاشقچی و چیطولی. امیرخانی در سفرهایش سعی دارد بیشتر مردم کره شمالی را بشناسد که خیلی موفق نمیشود و شاید دلیل نامگذاری کتابش هم به همین دلیل است. او فقط نیمدانگ از پیونگ یانگ را اجازه دارد ببیند. اما امیرخانی در مجموع با تحلیلها و مقایسههایی که انجام میدهد تا حدودی میتواند انسان کره شمالی را به انسان ایرانی لمداده روی تخت خانهاش در نظامآباد تهران بشناساند. اما منِ سفرنامهخوان نمیتوانم از یک سری کاستیها در کتاب حرفی نزنم. یکی از همراهان رضا امیرخانی در این سفرها عکاس است و مدام از او و آنها و آنجا عکس میگیرد. این را خود نویسنده بارها در متن کتاب اشاره میکند و میگوید در فلان جا از فلانی عکس گرفتیم. اما مولفِ نامرد بسیاری از آن عکسها را در کتاب نیاورده است. خب اگر نمیخواستی عکسها را منتشر کنی چرا ماجرایش را شرح دادی؟ چرا گفتی از این ماجرا عکسی تهیه شده اما ما آن را به شما نشان نمیدهیم؟ خب اگر ما ندانیم عکسی وجود دارد حداقل حرص هم نمیخوریم. عکسها در سفرنامه، سفرِ من مخاطب را جذابتر میکند. چه میشد اگر آن عکسها را هم ضمیمه کتاب میکردید آقای امیرخانی؟ یک اضافه بار به ما میخورد که آن را هم پشت جلدی حساب میکردیم. نکته بعدی در مورد رسمالخط آقای نویسنده است که الحق و الانصاف از دخالتهای حزب هم بیشتر روی اعصاب است. یعنی اگر نویسنده پشتکارش در جاانداختن این رسمالخط در ذهن مخاطب را خرج اقناع نویسندگان دیگر میکرد الان همه نویسندگان و مترجمان داشتند به رسمالخط آقای امیرخانی مینوشتند. ما هم مجبور نبودیم مخمان را در تعویض این رسمالخطها بین نویسندهها فرسوده کنیم. اگر شیوه نگارش آقای امیرخانی در کتابهای قبلی را ندیده بودم میتوانستم به جرات بگویم ایشان عامدانه اینطور نوشتند تا بعد از چاپ، نمایندگان جمهوری خلق کره نتوانند کتاب را بخوانند و بفهمند که نویسنده چه حرفها که پشت سرشان نزده و چه صفحهها که نگذاشته است. در جایی از کتاب امیرخانی با یکی از سران اصلی حزب و نزدیکان رهبر کبیر کره ملاقات میکند و او به امیرخانی میگوید: آقای نویسنده، درست بنویس و امیرخانی هم میگوید سعی میکنم صادق باشم. اما آقای امیرخانی عزیز منظور ایشان صداقت شما و تعریف کردن از کره نبود. ایشان گفتند ناموساً درست بنویس. حداقل رهبر را بنویس رهبر. امروز را بنویس امروز. امیرخانی در نیمدانگ پیونگ یانگ نشان داد که از این بچههای سرتقی است که وقتی میگویند نکن، میکند. وقتی میگویند دست نزن، میزند. وقتی میگویند نرو، میرود. او با چنین شخصیتی اتفاقات جالبی را در پایتخت کشوری مانند کره شمالی رقم میزند. مخصوصاً زمانهای که با سوال پیچ کردن نمایندگان حزب دنبال سوتی گرفتن از آنها است. اما باز کلی سوال در ذهن من مخاطب باقی میماند. چرا رهبران کبیر کراوات به یقه دارند؟ مگر آن نماد امپریالیسم غرب نیست؟ چرا جلوی مجسمه رهبران کبیر نمیتوان نشست و بیاحترامی است اما در خانه مردم میتوانند جلوی عکس بنشینند، بخوابند و خیلی کارها که نمیتوان گفت را انجام دهند؟ خلاصه سوال از جایی کمتر شناخته شدهای مانند کره شمالی بسیار است و شاید یک کتاب نتواند همه آنها را پاسخ بدهد. در مجموع با خواندن این کتاب درمیابیم تحریم باعث تکصدایی میشود و اگر این تکصدایی با نفوذ حاکمیت در نقطه نقطهی زندگی مردم همراه شود، با انسانی مواجه خواهیم بود که هرگز آزاد نیست اما احساس آزادی میکند. کتاب نیمدانگ پیونگ یانگ را نشر افق با قیمت ۵۰ هزار تومان منتشر کرده که در این ایام و با تخفیفات مختلف میتوان از فروشگاههای اینترنتی ارزانتر از این مبلغ خرید و عوض آن عکسهای منتشر نشده را درآورد. پایان
مگه میشه امیرخانی موضوعی انتخاب کنه و من دوست نداشته باشم ، کلا دو جور اهل کتاب وجود داره یا عاشق این نویسنده یا متنفر ازش... نیم دانگ به نظر من فراتر از یک سفرنامه جستاری درباره تحریم و نقش اون تو�� یک کشوری که چند قدم از ما منزوی تر هستش بود ، امیرخانی به قول خودش انسان کره شمالی را سعی کرده که بررسی کنه ، البته نظام وحشتناک بسته و خفقان آور کره تقریبا اجازه شناخت هیچ چیز را به نویسنده نداده ولی سعی نویسنده در شناخت شکل حکومت و مردم قابل تقدیر هست . سفر اول برای او نیمچه شناختی از حکومت رقم میزنه و سفر دوم کمتر از نیمچه شناختی از مردم کره شمالی ، در مجموع امیرخانی با فکر و قلمش به من مخاطب عام یه نکته رو فهموند که انسان ایرانی با انسان کره شمالی شباهت هایی دارند ولی قطعا تحت هیچ شرایطی منطبق بر هم نمیشن .
اگر این کتاب درباره هرکشوری روی کره زمین به جز کره شمالی نوشته میشد خیلی راحت میشد گفت نویسنده به مجموعه ای از تزها و نظریات درباره تحریم و رابطه آن با حیات سالم یک ملت در همه جنبه ها رسیده و برای بیان آنها از بستر سفرنامه استفاده کرده تا مخاطب احساس مورد وعظ واقع شدن نداشته باشد. اما درباره کره شمالی نمیتوان چنین گفت! چه اینکه هم کشوری ست که همواره برای ما جای سوال و ابهام دارد و هم تیغ تیز تحریم گلوی آن ها را هم فشرده و با وجود شباهت های نه چندان کم قابل تصور با هرکشور مورد تحریم واقع شده ای مثل ایران عزیز، تفاوت های بارز و منحصر به فردی هم دارد . به هرحال ایران آزاد کجا و فضای شبه کمونیستی کره کجا. نکته دیگری که همان اوایل کتاب توجه خواننده را جلب می کند این است که برخلاف آنچه تبلیغ میشود ما به هیچ عنوان با یک سفرنامه مواجه نیستیم! مخصوصا در بخشهای مربوط به سفر اول که نویسنده آگاهانه و آشکارا از نوشتن درباره قسمتهای مختلف سفر اجتناب میکند و بیشتر به کشمکش های درونی خودش درباره آنچه با آن مواجه است و حقیقتی که پشت این نمایش مصنوعی پنهان است می پردازد. پربیراه نیست اگر بگوییم نویسنده در جاهایی از کتاب به وضوح لندبلند فکر میکند و ما را در این افکار شریک میکند. برای اینکه منظورم بهتر رسانده شود این را اضافه میکنم: امیرخانی بارها در کتاب تاکید میکند که بر اساس شواهد و قراین و دریافت های خودش و همسفرانش با صحنه سازی و نمایش مصنوعی از انسان کره شمالی یا بعبارتی زندگی در کره شمالی مواجه شده و حزب تصمیم گرفنه چه تصویری از کره در موضوعی خاص به مخاطب نشان داده شود . بهمین دلیل علیرغم مشاهده و ثبت آنها مطمین است این تصویر واقعی انسان و حیات در کره شمالی نیست . همین حس در جاهایی از کتاب نسبت به نویسنده به من و شمای مخاطب هم دست میدهد. که امیرخانی القایاتی درباره تحریم و عواقب آن و راه های صحیح مدیریت مملکت داری در زمان تحریم برای ما بیان میکند که تصویر و تصور ایده آل خود اوست. شخص او و گره زدنش با شرایط انسان و ملت کره شمالی برای تصدیق و تایید تئوری اش بیشتز نمایشی است تا برامده از استنباط و استتناج و تاثیری که احتمالا خودش گمان میکند بر مخاطب درباره درستی این نتیجه گیری ها و نظریات خواهد داشت حداقل بر انسان امروزی و آزاد و اهل تفکر ایران عزیز اتفاق نمی افتد. و اینتنها به سبب تفاوتهای فرهنگی و مذهبی دو ملت نیست ریشه در سبک زندگی ما دارد . اما چرا خواندن کتاب هم چنان توصیه میشود و حتی میشود آن را دوست داشت؟ تصویری که امیرخانی به مدد کنجکاوی و لجبازی ذاتی اش از انسان کره شمالی برای ما ثیت میکند ولو در حد چند صحنه کوتاه( مثل شوخی کردن دهان برعکس درباره خانواده جناب کیم با او یا عصبانی شدن جناب ری در دفتع از گروه ایرانی در صفحات پایانی سفر) از آن غافلگیری هایی ست که اگر تمام دستاورد این دو سفر فقط همین چند تصویر باشد بازهم ارزشمند است. تصویری ورای آنچه در کتابها و مقالات و مجلات و اخبار از انسان مطیع و رام و فاقد اراده و اینهایی از کره شمالی به ما نشان داده شده همیشه. تصویری بدیع که احتمالا سالها تکرار نخواهد شد اما وجودش یعنی انسان کره شمالی فاقد اراده و تصمیم گیری نیست فقط به جامعه ای که در ان زندگی می کند خو گرفنه و به قواعد ان تن داده و چندروز زندگی کنار انسان ازاد خوی ازادگی طلبی فطری وجود او را هم بیدار میکند! با وجود تمام مخاطرات و عواقبی که برایش به دنبال خواهد داشت. قلم جداب امیرخانی را هم نمیشود دست کم گرفت!
این کتاب، سفرنامهی دوبار سفر امیرخانیست به کرهی شمالی. همین که پای «کرهی شمالی» بیاد وسط، خواننده خودبهخود به خوندن کتاب ترغیب میشه، و خب نام «امیرخانی» و تجربهی «جانستان کابلستان» هم مزید بر علت میشه.
توی این کتاب هم گاهوبیگاه با تحلیلهای امیرخانی طرفیم، که خب اینطور که از متن کتاب برمییاد، دلیل اصلی تمام این اتفاقات ُ چه در ایران و چه در کرهی شمالی «تحریم» میدونه؛ البته سهمی هم برای عوامل دیگه قائل میشه.
• حالا این چیزایی که در مورد کرهی شمالی میگن حقیقت داره؟ کتابهایی که تا الان در مورد کرهی شمالی نوشتهشدهن، غالباً از زبان افرادی هستند که از اردوگاهها فرارکردهند و توی غرب زندگی میکنند. همیشه در پذیرش چیزهایی که نوشتهشده بودند، شک داشتم، اما بعد از خوندن این کتاب حس میکنم اون توصیفات «میتونن» درست باشند. و نکتهی مهمی هم که وجود داره، اگرچه روایت امیرخانی از کرهی شمالی، به دلیل حکومتی بودن سفرش میتونه از حقیقت فاصلهی زیادی داشته باشه و داره، اما برخلاف تمام روایتهای دیگر از کلیت ساختار حزب و جامعه حرف میزنه، از ظاهرسازیها، گولخوردنها و ... ؛ چیزی که ممکنه مردم ِ دلِ ماجرا متوجهش نباشن.
من این کتاب ُ میذارم تو قفسهی موردعلاقههام. اول از همه دلیلش اینئه که من عاشق سفرنامهم و دوم از قلم امیرخانی خوشم مییاد، وقتی که داستان نمینویسه. و این کتاب از «انسان» حرف میزنه. از همون نگاهی که خودش توی کتاب میگه؛ از صنعت ردشدن و اهمیت دادن به روابط انسانی. اینکه آخرش سرنوشت «ری» بعد از داستان فرودگاه برای خواننده اهمیت پیدا میکنه و گوشهی ذهنش بهش فکر میکنه.
~ اینم بگم خداحافظی سخته. و برای ایرانیا سختتر. :]
بعد از کتاب قبلی رضا امیرخانی، دلسرد شدم از خواندن آثارش اما چه میشود کرد که ترکیب حس قدیمی ام نسبت به امیرخانی و جذابیت کره شمالی مجبورم کرد که بخوانم نیم دانگ پیونگ یانگ رو همیشه نسبت به روایتهای غربی که خیلی ترجمه میشه بدبین بودم، دوستشان نداشتم و حس میکردم چیزی در آنها گم است، دنبال روایت صادقی از این پدیده بودم، پدیده ی کره شمالی رضا امیرخانی را صادق میدانم و بی طرف، در این موضوع، هر چند هر روایتی از پشت عینک راوی نقل می شود ولی خوب اگر راوی صادق باشد، شیشه ی عینک تمیز تر است و بهتر میتوان دید کره ی شمالی بسته است؟ میدانستم. نظام پیچیده ای دارد؟ می دانستم. به شدت خشک و سرد رفتار میکنند و در دنیای دیگری زندگی میکنند؟ میدانستم. اما این دنیا از چه جنسی است؟ پیدا نمیکردم، نمیفهمیدمش، لمسش نمیکردم. در این کتاب حس کردم رضا امیرخانی تمام تلاشش را کرده بود تا جنس آدم کره شمالی را دم دست ما بیاورد تا لمسش کنیم، هر چند به خاطر محدودیتهای پیچیده ی آنجا، همین کار هم دشواری زیاده داشته و طبیعتا کامل نبوده، اما همین نیم دانگ هم برای منی که سوال داشتم، غنیمت بود... دست شما درد نکند آقا رضا امیرخانی عزیز
♦️به هزار و یک دلیل معتقدم، #ایران، کره شمالی نخواهد شد. بگذریم که برخی رفقا این را میگذارند به حساب تعصب سمپاتیک این قلم به سیستم سیاسی فعلی. اما فارغ از این مساله، پشت این ادعا بیش و پیش از آنکه تعصب سیاسی نهفته باشد، استدلالی مردمشناختی نهفته است. استدلالی که ناظر به ویژگیهای روانشناختی اجتماعی جامعه ایرانیست که ژئوپلتیکش در چهارراه شرق و غرب آسیا تعریف شده. درست برخلاف شبهجزیره کره در آن کنج شرق آسیا. . ♦️انسان ایرانی در چنین تاریخ و جغرافیایی عموما در مسیر برو و بیاهای قهرآمیز و غیرقهرآمیز فرهنگی و سیاسی و نظامی بوده. عموما هم زیر بار نظم قالبی تزریقی نرفته و نمیرود چه نظم مذموم حاکمیت خاندان ایل باشد در کره شمالی چه نظم ممدوح سرمایهدارانه #کره_جنوبی یا نظم مثالزدنی اهالی سرزمین آفتاب تابان در ژاپن. ما به همان دلیلی کره شمالی نخواهیم شد که ژاپن و آلمان نمیشویم. این خوب است یا بد؟ فعلا در مقام قضاوت نیستم! . ♦️در چند ماه گذشته چند #کتاب خواندم حول کره شمالی. شنیده بودم کتاب بعدی #امیرخانی در باب سفرش به #پیونگ_یانگ است. به همین دلیل میخواستم ارزیابی دقیقتری از روایت او داشته باشم. آن آثار که عموما حول یک نشر و مترجم خاص همگرا بودند، دو ویژگی عمده داشتند. نخست از زبان فراریان و آنتیسمپاتهای سیاسی حاکمان پیونگیانگ روایت میشوند.(جالب آنکه کره جنوبی نهادی تشکیل داده برای حمایت از این فراریان و آموزش و بورس در دانشگاه و حتی چاپ خاطراتشان) دیگر آنکه انگیزههای آلوده به سیاستِ مترجم و ناشر ایرانی را در انتخاب آثار خاص درباره حاکمان پیونگیانگ برای ترجمه به فارسی را خیلی پررنگ میدیدم.(لازم است یادآوری کنم که هدف احتمالی هم اینهمانی کردن جامعه امروز ایران با #کره_شمالی است؟) . ♦️مکتوبات پیونگیانگی را با سختگیری روایی و سعی بر منفک کردن وجه سیاسی روایت میخواندم(و چه تلاش سختی) همین هم باعث شد برسم به این گزاره که انسان و جامعه ایرانی به دلیلی به جز سیاست، کره شمالی نمیشود و نخواهد شد فارغ از آنکه هدف و عملکرد حاکمیت چه باشد. این مقدمه طولانی را گفتم که این را بگویم: «اثر اخیر #رضا_امیرخانی، این گزاره شهودی مرا قابل لمس کرده و به آن نزدیک شده.» هرچند متن امیرخانی هم بهدلیل تحفظهای سنگین و پیچیده حزب کارگران جمهوری خلق کره و مراقبت سیستماتیک از تیم ایرانی برای خارج نشدن از حریم برنامهریزی شده، خیلی باب دندان نیست به رغم تلاشهای متعدد جناب نویسنده برای خروج از این حریم. اجمالا سه از پنج.
چیز زیادی نداشت. خوب بود، از این لحاظ که روان بود و خوندنش زحمت زیادی نداشت. دو روزه خوندم و تصویری دهشتناک از کرهی شمالی دریافت کردم، تصویری که انگار امیرخانی هی با خودش میگفته نمیخوام ارائه بدم، ولی داده. از کشوری کلیشهای چیزی غیرکلیشهای درنمیاد. بههرحال، نوشتهی امیرخانی عمقی ندارد و به تامل وانمیدارد. دربارهی توسعه و نقش دولت چیزی نمیگوید، چون دولت (یا حزب) چنان سیطره دارد و چنان متصلب است که صحبت از تغییر در این وضعیت جایی ندارد. دربارهی روابط بینالملل عمیق نمیشود، چون برای کشوری که با کرهی شمالی ارتباط بگیرد جز بدنامی حاصل نمیشود و برای همین رابطهی جدیای هم وجود ندارد. شاید از همان لحاظ جامعهشناختی خوب باشد که نشان می دهد در چنین سیستم بستهای چطور مردم از هرگونه ارتباطی با دیگران چقدر هراسان میشوند و چقدر ظاهرسازی در چنین سیستمی اهمیت پیدا میکند.
این کتاب سفرنامهی دو سفر امیرخانی به کرهی شمالیه: سفر اول با همراهی نمایندگان حزب موتلفه و به میزبانی تک حزب کرهی شمالی، و سفر دوم برای تکمیل مشاهداتش در سفر قبلی با همراهی دو نفر از دوستانش. سفر اول یک سفر رسمی و به شدت دکوری بود که نکتهی جدیدی برای من نداشت. تقریبا مشابه مشاهدات خبرنگارهای دیگری بود که وارد کرهی شمالی شده بودند، اما سفر دوم خودمانیتر بود و گرچه از دکور خالی نبود، اما حداقل چند نکتهی جدید داشت. مخصوصا قسمت بازدید از بیمارستان رو دوست داشتم. در کل خوندنش خالی از لطف نیست.
اولین تجربه ی من ازامیرخانی یه تجربه ی کاملا شکست خورده بود: اِرمیا! نه تنها نیمه کاره رهاش کردم بلکه در اولین فرصت کتابشو رد کردم رفت بعد از اون هرجا کتاباشو میدیدم یا ملتی که راجع بهش با ذوق حرف میزدن پوکرفیس میشدم و میگفتم ملت چه سلایقی دارن!!! القصه! چیزی که این وسط باعث شد این کتابو بخونم یه تخفیف نود درصدی تو طاقچه بود و البته اسم پیونگ یانگ! با خودم گفتم : یعنی راجع به چی گفته؟ مگه آدمها میتونن برن کره شمالی؟ نسبت به کتابایی که افرادی که از کره فرار کردن نوشتن یه حس مشکوکی داشتم که باعث شده بود ترغیب نشم به خوندنشون. از طرفی چیز چندانی هم از کره شمالی نمی دونستم و کنجکاو بودم بدونم چقدر حرفهایی که راجع به کره بیان میشن درستن. و این کتاب خیلی برای من راهگشا بود شاید این کتاب 5 تا ستاره بهش نیاد ولی من احساساتی رو با خوندنش تجربه کردم که باعث شد 5 تا ستاره خرجش کنم. در حین خوندن کتاب هر وقت خوابیدم خواب مردم کره ی شمالی رو دیدم و خیلی بهشون فکر کردم و خیلی سعی کردم خودم را با همچون زندگی تصور کردم. کلی سوال فلسفی برام پیش اومد راجع به بچه هایی که تو همچون سیستمی متولد میشن. احساساتشون چجوری شکل میگیره وقتی فرصت تجربه ی خیلی چیزا رو ندارن. مثلا تو کشوری که فقط کتابای رهبرهای اسبقش تو کتابفروشی هاشون موجوده و دسترسی به منابع دیگه و نویسنده ها و کتابهای کشورهای دیگه ممکن نیست، آیا جماعتی مثل ما وجود دارن که به کتاب علاقه مند باشن؟ بنشینن راجع به کتابها با هم حرف بزنن؟ آیا بچه ای هست که تو خودش استعداد نوشتن رو پیدا کنه؟ و وقتی خواست بنویسه از چی می نویسه؟ وقتی هیچ درکی ممکنه از بیرون نداشته باشه! از این که کتابا چه دنیایی میتونن تو خودشون داشته باشن؟ خیلی دلم میخواد جواب این سوالها رو بدونم و هنوز حس میکنم شاید جوابش تو کتابهایی که از زبان خود کره ای ها نوشته شده پیدا نشه چون با یه پیش داوری فکر میکنم فضای حاکم بر اون کتابها رنگ و بوی دیگه ای داشته باشه. برای اینکه سر در بیارم باید اون کتابها رو هم بخونم
سه تا برای نثر امیرخانی که هنوزم خوندنش لذت بخشه و دو برای توخالی شدن ایده هاش و نوع فکرش. تو چارده سالگیبه نظر میرسید منبع حکمت و دانشه و تو ۲۴ سالگی به نظر یه نویسنده ای میاد که افکارش قدیمی شدن و ایدئولوژی زده ست. هرچقدرم که سعی کنه خودش رو مبرا نگه داره.
هیچ کشف جدیدی تو کتاب اتفاق نمیفته. هیچ معنایی خلق نمیشه. نویسنده میگه ادمها دو دسته ن یا میگن حکومتشون بده یا میگن اثر تحریمه. چون دسته ی اول تریبون دارن من میخوام برم تو دسته ی دوم. و زخمیت میکنه با یاداوری این که ببین کره شمالی اینقدر کسشره بخاطر تحریمه. بله که اشاره میکنه به این که چه وضعیت اسف باری داره حکومتش ولی خنده داره که یکی از بسته ترین کشورهای دنیا رو هی بگی تحریم اینجوری کرده. بدون این که دلیل خاصی بیاری.
دیدم که جایزه ادبی گرفته اخیرا. گریه داره دیگه. وضعیت زبان فارسی کشورمون. کسی نمینویسه و کسی نمیخونه. طبیعیه که نویسنده خوبمون امیرخانی ای باشه که نمیتونه از کامفورت زون اعتقاداتش بیاد بیرون تا یکم مستقل تر فکر کنه.
سه چهارتا کتاب دیگه ازش دارم که هنوز نخوندم. نخواهم خوند.
کتاب قشنگي بودش در مجموع. شايد حتي پنج ستاره هم ميتونست باشه، ولي تصميم گرفتم پنج ستارههام رو خلوت کنم و بذارمشون مخصوص کتاباي خيلي خاص. موضوعش در بارهي سفر اميرخاني به کرهي شماليه. ظاهرا سفر کردن به کرهي شمالي کار حضرت فيله و خيييلي اذيت ميکنن و سخته و اينا، ايشون هم به واسطهي يکي از رفقا، وسط يه گروه مستندساز و با چندتا از سران حزب موتلفه پا ميشن ميرن به اين سفر. بعد از يه مدت هم که تصميم ميگيره سفرنامه بنويسه، ميبينه اطلاعاتش ناقصه، يه سفر ديگه جور ميکنه که بره و آدما رو بهتر بشناسه. خب، ته اطلاعات من در مورد کرهي شمالي همينقدر بود که خيلي اقتدار داره و رهبرش مثل دولت ما نيست که خودش رو جلو آمريکا خوار و ذليل کنه و عزت نفس خفني داره و تو تحريمه به طور کلي و اينا، آها! و رهبرش در عين تپل بودن، خيلي ورزشکار قدريه و اسب سواريش خيلي خفنه و يه جوري روي دستش ملق ميزنه که باورت نميشه! آره، در همين حد ميدونستم :) براي همين کتاب برام خييلي جالب بودش خب! و باز هم سفر بودش؟ يکيشون تو يه شهر بيروح بود که هيچکي با هيچکي حرف نميزدش و اينا؟ خب، رفتار مردم کرهي شمالي با غريبهها درست عين همون سرزمينه بودش. کليت کتاب اينه که، کرهي شمالي اونقدرا هم بد نيست، ولي توي اين سفر ما رو به شدددت محدود کرده بودن و همهش سعي داشتن الکي گولمون بزنن و کشورشون رو خيلي خفن نشون بدن و اينا. تو کشورشون مردم اينترنت ندارن! مسئول فرهنگي روابط خارجه، فقط يه روز در هفته به اينترنت دسترسي داشته، اونم فقط به ايميلش! هيچ شرکت و کارت ويزيتي سايت نداشته، فقط روي بعععضيهاشون ايميل بوده، اونم فقط ايميلاي گمنام چيني! اين تيکه رو در مورد اينترنتشون ببين: «ميپرسد: تصاوير از اينترنت است؟ - بله ديگر، قبلا گرفتهام... ذخيره کردهام... - من به تصاوير اينترنت نگاه نميکنم... سه تايي بلند ميگوييم نه و عقب ميپريم... اخلاقا که نه، او شرعا خود را مجاز نميداند به تصاوير اينترنت ولو آفلاين و غيربرخط نگاه بيندازد.» (البته اينجا نوشته بياندازد، ولي من فکر ميکنم بيندازد درستتره :/ ) کلا جاي عجيبغريبی بودش ديگه خلاصه! ميخواستم جاهايي که علامت زدم رو بنويسم ولي فکر کنم حوصله سربر بشه شايد يه کم، پس تعريف ميکنم فقط. جالب اينه که از سفر اول که رسمي بود، هيج جا رو علامت نزدم. اصلا تو اين سفر نميذاشتن اينا تنهايي بيرون از هتل برن. رکوردشون براي پيچوندن ده ديقه بود! ميگفتن ميخوايم بريم سيگار بکشيم و بعد ميرفتن گشت و گذار، بعدش ده ديقه نشده با ون مياومدن و برشون ميگردوندن هتل به زور. ولي از سفر دوم که خودش با دوتا از دوستاي سفر قبل رفتن و يه مقدار راحتتر بودن ده پونزده جا رو علامت زدم. اینا براي پدر و پدربزرگ رهبرشون، که رهبراي سابق و اسبق بودن، خيييلي مقام و منزلت قائل بودن! يه چيزي در حد خدا! اينا همهشون (تقريبا همهشون) معتقد به ديني بودن که پدربزرگه تاسيس کرده، فکر کنم اسمش ايدهي جوچه بود. کليت دين اينه که، کار کنين واسه کشورتون. بعد توي اين آئين معتقدن که فرد بعد از مردن ديگه تموم ميشه، کلا، تموم. ولي بدن رهبراشون رو موميايي کردن و توي يه موزهاي هستن و مردم هم معتقدن هميشه و همهجا روح اونا حضور داره و بر اعمال و رفتارشون ناظره، معتقدن مجسمههاشون کاراي اينا رو ميبينه. همهي کسايي که تازه ازدواج ميکنن واسه عقد ميرن و در محضر مجسمهي اينا، سوگند ياد ميکنن که با همديگه در راستاي خدمت به کشور تلاش کنن :/ اين هم بالاخره مشخص نشد، ولي ظاهرا تموم ازدواجا بايد از زير تاييد نهايي حذب رد بشه. مثلا اين رو به عنوان عشقشون به رهبرشون ببين، از زبان يه نويسندهي کرهي شماليه مثلا: «جناب کيمجونگاون شخصا يک دسته گل بزرگ براي تابوت ديشيجان نويسنده فرستادند که از آن روز به بعد نويسندگاه خيلي احساس خوشحالي کردند. او فقط يک نويسنده بود اما جناب کيمجوناون براي ايشان گل فرستادند... در کشور ما دولت مراقبت ميکند از نويسندگان.» اينا که اگه بيان رهبر ايرانو ببينن که ذوب ميشن از خوشي! بعد گاهي که اميرخاني شروع ميکرد حرفاي سياسي زدن، گاهي حرفاش رو نميفهميدم و خسته ميشدم، ولي يه چيزي ميگفت که منم قبلا بهش فکر ميکردم، که مردم توي کره ناراضي نيستن! چون عادت دارن به همين، چون فکر ميکنن تهش همينه و به چيز بيشتري فکر نميکنن، و تو ايران برعکس اينه! خب آره، من ميدونم يه عااالمه مشکل داريم، ولي رسانههاي خارجي اووونقدر خوب بلدن برن روي مخ مردم، که مردم ما همممميشه فکر ميکنن ما بدبختترين کشور و بيچارهترين مردم دنياييم! حالا تو يادت نميآد (:دي، نه حتما یادت میآد) ولي دورهي احمدي نژاد اوضاع خييييلي بهتر بود! حتي اون دو سال آخر که همه ميگن گند زد و فلان، اوضاع به اندازهي الان خراب نشد. يعني واقعا اوضاع اون دوره، الان رويا محسوب ميشن. دلار سه هزار تومن! خداييش قدرت خريد مردم خيييلي بيشتر بود. ديگه نگم از چيزايي که همه ميدونن و از کارايي که دولت بعدي کرد و، هعي! همین مردم اون موقع هم ناراضی بودن و منتظر یه بهانه بودن تا بریزن بیرون و بگن ما بدبختترینایم. همين مردم، همونايي هستن که چند سال پيش با جون و دل واسه برجام ميمردن و شبي که امضا شد ريختن بيرون و خيابونا رو ديسکو کردن. همين مردم که ايينقدر تحتتاثير رسانه و دمدميمزاجن، دموکراسي ميگه حرف حرف ايناست. فکر ميکنم اون دموکراسي که خلفا رو نشوند قبل از امام علي هم، همچين دموکراسي چرت و مزخرفي بود. همين مردمن که الان به روحاني بد و بيراه ميگن ولي کافيه چند سال ديگه بازم يکي مثل روحاني بياد و حرفاي قشنگ و بيخود بزنه و مردم رو مثل لولو بتر��ونه از ديوار کشيدن وسط خيابون و مردم دوباره هشت سال مملکت رو بدن دستش. صد رحمت به حکومت ديکتاتوري. نميدونم، ولي يه چيزي که هيچجوره تو کت من نميره، دو دوره راي دادن به يه نفره. نميدونم، يعني بهترين رئيسجمهور هم که بياد و مملکت گلستان بشه، من دورهي دوم ديگه بهش راي نميدم. خب، بگذريم. اينم جالب بود، مربوط به بازديد از يه مدرسهست: «از مدير ميپرسم آيا براي استعدادهاي خاص مدارسي دارند؟ مثلا براي بچههايي با ضريب هوشي بالا؟ - همهي بچههاي جمهوري دموکراتيک خلق کره باهوشند! ... بعد ميپرسم چرا همهي صندليها براي بچههاي راستدست درسته شدهاند؟ چند درصد چپدست داريم؟ به هم نگاه ميکنند و هيچکدام جوابي نميدهند. ... به هر تفاوتي که ميرسيم هيچ کس جواب نميدهد، همه قرار است يک شکل باشند.» يه جاش هم باحال بود، که تو مدرسهه، يه جايي مثلا کلاس آنلاين بودش! معلم حرف ميزد براي بچهها و بچهها از تو يه ويديويي جواب ميدادن. بعدش اين اميرخاني شک ميکنه و حالا به يه شکلي معلوم ميشه ويديوي بچهها آنلاين نبوده، بلکه از قبل ضبط شده بوده، و بعدش اين مکالمهش با همسفرشه که ميگه کاش آبروشون رو نميبردي: «-شايد بهتر بود که گير نميداديد. - آن وقت فکر ميکردند که خنگوليم و همين برنامه را به همين شکل سالهاي سال ادامه ميدادند... بايد فطرت انساني را نشانشان بدهيم و فرياد بکشيم که آدميزاد از دروغ خوشش نميآيد. ... -بايد تحريمشان را در محسبات تضريب بدهي... تحريم باعث اين نمايش ميشود... آنها ميخواهند بگويند ما چيزي کم نداريم... نبايد زد تو برجکشان! ... در دلم ميگويم تحريم بايد انسان مقاوم بسازد نه انسان دروغگو اما ميدانم که حرفم به شدت آرماني است...» البته بعدا عوض اين که ضايعش کرده بودن رو درميآرن و انتقام باحالي ازش ميگيرن :دي اين موضوع هم جالب بودش: «تقريبا ميتوان مطمئن بود که هرروزي، روز ملي است. هيچ مناسبي هم نباشد، روز ملي دوشنبه و روز جهاني چهارشنبه احتمالا کارساز ميشود.» بعد ميرن زايشگاه. به نظرم از اين جاش خوشت بياد، بعدا اگه خواستي بخونيش. بعد يه تيکه از بيمارستانه، سنگش يشم بوده و کلي باهاش پز ميدادن! بعد رفيقش به شوخي ميگفته با کفش رو يشم راه ميريم بد نباشه، کفشمون رو دربياريم! «البته اين افتخار به سنگ يشم يعني هنوز در ساخت و ساز ماندهاند، دورهي مقبل صنعتي. بعدتر تازه نوبت اين ميشد که به دستگاهها و صنعت افتخار کنند. مثل ما که در دورهي صنعتي فروماندهايم. و روزي خواهد رسيد که همه بفهميم فقط بايد راجع به روابط انسانها صحبت کنيم... اين يعني ورود به دورهي جديد... آنجا جايي است که بايد کفشها را در آورد...» اینو عمییقا قبول دارم! همهی اینا برای این بوده که حالمون بهتر بشه، ولی اینقدر درگیر وسیله شدیم که هدف رو یادمون رفته. اوه اوه، اينجاش هم يه ذره بيشتر بيتربيتيه که ديگه از تعريفش معذورم :دي آره خلاصه، بعد آخرش باحال بود. تو فرودگاه که ميخواستن برگردن، چون چين هم ايران رو تحريم کرده بوده يه مشکلي براشون پيش ميآد. لپ کلام اين که ديگه راستي راستي، بعد از اين که کارت پرواز دوتاشون صادر شده بوده، کم مونده بوده يهويي لااقل ده دوازده روز زمينگيرشون کنن! و خب خييلي شانس ميآرن که به مشکلي نميخورن، برخلاف هممممه، که جلو مافوقهاشون عين موش ميشدن، کسي که اينا رو آورده بوده، همون مسئول فرهنگي روابط خارجه، با يه افسر بالارتبهتر از خودش وارد درگيري ميشه! و با بدبختي بالاخره اينا رو راهي ميکنه. واقعا يه چيز عجيب بود، يعني هيچ انتظار نداشتم يه کرهاي هميچن کاري کنه! ولي به هرحال فطرت انساني هميشه در عمق وجود ما زندهست :دي آره، بعدش اينا از کرهي شمالي، ميرفتن چين، از اونجا هم ايران. تو فرودگاه چين، بايد دوازدهساعت تو يه جاي کوچيکي صبر ميکردن، چون اگه ميخواستن از اونجا برن بيرون، بايد ويزاي ترانزيت ميداشتن که نداشتن و کلي پولشه. البته همين ويزا هم به خاطر تحريمها بوده و همون باعث شده بوده که تو کره اذيتشون کنن. آره، اينا بايد دوازده ساعت توي حد فاصل خروجي هواپيما و ورودي سالن انتظار، که يه سالن کوچيکي بوده صبر ميکردن. ديگه ميشينه تموم کتاباش رو ميخونه و تموم ميکنه و اينا، ولي حوصلهشون سر رفته بوده در هرحال. شروع ميکنه به عنوان ورزش، دور اون سالن کوچيک همينطوري هي هي هي ميدوه! بعدش آخرش ميره تو دستشويي حموم ميکنه با دستمال کاغذي :/ اصلا يه وضعي. تازه يه چيز بامزهتر هم بودش که به ذره بيادبي داره، اينم ميذارم واسه بعدا! آره ديگه، بعدش اون دوازده ساعت که تموم ميشه، کتاب هم تموم ميشه =)
+آها، یه چیز دیگه هم بود که فکر کنم جالب باشه برات. برای سفر دوم، درخواست داده بودش که میخوام بیام و مراحل زندگی انسانها در کره رو ببینم، «تولد، ازدواج، مرگ»، اینا هم گفته بودن خیلی خب، الان که هوا سرده، پس ازدواج پر. تولد هم، میبریمت یه زایشگاه ظاهرا، که باز خوبه. برای مرگ هم، میبریمت قبرستون! بعد این گفتش نه بابا قبرستون چیه، میخوام سوزوندن آدما رو ببینم. اینا هم گفتن خب از اول درخواست بنویس. اینم تو درخواست جدیدش سه تا چیز اضافه میکنه، که یکیش درخواست مصاحبه با اون دختری بوده که از کرهی شمالی فرار کرده، و البته بعد از سالها ظاهرا دوباره پشیمون میشه و برمیگرده کرهی شمالی و اونا هم باهاش عین یه قهرمان برخورد میکنن! لابد برای این که مردم بفهمن آره، اگرم فرار کنیم تهش میبینیم همینجا بهتر بوده و بازم برمیگردیم. حالا، با این درخواست موافقت میشه و اینا ذوق مرگ میشن! بعدش اینا رو برمیدارن میبرن یه خیابونی که به اسم دختره بوده، و مجسمهش رو اون جا ساختن. بعد میگن خب همین دیگه، اگه عکسی چیز دارین بگیرین، برین =| تازه، مجسمهی دختره مرد بوده! بعد همهش اون کتاب دختری با هفت اسم یادم میاومد. البته که اسم دختره رو تو کتاب نیاورده بودن و مطمئن نیستم، ولی فکر کنم منظورشون همون بود. الان که دارم توضیحای دختری با هفت اسم رو دوباره میخونم، پووف، خب آره، مسلما تو قحطی اون دوره اوضاع خیلی بدتر هم شده بوده، ولی دیگه خیلی منفیالقاگرانه از کره حرف زدن. نمیدونم خود کتاب چطوره. امیدوارم بخونمش. + آره، ميدونم ديگه به سختي از بين آقايون نويسنده ميشه کسي رو گير آورد که يه لبي به سيگار نزده باشه، ولي فکر نميکنم قشنگ باشه تعريف کردنش تو کتاب، که يه جورايي عاديسازيشه و قبح ريزي، هرچند که ديگه نه قبحي مونده و نه خجالتي. + نميدونم چرا اميرخاني ديگه تنوينها رو مينوشت، ديگه خبري از اصلن و کلن نبود و تنوينها چشم آدمو ميزدن. نمدونم. آخه از معدود مواردي که تعداد قابلتوجهي از ادبا توش با اميرخاني موافقان، همين تنوينه و اون «ي»هايي که «ا» خونده ميشدن. مصطفا و حتا و اينا، نميدونم چرا از اين يکي صرف نظر کرده بود. و خب، اين يکي واقعا هم منطقي بود آخه! وقتي يه کلمه وارد يه زبان جديد، ميشه، بايد باهاش سازگار بشه! پيل که وارد عربي شد، فقط واژهي پيل وارد شد و تبديل شد به فيل. ديگه حرف «پ» وارد نشد. چرا؟ چون زبان بايد اجازه بده کلمههاي جديد بهش وارد بشن، ولي بايد اصول خودش رو حفظ کنه، اصولي مثل الفبا و علائم نگارشي. حالا اين که ما همراه يه سري کلمهي عربي، بيايم و تنوين رو هم وارد زبان فارسي کنيم، خب منم مثل برخي از ادبا باهاش مخالفام. البته مطمئن نيستم دليل اونا هم همين باشه، ولي خب. + یه چیزایی هم داشت که نمیفهمیدم و میگفتم حیف، یه چیزایی هم داشت، مثلا ترکی یا از ریاضی و فیزیک، که میفهمیدم و میگفتم بیچاره اونایی که اینا رو متوجه نمیشن، که شیرینی کتاب به همینهاست! +فقط خواستم اضافه کنم واقعا واقعا واقعا حتی یه ذذذره هم ناراحت نمیشم اگه چیزی نگی و اینا. خیلی باید بیشعور باشم اگه به این همه چیزایی که نوشتی و نمیتونستم جواب بدم فکر کنم، و بازم بخوام ناراحت بشم مثلا.
کتاب «نیم دانگ پیونگیانگ» از این رو مهمترین شاخص و سنگ محک اصلی شناخت «جمهوری دموکراتیک کره» یا آنطور که در زبان فارسی مرسوم است «کرهشمالی» برای مخاطب فارسی زبان است که نویسنده تا آنجا که من مطلعم نه کشته مردهی خاندان حاکم است و نه زخم خوردهی ایشان. البته اگر زخم مالی سفر را حساب نکنیم. بالاخره اینکه کلی پول بدهی آخرش هم نودل سرد بگذارند جلویت هم برای خودش «دنب لایغفری»ست. یک وقتی لامپی میسوزد و آدم است دیگر، سی را با جی اشتباه میگیرد. اما سفرنامهی مورد بحث ما با دعوت برای سفر به سرزمین ناشناختهها یک دفعه و یک هویی میپرد وسط ماه مبارک رمضان و زندگی آقای نویسنده. دعوت از طرف «حزب کارگران جمهوری دموکراتیک کره» برای حزب «موتلفهی اسلامی» است. از عجایب روزگار هم اینکه این دوتا باهم پیمان «خواهرخواندگی» بسته اند. الله اکبر. گفتم که از بشر همه کاری بر میآید. من یکی کلا پیش از خواندن این کتاب هم برگ و بری نداشتم که حالا چیزی مانده باشد برای ریختن ولی مثل آن توییت ژانری معروف «درمانده شدم از پاسخ دادن». حزب موتلفه ای که در تعریفش آمده:« خود را پیرو روحانیت اصیل و مبارز اسلامیمیداند» چطور میشود که با حزبی پیمان میبندد که منکر تمامیشعائر دین است؟ نه توحید میداند و نه معاد، نه که نداند، میداند و در رسانهها اگر کمی، فقط کمی بگردید کوبنده و تمسخر کننده ی اعظم و اکبر مسیحیت است و اسلام. باز دم آقای امیرخانی گرم که خودش خرج سفرش را داد و زیر بار این پیمانها هم نرفت. شمال شبه جزیره جایی ست که فقط یک مسجد دارد آن هم به روایت نویسنده در سفارت ایران و یک کلیسا آن هم در سفارت روسیه. دین ممنوع است به شدید ترین وجه ممکن. نستجیر بالله خدایی نیست جز «رهبر کبیر» و «رهبر عزیز» و احتمالا به زودی خدای جدیدی هم ورود کند. تپل و بیبی فیس. اینکه آقازادهی «سید محمود دعایی» با راست سنتی ایران هم آنقدر رفیق است و دنبال برگزار کردن تور گردش گری کره شمالی و امکان سنجی کار اقتصادی هم اصلا به ما چه؟ همینقدر بدانید که مناسبات قدرت در سطح بالا با آنچه در رسانهها میگذرد خیلی فرق دارد. آدم است دیگر، دوست دارد با همه رفیق باشد. کتاب روایت دو سفر آقای امیرخانی به کره شمالی ست. اولی با موتلفه و رسمی، دومیبه عنوان نویسنده. در سفر اول چیزی که صاحب قلم با آن رو به رو ست همان است که حزب میخواهد دیده شود. نه کم و نه بیش. امیرخانی چندباری ��عی میکند از تور امنیتیها بگریزد و برود مشاهداتی داشته باشد که تقریبا موفق بشو نیست. زورش نمیرسد. از طرفی هم میتوان رگههای ترس و وحشت و اختناق را در رفتار مردم کوچه و خیابان و کافه و آرایشگاه با او دید. آن وقتی هم که میگریزد هم همهی درها به رویش بسته اند. نوشتهها یادآور این فیلمهای ژانر «زامبی»هالیوود است. انگار خدای نکرده امیرخانی مشکلی دارد و هر کس او را میبیند فرار را بر قرار ترجیح میدهد اگر دری یا دروازه ای بین شان نباشد که برود پشتش سنگر بگیرد. یافته ی دیگر امیرخانی که برایم خیلی خوشایند و لذت بخش بود هم چیزی بود که در «رهبر عزیز» خوانده بودم. آنجا نویسنده که خودش کاره ای بود در «کمیته ی مرکزی حزب» ادعا میکرد که همه چیز در کره ی شمالی ظاهری دارد و باطنی. حتی مثلا وزیر. میگفت ما یک وزیر داریم که نشان دنیا و مردم و رسانهها میدهیم و حتی بعضا برای نارساییهایی اعدامش میکنیم و یک شخص و یا گروهی که گرداننده ی آن وزارتخانه اند. به نظرم از وقتی به قلم امیرخانی خواندم که اینجا رئیس حزب است نه دولت این حرف برایم باور پذیر شد. چنین دریافتی در این سطح و در آن زمان کوتاه به حق از تیزبینی و تیزهوشی نویسنده است و جای صد آفرین دارد. مساله ی دیگری که به شدت به چشمم آمد سطح عجیب و تقریبا باورنکردنی «پارانویا» ی حاکم بر همان حزب است. برای گروهی که رسمیسفر میکنند و با دعوت خودشان آمده اند هم بپای نامحسوسی گذاشته اند و همراهشان کرده اند با گروه. این حجم از «دشمن پنداری» در دیگران از همان دست چیزهایی ست که حسابی بدبختشان کرده است. سفر اول شرح خوبی دارد از همان ظاهری که پیشتر گفتم. دست آخر هم سفر تمام شده و بر میگردند. اما سفر دوم که جان کلام کتاب است با ممارست و کوشش ستودنی نویسنده صورت میگیرد. نهایتا نویسنده برنامهی سفرش را به دولت کره شمالی اعلام کرده و خواستههای ساده و در عین حال درخشانی برایشان مطرح میکند. نویسنده خواستار دیدن تولد یک بچه، ازدواج یک زوج و مرگ یک انسان است. میگوید میخواهم این سه برهه ی مهم و سرنوشت ساز زندگی را ببینم تا بتوانم انسان کره ی شمالی را تصویر کنم. من یکی از این انتخابهای زیرکانه خیلی لذت بردم. دولت کره شمالی هم پذیرفته و امیرخانی برای بار دوم راهی شمال شبه جزیره کره میشود. در این سفر دیگر هتل شهر را هم امتحان میکنند و بیشتر سعی میکنند با آدمها ارتباط بگیرند. نه تنها نمیتوانند بلکه حاکمیت کره از برآورده کردن همین سه خواسته ی امیرخانی هم سر باز میزند و سعی در ماست مالی کردن قضیه دارد. اینجاست که «پارانویا» را در سطحی جدید و اعلی میتوانید ببینید وقتی به لپ تاب نویسنده سرک میکشند و به جای نشان دادن آدم به نمایش مجسمهاش اکتفا میکنند. نهایتا این سفر هم تمام میشود و امیرخانی برگشته و داستان ما هم به آخر میرسد. کتاب سفرنامهی موفقی نیست، وقتی نویسنده را محدود کنید در مشاهدات، باید احمق باشید که توقع «خوب نوشتن» هم داشته باشید. «خوب بنویس آقای نویسنده» تذکری ست دوستانه که مقامات به امیرخانی میدهند تا وقتی بر میگردد روایت خوب و باب میلی برایشان بنویسد. بله، درخواست احمقانهای ست. سه نکته در پایان: اول: دمت گرم جناب امیرخانی که رنج سفر را تحمل کردی، آن هم دوبار و تلاش کردی برای مشاهده کردن و نوشتن روایتی از این کشور ناشناخته. دوم: به نظرم بزرگترین اشتباه شما آنجا بود که پیش از سفر عامدانه از کره شمالی نخواندی با این هدف که وقتی میروی آنجا بدون پیش داوری بنویسی. به باور من اگر میخواندی خیلی خوب و بهتر میدانستی آنجا باید دنبال چه چیزی بگردی. اما نمیدانستی. البته شاید هم بشود این را اشتباه تفسیر نکرد. شاید اگر بیش از این دست روی جای حساس میگذاشتی الان در «یودوک» یا «اردوگاه شماره 14» بودی شاید هم یک هفته پس از بازگشت به لقاءالله میرسیدی. پس تفسیر خوب و بد بودن این کار با خود شماست. انسان است دیگر، گاهی دوست دارد جور دیگر تفسیر کند. سوم: از قدیم گفته اند «مادر که نبود باید با زن بابا ساخت» نهایتا با این کتاب هم من به عنوان خواننده ای علاقه مند نفهمیدم در آن خراب شده آخر سر چه خبر است. سفرنامه آن طور که باید و شاید در نیامده و تقصیرش هم گردن «حزب کارگران جمهوری دموکراتیک کره» است ولی خواندن همین هم خالی از لطف نیست. والسلام. پی نوشت : یادداشت مفصل تری در ویرگول نوشتم که معرفی 6 تا از کتاب های کره شمالی هم هست. دوست داشتید آنجا 6 کتاب معرفی شده است. https://virgool.io/@akbarkhani.nima
این کتاب یه سفرنامه از دیدار نویسنده از کره شمالیه. اگر بخواین مقایسه کنید با بقیه آثار آقای امیرخانی قطعا ضعیف تره اما مثل بقیه سفرنامه ها با جزییات هستش. غیرمستقیم فضای بسته حزبی کره رو به تصویر میکشه با درون مایه طنز. اما یه انتقادی که به نویسنده دارم اینکه چرا سوالاتی که فراریان کره شمالی مطرح کردن و از لیدرهای کره ای نپرسیده، مثلا این اردوگاههای اجباری کار، فضای بسته سیاسی اگرم میپرسید شاید جوابی نمیگرفت اما حداقل عنوان میشد فقط نویسنده گیر داده بود به بچه داشتن یا نداشتن کیم جونگ اون😆 اخه برادر باید در سطح بین المللی نشون میدادی ایرانی هستی😉