آقا مگر مي گذارندتو هر غلطي دلت خواست بكني، جامعه مال آنهاست، تاريخ مال آنهاست، اختياردار زندگيشان هستند، تو مي گويي تمدن، فرهنگ، عشق، هنر، كسي گوشش بدهكار نيست، خر نشو، در عروسيشان شركت نكن. پدر ما خر شد، من هم در جواني خر شدم.
شهباز گفت: پدر اين طور نيست، در جوامع سنتي تغيير هر چيز خيلي دشوار است زمان مي خواهد، همين، وظيفه ما را سنگين تر مي كند.
پدر گفت: تو با خودت مبارزه مي كني، نه با آنها.اصلا داخل آدم حسابت نمي كنند، سه هزار سال است كه اين كارها را كرده اند شاعري مي آيد در شب تاريك از وسط گرداب هايل، با سبكباران ساحل ها حرف مي زند، آن ها بزن بكوب دارند، آن قدر داد مي زند كه حوصله سبكباران ساحل ها را سر مي برد. مي آيند سرش را توي همان گرداب هايل فرو مي كنند، ديگري سر در مي آورد، مي گيرند دارش مي زنند روي بورياي آدم ها نفت مي ريزند، زنده زنده آتششان مي زنند، خاكسترشان را به رودخانه مي ريزند، از گرسنگي و تشنگي و بي اعتنايي دق مرگشان مي كنند، دربدرشان مي كنند، دهاشان را با سرب پر مي كنند، آخريش را توي ميدان توپخانه ديدم، همه جمع شده بودند كه شاعر را چطور طناب مي اندازندتا بعد ها براي نوه هاشان تعريف كنند كه آنها چه روزگارهايي ديده اند. شاعر كه قصاب نيست مورد احتياج روزانه مردم باشد، اين را رفيقم گفت، بعد كمي گريه كرد، دلش به حال زن و بچه شاعر مي سوخت و من مي دانستم كه شاعر زن و بچه ندارد. رفيق ديگرمان گفت: خيلي خوش گذشت بعد رفتيم كله پزي سر پل اير بهادر.
شهباز مي گويد: اغراق مي كنيد، چند واقعه را عمده مي كنيد، يك عده معدود را به حساب همه مي گذاريد. آن ها كه آمدند توپخانه مردم نبودند، در هر دوره اي يك عده رجاله، يك عده مزدور، ابواب جمعي حكومت ها هستندكه همه جا حاضرند.
" تو مي تواني تبرئه شان كني، تو مي ترسي، اما من نمي ترسم، آن ها آن جا بودند، ما همه آنجا بوديم،
تا جوانيد می توانيد خيلی چيزها را انكار كنيد، اما هميشه چيزی هست، يك شيئی مادی، يك اعتقاد. آن چيز لازم خودش با پيری می آيد چسبيده به ناتوانی تو، به غفلتت، با تو يكی می شود. از تو جدا نيست كه از آن سخن بگويی، خود توست. مثل پوست تنت كشيده روی استخوان و گوشت...! ... می گويم : مادر! اخلاق يك امر اعتباری است، تحميل شده از طرف قلدرها به اجتماع يك دوره، من كه ككم بابت اين چيزها نمی گزد، جايی اين چيزها را قبول دارند، جايی هم بهش مي خندند، جايي ديگر اصلا به اين چيزها فكر نمی كنند كه بخندند يا نه...! ... هيچ كدام از ما وظيفه مان نمی دانيم آنچه را كه ديده ايم و شنيده ايم بنويسيم، اگر هر كسی به اين وظيفه كوچك ثبت ديده ها و شنيده ها عمل می كرد، دست كم در آينده نسل ما كمتر اشتباه می كرد...! ... عشق به نظر من آزادی است ، از گذشته و آينده . عشق زمان را به حال، به اكنون، تقليل می دهد، كوشيده ام از پوستم، از خاطراتم، از شكل های عادت شده، بدرآيم، رها از هر تعلقی، جز تو...! ... می دانی مشكل نسل شما چيست؟ چيزی نمي سازد فقط مصرف كننده ايد، مصرف كننده بی اختيار هر چيز كه در هر جا توليد می شود، فكر های آن جا، مدهای آن جا، حرف های آن جا...!
پنجاه صفحه از کتاب را خواندم اما ارتباطی برقرار نکردم. پیش از این دو اثر دیگر از این نویسنده خوانده ام که <گفتن در عین نکفتن > و <در این هوا > نام داشتند. از لحاظ داستانی این دو کتاب جالب بودند هرچند که با نخوه روایتشان مشکل داشتم کتاب در بسیاری از مواقع سخت خوان بود و من صرفا چون شروعش کرده بودم خواندم این مورد در کتاب در این هوا بیشتر من را اذیت کرد اما از حق نگذریم این دو کتاب دیالوگ های خوبی داشت و من از وجودشان لذت بردم به صورت کلی این قلم گنگ و سخت خوان بودن کتاب مرا از ان زده میکند. مبهم بودن چیزی نیست که مورد پسند من باشد این کتاب را هم 50 صفحه از ان خواندم و واقعا گیج و سردرگم بودم. دلم نخواست خودم را عذاب بدهم بنابراین به خواندنش ادامه ندادم
خوشبختانه در این دو سه دهه ی اخیر، بسیاری به نوشتن پرداخته اند و در میان آثار چاپ شده، کارهای قشنگ، کم نیست. اما متاسفانه به هزار و یک دلیل، یکی هم دور افتادگی از ایران، خواندن همه ی آنها برایم میسر نشده. از میان بسیاری که خوانده ام، کارهای درخور ستایش کم نیستند؛ از این مکان (قاضی ربیحاوی)، دیوان سومنات (ابوتراب خسروی)، جامه به خوناب (رضا جولایی)، خالو نکیسا، بنات النعش و یوزپلنگ (ایرج صغیری)، نیمه ی غایب (حسین سناپور)، پرنده ی من (فریبا وفی)، رنگ کلاغ (فرهاد بردبار)، راز کوچک و داستان های دیگر (فرخنده آقایی)، سیاسنبو (محمدرضا صفدری)، سوء قصد به ذات همایونی (رضا جولایی)، سلام خانم جنیفر لوپز (چیستا یثربی) و... کسانی چون شهریار مندنی پور و محسن مخملباف هم بوده اند که بنظر من چند اثرشان خواندنی و ماندنی ست؛ "هشتمین روز هفته"، "سایه های غار"، "ماه نیمروز" و "دل دلدادگی" از شهریار مندنی پور و "باغ بلور" و چند اثر دیگر از محسن مخملباف که در مجموعه ی آثارش با نام "گنگ خوابدیده" خوانده ام. از آنان که پیش از انقلاب هم می نوشتند، چند کار از جعفر مدرس صادقی؛ "گاوخونی"، "شریک جرم" و...، چند اثر از امیر حسن چهلتن؛ "دیگر کسی صدایم نزد" و "تالار آینه" و... را دوست دارم. برخی شان انگار دیگر نمی نویسند، "صفدری" مثلن، یا "صغیری"، و چه حیف! شاید هم که نوشته اند و مثل کار خیلی های دیگر در هزار توی تایید و مجوز و غیره مانده است...