What do you think?
Rate this book


It's been twenty-five years since I last murdered someone, or has it been twenty-six?
Diary of a Murderer captivates and provokes in equal measure, exploring what it means to be on the edge - between life and death, good and evil. In the titular novella, a former serial killer suffering from memory loss sets his sights on one final target: his daughter's boyfriend, who he suspects is also a serial killer.
In the other stories we witness an affair between two childhood friends that questions the limits of loyalty and love; a family's disintegration after a baby son is kidnapped and recovered years later; and a wild, erotic ride about pursuing creativity at the expense of everything else.
'Filled with the kind of sublime, galvanizing stories that strike like a lightning bolt, searing your nerves' Nylon
210 pages, Kindle Edition
First published April 16, 2019
کیم بیونگ سو دارد اختیار ذهنش را پاک از دست میدهد. حافظهاش را، عقلش را. یادش نمیآید سگی داشته یا نه، یادش نیست آخرین بار چه کسی را کشته.... یک زمانی کارکشتهترین قاتل زنجیرهای دوروبرش بوده، عرق ریخته و در کار به استادی رسیده، محض زیبایی و لذت، آدم کشته و حالا سالهاست دستش را به خون نیالوده... اما اگر جانی بیرحمی به قتل زنجیرهای دختران جوان شهر آمده باشد، اگر از قضا دردانهدخترش در کمین عشق قاتل افتاده باشد، آیا او به شکار آخر برخواهد خاست؟... و اگر کشتن از یادش رفته باشد چه؟
مدتی طولانی به کلاسهای شعر رفتم. تصمیم گرفته بودم اگر کلاس حوصلهسربر شد، معلم را بکشم، ولی خداراشکر جالب از کار در آمد. معلم چندین و چندبار به خندهام انداخت، و حتی دوباری هم بابت شعرهایم تشویقم کرد. همین شد که گذاشتم زنده بماند. خودش احتمالاً هنوز که هنوز است خبر ندارد عمر دوبارهای گرفته. تازگیها مجموعه شعر تازهاش را خواندم که حالم را گرفت. یعنی باید همان موقعها قبرش را میکندم؟ فکرش را بکنید با آن ذوق و قریحهی نیمبندش همینطور برای خودش شعر میگوید، آن وقت آدمکش بااستعدادی مثل من قتل را بوسیده و گذاشته کنار. چه قدر این مرد رو دارد.
کلمهها آهسته آهسته از یادم میروند. سرم دارد شبیه خیار دریایی میشود. حفرهای دارد دهان باز میکند. لزج است و همه چیز تویش سر میخورد. صبحها، روزنامه را از اول تا آخر میخوانم. خواندنم که تمام میشود، حس میکنم بیشتر از آنکه به یاد سپرده باشم از یاد بردهام. با این حال، به خواندن ادامه میدهم. هربار جملهای میخوانم، حس میکنم دارم به زور دستگاهی را سرهم میکنم که چندتایی از قطعات اصلیاش گم شده.